#سیره_شهدا
من اسماعیل را نمیشناختم؛ ولی هر روز میدیدم که کسی میآید و چادرها و آبگیرها را تر و تمیز میکند با خودم فکر میکردم که این شخص فقط چنین وظیفهای دارد یک روز هر چه چشم به راهش بودم تا بیاید و باز به نظافت و انجام وظایفش بپردازد، پیدایش نشد و احساس کردم که او از زیر کار شانه خالی میکند از این رو، خود به سراغش رفتم و گفتم: «چرا امروز نیامدی؟»
او در پاسخ گفت: «چشم الان میام» کسانی که نظارهگر چنین صحنهای بودند سخت ناراحت شدند و گفتند: «تو چه میگویی؟ او فرمانده لشکر است»
من که احساس شرمندگی میکردم؛ در صدد عذر خواهی برآمدم اما او بود که کریمانه و با متانت گفت: «اشکال ندارد» و با خنده از کنار ماجرا گذشت.
🌷سردارشهید اسماعیل دقایقی🌷
🍃 @SALAMbarEbrahimm 🍃
#قسمت_اول (٢ / ١)
#پاسخ_دندان_شكن_كوچكترين_اسير_ايرانى....!
🌷عبد الرضا هشت_نه سالش بیشتر نبود. از آن بچه های شیرین زبان و دوست داشتنی ای بود که بچه های اردوگاه دوستش داشتند. خوششان می آمد، باهاش کل کل کنند. حتی ضابط خلیل و سرگرد عراقی اردوگاه.
🌷عبد الرضا با خانواده اش اسیر شده بود. عرب خرمشهر بودند. همه شان توی بند خانوادگی بودند. پدر و مادر، یک خواهر و دو تا برادر. دو تا برادرها بیماری روانی داشتند. اصلاً انگار توی این دنیا نبودند. برادر بزرگ بیست و پنج_شش ساله بود. کوچکتره چهارده_پانزده ساله.
🌷از صبح تا ظهر که توی محوطه بودیم، بزرگتره را می دیدیم که همین جور تند و تند توی محوطه راه می رود و با خودش حرف می زند. فرمانده اردوگاه هر وقت می آمد توی محوطه اردوگاه، اگر عبدالرضا پیدایش نبود، می گفت؛ صدایش کنند. بعضی وقت ها یک سکه ای چیزی هم بهش می داد. عبدالرضا هم عادت کرده بود، وقتی ضابط را می دید، بیشتر وقت ها خودش می آمد طرفش.
🌷آن بار هم فرمانده همه را جمع کرده بود دور خودش، عبد الرضا هم پشتش ایستاده بود. هر بار با چند نفر از قبل هماهنگ بود. همین طور که صحبت می کرد مثلاً می گفت «خب تو پاشو بگو ببینم نظرت چیه؟» آن ها هم همراهی و تأییدش می کردند. آن بار به ذهنش رسیده بود عبدالرضا هم می تواند کمکش کند. رو کرد به عبدالرضا اما به اصطلاح روی سخنش با اسرای دیگر بود....
#ادامه_دارد...
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
#زينبى_حسينى_وار....!
🌷اومده بود دم درب پایگاه شهید علم الهدی اهواز. اصرار می کرد که توی شستن پتوها و لباسهای مجروحین به خواهرا کمک کنه. می گفت: برام افتخاره.... قبول کردم که بیاد.
🌷بعد از چند روز فهمیدم این خانوم، همسر شهیده. ظاهراً یه روز بعد از ازدواجشون شوهرش رفته جبهه و شهید شده. اونوقت با این روحیه اومده بود برا خدمت به همسنگرای همسر شهیدش. کم آوردم در مقابل غیرتش. کم آوردم....
راوی: سرکار خانم موحد
📚 کتاب "منظومه زینبیه"
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
#تلنگر
جوری زندگی کنید که وقتی عمرتون
تموم شد و ملک الموت اومد،از گذشته
خود پشیمان نباشید و افسوس گذشته
رو نخورید...
4_6030445563202241647.mp3
زمان:
حجم:
6.52M
@salambarebrahimm
زمینه زیبا و دلنشین
صلی الله علی ساکن کربلا ...
#حاج_محمود_کریمی
#شب_جمعه_شب_زیارتی_ارباب
کانال کمیل 🇮🇷
#قسمت_اول (٢ / ١) #پاسخ_دندان_شكن_كوچكترين_اسير_ايرانى....! 🌷عبد الرضا هشت_نه سالش بیشتر نبود. از
#قسمت_دوم (٢ / ٢)
#پاسخ_دندان_شكن_كوچكترين_اسير_ايرانى....!
🌷....رو كرد به عبد الرضا اما به اصطلاح روی سخنش با اسرای دیگر بود، گفت: «عبد الرضا، عراقی ها دیگه همه جای ایرانو زدن. دیگه ایران با خاک یکسانه. محمره (خرمشهر) رو گرفتیم. خارک رو غرقش کردیم. ایران جایی به نام خارک نداره. تهران هم مردم نون گیرشون نمی آد بخورن، شهرهای دیگه هم بدتر از تهران. جنگ دیگه چیزی نمونده تموم بشه. تو همین جا پیش خودمون بمون، همین جا مدرسه می فرستیمت، تو مثل بچه خودمونی با پدر و مادرت بمون، اگه بری ایران، غذا هم گیرت نمی آد بخوری.»
🌷عبد الرضا فقط نگاهش می کرد و هیچی نمی گفت. ضابط رو کرد به عبد الرضا و گفت: «خب چی می گی؟ می مونی پیش ما؟» عبد الرضا هم خیلی محکم گفت «لاسیدی، نرجع للخرمشهر.» عبد الرضا از سرباز ها شنیده بود که می گویند سید یعنی قربان، گفت «نه قربان، ما بر می گردیم به محمره .خرمشهر.» فرمانده اخم هایش رفت توی هم و این بار با یک لحن عصبانی گفت: «من که بهت گفتم محمره در کار نیست. دیگه محمره مال عراقه. ایران شده یه خاک سیاه، کجا می ری؟ چی می خوری؟»
🌷چون هی تکرار می کرد که چی می خوری این بچه یک دفعه برگشت و گفت: «مای خالف سیدی ناکل تراب.» گفت: «اشکال نداره قربان، ما بر می گردیم ایران خاک می خوریم.» بس که تکرار کرده بود ایران با خاک یکسان شده عبد الرضا این طور جوابش را داد.
🌷ضابط از شدت عصبانیت نتوانست خودش را نگه دارد و همان جا یک سیلی خواباند توی گوش عبدا الرضا. بچه ها کیف کردند از جواب عبد الرضا و ضابط هم رفت که دیگر دوباره پیش این بچه کرکرى و رجز نخواند....
راوى: حاج لطف الله صالحی
📚 کتاب "دوره ی درهای بسته"
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات