eitaa logo
کانال کمیل 🇮🇷
6.4هزار دنبال‌کننده
10.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
123 فایل
#سلام_برابراهیم❤ ✍️سیره شهدا،مروربندگی،ارتباط با خدا.‌.. 💬خادمان‌کانال؛ @Ashena_bineshan @komeil_channel_95 ✅ موردتائیدمون👇 💢 @BASIRAT_CYBERI 👤نظرات شما👇 @nazarat_shoma کپی باذکر‌14 #صلوات برای هرپست✅ اومدنت اتفاقی نبود...😉
مشاهده در ایتا
دانلود
4.45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️دم بروبچه‌های شبکه پویا بخاطر مجموعه #یکی_بود_یکی_نبود گرم! پویانمایی‌های کوتاه از زندگی‌نامه چهره‌های سرشناس ایرانی با هدف معرفی این چهره‌ها به خردسالان، که البته بزرگترها هم براشون جذابه و یادمیگیرن... این قسمت: شهید شاهرخ ضرغام
کانال کمیل 🇮🇷
#قسمت_اول (٢ / ١) #شهيدى_كه_به_قولش_عمل_كرد....!! 🌷ما در گروه تفحص نیروی انسانی کار می کردیم. یک ر
(٢ / ٢) ....!! 🌷....هنوز دقایقی از جستجو نگذشته بود که متوجه ی وجود پیکر چند شهید در دل تپه شدن! با انتقال جنازه ها و پلاک ها و استعلام از تهران، متوجه شدند که یکی از این شهدا فرزند همان مادری است که نشانی منطقه را داده بود. 🌷سه هفته بعد، این مادر بار دیگر پیش ما آمد و گفت: دوباره خواب پسرم را دیدم و این بار به من گفت: می خواهم تو را به مشهد ببرم. آنجا بود که خبر پیدا شدن پیکر پسرش را به او دادیم و این مادر با شنیدن این خبر بسیار خوشحال شد و از ما تشکر کرد. 🌷قرار شد که آن شهدا را در قالب کاروانی از معراج شهدای تهران به مشهد اعزام کنند. شهدا را با تریلی و با عبور از چند استان از رامسر به ساری آوردند و از ساری به مشهد بردند. در میدان امام (ره) ساری، چشمم به این مادر افتاد، جلو رفتم و گفتم: مادرجان! پسر تو روی این تریلی هست و تابوتی را نشانش دادم و گفتم این جنازه ی پسر توست. 🌷قرار شد نماینده ی خودمان را بفرستیم تا جنازه ها را از مشهد تحویل بگیرد و بیاورد. به همین منظور، آمبولانس خالی را همراه کاروان روانه کردیم. با مشاهده آمبولانس خالی، یاد حرف های مادر شهید در مورد زیارت امام رضا(ع) افتادم. به مادر شهید گفتم: مادر دوست داری به مشهد بروی؟ سرش را به نشانه رضایت تکان داد و گفت چیزی نمی خواهم، حتی بدون آب و غذا می روم. 🌷این مادر پس از برگشت از مشهد و برگزاری مراسم پسرش پیش ما آمد و گفت: دیدید پسرم مرا با خودش به مشهد برد و به قولش عمل کرد....! راوی: حبیب اله احمدی
سید رضا نریمانی1_15181001.mp3
زمان: حجم: 12.13M
✨یه مادر شهیدمو دلم‌رو پر پر میکنم فقط با یاد پسرم زندگیم و سر میکنم😔 🎤 #سیدرضانریمانی 🍃 @SALAMbarEbrahimm 🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از سلام برابراهیم
j020.mp3
زمان: حجم: 17.09M
شبتون آروم با نوای که آرامش بخش دلهاست ❤️
ای متعهدان و ای روشنفکران!!! ماخون خویش رانثارکردیم تا خون شما رنگ گیرد ... ما تاریکی و دشواری را بر خود پذیرفتیم تا راه شما روشن گردد... ما جان خود را چون جرقه ای در این راه دادیم تا آسمان شما مهتابی گردد... واینک اگر از این پس تباهی پدید آمد ، باید بر شما افسوس خورد ؛ برشما باید گریست .... مراقب خود و جامعهٔ خود و وظیفه و تعهد خود باشید تا حماسه تان را از دهان شما بیرون نکنند و روح قدرتمندتان را از شما نگیرند ... 🌷شهید محمد علےشاهمرادی🌷 🍃 @SALAMbarEbrahimm 🍃 ⬆️
.... 🌷یک روز دیدم شهید مهرزادی (سردار شهید حسین على مهرزادی رئیس ستاد لشکر ویژه ٢٥ کربلا) در ستاد لشکر از فرط خستگی و بی خوابی، خوابش برد. تا آن موقع نمی دانستم که زن و بچه های ایشان در پایگاه شهید بهشتی اهوازند. یکی از برادرها به من گفت: ایشان مدتی است زن و بچه هایش را آورده اهواز. 🌷....وقتی بیدار شد، پرسیدم: حاجی! چرا اینجا؟ چرا نمی روی خانه پیش زن و بچه ات؟ گفت: خجالت می کشم. گفتم: از کی؟! جواب داد: از نگهبان پایگاه که زن و بچه اش اینجا نیستند و فرسنگ ها از او فاصله دارند. راوی: سردار مرتضی قربانى ❌ شرمندگى و خجالت بعضى مسئولين باشه واسه روز قيامت....!!!
🌷 همه دور هم نشسته بوديم.اصغر برگشت گفت«احمد،تو که کاري بلد نيستي. فکر کنم تو جبهه جاروکشي مي‌کني،ها؟» احمد سرش رو پايين انداخت،لبخند زد و گفت«اي… تو همين مايه ها.» از مکه که برگشته بود،آقاي فراهاني يک دسته گل بزرگ فرستاده بود در خانه.يک کارت هم بود که رويش نوشته شده بود«تقديم به فرمانده رشيد تيپ بيست و هفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسليان.» شهدا رو یاد کنیم حتی با یک صلوات بر محمد و آلش
❤️ "یادت باشد" عاشقانه ای از عاشقان شهید #حمید_سیاهکلی مرادی خواندن این کتاب زیبا به همه همسنگران توصیه می شود
#عکس_بازشود دغدغه ی برخی از دختران مذهبی...؟
....! 🌷علی اکبر شیرودی یک روز تعطیل، از پایگاه هوانیروز کرمانشاه به جمعه بازار شهر رفت. وسایلی را که می خواست، خرید. در هنگام بازگشت، به بساط یک پیرمرد خنزر پنزری رسید. پیرمرد در حال جمع آوری بساط محقرش بود. لباس های باقی مانده بساطش را در کارتونی بسته بندی می کرد. 🌷علی اکبر که آدم شوخ و بانشاطی بود، به سرش زد خریدی از پیرمرد بکند. پیرمرد دوباره لباس هایش را روی زمین پهن کرد. در میان لباس ها، چشم شیرودی به یک زیر پیراهن آبی افتاد. آن را برداشت و پولش را پرداخت کرد. ناگهان پیرمرد گفت: آقا! من دو تا دیگه از این زیرپیراهنی های آبی دارم، نمی خواهی؟ علی اکبر هم گفت: اگر ارزان حساب کنی، می خواهم! 🌷آن روز علی اکبر سه تا زیر پیراهن آبی را هم در سبد خریدش گذاشت و به خانه آمد. یکی از آنها را برای خود برداشت و دو تاى دیگر را هم به احمد و حمیدرضا سهیلیان هدیه داد و داستان خرید آنها را هم برای دوستانش تعریف کرد. احمد به شوخی گفت: مال ارزان قیمت را بستی به ریش ما! 🌷ولی هیچکدام از آن سه نفر نمی دانستند که آن سه زیرپیراهن آبی شهادت هر سه را تجربه می کنند. حمیدرضا در منطقه کوره موش با زیرپیراهن آبی به شهادت رسید، احمد در تنگه ی بینا میمک و علی اکبر هم در ارتفاعت بازی دراز در هنگام شهادت آن زیر پیراهن های آبی را به تن داشتند. راوى: خانم فاطمه سیلاخوری، مادر بزرگوار خلبان شهید احمد کشوری
🔸ای مادر خُرده نگیر این همه سال نه خطی، نه خبری... دستشان بسته بوده... 🌷سلام بر #شهدای_غواص 🌹 عملیات کربلای۴