eitaa logo
سالن مطالعه
197 دنبال‌کننده
10.2هزار عکس
2.7هزار ویدیو
1هزار فایل
امروز کتابخوانی و علم‌آموزی نه تنها یک وظیفه‌ی ملّی، که یک واجب دینی است. امام خامنه‌ای مدیر: @Mehdi2506
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌷به مناسبت ۲۶ دی🌷 🌷سالروز بازگشت آزاده‌های سرافراز🌷 🌷به میهن اسلامی در سال ۱۳۶۹🌷 🎤گفتگوی اختصاصی با « » 📖 نویسنده و راوی کتاب قسمت پنجم ❓آیا تصور می‌کردید این کتاب تا این حد با استقبال روبرو شود؟ 🔹 ابداً! نهایت تصورم این بود که در دو سال به چاپ سوم برسد. وقتی هم گفتند قیمت کتاب ۱۴ هزار تومان است، دیگر حسابی ناامید شدم و فکر کردم کتاب به این گرانی را چه کسی می‌خرد؟ اما الان در ظرف سه ماه به چاپ بیست و هفتم رسیده! فکر می‌کنم به خاطر صراحت و صداقتی است که در آن است. به نظرم اگر در ادبیات مقاومت صراحت و صداقت به خرج بدهیم، مخاطب استقبال می‌کند. موقعی که شروع به نوشتن کتاب کردم، تمام سعی من این بود که اغراق نکنم و حقایق را عینا نقل کنم. هر جا که کم آوردم، نوشتم و نخواستم از خودم قهرمان بسازم. یکی از عراقی ها برایم کتلت می آورد و روی دیوار توالت می‌گذاشت و من همه اش را خودم. می‌خوردم و به کسی نمی‌دادم. ننوشته‌ام که ایثار می‌کردم و غذایم را به بقیه می دادم، ولی داروهایم را می دادم. بعثی‌ها آدم‌های خبیثی بودند، ولی من در همه جا حساب آنها را از عراقی‌ها جدا کرده‌ام و شما هیچ جا نمی بینید که من به یک عراقی توهین کرده باشم. من سعی کردم دیده‌بان منصف باشم و قلمم وجدان داشته باشد. ❓چندی پیش شما و خانواده محترم با مقام معظم رهبری حدود یک ساعت ملاقات اختصاصی داشتید لطفا قدری از آن ملاقات برایمان بفرمایید؟ 🔹 وقتی قضیه دیدار روز دوشنبه ۹۱/۶/۱۳ را با همسرم مرور می‌کنم و رفتارها و صحبت‌های رد و بدل شده و آنچه را که در آن دیدار گذشت را با هم مرور می‌کنیم، همسرم می گوید: "من فکر می‌کنم آن دیدار یک خواب بود، شما صبر کن از خواب بیدار شویم بعد درباره‌اش صحبت می‌کنیم." باورمان نمی‌شد آقا را از نزدیک ببینیم و آقا یک ساعت و ده دقیقه برای ما وقت بگذارند. وقتی مقام معظم رهبری وارد سالنی که ما نشسته بودیم شدند و پرسیدند: "این آسید ناصر ما کدامتان هستید؟" تمام دردهای اسارت، شلاق ها و باتوم‌هایی که در اسارت خورده بودم و همه آن شکنجه‌ها و دردها تسکین پیدا کردند. تقریظیه آقا هم برایم عجیب بود. اگر این کتاب را من ننوشته بودم، چند صفحه در مورد آن مطلب می‌نوشتم و آن را تحلیل و تفسیر می‌کردم. ❓کمی بیشتر از برخورد حضرت آقا وحال و فضای آن جلسه بگویید. 🔹 تصورمان این بود که بعد از نماز ظهر و عصر سرپایی و در هفت، هشت دقیقه، آقا را ملاقات کنیم و ما را به ایشان معرفی کنند و همین. گویا آقا گفته بودند باید از این کتاب و این خانواده تجلیل شود. آقا آمدند و یک ساعت و ده دقیقه وقت گذاشتند. سی و چند سؤال ریز و درشت از من و برادرانم پرسیدند. کی ازدواج کردی؟ چند تا بچه داری؟ اسم شان چیست؟ پدرتان در قید حیات هستند یا نه؟ چه کار می کنی؟ کجا مشغول هستی و. .. بعداً آقا دستور دادند یک جلد قرآن نفیس را آوردند و روی صفحه اول قرآن نوشتند: «بسم الله الرحمن الرحیم. اهداء به برادر جانباز و آزاده ی عزیز آقای سید ناصر حسینی پور. سید علی خامنه ای ۹۱/۶/۱۳ ». سه سند از آقا به ما رسید: تقریظیه نوشته آقا در صفحه اول یک قرآن نفیس یک جلد کتاب «پایی که جا ماند» و امضاء آقا برای همسرم. ❓ شنیده ایم که از خانواده شما، پدرتان و ۵ فرزندش جبهه بودند؟ 🔹 بله! پدرم به اتفاق پنج فرزندش جبهه بودند، در پنج خط مختلف. یکی از دوستان تعبیر "۵+۱" را به خانواده مان داده بود! آن روز که خدمت مقام معظم رهبری بودم آقا فرمودند: "کدام یک از برادرانت آن جمله معروف را گفته بود که یک خط عملیاتی را تحویل خانواده ما بدهید؟" گفتم: "برادرم سید هدایت الله در یکی از وصیت نامه‌هایشان نوشته بودند: برادرانم به اتفاق پدرم در جنگ با بعثی‌ها می‌توانند یک گروه ویژه ضربت تشکیل بدهند، با همه‌ی تخصص‌های لازم. با دشمن بجنگند، یک خط و یا محور عملیاتی تحویل بگیرند، آن را در برابر پاتک ها و تهاجم دشمن نگه دارند، خط شکن هم باشند." آقا داشتند با دقت گوش می دادند که ادامه دادم: "خب برادرم سید هدایت‌الله راست می‌گفتند. برادرم سید قدرت فرمانده گردان مالک اشتر بود. سید نصرت اله فرمانده محور اطلاعاتی لشکر ۱۹ فجر بودند. خود سید هدایت اله جانشین اطلاعات و عملیات تیپ ۴۸ فتح بودند. سید شجاع در گردان امام جعفر صادق (ع) تک تیرانداز بودند. من تخریب چی بودم و پدرم در تیپ ۱۵ امام حسن (ع) در واحد تعاونی کار می کردند. پس می توانستیم یک خط عملیاتی را در جبهه تحویل بگیریم." آقا و همه آن جمع باهم زدند زیر خنده. ❓جنگ با ۵+۱ شما چه کرد؟ 🔹از شش نفرمان یک شهید، سه جانباز و دو آزاده در سبد دفاع از از انقلاب و نظام اسلامی به یادگار گذاشتیم. -------------- 🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی @salonemotalee
🔥تنها میان داعش🔥 ◀️ قسمت بیست و چهارم 💠 در حیاط بیمارستان چند تخت گذاشته و رزمندگان غرق خون را همانجا مداوا می‌کردند. پارگی پهلوی رزمنده‌ای را بدون بیهوشی بخیه می‌زدند، می‌گفتند داروی بیهوشی تمام شده و او از شدت درد و خونریزی خودش از هوش رفت. 💠 دختربچه‌ای در حمله خمپاره‌ای، پایش قطع شده بود و در حیاط درمانگاه روی دست پدرش و مقابل چشم پرستاری که نمی‌دانست با این جراحت چه کند، جان داد. صدای ممتد موتور برق، لامپی که تنها روشنایی حیاط بود، گرمای هوا و درماندگی مردم، عین روضه بود و دل من همچنان از نغمه ناله‌های حیدر پَرپَر می‌زد که بلاخره عمو پرستار مردی را با خودش آورد. 💠 نخ و سوزن بخیه دستش بود، اشاره کرد بلند شوم و تا دست سمت پیشانی‌ام برد، زن‌عمو اعتراض کرد :«سِر نمی‌کنی؟» و همین یک جمله کافی بود تا آتشفشان خشمش فوران کند :«نمی‌بینی وضعیت رو؟ ترکش رو بدون بیهوشی درمیارن! نه داروی سرّی داریم نه بیهوشی!» و در برابر چشمان مردمی که از غوغایش به سمتش چرخیده بودند، فریاد زد :«آمریکا واسه سنجار و اربیل با هواپیما کمک می‌فرسته! چرا واسه ما نمی‌فرسته؟ اگه اونا آدمن، مام آدمیم!» 💠 یکی از فرماندهان شهر پای دیوار روی زمین نشسته و منتظر مداوای رفیقش بود که با ناراحتی صدا بلند کرد :«دولت از آمریکا تقاضای کمک کرده، اما اوباما جواب داده تا قاسم سلیمانی تو آمرلی باشه، کمک نمی‌کنه! باید ایرانی‌ها برن تا آمریکا کمک کنه!» و با پوزخندی عصبی نتیجه گرفت :«می‌خوان حاج قاسم بره تا آمرلی رو درسته قورت بدن!» پرستار نخ و سوزنی که دستش بود، بالا گرفت تا شاهد ادعایش باشد و با عصبانیت اعتراض کرد :«همینی که الان تو درمانگاه پیدا میشه کار حاج قاسمِ! اما آمریکا نشسته قتل عام مردم رو تماشا می‌کنه!» 💠 از لرزش صدایش پیدا بود دیدن درد مردم جان به لبش کرده و کاری از دستش برنمی‌آمد که دوباره به سمت من چرخید و با خشمی که از چشمانش می‌بارید، بخیه را شروع کرد. حالا سوزش سوزن در پیشانی‌ام بهانه خوبی بود که به یاد ناله‌های مظلومانه حیدر ضجه بزنم و بی‌واهمه گریه کنم. 💠 به چه کسی می‌شد از این درد شکایت کنم؟ به عمو و زن‌عمو می‌توانستم بگویم فرزندشان غریبانه در حال جان دادن است یا به خواهرانش؟ حلیه که دلشوره عباس و غصه یوسف برایش بس بود و می‌دانستم نه از عباس که از هیچ‌کس کاری برای نجات حیدر برنمی‌آید. 💠 بخیه زخمم تمام شد و من دردی جز غربت حیدر نداشتم که در دلم خون می‌خوردم و از چشمانم خون می‌باریدم. می‌دانستم بوی خون این دل پاره رسوایم می‌کند که از همه فرار می‌کردم و تنها در بستر زار می‌زدم. 💠 از همین راه دور، بی آنکه ببینم حس می‌کردم عشقم در حال دست و پا زدن است و هر لحظه ناله‌اش را می‌شنیدم که دوباره نغمه غم از گوشی بلند شد. عدنان امشب کاری جز کشتن من و حیدر نداشت که پیام داده بود :«گفتم شاید دلت بخواد واسه آخرین بار ببینیش!» و بلافاصله فیلمی فرستاد. 💠 انگشتانم مثل تکه‌ای یخ شده و جرأت نمی‌کردم فیلم را باز کنم که می‌دانستم این فیلم کار دلم را تمام خواهد کرد. دلم می‌خواست ببینم حیدرم هنوز نفس می‌کشد و می‌دانستم این نفس کشیدن برایش چه زجری دارد که آرزوی خلاصی و شهادتش به سرعت از دلم رد شد و به همان سرعت، جانم را به آتش کشید. 💠 انگشتم دیگر بی‌تاب شده بود، بی‌اختیار صفحه گوشی را لمس کرد و تصویری دیدم که قلب نگاهم از کار افتاد. پلک می‌زدم بلکه جریان زندگی به نگاهم برگردد و دیدم حیدر با پهلو روی زمین افتاده، دستانش از پشت بسته، پاهایش به هم بسته و حتی چشمان زیبایش را بسته بودند. 💠 لب‌هایش را به هم فشار می‌داد تا ناله‌اش بلند نشود، پاهای به هم بسته‌اش را روی خاک می‌کشید و من نمی‌دانستم از کدام زخمش درد می‌کشد که لباسش همه رنگ خون بود و جای سالم به تنش نمانده بود. فیلم چند ثانیه بیشتر نبود و همین چند ثانیه نفسم را گرفت و طاقتم را تمام کرد. قلبم از هم پاشیده شد و از چشمان زخمی‌ام به‌جای اشک، خون فواره زد. 💠 این درد دیگر غیر قابل تحمل شده بود که با هر دو دستم به زمین چنگ می‌زدم و به خدا التماس می‌کردم تا معجزه‌ای کند. دیگر به حال خودم نبودم که این گریه‌ها با اهل خانه چه می‌کند، بی‌پروا با هر ضجه تنها نام حیدر را صدا می‌زدم و پیش از آنکه حال من خانه را به هم بریزد، سقوط خمپاره‌های داعش شهر را به هم ریخت. 💠 از قداره‌کشی‌های عدنان می‌فهمیدم داعش چقدر به اشغال آمرلی امیدوار شده و آتش‌بازی این شب‌ها تفریح‌شان شده بود. خمپاره آخر، حیاط خانه را در هم کوبید طوری که حس کردم زمین زیر پایم لرزید و همزمان خانه در تاریکی مطلق فرو رفت... ادامه دارد ... -------------- 🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی @salonemotalee
6.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌ دوگانه اصولگرا اصلاح طلب دروغ است 🎥 حجت الاسلام در برنامه : باید از اسارت رسانه نجات پیدا کنیم، رسانه رکن چهارم دموکراسی است ولی عامل اول دیکتاتوری نوین هم هست. رسانه‌ها می‌توانند دو گانه کاذب اصلاح‌طلب و اصولگرا را به وجود بیاورند.
12.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌🎥 دوقطبی اصلاح طلب و اصولگرا ⚠️ مهم‌ترین مانع پیشرفت کشور 📌چرا ما به آن پیشرفت، آرامش و آبادی که همه انتظار دارند، نرسیدیم؟ 🔻تا زمانی که نسبت به این روش پلید بی‌تفاوت باشیم، مشکلاتمان باقی است ...
12.33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 طرح دین برای انسان چیست؟ 👑انسان جانشین پادشاه عالم است، یعنی قدرتمند است! 🔥 دین می‌گوید قوی شو! از نظر روحی، جسمی، معیشتی و ...
درخدمت ✅ تحکیم خانواده 💠 قسمت ششم ✅روش‌های تحکیم خانواده؛ 4⃣ پرهیز از سرزنش؛ 🌀 جنس سرزنش، جنس افزایش دهنده‌ی مشکلات است. ▫️چند نکته در خصوص سرزنش: ۱) حاکم بودن بد‌بینی ۲) کلام بازدارنده؛ ✅ چرا سرزنش؟) 🔹منشا سرزنش توانایی‌های پایین فرد است. 🔸مثلا افرادی که زیاد قهر می‌کنند آدم‌های بی‌عرضه‌ای هستند، چون توانایی حل مسئله را ندارند. یا افرادی که زیاد توهین می‌کنند آدم‌های بی‌عرضه‌ای هستند، چون توانایی حل مسئله را ندارند. آدم‌هایی هم که سرزنش می‌کنند افراد بی‌عرضه‌ای هستند چون توانایی پایینی دارند! . 🔹هرگاه فهمیدیم داریم فردی را سرزنش می‌کنیم این نقطه ضعف ماست چون نمی‌توانیم خوب ارتباط برقرار کنیم و توانایی حل مسئله را نداریم. ادامه دارد ... -------------- 🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی @salonemotalee
📌ماجرای ۱۲ روزی که سردار سلیمانی برای نگه داشتن خط در کانال ماهی ماند!؟ ✍سید ابراهیم یزدی نژاد، همرزم حاج قاسم در لشگر ۴۱ ثارالله: در کربلای ۵ شهید سلیمانی و حاج مرتضی قربانی که فرمانده لشگر ۲۵ کربلا بود، ۱۲ روز در یک کانالی در منطقه عملیاتی کربلای ۵، شهرک دوییجی و کانال ماهی در بدترین وضعیت جسمی و... از کانال بیرون نیامدند و در خط کنار بچه‌ها ماندند. توجه کنید ۱۲ روز مدت کمی نیست. در آن ایام اگر فرماندهان کار داشتند بیسیم می‌زدند تا نیروهای پشتیبانی به خط بروند، گاهی هر چه منتظر می‌شدیم تا حاج قاسم بیاید، خبری نمی‌شد، می‌پرسیدیم حبیب نمی‌آید؟ می‌گفتند نه! می‌رفتیم به خط می‌دیدیم روی خاک‌های کانال، کنار نیروی بسیجی نشسته روی زمین، حفره می‌کند و همزمان فرماندهی و پشتیبانی می‌کند. اگر فرمانده‌ای با رزمندگان تندی می‌کرد با آن ها برخورد می‌کرد، می‌گفت بچه‌های مردم دست ما امانت هستند. اگر فرماندهی تعللی در پشتیبانی می‌کرد با آن فرمانده برخورد می‌کرد. حاجی خودش پا به پای نیروها در مناطق عملیاتی حضور داشت. -------------- 🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی @salonemotalee
22.54M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📺کارتون (۹) 🎞این قسمت: شمش پرنده -------------- 🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی @salonemotalee
هدایت شده از سالن مطالعه
درخدمت در "سالن مطالعه محله زینبیه" @salonemotalee
AUD-20210819-WA0011.mp3
12.6M
🎙سخنرانی دهه محرم سال ۱۴۰۰ ✨ (شب پنجم) -------------- 🖋"سالن مطالعه محله زینبیه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی @salonemotalee
صفحه ۹۳ قرآن کریم