eitaa logo
سالن مطالعه
197 دنبال‌کننده
10.2هزار عکس
2.7هزار ویدیو
1هزار فایل
امروز کتابخوانی و علم‌آموزی نه تنها یک وظیفه‌ی ملّی، که یک واجب دینی است. امام خامنه‌ای مدیر: @Mehdi2506
مشاهده در ایتا
دانلود
بخش هایی از مصاحبه کارگردان فیلم عنکبوت مقدس با روزنامه صهیونیستی: ♦️رنگ سبز تقریباً در تمام صحنه های فیلم وجود دارد. میشه توضیح بدی چرا؟ ♦️در شیعه علاقه خاصی به سبز وجود دارد که با قداست امام همراه است. این در واقع رنگ اسلام شیعه است. اگر در مسجد قدم بزنید این رنگ همه جا هست. چیزی که نقش دارد. نه تنها در مساجد و تابلوهای مذهبی و همچنین در نورپردازی و تابلوها و حتی در پارک ها. به عنوان بخشی از تجربه ما ساخت فیلم با شمایل نگاری ایرانی است، رنگ سبز معنایی نمادین دارد. 🔸 من افتخار می کنم که فیلم من توسط پخش کنندگان اسرائیلی خریداری شد. وقتی شنیدم که این فیلم خریداری شده و حتی در جشنواره فیلم اورشلیم نمایش داده شده است، واقعا خوشحال شدم. در چند سال گذشته، سه بار از من دعوت کردند، اما نتوانستم در آن شرکت کنم. 🔸 دو بار اول که دعوت شدم، نتوانستم بیایم چون فقط پاسپورت ایرانی داشتم، در جشنواره گذشته می توانستم به فلسطین اشغالی بیایم اما با چند نفر مشورت کردم و گفتند ممکن است جان افراد را به خطر بیندازند. حقیقت این است که خوشحال می شوم به اورشلیم و تل آویو بروم و پیامم را پخش کنم که هر ایرانی یهودستیز و ضد اسرائیلی نیست... 🔸🌺🔸-------------- @salonemotalee
🇬🇧 پاسخ جک استراو به نگرانی بی‌بی‌سی و سایر رسانه های غربی از کمبود گوشت در ایران جک‌ استراو در کتاب کار انگلیسی می‌نویسد: "ایرانی‌ها حق دارند از «روباه استعمارگر» خشمگین باشند ما در جنگ جهانی اول موجب قحطیِ فاجعه بار و مرگ ۱۰ میلیون نفر در ایران شدیم وزیر خارجه اسبق انگلیس: 🔹ایران هرگز مستعمره بریتانیا نبوده، اما این به معنی نیست که ما از این کشور برای رسیدن به ثروت و قدرت، بهره‌کشی نکرده‌ایم. 🔹آن‌ها دلایل خوبی دارند تا از «روباه حیله‌گر و استعمارگر» - لقبی که به ما داده‌اند - خشمگین باشند. 🔹در طول قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰، ما با رشوه و فریب، ایران را به انجام خواسته‌هایمان واداشتیم و هر وقت هم که این‌ها نتیجه نداد، در این کشور نیرو پیاده کردیم. 🔹ما در جنگ اول جهانی به این کشور تجاوز کردیم و با این کار به شکل‌گیری یک قحطی فاجعه‌بار کمک کردیم. 🔹ما در سال ۱۹۴۱ شاه را کنار گذاشتیم و پسر ضعیف‌تر و حرف‌شنوتر او را سر کار آوردیم. ما به تقویت شاه در نیمه و اواخر دهه ۱۹۷۰ کمک کردیم. 🔹در دهه ۱۹۸۰، زمانی که صدام تصمیم گرفت بدون هرگونه توجیهی به ایران حمله کند، تمام غرب - آمریکا، فرانسه، انگلستان و روسیه - از عراق حمایت کردند. 💠 The English Job by Jack Straw review – portrait of Iran’s fixation with Britain | Politics books | The Guardian 🌐 https://www.theguardian.com/books/2019/jul/22/the-english-job-understanding-iran-why-it-distrusts-britain-by-jack-straw-review 🔸🌺🔸-------------- @salonemotalee
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍃🌸🇮🇷🌸🍃 ۱۳۷ ✳️ کشوری که مواد رادیواکتیو را بر روی آزمایش می‌کرد 🔹آمریکا زمانی برای ساخت داروی و ناشی از رابطه جنسی سربازان آمریکایی با زنان تن فروش، این بیماری را بر روی مردم آزمایش کرد. همچنین در دهه‌ی چهل میلادی، مواد رادیواکتیو را بر روی زنان باردار آزمایش می‌کرد. 🔸🌺🔸-------------- @salonemotalee
۲   قسمت چهل‌وهشتم؛ دیگر پدر و مادری در ایران نبود که به هوای حضورشان برگردم، برادرم اینجا بود و حس حمایت مصطفی را دوست داشتم از زبانش حرف زدم: «دیروز بهم گفت به‌خاطر اینکه معلوم نیس سوریه چه خبر می‌شه با رفتنم مخالفت نمی‌کنه!» ابوالفضل خندید رندانه به میان حرفم آمد: «پس خواستگاری هم کرده!» تازه حس می‌کرد بین دل ما چه گذشته از روی صندلی بلند شد، دور اتاق چرخی زد و با شیطنت نتیجه گرفت: «البته این یکی با اون یکی خیلی فرق داره! اون مزدور آمریکا بود، این !» بعد به سمتم چرخید مثل همیشه صادقانه حرف دلش را زد: «حرف درستی زده. بین شما هر چی بوده، موندن تو اینجا عاقلانه نیست، باید برگردی ایران! اگه خواست می‌تونه بیاد دنبالت.» از سردی لحنش دلم یخ زد، دنبال بهانه‌ای ذهنم به هر طرف می‌دوید کودکانه پرسیدم: «به مادرش خبر دادی؟ کی می‌خواد اونو برگردونه خونه‌شون داریا؟ کسی جز ما خبر نداره!» مات چشمانم مانده و می‌دید اینبار واقعاً عاشق شده‌ام پای جانم درمیان بود بی‌ملاحظه تکلیفم را مشخص کرد: «من اینجا مراقبش هستم، پول بلیط دیشبم باهاش حساب می‌کنم، برا تو هم به بچه‌ها گفتم بلیط گرفتن! با پرواز امروز بعد از ظهر می‌ری تهران ان‌شاءالله!» دیگر حرفی برای گفتن نماند مصمم بود خواهرش را از سوریه خارج کند حتی فرصت نداد مصطفی را ببینم و از همان بیمارستان مرا به فرودگاه برد. ساعت سالن فرودگاه دمشق روی چشمم رژه می‌رفت، هر ثانیه یک صحنه از صورت مصطفی را می‌دیدم و یک گوشه دلم از دوری‌اش آتش می‌گرفت. تهران با جای خالی پدر و مادرم تحمل کردنی نبود، دلم می‌خواست همین‌جا پیش برادرم بمانم هر چه می‌گفتم راضی نمی‌شد که زنگ موبایلش فرشته نجاتم شد… به نیم‌رخ صورتش نگاه می‌کردم که هر لحظه سرخ‌تر می‌شد دیگر کم آورده بود با دست دیگر پیشانی‌اش را گرفت و به‌شدت فشار داد. از اینهمه آشفتگی‌اش نگران شدم، نمی‌فهمیدم از آن طرف خط چه می‌شنود صدایش در سینه ماند فقط یک کلمه پاسخ داد: «باشه!» و ارتباط را قطع کرد. منتظر حرفی نگاهش می‌کردم نمی‌دانستم نخ این خبر هم به کلاف دیوانگی سعد می‌رسد از روی صندلی بلند شد، نگاهش به تابلوی اعلان پرواز ماند انگار این پرواز هم از دستش رفته بود نفرینش را حواله جسد سعد کرد. زیر لب گفت و خیال کرد من نشنیده‌ام، اما به‌خوبی شنیده و دوباره ترسیده بودم از جا پریدم و زیرگوشش پرسیدم: «چی شده ابوالفضل؟» فقط نگاهم می‌کرد، مردمک چشمانش به لرزه افتاد نمی‌خواست دل من را بلرزاند حرفش را خورد و برایم دلبری کرد: «مگه نمی‌خواستی بمونی؟ این بلیطت هم سوخت!» باورم نمی‌شد طلسم ماندنم شکسته باشد ناباورانه لبخندی زدم می‌دانست پشت این ماندن چه خطری پنهان شده پیشانی بلندش خط افتاد و صدایش گرفت: «برمی‌گردیم بیمارستان، این پسره رو می‌رسونیم داریا.» ادامه دارد ... ✍ 🔸🌺🔸-------------- 🖋"سالن مطالعه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی @salonemotalee
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا