«ـ﷽ـ»
🔰 سنگی که نام شش پیامبر روی آن نوشته شده بود...
🔸عمّار ياسر گويد: من به همراه #اميرالمومنین عليه السلام بودم در آن هنگام كه از سرزمين نخيله - كه در دو فرسنگى كوفه است - مى گذشت،
🔸 ناگاه پنجاه مرد يهودى از نخيله بيرون آمده و گفتند: تو امام #علی_بن_ابى_طالب هستى؟
🔹حضرت فرمودند: آرى.
🔸گفتند: در كتابهاى ما آمده: صخره اى است كه نام شش پيامبر بر آن نوشته شده، اينك ما به دنبال آن سنگ هستيم ؛ ولى آن را پيدا نمى كنيم، اگر تو #امام هستى آن سنگ را براى ما پيدا كن.
🔹حضرت فرمود: دنبال من بياييد.
عمّار گويد: آنان پشت سر حضرتش به راه افتادند تا اينكه به صحرايى رسيدند، ناگاه در آن صحرا، كوهى عظيم از ريگ ديدند، على عليه السلام فرمود:
أيّتها الريح! انسفى الرمل عن الصخرة.
اى باد! ريگها را از روى سنگ پراكنده ساز!
🔹ساعتى نگذشت تا اينكه بادى وزيد، ريگها را پراكنده ساخت و سنگى ظاهر شد، حضرت فرمود: اين همان سنگ شماست.
🔸گفتند: آنچنان كه ما شنيده ايم و در كتابهايمان خوانده ايم، بر روى اين سنگ، نام شش پيامبر نوشته شده ؛ ولى ما آن اسامى را روى آن نمى بينيم.
🔹 #على عليه السلام فرمودند:
نامهايى كه بر آن نوشته شده، در طرفى است كه بر زمين قرار گرفته، آن را برگردانيد (تا ديده شود).
🔸در اين هنگام يك گروه هزار نفرى تشكيل شده و به كمك همديگر يك دست گشتند تا آن سنگ را برگردانند، ولى نتوانستند.
🔹امیرالمومنین عليه السلام فرمودند: كنار برويد!
🔸آنگاه دست مباركش را در حالى كه سوار بر مركب بود به طرف سنگ دراز كرد و آن را برگرداند. پس اسامى شش نفر از پيامبران صاحب شريعت را بر روى آن يافتند، آنان عبارت بودند از: #آدم ، #نوح ، #ابراهيم ، #موسى ، #عيسى و #محمد (صلی الله علیه و آله و علیهم)
🔸در اين هنگام گروهى از #يهود، به دست مبارك حضرتش ايمان آورده و گفتند: ما گواهى مى دهيم كه معبودى جز خدا نيست و محمّد، #رسول_خدا است و تو اميرمؤمنان، سرور جانشينان و حجّت خدا در زمين هستى.
🔸كسى كه تو را بشناسد سعادتمند گشته و نجات پيدا خواهد كرد، و كسى كه با تو مخالفت نمايد گمراه و سرگردان گشته و به سوى دوزخ سقوط خواهد كرد، مناقب و فضايل تو از حدّ و حدود بالاتر و آثار نعمت هاى تو از شمارش افزونتر است.
📚 الفضائل (شاذان بن جبرئیل قمی)، ص ۷۳
🥀💐🕊🌹🕊💐🥀
#شهیدانه
#زیباترین_شهادت
#ابراهیم مےگفت :
اگه جایے بمانی ڪہ
دست احدے بهت نرسہ
کسے تو رو نشناسہ
#خودت باشے و #آقا
#مولا هم بیاد سرتو روی دامن بگیره ،
این خوشگلترین #شهـادتہ ...
#روحش_شاد
#یادش_گرامی
#راهش_پر_رهرو
https://eitaa.com/kongere_shohada
#داستان_ڪوتاه
سہ برادر با هم هماهنگ بودند
داخل خونه بیرون از خونہ
با هم سر کار مے رفتند،
بعد هم تظاهرات و فعالیت های سیاسے،
آخر هم جبهہ و #شـهــادت...
#ابراهیم شهید شد
#عبدالله مفقود الاثر شد
#حبیب رو هم پس از نہ سال تڪہ ای از استخونهاشو بہ همراه پلاڪ برای خانواده اش آوردند...
#برادران_شهید_جعفرزاده🌷
╭─┅═ঊঈ🌷ঊঈ═┅─╮
کانون خدمت ایثار وشهادت
☘ سلام بر ابراهیم ☘
💥قسمت ششم : پهلوان ( ۱ )
✔️ راوی : حسین الله کرم
🔸سيد حسين طحامي کشت يگير #قهرمان جهان به زورخانه ما آمده بود و با بچه ها #ورزش ميکرد.هر چند مدتي بود که سيد به مسابقات قهرماني نميرفت، اما هنوز بدني بسيار ورزيده و قوي داشت. بعد از پايان #ورزش رو کرد به حاج حسن و گفت: حاجي، کسي هست با من کشتي بگيره؟
حاج حسن نگاهي به بچه ها کرد و گفت: #ابراهيم، بعد هم اشاره کرد؛ برو وسط گود.
معمولاً در کشتي پهلواني، حريفي که زمين بخورد، يا خاک شود ميبازد.
🔸کشتي شروع شد. همه ما تماشا ميکرديم. مدتي طولاني دو کشتيگير درگير بودند. اما هيچکدام زمين نخوردند.فشار زيادي به هر دو نفرشان آمد، اما هيچکدام نتوانست حريفش را مغلوب كند، اين کشتي پيروز نداشت.
🔸بعد از کشتي سيد حسين بلندبلند ميگفت: بارک الله، بارک الله، چه #جوان شجاعي، ماشاءالله پهلوون!
٭٭٭
🔸ورزش تمام شده بود. حاج حسن خيره خيره به صورت #ابراهيم نگاه ميکرد.#ابراهيم آمد جلو و باتعجب گفت: چيزي شده حاجي!؟ حاج حسن هم بعد از چند لحظه سکوت گفت: تو قديمهاي اين تهرون، دو تا #پهلوون بودند به نامهاي حاج سيد حسن رزاّز و حاج صادق بلور فروش، اونها خيلي با هم دوست و رفيق بودند.
🔸توي کشتي هم هيچکس حريفشان نبود. اما مهمتر از همه اين بود که بنده هاي خالصي براي خدا بودند.
هميشه قبل از شروع #ورزش کارشان رو با چند آيه قرآن و يه روضه مختصر و با چشمان اشک آلود براي آقا اباعبدالله شروع ميکردند. نَفَس گرم
حاج محمد صادق و حاج سيد حسن، مريض شفا ميداد.
🔸بعد ادامه داد: #ابراهيم، من تو رو يه پهلوون ميدونم مثل اونها! #ابراهيم هم لبخندي زد و گفت: نه حاجي، ما کجا و اونها کجا.بعضي از بچه ها از اينکه حاج حسن اينطور از ابراهيم تعريف ميکرد،ناراحت شدند.
🔸فرداي آن روز پنج #پهلوان از يکي از زورخانه هاي تهران به آنجا آمدند. قرار شد بعد از #ورزش با بچه هاي ما کشتي بگيرند. همه قبول کردند که حاج حسن داور شود. بعداز #ورزش کشتيها شروع شد.
🔸چهار مسابقه برگزار شد، دو کشتي را بچهدهاي ما بردند، دو تا هم آنها. اما در کشتي آخركمي شلوغ کاري شد! آنها سرحاج حسن داد ميزدند. حاج حسن هم خيلي ناراحت شده بود.من دقت کردم و ديدم کشتي بعدي بين ابراهيم و يکي از بچه هاي مهمان است. آنها هم که ابراهيم را خوب ميشناختند مطمئن بودند که ميبازند.براي همين شلوغ کاري کردند که اگر باختند تقصير را بيندازند گردن داور!
🔸همه عصباني بودند. چند لحظه اي نگذشت که #ابراهيم داخل گود آمد. با لبخندي که بر لب داشت با همه بچه هاي مهمان دست داد. آرامش به جمع ما برگشت. بعد هم گفت: من کشتي نميگيرم! همه با تعجب پرسيديم: چرا !؟
🔸كمي مكث كرد و به آرامي گفت: دوستي و رفاقت ما خيلي بيشتر از اين حرفها وكارها ارزش داره! بعد هم دست حاج حسن را بوسيد و با يك #صلوات پايان کشتيها را اعلام کرد.
شايد در آن روز برنده و بازنده نداشتيم. اما برنده واقعي فقط ابراهيم بود.
وقتي هم ميخواستيم لباس بپوشيم و برويم. حاج حسن همه ما را صدا کرد و گفت: فهميديد چرا گفتم ابراهيم پهلوانه!؟
🔸ما همه ساکت بوديم، حاج حسن ادامه داد: ببينيد بچه ها، پهلواني يعني همين کاري که امروز ديديد. #ابراهيم امروز با نَفس خودش کشتي گرفت و #پيروز شد.
ابراهيم به خاطر خدا با اونها کشتي نگرفت و با اين کار جلوي کينه و دعوا را گرفت. بچه ها پهلواني يعني همين کاري که امروز ديديد.
📚 منبع : کتاب سلام بر ابراهیم 👉
شهید #ابراهیم_هادی
کنگره شهدای شهرستان خرمدره
https://eitaa.com/kongere_shohada