eitaa logo
صبح نزدیک
96 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
3.1هزار ویدیو
81 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕رمان 🔻قسمت دوم ▪️لباسش را پوشیده، سوئیچ ماشین بین انگشتانش معطل مانده و نمی‌دانم لحظۀ آخر چه چیزی مشکوکش کرده بود که سراغ موبایلم رفته و آنچه نباید می‌دید، دیده بود. ▫️چندباری پیش از این هم عکس‌های نه چندان محجبه‌ام را استوری کرده و هر بار با بلاک کردنش تا ۲۴ ساعت، از معرکه جسته بودم اما اینبار حتی فرصتی برای انکار نمانده بود که فراموش کرده بودم اینستاگرام را ببندم و همین که گوشی را برداشته بود، استوری صورتم را با چند رنگ آرایش و موهایی که تا فرق سرم از زیر شال قرمزم چشمک می‌زد، دیده بود. ▪️در چهارچوب اتاق، قدم‌هایم قفل زمین شده بود؛ هیچ دلیلی برای تبرئۀ خودم نداشتم، نگاهم مات چشمانش مانده و می‌دیدم هر لحظه از رگه‌های خون، سرخ‌تر می‌شود. ▫️گوشی را با خشونت روی کاناپه پرت کرد و با صدایی که از خشم، خَش افتاده بود، یک کلمه دستور داد: «پاکش کن!» ▪️برای نخستین بار بود می‌دیدم تا این حد عصبی شده و انتظارش را نداشتم که طلبکار شدم: «به چه حقی رفتی سر گوشی من؟!» ▫️او هم انگار انتظار چنین پاسخ سنگینی را از من نداشت که قدمی به سمتم آمد و با تمام آنچه در این مدت روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد، داد کشید: «جلو من چادر سر می‌کنی بعد با اینهمه آرایش و یه شال که واسه دکور گذاشتی رو سرت، تو اینستا استوری می‌ذاری؟ تو نمی‌دونی ممکنه هر مرد و نامردی این عکس رو ببینه؟» ▪️درک نمی‌کردم دیدن همین یک عکس چقدر غیرتش را زخمی کرده که دیگر عاشقی از یادش رفته و بی‌آنکه مجالی برای پاسخ بدهد، باز روی سرم آوار شد: «فکر می‌کنی نفهمیدم از روز اول واسه من فیلم بازی می‌کردی؟» ▫️انگار بنا بود امشب تمام پرده‌ها بین ما پاره شود و او عجالتاً می‌خواست این استوری هر چه زودتر پاک شود که خودش را روی مبل رها کرد، سوئیچ را وسط شیشۀ میز کوبید و اینبار به جای فریاد، آهسته و عصبی تکرار کرد: «همین الان پاکش کن!» ▪️در برابر نگاهش که از عصبانیت گُر گرفته بود، ابتکار هر عملی را از دست داده و شبیه دخترکی ترسیده بودم که پاورچین جلو آمدم و با دستانی یخ‌زده از ترس، موبایل را از روی مبل برداشتم. خیره به تک‌تک حرکاتم مانده و حتی پلکی نمی‌زد تا ببیند چه می‌کنم و همین اولین برخورد خشن و تندش، طوری کیش و ماتم کرده بود که انگشتم بی‌اختیار روی صفحۀ گوشی، آیکون حذف استوری را لمس کرد و همین‌که پاک شد، حسی در دلم شکست. ▫️فکرش را هم نمی‌کردم در برابر همسرم اینقدر بی‌اختیار باشم و از تلخی همین احساس، حالم از عشقم به هم خورد! قلبم طوری در هم رفت که شاید برای یک لحظه خون به مغزم نرسید و با لحنی تلخ‌تر از زهر، زخم‌زبان زدم: «لعنت به من که دارم کنارت زندگی می‌کنم که حتی اختیار موبایل خودم رو ندارم...» ▪️کلامم به آخر نرسیده، نگاهش طوری از هم پاشید که تا آن شب ندیده بودم؛ با همین حال به هم ریخته فقط نگاهم می‌کرد و من انگار تازه زخم دلم بعد از یک‌سال سرباز کرده بود که چادر را از سرم کشیدم، روی زمین پرت کردم و با کینه‌ای که از روز اول در دلم جا خوش کرده بود، کنایه زدم: «حسرت به دلم مونده یه لحظه اونجوری که دلم می‌خواد زندگی کنم...» ▫️نگاهش تا چادری که روی زمین انداختم، کشیده شد و من بی‌خبر از دنیایی که با هر کلمه روی سرش خراب می‌کردم، پرت و پلا می‌گفتم: «به‌خدا خستم کردی! برو ببین زن‌های مردم چجوری دارن زندگی می کنن! چجوری به خودشون می‌رسن، چقدر خرج می‌کنن و با چه تیپ‌هایی استوری می‌ذارن تا دیگه واسه یه عکس اینجوری زندگی رو جهنم نکنی!» ▪️حرفم که به اینجا رسید، نگاهش دوباره تا چشمانم کشیده شد و چه نگاه سنگینی که نتوانستم یک کلمۀ دیگر بگویم و او در عوض، فقط یک جمله پرسید: «زن‌های مردم؟!» ▫️از لحنش شک و تردید می‌چکید و با یک سؤال، زیر پایم را خالی کرد: «مگه منو نمی‌شناختی؟» و تا خواستم پاسخی سر هم کنم، با چند جمله نفسم را گرفت: «تو واسه من نقش بازی کردی و من نشناختمت ولی من که خودم بودم! من که با تو رو بازی کردم، پس چرا قبول کردی؟» ▪️طوری قافیه را باخته و به‌قدری بد قلبم را شکسته بود که دیگر نشد تحمل کنم؛ انگار تمام عشقم در یک لحظه عین تنفر شده بود و احساسم را به بدترین شکل ممکن عیان کردم: «غلط کردم! من نفهمیدم دارم وارد چه زندانی میشم ولی از این به بعد می‌دونم چی‌کار کنم!» ▫️دیگر حتی نیازی نبود برایش نقش بازی کنم و چادرم را بردارم که با همان وضعیت به سمت در آپارتمان رفتم و هنوز به راهرو نرسیده، با شانه‌هایش راهم را سد کرد: «کجا؟»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی نژاد
📕رمان 🔻قسمت سوم ▪️لحنش در عین محکم بودن، همچنان مهربان بود اما من دیگر مهربانی‌اش را هم نمی‌خواستم؛ مقابل چشمانش وارد اپلیکیشن اسنپ شدم و او نمی‌خواست من از این خانه بروم که یک پلۀ دیگر صدایش شکست: «نذار امشب خراب‌تر از این بشه!» ▫️منزل پدرم را به‌عنوان مقصد انتخاب کردم، درخواست سفر را زدم و این نخستین باری بود که می‌خواستم به قهر به خانۀ پدرم بروم که دستم را با موبایل بین هر دو دستش گرفت؛ دستانش گرم بود و با لحنی گرم‌تر عاشقانه خرجم کرد: «هر چی تو بگی سحر جان!» ▪️نگاهم از صفحۀ موبایل که در انتظار پیدا شدن راننده، معطل مانده بود تا چشمان عاشقش کشیده شد و اعتراف می‌کنم یک لحظه دلم لرزید؛ پای رفتنم بدتر از دلم به لرزه افتاد و امان از تقدیر که همان لحظه راننده پیدا شد. ▫️انگار تمام عشقم فراموشم شده بود؛ انگشتانم را از حلقۀ محبتش بیرون کشیدم و با قدم‌هایی که از غیظ و غرور در زمین فرو می‌رفت، از کنارش رد شدم. ▪️با گام‌هایی بلند دنبالم دوید و یکبار دیگر، درست پشت در، دستم را کشید و اینبار، عشقش رنگ غیرت گرفت: «هرجا دوست داری، بگو خودم می‌برمت!» ▫️با دست دیگر در را باز کردم، دوباره دستم را پس کشیدم و باز هم نیش زدم: «با اسنپ برم خیلی راحت‌ترم!» ▪️جواب محبتش را طوری به تلخی دادم که تمام عشق و احساسش آتش گرفت، نگاهش از عصبانیت شعله کشید، گونه‌هایش از ناراحتی گُل انداخته و دیگر نمی‌شنیدم با رعشه‌ای که به صدای مردانه‌اش افتاده بود چه می‌گوید که با بی‌تعادلی کفش‌هایم را پوشیدم و دیگر پشت سرم را هم نگاه نکردم. ▫️چادر سرم نبود؛ شاید تازه من را شناخته بود که حتی حرفی از حجابم نزد و من مثل کسی که از دشمنش فرار کند، سوار آسانسور شدم و پشت سر هم دکمه‌ها را می‌زدم بلکه زودتر در بسته شود. ▪️به‌قدری حالم به هم ریخته بود که مشخصات راننده را در موبایل ندیدم و وقتی پراید سفید مقابل خانه متوقف شد، تازه دیدم یک خانم جوان پشت فرمان نشسته است. ▫️معمولاً کم می‌شد رانندۀ زن پیدا شود؛ اینکه این وقت شب، یک زن سفرم را قبول کرده، عجیب بود و همین که خواستم در عقب را باز کنم، با خوش‌رویی تعارف زد: «بیا جلو بشین!» ▪️در جلو را باز کردم، سوار شدم و او باز هم خوش‌زبانی کرد: «خوش اومدید!» شاید هم از رنگ و روی صورتم حال بدم را فهمیده بود که تا حرکت کرد، با مهربانی پیشنهاد داد: «می‌خوای کولر بزنم؟» ▫️شیشۀ پنجره پایین بود، هوای شب تیرماه چندان گرم نبود و با اشارۀ سر پاسخ منفی دادم که موبایلم زنگ خورد. حدس می‌زدم محمد باشد و همین که شماره‌اش را دیدم، نتوانستم پاسخش را ندهم. ▫️خدا خدا می‌کردم برای بازگشتم تماس گرفته باشد و تا تلفن را وصل کردم، هجوم نفس‌های نگرانش گوشم را پُر کرد: «چرا رفتی جلو نشستی؟» ▪️خبر نداشت راننده زن است؛ ظاهراً از پنجره زیر نظرش بودم و همین جلو نشستنم کار دلش را ساخته بود که خودش را تا کوچه رسانده و آنچه من نمی‌دیدم، خانم راننده با نگاهی که از آیینه به پشت ماشین دوخته بود، خبر داد: «این دیگه چی می‌خواد؟!» ▫️سراسیمه به پشت سر چرخیدم و در تاریکی شب دیدم در انتهای کوچه با پریشانی دنبال ماشین می‌دود؛ نمی‌خواستم خیال بد کند که به جای هر پاسخی پشت تلفن، رو به راننده دستور دادم: «نگهدار!» ▪️از استرسی که در صدایم پیدا بود، بلافاصله ترمز زد و متعجب پرسید: «این آقا با شما کار داره؟ چیزی جا گذاشتی؟» شاید دلم را پیش مردی جا گذاشته بودم که با یک دنیا عقده و کینه می‌خواستم به قهر از خانه‌اش بروم و همین که سایۀ صورتش را در تاریکی شب دیدم، دلم از دست رفت. ▫️به چند لحظه نکشید که محمد کنار ماشین رسید، مقابل پنجره خم شد و همین‌که راننده را دید، رنگ نگرانی از نگاهش پرید. طوری نفس‌نفس می‌زد که به گمانم حتی نخواسته بود معطل آسانسور بماند و تمام شش طبقه راه‌پله و طول کوچه را یک‌نفس دویده بود. ▪️پیشانی‌اش از دانه‌های عرق پوشیده شده و حالا که یک‌بار دیگر چشم‌مان به هم افتاده بود، نمی‌خواست به همین سادگی از دستش بروم که دستش را لبۀ پنجرۀ ماشین گرفت و با همان نفس‌های بریده، دوباره تمنا کرد: «پیاده شو، باید با هم حرف بزنیم...» ▫️با اشارۀ زیرچشمی به خانمی که کنارش نشسته بودم، زیرلب پرسیدم: «خیالت راحت شد؟» در پاسخم، چشمانش را بست تا شاید دست دل عاشقش بیش از این رو نشود و بی‌صدا زمزمه کرد: «تا برنگردی من خیالم راحت نمیشه...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی نژاد https://eitaa.com/samn910
955.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توطئۀ آمریکایی «قحطی بزرگ» در ایران خنثی شد 🔹درحالی‌که بسیاری فکر می‌کنند، مأموران حفظ امنیت کشور در ناآرامی‌های اخیر تنها در خیابان‌ها مشغول بودند اما بخش بزرگی از اقدامات در قالب عملیات‌های پیچیده خارج از شهرها در جریان بود. 🔹طبق گزارش‌ها، هسته‌های تروریستی با هدف قراردادن انبارها و مراکز توزیع کالاهای اساسی تلاش داشتند شبکۀ تأمین کشور را مختل کنند. 🔸آتش‌زدن ۴۱۹ فروشگاه زنجیره‌ای در نقاط مختلف کشور بخشی از این پروژه بود. این فروشگاه‌ها که نقش اصلی در توزیع کالابرگ داشتند. 🔸نکته قابل‌توجه اینکه مهاجمان به دنبال غارت نبودند، بلکه نابودی کالاها را هدف گرفته بودند. 🔹در این میان برخی از سلبریتی‌ها و اینفلوئنسرهای فضای مجازی این اقدامات را مردمی و نشانه اعتراض به تصمیم دولت مبنی بر پرداخت کالابرگ جلوه دادند و عملا نقش پوشش رسانه‌ای این عملیات تروریستی را خواسته یا ناخواسته پیش بردند. 🔹همزمان دستگاه‌های امنیتی، بسیاری از عملیات‌های طراحی‌شده علیه انبارهای کالا را خنثی کردند و با اسکورت کامیون‌های حمل اقلام اساسی، مانع اخلال در توزیع شدند. نتیجه چه شد؟ 🔸با پایان دی‌ماه، نزدیک به ۷۰ میلیون نفر از طریق ۳۵۰ هزار فروشگاه در سراسر کشور مایحتاج خود را با کالابرگ تأمین کردند و سناریوی «قحطی مصنوعی» شکست خورد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 هیچ جا برای تروریست‌ها امن نیست حتی فضای مجازی https://eitaa.com/samn910
❄️ا﷽ا❄️ و او از جایی که گمان نداری، روزی میدهد :) «سوره‌طلاق‌آیه۳» https://eitaa.com/samn910