📕رمان #آواتار
🔻قسمت سوم
▪️لحنش در عین محکم بودن، همچنان مهربان بود اما من دیگر مهربانیاش را هم نمیخواستم؛ مقابل چشمانش وارد اپلیکیشن اسنپ شدم و او نمیخواست من از این خانه بروم که یک پلۀ دیگر صدایش شکست: «نذار امشب خرابتر از این بشه!»
▫️منزل پدرم را بهعنوان مقصد انتخاب کردم، درخواست سفر را زدم و این نخستین باری بود که میخواستم به قهر به خانۀ پدرم بروم که دستم را با موبایل بین هر دو دستش گرفت؛ دستانش گرم بود و با لحنی گرمتر عاشقانه خرجم کرد: «هر چی تو بگی سحر جان!»
▪️نگاهم از صفحۀ موبایل که در انتظار پیدا شدن راننده، معطل مانده بود تا چشمان عاشقش کشیده شد و اعتراف میکنم یک لحظه دلم لرزید؛ پای رفتنم بدتر از دلم به لرزه افتاد و امان از تقدیر که همان لحظه راننده پیدا شد.
▫️انگار تمام عشقم فراموشم شده بود؛ انگشتانم را از حلقۀ محبتش بیرون کشیدم و با قدمهایی که از غیظ و غرور در زمین فرو میرفت، از کنارش رد شدم.
▪️با گامهایی بلند دنبالم دوید و یکبار دیگر، درست پشت در، دستم را کشید و اینبار، عشقش رنگ غیرت گرفت: «هرجا دوست داری، بگو خودم میبرمت!»
▫️با دست دیگر در را باز کردم، دوباره دستم را پس کشیدم و باز هم نیش زدم: «با اسنپ برم خیلی راحتترم!»
▪️جواب محبتش را طوری به تلخی دادم که تمام عشق و احساسش آتش گرفت، نگاهش از عصبانیت شعله کشید، گونههایش از ناراحتی گُل انداخته و دیگر نمیشنیدم با رعشهای که به صدای مردانهاش افتاده بود چه میگوید که با بیتعادلی کفشهایم را پوشیدم و دیگر پشت سرم را هم نگاه نکردم.
▫️چادر سرم نبود؛ شاید تازه من را شناخته بود که حتی حرفی از حجابم نزد و من مثل کسی که از دشمنش فرار کند، سوار آسانسور شدم و پشت سر هم دکمهها را میزدم بلکه زودتر در بسته شود.
▪️بهقدری حالم به هم ریخته بود که مشخصات راننده را در موبایل ندیدم و وقتی پراید سفید مقابل خانه متوقف شد، تازه دیدم یک خانم جوان پشت فرمان نشسته است.
▫️معمولاً کم میشد رانندۀ زن پیدا شود؛ اینکه این وقت شب، یک زن سفرم را قبول کرده، عجیب بود و همین که خواستم در عقب را باز کنم، با خوشرویی تعارف زد: «بیا جلو بشین!»
▪️در جلو را باز کردم، سوار شدم و او باز هم خوشزبانی کرد: «خوش اومدید!» شاید هم از رنگ و روی صورتم حال بدم را فهمیده بود که تا حرکت کرد، با مهربانی پیشنهاد داد: «میخوای کولر بزنم؟»
▫️شیشۀ پنجره پایین بود، هوای شب تیرماه چندان گرم نبود و با اشارۀ سر پاسخ منفی دادم که موبایلم زنگ خورد. حدس میزدم محمد باشد و همین که شمارهاش را دیدم، نتوانستم پاسخش را ندهم.
▫️خدا خدا میکردم برای بازگشتم تماس گرفته باشد و تا تلفن را وصل کردم، هجوم نفسهای نگرانش گوشم را پُر کرد: «چرا رفتی جلو نشستی؟»
▪️خبر نداشت راننده زن است؛ ظاهراً از پنجره زیر نظرش بودم و همین جلو نشستنم کار دلش را ساخته بود که خودش را تا کوچه رسانده و آنچه من نمیدیدم، خانم راننده با نگاهی که از آیینه به پشت ماشین دوخته بود، خبر داد: «این دیگه چی میخواد؟!»
▫️سراسیمه به پشت سر چرخیدم و در تاریکی شب دیدم در انتهای کوچه با پریشانی دنبال ماشین میدود؛ نمیخواستم خیال بد کند که به جای هر پاسخی پشت تلفن، رو به راننده دستور دادم: «نگهدار!»
▪️از استرسی که در صدایم پیدا بود، بلافاصله ترمز زد و متعجب پرسید: «این آقا با شما کار داره؟ چیزی جا گذاشتی؟»
شاید دلم را پیش مردی جا گذاشته بودم که با یک دنیا عقده و کینه میخواستم به قهر از خانهاش بروم و همین که سایۀ صورتش را در تاریکی شب دیدم، دلم از دست رفت.
▫️به چند لحظه نکشید که محمد کنار ماشین رسید، مقابل پنجره خم شد و همینکه راننده را دید، رنگ نگرانی از نگاهش پرید. طوری نفسنفس میزد که به گمانم حتی نخواسته بود معطل آسانسور بماند و تمام شش طبقه راهپله و طول کوچه را یکنفس دویده بود.
▪️پیشانیاش از دانههای عرق پوشیده شده و حالا که یکبار دیگر چشممان به هم افتاده بود، نمیخواست به همین سادگی از دستش بروم که دستش را لبۀ پنجرۀ ماشین گرفت و با همان نفسهای بریده، دوباره تمنا کرد: «پیاده شو، باید با هم حرف بزنیم...»
▫️با اشارۀ زیرچشمی به خانمی که کنارش نشسته بودم، زیرلب پرسیدم: «خیالت راحت شد؟» در پاسخم، چشمانش را بست تا شاید دست دل عاشقش بیش از این رو نشود و بیصدا زمزمه کرد: «تا برنگردی من خیالم راحت نمیشه...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولی نژاد
https://eitaa.com/samn910
955.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توطئۀ آمریکایی «قحطی بزرگ» در ایران خنثی شد
🔹درحالیکه بسیاری فکر میکنند، مأموران حفظ امنیت کشور در ناآرامیهای اخیر تنها در خیابانها مشغول بودند اما بخش بزرگی از اقدامات در قالب عملیاتهای پیچیده خارج از شهرها در جریان بود.
🔹طبق گزارشها، هستههای تروریستی با هدف قراردادن انبارها و مراکز توزیع کالاهای اساسی تلاش داشتند شبکۀ تأمین کشور را مختل کنند.
🔸آتشزدن ۴۱۹ فروشگاه زنجیرهای در نقاط مختلف کشور بخشی از این پروژه بود. این فروشگاهها که نقش اصلی در توزیع کالابرگ داشتند.
🔸نکته قابلتوجه اینکه مهاجمان به دنبال غارت نبودند، بلکه نابودی کالاها را هدف گرفته بودند.
🔹در این میان برخی از سلبریتیها و اینفلوئنسرهای فضای مجازی این اقدامات را مردمی و نشانه اعتراض به تصمیم دولت مبنی بر پرداخت کالابرگ جلوه دادند و عملا نقش پوشش رسانهای این عملیات تروریستی را خواسته یا ناخواسته پیش بردند.
🔹همزمان دستگاههای امنیتی، بسیاری از عملیاتهای طراحیشده علیه انبارهای کالا را خنثی کردند و با اسکورت کامیونهای حمل اقلام اساسی، مانع اخلال در توزیع شدند.
نتیجه چه شد؟
🔸با پایان دیماه، نزدیک به ۷۰ میلیون نفر از طریق ۳۵۰ هزار فروشگاه در سراسر کشور مایحتاج خود را با کالابرگ تأمین کردند و سناریوی «قحطی مصنوعی» شکست خورد.
50.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 خانواده چطور زمینه ساز اعتیادنوجوانان می شود؟
#اعتیاد
#موادمخدر
#پیشگیری_از_اعتیاد
#پادزهر
#خادمان_امین
#پلیس_مبارزه_با_موادمخدر_فراجا
https://eitaa.com/samn910
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 هیچ جا برای تروریستها امن نیست حتی فضای مجازی
https://eitaa.com/samn910
❄️ا﷽ا❄️
و او از جایی که گمان نداری،
روزی میدهد :)
«سورهطلاقآیه۳»
https://eitaa.com/samn910
💢 رژیم کودک کش
تقاص لازم شد 👊🏻😠
« ببینید و رسانه باشید ! »
https://eitaa.com/samn910
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اعترافات تلخ دختر قمه به دست که شهر شوشتر را به هم ریخت!
🔹جوان ۱۷ ساله را برهنه کردند و در آتش انداختند
https://eitaa.com/samn910
🔴پاسخ به یک شبهه 👇
احتمالا شما هم با این شبهه مواجه شدید که این کشتار توسط خود حاکمیت انجام شده!
❌ همون کار خودشونه که همیشه به خورد افکار عمومی دادند!😒
📌امّا پاسخ:👇
🔻1⃣ واقعا برای این جماعت سوال نشده که چرا جمهوری اسلامی در این شرایط بحرانی که به قول ضدانقلاب در لبهی پرتگاه است، باید چنین ضربهای به خودش بزند که هم خسارت خیلی عظیمی از نظر مالی بوده و هم پایگاه اجتماعیش را از بین ببرد و برای خودش یک مسئله دامنهدار اجتماعی به اسم خانواده کشتهشدهها درست کند؟!🤔
🔻2⃣ جمهوری اسلامی که مدّعیست وحدت مردم یکی از عوامل مهم پیروزی در جنگ ۱۲ روزه بوده، چرا باید در شرایطی که هنوز تهدید دشمن برایش باقیست
👈با دست خودش این وحدت را از بین ببرد؟!
🔻3⃣ مگر جمهوری اسلامی نمیخواهد این کُشتار را به دروغ به گردن دشمن بیاندازد؟!
🤐خب چرا در تجمعات خودش مثل ۲۲بهمن یا ۲۲دی از این دست اقدامات نمیکند؟!
🔻4⃣ در این صحنه خاک و خون، چرا رضا پهلوی (و براندازان) حتّی یکبار هم نگفت و نمیگوید از خشونت بپرهیزید؟!
👈 و این جماعت در کامنت هاشون به این خشونتها افتخار میکنند؟!
🔻5⃣ قبل از شروع اغتشاشات، صهیونیست ها مدام میگفتند عناصر موساد در صحنه و در کنار شما هستند.
👌 پس چرا این جماعت هیچ مرزبندی نسبت به این ماجرا نداشتند؟!
🔻6⃣ جمهوری اسلامی خیلی صریح از سمت ترامپ تهدید شد که اگر تعداد کشتهها بالا باشد، با حمله نظامی روبرو میشود.
☄ ترامپی که همین چندماه پیش هم به خاک ایران حمله کرده بود.
✅طبیعتا هر حکومتی در چنین شرایطی، همه توانش را به کار میگیرد تا کسی کشته نشود و بهانه برای حمله فراهم نشود.
امّا برعکس ، آنهایی که دنبال بهانه برای حمله هستند، حتما تلاش میکنند تعداد کشتهها بالا برود.
🔹 اندکی تامل کافیست...
✍جواد آقایی
https://eitaa.com/samn910
📕رمان #آواتار
🔻قسمت چهارم
▪️نمیدانم چرا انقدر قلبم سنگ شده بود که تا چشمانش را باز کرد، بیخیال حال خرابش، با لبخندی تلخ و لحنی تلختر طعنه زدم: «نترس چادر سرم نیس، راننده که خانمه، از ماشین هم پیاده نمیشم تا جلو در خونه بابام!»
▫️عصبانیت مثل خون در چشمانش پاشید، انگشتانش را به مدد صدایی که نمیخواست بلند کند، لبۀ پنجره فشار داد و با لحنی خفه حساب کشید: «کی حرف از چادر زد؟!»
▪️راننده حیران حال و هوای من و محمد، خیره و ساکت مانده و من دیگر کاری در این کوچه نداشتم که با صدایی آهسته درخواست کردم: «ببخشید، حرکت کنید!»
▫️شاید هم از همین چند جملهای که به کنایه بین ما رد و بدل شد، آیه را خوانده بود که در سکوتی عمیق دوباره پدال گاز را فشار داد و ماشین حرکت کرد. از آیینۀ کناری همچنان نگاهش میکردم که نگاهش مات رفتنم، دنبال ماشین کشیده میشد تا از خم کوچه پیچیدیم و دیگر چشمانش را ندیدم.
▪️از دیدم که محو شد، اینهمه غمی که روی سینهام مانده بود با نفسی بلند بیرون دادم و خانم راننده محتاطانه سؤال کرد: «راه نداشت برگردی؟»
▫️از صراحت سؤالش جا خوردم و تا خواستم خودم را جمعوجور کنم، حرفی زد که فکرش را هم نمیکردم: «این مردی که من دیدم بدجور دوستت داره دختر!»
به سمتش چرخیدم، در برابر نگاه متحیرم خندید و رندانه پرسید: «حالا سر چی حرفتون شده؟»
▪️همیشه از رانندههای اسنپ و تپسی خوشم میآمد که برعکس راننده تاکسیها و مسافرکشهای شخصی اهل کنجکاوی و حرف زدن زیادی نیستند اما این یکی با همه فرق داشت و باز پاپیچم شد: «دست بزن داره؟» و پیش از آنکه پاسخی از من بگیرد، موبایلش زنگ خورد.
▫️با یک دست، ماهرانه رانندگی میکرد و با دست دیگر گوشی را دم گوشش نگه داشته و مادرانه حرف میزد: «من تازه مسافر زدم کیمیا جان! حالا میام مامانجون... تکالیف ریاضی رو انجام دادی؟... کیان غذا خورده؟...»
▫️ساعت از ۱۰ شب سپری شده و از تصور اینکه این زن به جای اینکه کنار فرزندانش باشد، دنبال مسافر در خیابانهای شمال تهران میگردد، دلم سوخت.
▫️تماسش که تمام شد، با خندۀ غمگینی آنچه نتوانسته بود به دخترش بگوید، به من گفت: «سعادتآباد کجا افسریه کجا؟ تا شما رو برسونم و برگردم، دو ساعت دیگه هم نمیرسم! ولی بهش نگفتم بلکه خودشون غذاشون رو بخورن بخوابن، صبح زود باید برن مدرسه.»
▪️سپس همانطور که حواسش به مسیر روبرو بود، با نگاهش روی آپارتمانهای مجلل دو طرف خیابان چرخید و مردد پرسید: «اینجا خونه خودتونه یا مستأجرید؟»
▫️خبر نداشت همین تمکّن مالیِ همدانشگاهیام وسوسهام کرده بود تا برایش نقش یک دختر انقلابی و مذهبی را بازی کنم و حالا که میانۀ ناز و نعمت زندگیاش بودم، خسته از اینهمه اختلاف ریز و درشت، ترکش کرده و تنها یک کلمه پاسخ دادم: «مالک هستیم!»
▪️انگار هنوز در پیچ و خم ذهنش دنبال دلیلی برای قهر من میگشت که با خودش حرف میزد بلکه زبان من را باز کند: «به قیافهاش نمیومد معتاد باشه!»
حقیقتاً حوصلۀ حرف زدن نداشتم و او انگار حرف برای گرفتن فراوان داشت که دست راستش را مقابلم گرفت تا انگشت کجش را ببینم و با صدایی خسته توضیح داد: «این انگشتم رو شوهرم شکست... ولی بازم تا جایی که تونستم به خاطر بچههام صبر کردم...»
▫️سپس بیآنکه اشکی بریزد مردتر از هر مردی، محکم حرف زد: «ولی از یه جایی به بعد نشد... معتاد بود... مجبور شدم جدا بشم ولی بازم فقط به خاطر بچههام...»
▪️سپس نگاهی گذرا به صورتم کرد و پرسید: «بچه داری؟» و تا جواب منفیام را با اشارۀ سر دید، با اطمینان روانشناسی کرد: «پول که داره، معتاد که نیس، دست بزن که نداره، عاشقتم که هست، دیگه چی میخوای آخه؟»
▫️ماشین پشت چراغ قرمز چهارراه متوقف شد؛ برای رسیدن به خانۀ پدرم عجله داشتم که یک سال از زندگیام چیزی نگفته بودم؛ دردِدل برای مادرم مسکّن تمام دردهایم بود و دیدن این چراغ قرمز، عصبیترم میکرد.
▪️انگار با زمین و زمان سر جنگ پیدا کرده بودم؛ حتی حوصلۀ شنیدن یک کلمۀ دیگر نداشتم اما همان سؤال آخر خانم راننده و مسیری که پیش چشمم متوقف شده بود، ذهنم را قفل کرده و فکرم را به بیست ماه پیش پرتاب کرد؛ نخستین باری که در چشمم پیدا شد و نفهمیدم دلم را چطور با خودش برد!
▫️روزهای نخست آبان ماه ۱۴۰۱ مقابل سلف مرکزی؛ بیش از یک ماه بود دانشگاه اساسی به هم ریخته و برای دختری مثل من این وضعیت هیجان پیش از آزادی بود.
▪️هیچگاه کاری به صفبندیهای سیاسی نداشتم اما همیشه ناگزیر بودم تحت تأثیر فضای سنتی خانواده چادر سر کنم و حالا آتش زدن روسریها میتوانست هنگامۀ رهایی من از این چادر دست و پاگیر هم باشد...
📖 ادامه دارد...
✍️ فاطمه ولی نژاد