❄️ا﷽ا❄️
و او از جایی که گمان نداری،
روزی میدهد :)
«سورهطلاقآیه۳»
https://eitaa.com/samn910
💢 رژیم کودک کش
تقاص لازم شد 👊🏻😠
« ببینید و رسانه باشید ! »
https://eitaa.com/samn910
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اعترافات تلخ دختر قمه به دست که شهر شوشتر را به هم ریخت!
🔹جوان ۱۷ ساله را برهنه کردند و در آتش انداختند
https://eitaa.com/samn910
🔴پاسخ به یک شبهه 👇
احتمالا شما هم با این شبهه مواجه شدید که این کشتار توسط خود حاکمیت انجام شده!
❌ همون کار خودشونه که همیشه به خورد افکار عمومی دادند!😒
📌امّا پاسخ:👇
🔻1⃣ واقعا برای این جماعت سوال نشده که چرا جمهوری اسلامی در این شرایط بحرانی که به قول ضدانقلاب در لبهی پرتگاه است، باید چنین ضربهای به خودش بزند که هم خسارت خیلی عظیمی از نظر مالی بوده و هم پایگاه اجتماعیش را از بین ببرد و برای خودش یک مسئله دامنهدار اجتماعی به اسم خانواده کشتهشدهها درست کند؟!🤔
🔻2⃣ جمهوری اسلامی که مدّعیست وحدت مردم یکی از عوامل مهم پیروزی در جنگ ۱۲ روزه بوده، چرا باید در شرایطی که هنوز تهدید دشمن برایش باقیست
👈با دست خودش این وحدت را از بین ببرد؟!
🔻3⃣ مگر جمهوری اسلامی نمیخواهد این کُشتار را به دروغ به گردن دشمن بیاندازد؟!
🤐خب چرا در تجمعات خودش مثل ۲۲بهمن یا ۲۲دی از این دست اقدامات نمیکند؟!
🔻4⃣ در این صحنه خاک و خون، چرا رضا پهلوی (و براندازان) حتّی یکبار هم نگفت و نمیگوید از خشونت بپرهیزید؟!
👈 و این جماعت در کامنت هاشون به این خشونتها افتخار میکنند؟!
🔻5⃣ قبل از شروع اغتشاشات، صهیونیست ها مدام میگفتند عناصر موساد در صحنه و در کنار شما هستند.
👌 پس چرا این جماعت هیچ مرزبندی نسبت به این ماجرا نداشتند؟!
🔻6⃣ جمهوری اسلامی خیلی صریح از سمت ترامپ تهدید شد که اگر تعداد کشتهها بالا باشد، با حمله نظامی روبرو میشود.
☄ ترامپی که همین چندماه پیش هم به خاک ایران حمله کرده بود.
✅طبیعتا هر حکومتی در چنین شرایطی، همه توانش را به کار میگیرد تا کسی کشته نشود و بهانه برای حمله فراهم نشود.
امّا برعکس ، آنهایی که دنبال بهانه برای حمله هستند، حتما تلاش میکنند تعداد کشتهها بالا برود.
🔹 اندکی تامل کافیست...
✍جواد آقایی
https://eitaa.com/samn910
📕رمان #آواتار
🔻قسمت چهارم
▪️نمیدانم چرا انقدر قلبم سنگ شده بود که تا چشمانش را باز کرد، بیخیال حال خرابش، با لبخندی تلخ و لحنی تلختر طعنه زدم: «نترس چادر سرم نیس، راننده که خانمه، از ماشین هم پیاده نمیشم تا جلو در خونه بابام!»
▫️عصبانیت مثل خون در چشمانش پاشید، انگشتانش را به مدد صدایی که نمیخواست بلند کند، لبۀ پنجره فشار داد و با لحنی خفه حساب کشید: «کی حرف از چادر زد؟!»
▪️راننده حیران حال و هوای من و محمد، خیره و ساکت مانده و من دیگر کاری در این کوچه نداشتم که با صدایی آهسته درخواست کردم: «ببخشید، حرکت کنید!»
▫️شاید هم از همین چند جملهای که به کنایه بین ما رد و بدل شد، آیه را خوانده بود که در سکوتی عمیق دوباره پدال گاز را فشار داد و ماشین حرکت کرد. از آیینۀ کناری همچنان نگاهش میکردم که نگاهش مات رفتنم، دنبال ماشین کشیده میشد تا از خم کوچه پیچیدیم و دیگر چشمانش را ندیدم.
▪️از دیدم که محو شد، اینهمه غمی که روی سینهام مانده بود با نفسی بلند بیرون دادم و خانم راننده محتاطانه سؤال کرد: «راه نداشت برگردی؟»
▫️از صراحت سؤالش جا خوردم و تا خواستم خودم را جمعوجور کنم، حرفی زد که فکرش را هم نمیکردم: «این مردی که من دیدم بدجور دوستت داره دختر!»
به سمتش چرخیدم، در برابر نگاه متحیرم خندید و رندانه پرسید: «حالا سر چی حرفتون شده؟»
▪️همیشه از رانندههای اسنپ و تپسی خوشم میآمد که برعکس راننده تاکسیها و مسافرکشهای شخصی اهل کنجکاوی و حرف زدن زیادی نیستند اما این یکی با همه فرق داشت و باز پاپیچم شد: «دست بزن داره؟» و پیش از آنکه پاسخی از من بگیرد، موبایلش زنگ خورد.
▫️با یک دست، ماهرانه رانندگی میکرد و با دست دیگر گوشی را دم گوشش نگه داشته و مادرانه حرف میزد: «من تازه مسافر زدم کیمیا جان! حالا میام مامانجون... تکالیف ریاضی رو انجام دادی؟... کیان غذا خورده؟...»
▫️ساعت از ۱۰ شب سپری شده و از تصور اینکه این زن به جای اینکه کنار فرزندانش باشد، دنبال مسافر در خیابانهای شمال تهران میگردد، دلم سوخت.
▫️تماسش که تمام شد، با خندۀ غمگینی آنچه نتوانسته بود به دخترش بگوید، به من گفت: «سعادتآباد کجا افسریه کجا؟ تا شما رو برسونم و برگردم، دو ساعت دیگه هم نمیرسم! ولی بهش نگفتم بلکه خودشون غذاشون رو بخورن بخوابن، صبح زود باید برن مدرسه.»
▪️سپس همانطور که حواسش به مسیر روبرو بود، با نگاهش روی آپارتمانهای مجلل دو طرف خیابان چرخید و مردد پرسید: «اینجا خونه خودتونه یا مستأجرید؟»
▫️خبر نداشت همین تمکّن مالیِ همدانشگاهیام وسوسهام کرده بود تا برایش نقش یک دختر انقلابی و مذهبی را بازی کنم و حالا که میانۀ ناز و نعمت زندگیاش بودم، خسته از اینهمه اختلاف ریز و درشت، ترکش کرده و تنها یک کلمه پاسخ دادم: «مالک هستیم!»
▪️انگار هنوز در پیچ و خم ذهنش دنبال دلیلی برای قهر من میگشت که با خودش حرف میزد بلکه زبان من را باز کند: «به قیافهاش نمیومد معتاد باشه!»
حقیقتاً حوصلۀ حرف زدن نداشتم و او انگار حرف برای گرفتن فراوان داشت که دست راستش را مقابلم گرفت تا انگشت کجش را ببینم و با صدایی خسته توضیح داد: «این انگشتم رو شوهرم شکست... ولی بازم تا جایی که تونستم به خاطر بچههام صبر کردم...»
▫️سپس بیآنکه اشکی بریزد مردتر از هر مردی، محکم حرف زد: «ولی از یه جایی به بعد نشد... معتاد بود... مجبور شدم جدا بشم ولی بازم فقط به خاطر بچههام...»
▪️سپس نگاهی گذرا به صورتم کرد و پرسید: «بچه داری؟» و تا جواب منفیام را با اشارۀ سر دید، با اطمینان روانشناسی کرد: «پول که داره، معتاد که نیس، دست بزن که نداره، عاشقتم که هست، دیگه چی میخوای آخه؟»
▫️ماشین پشت چراغ قرمز چهارراه متوقف شد؛ برای رسیدن به خانۀ پدرم عجله داشتم که یک سال از زندگیام چیزی نگفته بودم؛ دردِدل برای مادرم مسکّن تمام دردهایم بود و دیدن این چراغ قرمز، عصبیترم میکرد.
▪️انگار با زمین و زمان سر جنگ پیدا کرده بودم؛ حتی حوصلۀ شنیدن یک کلمۀ دیگر نداشتم اما همان سؤال آخر خانم راننده و مسیری که پیش چشمم متوقف شده بود، ذهنم را قفل کرده و فکرم را به بیست ماه پیش پرتاب کرد؛ نخستین باری که در چشمم پیدا شد و نفهمیدم دلم را چطور با خودش برد!
▫️روزهای نخست آبان ماه ۱۴۰۱ مقابل سلف مرکزی؛ بیش از یک ماه بود دانشگاه اساسی به هم ریخته و برای دختری مثل من این وضعیت هیجان پیش از آزادی بود.
▪️هیچگاه کاری به صفبندیهای سیاسی نداشتم اما همیشه ناگزیر بودم تحت تأثیر فضای سنتی خانواده چادر سر کنم و حالا آتش زدن روسریها میتوانست هنگامۀ رهایی من از این چادر دست و پاگیر هم باشد...
📖 ادامه دارد...
✍️ فاطمه ولی نژاد
📕رمان #آواتار
🔻قسمت پنجم
▪️البته همین حالا هم با هر چه به دستم میرسید، طبق سلیقهام میگشتم؛ عاشق هنر و هارمونیِ رنگها بودم و رنگ لاک و آرایش ملایم صورت و قاب موبایل و حتی آویز کوله پشتیام را همه با هم هماهنگ میکردم.
▫️با اینهمه رنگ و لعاب، به خاطر دلخوشی پدر و مادرم، چادر دانشجویی سر میکردم؛ کولۀ بنفشم را روی دوشم میکشیدم، درز مقنعه هم به قدری آزاد بود که هر لحظه تعداد موی بیشتری پیدا شود و انگار خانواده هم به این سر و وضعم عادت کرده بودند که کسی حرفی نمیزد.
▪️صدای خاص و صورت زیبایم را انگار خدا برای اجراهای هنری آفریده بود اما هرچه عادیسازی میکردم باز هم مادرم با بلاگریام مخالفت میکرد و همین بود که حس میکردم همیشه در قفس گیر افتادم.
▫️حالا و پس از شلوغیهایی که با برند زن،زندگی،آزادی در هر شهر و دانشگاهی فضا را به هم زده بود، امیدم به آزادی از این قفس جان گرفته و بی جهتگیری سیاسی خاصی، دنبال هر دستهای در دانشگاه میافتادم.
▪️عاشق هیجان بودم و همیشه از در افتادن با سیستم بالاسری لذت میبردم؛ اساساً از دختر و پسرهای حزباللهی دانشگاه خوشم نمیآمد و رهبری این جریان تازه با خوشتیپترینها بود که با ذوق و شوق همراهشان میرفتم.
▫️سال آخر تحصیلم بود و دلم چندان با درس هم نبود که بیخیال پروژه پایانی دورۀ کارشناسی، از تعطیلی کلاسها عشق میکردم و در به در دنبال تجمعات بودم به خصوص امروز که بچهها وعدۀ یک سورپرایز حسابی داده بودند.
▪️از دیروز زمزمههای ورود دانشجوهای دختر به سلف پسران در یکی از دانشگاههای تهران به گوش رسیده و امروز در دانشگاه ما نقشۀ دیگری کشیده بودند!
▫️قرار بود پسرها به هر شکلی شده وارد سلف دخترانه شوند و ایدۀ سلف مختلط از آن ایدههای جذاب بود که از همان دقایق ابتداییِ باز شدن سلف، با بچهها وارد سالن شدیم.
▫️قرار ساعت ۱۲ بود؛ پسرها وعده داده بودند حتی اگر شده با شکستن درهای شیشهای سلف، وارد میشوند و ما به اشتیاق تماشای این نمایش هالیودی، میزهای نزدیک درِ ورودی سلف، جا گرفته بودیم.
▪️هر چه به ساعت ۱۲ نزدیکتر میشدیم، تعداد بیشتری از بچهها وارد سلف میشدند و با ورود هر دختر چادری و محجبه، کِیفمان بیشتر کوک میشد که با هجوم پسرها به سلف، حال این خواهران حزباللهی دیدنی خواهد شد!
▫️غذایمان تمام شده، سینیهای خالی مقابلمان روی میز مانده و یکی دو دقیقه از ساعت ۱۲ گذشته بود که فریادی از پشت شیشهها چشمهایمان را چرخاند.
▪️دو پسر با ماسکهای سفیدی که صورتشان را پوشانده و عینکهای آفتابی که چشمانشان را مخفی کرده بود، با قدرت دستگیره را تکان میدادند و ظاهراً پیش از آن، مسئولین سلف درها را از داخل قفل کرده بودند.
▫️برای ما که ورودی سال ۹۸ بودیم و اعتراضات بنزینی آبان ۹۸ را دیده و همین چند روز هم بارها شاهد جمعیتِ کف و سوتزن در راهروهای دانشکدهها بودیم، دیدن این صحنهها عادی شده بود که با هیجان منتظر شکسته شدن درِ سلف بودیم و یکی از پسرها اولین لگد را به در کوبید.
▪️دختر قدبلندی که جلوتر از بقیه در انتظار ورود پسرها پشت در شیشهای ایستاده بود، با همان صدای نازک زنانه شعار داد: «زن، زندگی، آزادی!» و همین کلیدواژه کافی بود تا بقیۀ دخترهای همراهش هم شروع کنند.
▫️پاورچین چند قدمی دیگر جلو رفتم و شاید نمیخواستم این سال آخری به دردسر بیفتم که آهسته شعار میدادم مبادا کسی آمارم را بگیرد.
▪️جمعیتمان چندان زیاد نبود و همین چند ده نفر طوری غلغله به راه انداخته بودیدم که سالن غذاخوری بدتر از دیگهای سلف به جوش آمده و با هر لگدی که پسرها از آن طرف به در شیشهای میکوبیدند، تقریباً جیغ میکشیدیم. به گمانم ضربۀ سوم یا چهارم بود که شیشهها در هم شکست و شبیه سدّی که شکسته باشد، جریان پسرهای معترض را به داخل سالن ریخت.
▫️دستهایمان را بالا برده و طوری کف میزدیم و سوت میکشیدیم که انگار نظام را با شکستن همین یکی دو متر شیشه، ساقط کردیم.
▪️از تصور اینکه تا لحظاتی دیگر با پسرها سر یک میز مینشینیم و بلاخره میتوانیم این تابوی اختلاط دختر و پسر را بشکنیم، اختیار جیغ و کف زدنهایمان دست خودمان نبود و بعضی از دخترها حتی مقنعهها را هم درآورده بودند بیخبر از سدّ دیگری که تا چند ثانیۀ دیگر، راه سلف را بار دیگر خواهد بست.
▫️دختران چادری و حتی دانشجوهای تقریباً محجبۀ مانتویی راه پسرها را فقط چند قدم جلوتر سدّ کردند و حالا شکستن این سد دیگر به این سادگیها نبود!
▪️پسرهایی که اکثراً ماسک و بعضاً عینک دودی هم داشتند، به یک قدمی صف دختران چادری رسیده و انگار در سینۀ این دختران جگر شیر بود که شبیه مردها فریاد میکشیدند: «برید بیرون!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولی نژاد
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌باز هم میگویند کار خودشونه!!!😐😄
☝️چگونه ثابت کنیم این اقداماتِ تروریستی، توسط دشمن، مدیریت میشود؟
https://eitaa.com/samn910
استاد مهدی طائبTE1.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
💠 تحلیلی از اغتشاشات ۱۴۰۴
🎙 استاد مهدی طائب
#قسمت_اول
✅ پایگاه نشر آثار استاد مهدی طائب
https://eitaa.com/samn910