eitaa logo
صبح نزدیک
96 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
3.1هزار ویدیو
81 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
استاد مهدی طائبTE2.mp3
زمان: حجم: 8.8M
💠 تحلیلی از اغتشاشات ۱۴۰۴ 🎙 استاد مهدی طائب ✅ پایگاه نشر آثار استاد مهدی طائب https://eitaa.com/samn910
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🟧 آفرین به حسین آقا طاهری که هم سرود ایران _ ایرانِ مرحوم رویگری را که تازه رحلت نمود باز اندیشی کرد ؛ هم جواب تهدیدات ترامپِ فاسد علیه امام خامنه ای را داد و هم به استقبال دهه فجر و به پیشواز ۱۲ بهمن و ۲۲ بهمن رفت ! 🟠 آنکس که کند تهدید سید علی ما را ویرانه ببینید زود تلاویو و حیفا را عشق است رهبر یاصهیون‌خیبرخیبر 🔸️الله الله الله ! لا اله الا الله ! الله الله الله ! الله اکبر ! 📌 وقت ، وقت تولید ادبیات برای آفرینش وحدت و حماسه است ! 🔺️مجتبی زارعی https://eitaa.com/samn910
🔰👌 نقد جالب رهبری به علمای مخالف !!! ⬅️ اسلام را می پذیرند ، اما این همه دستورات اجتماعی و سیاسی اسلام را نمی بینند !!! ‼️ خب عالم جون عزیز ، حکومت اسلامی نباشه ، چطور میخوای دستورات اجتماعی و سیاسی اسلام رو پیاده کنی ⁉️ نکنه اهل بیت بیکار تشریف داشتن که این احکام رو بگن تا اینکه خود امام زمان (عج) بیاد اجرا کنه!!! خب اگه اینطوره اصلا برای چی گفتن ؟ خب نمی گفتن و خود امام زمان(ع) میومد میگفت دیگه! ✍احسان عبادی
👌 چه کسانی شامل " مرگ بر ضد ولایت فقیه " میشن ⁉️ ⬅️ اینکه برخی علما اختلافات فکری با رهبری دارن یا حتی از نظر علمی ، گستره و محدوده اختیارات ولایت فقیه رو در این حد نمیدونن ، به معنای ضدیت با ولایت فقیه نیست ، اشتباه نشه یه وقتی 👈 ضد ولایت فقیه اون کسی هست که علاوه بر مخالفت با این امر ، به صورت عملی و میدانی هم علیه ، توطئه و تحرک انجام میده ، کار انجام میده برای زمین زدن ولایت فقیه. این رو خیلی خوب توجه کنید . ✍احسان عبادی
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 تصاویری از حضور دختران زن زندگی آزادی وسط پادگان‌های هوا فضای سپاه به دستور شهید حاجی زاده در برنامه مهدیه معلی شبکه سه که در فضای مجازی واکنش های زیادی داشته. https://eitaa.com/samn910
🔹آیت‌الله حائری شیرازی🔹 🔸نکته‌ای مهم دربارۀ نحوۀ بیان مشکلات سیاسی و اقتصادی در محیط خانه و نزد بچه‌ها🔸 با یک کم و زیاد [در مسائل سیاسی یا اقتصادی]، نباید سریع رنجیده شوی و داخل خانه با بچه‌ها صحبت ‌کنی. اگر مسئولی اشتباهی دارد، مطرح نکنید و بزرگش نکنید. بچه‌ها ظرفیت ندارند. اگر مدام از مشکلات گفتی، بچه نسبت به حکومت، عقده پیدا می‌کنند. اینهایی که بچه‌هایشان گروهکی شدند، یک علتش این بود که داخل خانه مدام علیه حکومت صحبت می‌کردند. خودش اصل حکومت را قبول داشت، اما نق‌هایی هم داشت. بچه ظرفیت نداشت و در نتیجه دشمنِ حکومت شد و علیه حکومت اسلحه دست گرفت! بعد هم بچه اعدام شد. بعد هم می‌گفت: بچه‌ام چرا اینطور شد؟ کسی گفت: «همین که پای کرسی نشسته بودی و نق زدی، اینطور شد. ناراحتی‌هایی که داشتی به خانه منتقل کردی، نتیجه‌اش این شد!» بچه، مثل حوضچهٔ کوچک است که اگر یک پاره آجر در آن بیندازی، نصف آبش بیرون می‌ریزد. آدم بزرگ، مثل یک استخر بزرگ است. یک سنگ ده‌مَنی هم که در آن بیندازی، آبش نمی‌پرد بیرون. تحمل این مشکلات برای خودت آسان است، اما برای بچه‌ها آسان نیست. در صحبت‌های خانوادگی، مواظب حکومت و علاقه بچه‌ها به حکومت باشید.
📕رمان 🔻قسمت ششم ▪️آن روزها قرار بچه‌ها بر این بود هرکس مخالف حرکت‌های اعتراضی باشد به جرم همراهی با نظام، به فحش کشیده شود و در برابر این دختران محجبه هم، پسرهای مهاجم و ما دخترهای خوشحال از این تهاجم، عربده می‌کشیدیدم: «بی‌شرف! بی‌شرف!» ▫️سر و صداها طوری بالا گرفت که کار از دست مسئولین سلف خارج شده بود، پای مأمورین حراست به سالن غذاخوری باز شده و تمام تلاش‌شان این بود بدون زد و خورد، پسرها را از سلف خارج کنند. ▪️صدای خرده شیشه‌هایی که زیر کفش‌های دانشجوها و افراد حراست، بدتر در هم می‌شکست، موسیقی متن این فیلم وحشتناک شده و پسرهای مذهبی دانشگاه هم وارد معرکه شده بودند تا هر لحظه به هیجان سکانس حمله به سلف اضافه شود. ▫️من چندان تب و تاب سیاسی نداشتم که از ترس قدمی پس کشیده و چشم در چشم مأمورین حراست، دیگر جرأت شعار دادن هم نداشتم. با ورود حراست، دخترهای چادری کنار رفته و درگیری بین پسرهایی که درِ سلف را شکسته و دانشجوهای مذهبی و حراست هر لحظه شدیدتر می‌شد. ▪️هیاهوی داد و فریاد و فحش‌های رکیکی که در عمرم نشنیده و حالا از زیر ماسک روی صورت همان چند پسر می‌شنیدم، دیگر اصلاً شبیه اعتراضات دانشجویی نبود حتی برای منی که در این چند سال بارها اعتراض و تجمع دیده و سرود یار دبستانی را میان کف و سوت شنیده بودم؛ ▫️نه! این شبیه هیچکدام از آن موارد قبلی نبود! طوری ترسیده بودم که آرزو کردم ای کاش امروز هرگز به این سلف نیامده و شاهد این سمفونی ترسناک نمی‌شدم که همان لحظه ردّ خون را روی زمین دیدم و جیغم در گلو شکست. ▪️نه دست کسی چاقو بود نه صدای تیراندازی بلند شد اما ظاهراً همان شیشه شکسته‌ها، آلت قتلی در دست معترضین شده و با همین تیزی به جان مأمورین حراست و دانشجوهای مدافع سلف دختران افتاده بودند. ▫️دخترها حتی معترضین‌شان اکثراً ترسیده و عقب کشیده بودند؛ در این میان همچنان چند دختر با مقنعه‌هایی که روی دوش افتاده بود، با فریاد "بی‌شرف" از پسرهای شیشه به دست حمایت می‌کردند و شاید نقشۀ بهتری به ذهن‌شان رسیده بود که در آن میان یکی فریاد زد: «بچه‌ها بریم سمت درِ اصلی دانشگاه!» ▫️انگار شیشه شکسته‌ها هم به کارشان نیامده و از رد شدن از صف دانشجوها ناامید شده بودند که سرانجام از تصرف سلف، صرف نظر کردند و با همان فحاشی‌هایی که حتی از شنیدنش شرم می‌کردم، به سمت سردرِ اصلی دانشگاه به راه افتادند. ▪️با بلایی که سر سلف آمده بود، مأمورین از دانشجویان می‌خواستند هرچه زودتر از سالن خارج شوند اما خشم پسرها هنوز فروکش نکرده و صدایشان را می‌شنیدم که رو به حراست اعتراض می‌کردند: «تا کِی قراره اینا راست راست راه برن و دانشگاه رو به آتیش بکشن؟ کسی قرار نیست جلوشون رو بگیره؟ پس رئیس دانشگاه چی‌کار می‌کنه؟» ▫️مأمور مُسن‌تر سعی می‌کرد آرام‌شان کند، بین هر کلمه رو به ما دخترها اصرار می‌کرد از اینجا برویم و در همان لحظه صدای یکی از پسرها را شنیدم که با حالتی کلافه کنایه زد: «حاجی ما که خبر داریم بعضی استادها خودشون پیشنهاد تعطیلی کلاس‌ها رو دادن، دیگه ملاحظۀ چی رو دارید می‌کنید؟ نکنه رئیس دانشگاه هم با خودشونه و ما همه سر کاریم؟!» ▪️و هنوز کلامش تمام نشده، از جا بلند شد و من دیگر نشنیدم چه می‌گوید که ‌دیدم خون از ریشۀ موهای مشکی و گوشۀ پیشانی تا روی سرشانۀ پیراهن خاکستری رنگش باریده و حتی پشت پلکش هم پاشیده بود. ▫️ساعتی پیش که به اینجا آمدم، خیال هم نمی‌کردم کار سلف مختلط به خون بکشد اما حالا می‌دیدم دست دانشجوی دیگری هم غرق خون کنار شلوارش رها شده و حتی گردن یکی از مأمورین حراست هم زخمی شده بود و ردّ خون هنوز روی یقۀ یونیفرمش می‌چکید. ▪️چشمم محو آنچه باورم نمی‌شد، پلکی هم نمی‌زد و شاید از ترس، جریان خون هم در رگ‌هایم کم آورده بود که یک لحظه چشمم سیاهی رفت و قدم‌هایم بی‌حس شد. ▫️برای چند لحظه هیچ چیز نفهمیدم جز درد بدی که در بدنم دوید و به گمانم تمام قد روی زمین خورده بودم که بند به بند استخوان‌هایم در هم رفت. ▪️از اطرافم جز همهمه‌ای موهوم صدایی نمی‌شنیدم و قدرتی که تلاش می‌کرد از روی زمین بلندم کند. سه چهار نفر از دخترها دورم را گرفته و کمک می‌کردند تا تکیه‌ام را به دیوار بدهند؛ پسرها و مأمورین حراست عقب‌تر ایستاده بودند، دختری با نگرانی رو به صورتم خم شده بود و با پریشانی پیشنهاد داد: «این قرص رو بهش بدید، خوب میشه! هر وقت حالش بد میشه همین رو می‌خوره.» ▫️نه صدایش آشنا بود و نه من بیماری قبلی داشتم؛ نمی‌فهمیدم چه قرصی برایم نسخه پیچیده، خبر نداشتم با همین نسخه چه نقشه‌ای برایم کشیده و توانی هم برایم باقی نمانده بود تا لب‌هایم را تکانی بدهم... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی نژاد
📕رمان 🔻قسمت هفتم ▪️یکی از همان دخترهای چادری که بالای سرم نشسته بود، قرص را از دستش گرفت و با دلسوزی رو به پسرها صدا رساند: «آب بیارید!» ▫️بین برزخی از هوش و بی‌هوشی، دست و پا می‌زدم و با همان چشمان نیمه‌بازم دیدم دختری که قرص را داده بود، خودش را بین جمعیت عقب می‌کشد و همین که پلک زدم، دیگر پیدا نبود. یکی آب آورده و دیگری تلاش می‌کرد قرصی در دهانم بگذارد و همان لحظه نهیبی مردانه در گوشم شکست: «نده بهش!» ▪️سر و گردنم روی دست یکی از بچه‌ها رها شده بود، فقط می‌توانستم چشمانم را به زحمت حرکت دهم و با نگاه بی‌رمقم دیدم همان پسری که گوشه پیشانی‌اش با شیشه بریده بود، خودش را بالای سرم رساند و دوباره با دلواپسی تکرار کرد: «این قرص رو بهش نده! بده ببینم چیه؟» ▫️قوطی قرص را از دست دختر بالای سرم قاپید، با همان چشمان خونی دور خودش می‌چرخید و به گمانم دنبالش می‌گشت که با حالتی عصبی پرسید: «ندیدی کجا رفت؟» ▪️انگار از غیب آمده و قرصی داده و دوباره غیب شده بود اما من هنوز هم نمی‌فهمیدم چه خبر شده که دیدم قرص را در جیبش جا زد و با غیظی که گلویش را پُر کرده بود، فقط یک جمله گفت که باز هم معنایش را نفهمیدم: «همینجوری آدم می‌کُشن!» ▫️دختر کناری‌ام همچنان لیوان آب به دست، معطل مانده بود و نمی‌دانست چه کند اما او با همان قد بلند و سر و صورت و پیراهن خونی، انگار فرمانده میدان شده بود که با صدایی رسا دستور داد: «آب که سمی نیست، بده بخوره حالش جا بیاد!» ▪️هر قطره آب به هزار زحمت از گلوی خشکم پایین می‌رفت، حراست همچنان می‌خواست بچه‌ها از اینجا بروند و همین اصرارشان، عصبی‌ترش می‌کرد که بلاخره از کوره در رفت: «آقا شمام فقط زورت به ما می‌رسه! اینا دانشگاه رو زیر و رو کنن فقط به ما میگی یه جا جمع نشید! الان رفتن سردر دانشگاه شعار بدن، فیلم واسه "من و تو" و "اینترنشنال" بفرستن، شما هنوز اینجایید؟» ▫️شاید هم دلش برای من سوخته و خبر نداشت من هم یکی از همان‌ها بودم که میان مجادله با مأمورین حراست و همهمۀ بچه‌ها، بی‌خیال زخم خودش، با اشاره به من، رو به رفیقش خبر داد: «حواست به اینجا باشه من برم یه چیزی براش بگیرم برگردم.» ▪️دخترها کمک کرده بودند تکیه‌ام را به دیوار بدهم و من از ردّ خونی که روی سر و صورت دانشجوها و کف‌پوش سرامیک سلف دیده بودم، هنوز حالم جا نیامده بود. ▫️از سلف تا بوفۀ دانشگاه فاصله کم نبود و شاید تمام این مسیر را دویده بود که وقتی رسید، در هوای نسبتاً خنک آبان‌ماه، خونِ خشک شده روی صورتش از عرق، دوباره تازه شده بود؛ با نفس‌هایی بریده چند قدمی به سمتم آمد و ناگهان پشیمان شد. ▪️از همان فاصله آبمیوه را دست یکی از دخترها داد و با خنده‌ای نمکین دلیل عقب‌نشینی‌اش را اعلام کرد: «این منو با این قیافه دید غش کرد، دوباره نبینه بهتره!» ▫️اکثر بچه‌ها به تدریج رفته و چند نفری از همان دختر چادری‌ها دورم را گرفته بودند؛ یکی نی در بستۀ آب‌انبه زد و همین که اندکی نوشیدم، حالم عجیب جا آمد اما او هنوز حرف نگفته‌ای داشت که نقش خنده از صورتش رفت و با لحنی جدی رو به همه تذکر داد: «حواس‌تون شیش دنگ جمع باشه، به همین راحتی می‌تونن کشته‌سازی کنن!» ▪️سپس صدایش را آهسته کرد تا شاید من نشنوم اما به خوبی شنیدم چه گفت و از آنچه شنیدم تمام تنم لرزید: «همین بنده خدایی که الان اینجا غش کرد و می‌خواستن با یه قرص خلاصش کنن، دو روز دیگه اسمش رو از بی‌بی‌سی می‌شنوید که در جریان اعتراضات دانشگاه توسط لباس شخصی‌ها کشته شده!» ▫️طوری بین بچه‌ها ولوله افتاده بود که دیگر نمی‌فهمیدم چه می‌گوید و شاید گوش‌هایم از ترس کَر شده بود که از یک قدمی مرگ، همین مرد مرا برگردانده بود و حالا حتی از تصورش، نفسم به شماره افتاده بود. ▪️یکی از دخترها پیشنهاد داد برایم اسنپ بگیرد اما من طوری از زمین و زمان ترسیده بودم که دیگر نمی‌توانستم به کسی اطمینان کنم و فقط می‌خواستم جانم را از این مهلکه نجات دهم. ▫️به هر جان کندنی بود خودم را از جمعیت بیرون کشیدم؛ حتی می‌ترسیدم اسنپ بگیرم که تا پارکینگ دانشگاه پیاده رفتم و همانجا با پدرم تماس گرفتم تا دنبالم بیاید. ▪️دست خودم نبود؛ از سایۀ خودم هم ترسیده و در هر پلک زدن صورت دختری را می‌دیدم که رو به من خم شده و خبر نداشتم با همان چشمان پریشان و لحن نگران، قاتل پنهان من است!... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی نژاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا