eitaa logo
صبح نزدیک
96 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
3.1هزار ویدیو
81 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه ما خواهیم جنگید فرازهای شنیدنی فرمایشات رهبر انقلاب در ۴ مهر ۱۳۵۹ طی برگزاری اولین نماز جمعه بعد از شروع حمله صدام به ایران «همه ملت ایران سربازان و رزمندگان این جنگ جهانی خواهند بود. ما به سوی میدان جنگ پرواز خواهیم کرد.» https://eitaa.com/samn910
چنین میگویند... https://eitaa.com/samn910
📢 حضرت آیت‌الله نوری همدانی از مراجع عظام تقلید: 💬 هرگونه تعرض به رهبر معظم انقلاب حکم محارب را دارد 🎤 حضرت آیت‌الله نوری همدانی در دیدار ائمه جماعات استان تهران: ▫️ این جنایتکارانی که مردم را کشتند و همه جا را به آتش کشیدند از مردم نبودند. رسماً رئیس جمهور آمریکا می‌آید به آشوبگران امید می‌دهد و اخیراً هم رهبر نظام اسلامی را تهدید می‌کند. ▫️ البته او شایسته جواب نیست، ولی باید بداند شخص آیت‌الله خامنه‌ای به عنوان یک فقیه و رهبر یک امت هر کسی که بخواهد تعرض به او داشته باشد، محارب است و قبلاً هم ما گفته‌ایم و ادله فقهی آن را هم بیان کردیم و انتظار داریم همه علماء به صحنه بیایند و از رهبری حمایت کنند ما حمایت از رهبری را یک امر سیاسی تنها نمی‌دانیم بلکه وظیفه شرعی می‌دانیم./ پایگاه اطلاع رسانی دفتر آيت‌الله نورى همدانى https://eitaa.com/samn910
39.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 | به خدا اکتفاء کن 👈 رازِ بی‌نیازی از «قدرت‌های جهانی» در کدام دعای امام سجاد (ع) نهفته است؟ ✏️ بیانات رهبر انقلاب درباره دعای پنجم صحیفه سجادیه 🗓 انتشار به مناسبت سالروز ولادت امام سجاد علیه‌السلام 💻 Farsi.Khamenei.ir
🔶داستان طالوت و جالوت رو شنیدید؟ 🔷در یک زمانی یک قومی از بنی اسرائیل از پیامبرشون خواستند که یک فرمانده نظامی برای اون‌ها انتخاب کنه، تا به جنگ با طاغوت زمانه‌شون بروند. 🔶پیامبرشون طالوت رو برای آنها انتخاب کرد، خیلی‌ها نق و نوق کردند و این فرمانده را تخریب کردند، اما بالاخره سپاه راه افتاد. 🔷پیامبر فرمود که شما در راه به یک نهر آب می‌رسید که خداوند شما رو با اون نهر امتحان می‌کنه، به این صورت که نباید از اون آب بخورید مگر حداکثر یک مشت. 🔶وقتی سپاه به نهر رسید بیشتر سپاه از اون خوردند. دچار دل درد شدند و از همراهی سپاه باز موندند. فقط کسانی که نخورده بودند و کسانی که نهایتاً یک مشت خورده بودند که شدند ۳۱۳ نفر از نهر گذشتند. 🔷وقتی به سپاه که طاغوت زمانه بود رسیدند، اون کسانی هم که یک مُشت آب خورده بودند هیبت سپاه جالوت اون‌ها را گرفت و دچار سستی و ضعف شدند. 🔶حتماً تمام سپاه اون روز دلیل و حکمت نخوردن از نهر رو نمی‌دونستند، حتی شاید نق هم می‌زدند که ما پای کار سپاه هستیم اما فقط به بی‌آبی و تشنگی اعتراض داریم، مگه میشه آب نخورد و جنگید؟ مگه میشه سپاهی که آب نداره وحدت داشته باشه؟... اما بالاخره باید به امر سر می‌نهادند. 🔷حضرت داوود علیه السلام که در سپاه طالوت بود رو کشت و بالاخره حکومت حق برپا شد، اما کسایی که در امتحان آب رفوزه شدند از سپاه حق خارج شدند. 😔حکایت این روزهای ماست. 🔶امام زمان علیه السلام برای ما فرماندهی به نام انتخاب کرده، از اول قرار بوده که به جنگ با طواغیت زمان تا رفع فتنه از کل دنیا برویم، پس باید بی چون و چرا و بدون نق زدن به حرف‌های امام خامنه‌ای گوش کنیم حتی اگر حکمت اوامرش را نفهمیم. 🔷وقتی می‌فرماید همه با هم داشته باشید، نباید بگوییم نخیر ما فقط با افرادی که مثل خودمان هستند وحدت می‌کنیم. 🔶وقتی می‌فرماید ما در حال با آمریکا و اسرائیل هستیم، نباید بگیم نخیر اول با ترامپ‌های داخلی بجنگید. 🔷وقتی می‌فرماید از حمایت کنید، بگذارید کارش را بکند، نقاط ضعف را رسانه‌ای نکنید فقط نقاط قوت را بگویید، نباید بگیم نخیر ما باید ایرادات دولت را بگوییم، نقد کنیم.. 🔶وقتی می‌فرماید باید حذف شود، نباید بگوییم چرا الان حذف شد؟ مگر ما گداییم به ما کالا برگ می‌دهید؟.. 🔷وقتی می‌فرماید در مشکلات اقتصادی پیش آمده، دست دارد نباید بگوییم این مسائل اقتصادی به خاطر مسئولین خودمان است. 🔶وقتی حضرت آقا می‌فرماید این آمریکایی‌صهیونی بود، اینها ملت ایران نبودند، نباید گفت این‌ها معترض اقتصادی بودند، جوونهای خودمون بودند... https://eitaa.com/samn910
📕رمان 🔻قسمت هشتم ▪️تمام سلول‌های مغزم به کار افتاده بود بلکه تصویر صورتش را به درستی بازسازی کنم و تازه به یاد آوردم او هم شبیه همان پسرهایی که در لحظات اول به سلف حمله کردند، ماسک سفیدی روی صورتش زده بود، فقط ابروهای نازک و طلایی‌اش آن هم از بالای عینک آفتابی و بزرگش پیدا بود و شاید همین ظاهر عجیب و غریبش، آن پسر را مشکوک کرده و فرشتۀ نجاتم شده بود. ▫️پشت تلفن نتوانسته بودم برای پدرم هیچ دلیلی بیاورم جز ناخوشی حالم و حالا هم که خودش را رسانده بود، باز هیچ توضیحی به ذهنم نمی‌رسید که حتی خبر نداشت این روزها همراه دانشجویان معترض شدم و هیچ توجیهی برای حال بدم پیدا نمی‌کردم. ▪️تا به خانه برسیم با همان مهربانی پنهان زیر نگرانی و ناراحتی‌اش هر چه پرسید، فقط بهانه تراشیدم که فشارم افتاده و بی‌نوا بی‌خبر از همه‌جا برایم نسخه‌های پدرانه می‌پیچید: «هم شب‌ها دیر می‌خوابی هم درست حسابی صبحونه نمی‌خوری، می‌خوای بریم درمانگاه آمپول تقویتی برات بزنن؟» ▫️حتی زبانم به درستی نمی‌چرخید جوابش را بدهم که با سکوت و اشارۀ چشمانم، تظاهر می‌کردم همه چیز خوب است و حقیقتاً هیچ چیز خوب نبود! ▪️پسرانی که امید به تظاهرات و رشادت‌شان بسته بودم، حرفه‌ای‌تر از هر لات و اوباشی، فحاشی می‌کردند و با شیشه‌های شکسته، نفس‌کش می طلبیدند! ▫️دخترانی که همراه‌شان شده و حسرت موهای بیرون ریخته از مقنعه‌شان را می‌خوردم بدتر از پسرها، عربده‌کشی می‌کردند! ▪️نمی‌دانستم در این بلبشو چه کسی می‌خواست به بهانۀ حال بدم، یک کشته هم از جمعیت بگیرد و در این میان، دل وامانده‌ام چه مرگش شده بود که یک لحظه چشمانش فراموشم نمی‌شد! ▫️اگرچه از همان حزب‌اللهی‌هایی بود که همیشه در دانشگاه به هیچ هم حساب‌شان نمی‌کردم و امروز به قصد جنگ با همان‌ها به سلف آمده بودم، اما این یکی با بقیه خیلی فرق داشت. ▪️با اینکه گوشۀ پیشانی‌اش بریده و صورتش زیر پرده‌ای از خون، کمی ترسناک شده بود اما باز هم جذابیت چهره و جدیت لحن و حتی خوش تیپی‌اش در همان وضعیت آشفته، از خاطرم بیرون نمی‌رفت. ▫️با تیزی نگاه و هوشیاری عجیبش، جانم را خریده و با اینکه جراحت بدی به صورتش افتاده بود، یک تنه میدان‌داری می‌کرد و همین مردانگی‌اش، تمام تمرکزم را به هم ریخته بود! ▪️بیش از سه سال در دانشگاه، هزار رنگ پسر دیده و یکی را نپسندیده بودم اما این پسر در همان حال نیمه‌هوشی که همه چیز را در هاله‌ای از ابهام می‌دیدم، مثل واضح‌ترین منظرۀ زندگی در تمام زوایای ذهنم جا خوش کرده بود. ▫️دانشگاه‌مان به‌قدری بزرگ بود که در این هفت ترم او را ندیده بودم، مطمئن نبودم یکبار دیگر همدیگر را ببینیم و حالا انگار بزرگ‌ترین دغدغۀ قلبم فقط دیدار دوباره‌اش شده بود. ▪️مادر غذایی مقوی تدارک دیده بود، ساعتی یکبار یا آبمیوۀ تازه برایم می‌آورد یا دمنوشی سنتی دم می‌کرد و من جرأت نمی‌کردم یک کلمه به کسی حتی به او حرفی بزنم. ▫️بدون مبالغه حتی دیگر می‌ترسیدم فردا باز راهی دانشگاه شوم؛ اگر پای امتحان میان‌ترم و استاد سخت‌گیری که حتی در این شرایط راضی نمی‌شد یک ساعت کلاسش را تعطیل کند، در میان نبود، امکان نداشت از خانه خارج شوم. ▪️تا شب سرم سنگین بود، تماس دوستانم را جواب نمی‌دادم که هیچکدام حتی ثانیه‌ای صبر نکردند ببینند چه بلایی سر من آمده و همان لحظه به بهانۀ آشوب، دنبال پسرها به سمت سردرِ اصلی دانشگاه رفتند. ▫️شب روی تخت دراز کشیده بودم، چشمانم را بسته و از وحشت خوابم نمی‌برد که می‌شد همین حالا به جای تخت خوابم، روی تخت سردخانه باشم و از تصور همین صحنه تمام استخوان‌هایم از ترس یخ می‌زد و تنها حرارت لحن یک نفر، قلبم را گرم می‌کرد. ▪️همان مردی که نه نامش را می‌دانستم نه حتی می‌دانستم در چه مقطع و چه رشته‌ای درس می‌خواند و بر فرض که می‌دانستم، چه می‌خواستم بکنم؟ ▫️در سال‌های دبیرستان و دانشگاه از بچه‌ها لفظ "کراش زدن" را زیاد شنیده و نمی‌دانستم چه حسی دارد اما انگار اینبار خودم روی این پسر مذهبی کراش زده بودم. ▪️در خانوادۀ نسبتاً سنتی و خانۀ ما خبری از ماهواره نبود، اینستاگرام هم فیلتر شده و هر شب برای تماشای شلوغی شهرها، باید هزار بار دست به دامن فیلترشکن‌ها می‌شدم بلکه ساعتی وصل شود و از پیج اینستاگرام "بی‌بی‌سی" و "من و تو" و "اینترنشنال" خبرها را بخوانم اما نمی‌دانم امشب دلم کجا گیر افتاده بود که حتی حوصلۀ اینستاگرام را هم نداشتم و با چشمانی خمار خواب، بی‌هوا آرزو کردم ای‌کاش فقط یکبار دیگر او را ببینم. ▫️همانطور که به پهلو روی تخت دراز کشیده بودم، هندزفری در گوشم، هر آهنگ بی سر و تهی را گوش می‌دادم بلکه زودتر خوابم ببرد بی‌خبر از آنکه آرزوی پیش از خوابم همین فردا تعبیر خواهد شد!... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕رمان 🔻قسمت نهم ▪️نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را به هر زحمتی شده، همیشه می‌خواندم اما چند سالی می‌شد، خمار خواب سحرگاهی، بی‌خیال نماز صبح شده بودم. ▫️مثل سایر روزها اشتهایی هم به خوردن صبحانه نداشتم؛ با بلایی که دیروز از بیخ گوشم گذشته بود حتی حوصلۀ آرایش هم نداشتم که به یک ضدآفتاب بی‌رنگ بسنده کردم، کوله‌ام را روی چادر دانشجویی به دوشم کشیدم و عازم ایستگاه مترو شدم. ▪️در این ساعت صبح، از شعار "زن، زندگی، آزادی" در مترو خبری نبود، اعتراف می‌کنم من هم دیگر رمقی برای این مبارزۀ بی‌سروته نداشتم و دعا می‌کردم بی‌هیچ حاشیه‌ای به دانشگاه برسم که رسیدم. ▫️این روزها میان اینهمه شلوغی و آشوب، اساساً درس خواندن از خاطرم رفته و برای امتحان میانترم آمادگی زیادی نداشتم؛ تمام امیدم به تقلب بود که آن‌هم با ابتکار استاد سخت‌گیرمان ناامید شد؛ برگۀ سؤالات متفاوت بود و هر چه چشم می‌چرخاندم سؤالات برگۀ دانشجوی کناری‌ام اصلاً شبیه برگۀ من نبود. ▪️سرِ امتحانی که جز پاسخ یکی دو سؤال، چیز زیادی به ذهنم نمی‌رسید، خیالبافی می‌کردم ای‌کاش این استاد هم کلاسش را تعطیل می‌کرد؛ اما بیش از این حرف‌ها طرفدار نظام بود و به هیچ قیمتی زیر بار نمی‌رفت تا چند دقیقه بعد که ولولۀ شعار و جیغ و سوت، در راهروهای دانشکده پیچید و سرِ تمام بچه‌ها را از روی برگه بلند کرد. ▫️دکتر فیضی با اخمی که صورتش را پوشانده بود، در سکوتی سنگین خیره به در مانده و انگار انتظارش را می‌کشید که همان لحظه درِ کلاس بی‌اجازه باز شد و باز همان صحنۀ آشنای این روزها؛ دختر و پسرهایی که ماسک زده، به زمین پا می‌کوبیدند و فریاد می‌زدند تا این کلاس هم تعطیل شود اما استاد قصد کرده بود مقاومت کند که با غیظ و غضب صدایش را بلند کرد: «از کلاس من برید بیرون!» ▫️صحنۀ سنگین و پُر سر و صدای ورود معترضین به کلاس و پلاکاردهایی که در دست‌هایشان بلند کرده بودند، هر بیننده‌ای را شوکه می‌کرد و استاد ما خیال تسلیم شدن نداشت که از جا بلند شد، قدمی به سمت‌شان رفت و اینبار تقریباً فریاد کشید: «مگه نمی‌بینید دانشجوها دارن امتحان میدن؟» ▪️یکی از پسرها به یک قدمی‌اش رسیده بود و همچنان داد و بیداد می‌کرد که دکتر با دست به کتفش زد و قاطعانه دستور داد: «برو بیرون!» ▫️اما انگار همین برخوردِ نه چندان جدی، بهانه دست‌شان داد که همگی با هم دکتر فیضی را هو کردند و فضای کلاس طوری به هم ریخت که فکرش را هم نمی‌کردم. ▪️چند نفر دور دکتر را گرفته و سر و صداها اینقدر بالا گرفته بود که نه به وضوح چیزی می‌دیدم نه می‌شنیدم اما بهترین فرصت برای آن‌هایی بود که می‌خواستند آزمون میان‌ترم را به بهانه‌ای کنسل کنند. تعدادی از بچه‌ها به معترضین پیوسته، بعضی‌ها بی‌سروصدا صندلی‌ها را ترک کرده و در عرض چند ثانیه کلاس از دانشجوها خالی شد. ▫️جز من و چند نفر دیگر کسی باقی نمانده بود، جمعیت معترض با همان هیاهو از کلاس خارج شدند و دکتر فیضی کلافه از کارزاری که باخته بود، رو به ما اتمام حجت کرد: «کلاس فعلاً تعطیله ولی به اونایی که رفتن خبر بدید میانترم رو براشون صفر رد می‌کنم!» و دیگر منتظر پاسخی از ما نماند که با حالتی عصبی، وسایلش را داخل کیف مشکی‌اش جمع کرد و بلافاصله از کلاس بیرون رفت. ▪️باورم نمی‌شد از زیر بار این آزمون سخت به این سادگی بیرون آمدم و شبیه گنجشکی که از دام رها شده باشد، از جا پریدم. مقابل دکتر فیضی سخت بود خوشحالی‌ام را پنهان کنم و همین که بیرون رفت، بی‌اختیار و با صدای بلند خندیدم و مثل کودکی ذوق‌زده از کلاس بیرون دویدم. ▫️معترضین به طبقۀ پایین رفته و من دیگر از این جمعیت و تک‌تک افراد و حتی شعارهایشان می‌ترسیدم که بی‌خیال تجمع و اعتراض، به سرعت از دانشکده خارج شدم. ▪️از در دانشکده تا سردر اصلی دانشگاه، مسیر طولانی بود و پس از رهایی از کلاس و درس و امتحان، قدم زدن در این هوای ملایم پاییزی عجیب می‌چسبید اما خبر نداشتم تا دقایقی دیگر این دل‌خوشی هم خراب می‌شود که صدای دختری را از پشت سر شنیدم: «ببخشید خانم!» ▫️به پشت سر چرخیدم و دختری چادری را دیدم که به سمتم قدم تند کرده و با لبخندی ساده، دوباره تکرار کرد: «ببخشید میشه یه لحظه صبر کنید!» ▪️از دوستانم نبود اما صورتش برایم آشنا بود و پیش از آنکه به خاطرش بیاورم، مقابلم رسید و خودش خبر داد: «یادتونه دیروز تو سلف حالتون بد شد؟ من کنارتون بودم...» ▫️تازه روسری یشمی‌اش زیر چادر مشکی و ابروهای پیوسته‌اش یادم آمد؛ نمی‌دانستم برای چه دنبالم آمده است؛ اصلاً از کجا دوباره من را پیدا کرده و حرفی زد که بدتر ترسیدم: «میشه چند لحظه با من بیاید؟ می‌خوام تو دفتر انجمن علمی مکانیک با هم صحبت کنیم.»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی نژاد
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌️بر پایی فتنه به روایت تصویر😂 جنگ‌شناختی‌ترکیبی اینجوریه دشمن اینجوری گروهای داخلی رو به هم بدبین میکنه.. https://eitaa.com/samn910
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حاج میثم مطیعیمناجات شعبانیه.mp3
زمان: حجم: 37M
مناجات شعبانیه باصدای حاج میثم مطیعی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا