📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت هشتادوهفتم
▪پلکهایش خمار بود؛ بین هر کلمه چند بار روی هم میخورد و درست کنارم تکیه به دیوار زد.
▫زخمم هنوز زُقزُق میکرد؛ نگاهش روی همین خط خون چند بار رفت و برگشت و پشتش به دیوار لیز خورد؛ کف زمین ولو شد و چشمش را بست.
▪صدایی شبیه ناقوس در مغزم دنگ و دنگ میکرد؛ احساس میکردم جمجمهام از درد در حال انفجار است و با همین حال، سمت صورتش خم شدم.
▫نفسهایش تند و داغ از بین لبها بیرون میزد و من بیصدا پرسیدم: «چی خواستن ازت؟»
▪پلکهایش سنگین از هم جدا شد؛ سفیدی چشمها از رگهای خونی پُر بود و با حالتی خواب و خسته، خندید: «هر چی خواستن مهم نیس... من نمیذارم تو...»
▫نشد حرفش را تمام کند، سرش از پشت به دیوار چسبید و با همین صورت خیس عرق از حال رفت.
▪گوشۀ موبایل از جیب شلوارش پیدا بود و هر دو دستش روی زمین رها شد؛ در خواب هم با خِسخِس نفس میکشید و من مطمئن بودم بهقدری خورده که فعلاً بیدار نمیشود.
▫با دو انگشت، موبایل را از جیب شلوار بیرون کشیدم. بیخیال درد پیشانی، لنز موبایل را روبروی صورت خوابش گرفتم و یک ثانیه بعد، قفل باز شد.
▪شمارۀ تماس آخر، ناشناس و پیامی که بلافاصله از همین شماره رسیده بود: «لوکیشن آپارتمان امیر دادفر تأیید شد. رو واتساپ برات فرستادم. امشب ساعت ۱۱، تینا باید اونجا باشه.»
▫همین چند دقیقه پیش در ماشین گفته بود این تماس از طرف میسی بوده؛ نمیفهمیدم این زن از ارتباط من با امیر دادفر چه میخواهد، نگاهم بین همین کلمات دنبال سر نخ بود و پیام بعدی مثل سیانور، نفسم را خفه کرد: «از اینجا به بعد خودش باید اعتماد امیر رو جلب کنه. تینا خیلی زرنگه! وقتی مخ تو رو زده، مخ هر پسر دیگهای هم میتونه بزنه!»
▪دستم روی گوشی سُست شد؛ کلمات مقابل نگاهم میلرزید و او بیخبر از شاهرخ که کنار یکی از خیابانهای این شهر خوابش برده بود، باز هم تهدیدش کرد: «پلیس فرانسه هنوز دنبال قاتل داراب میگرده. اگه راه نیای، دیگه من نیستم. به اندازۀ کافی مدرک هست که تو و تینا، آخرین نفر تو ویلا بودید و با داراب درگیر شدید.»
▫نگاهم از صفحۀ روشن موبایل تا چشمهای بستۀ شاهرخ کشید؛ حالا میفهمیدم این پیامها چطور سرش را گوش تا گوش بریده است.
▪هنوز مطمئن نبودم ولی میترسیدم این نشانه را جای دیگری پیدا نکنم؛ لوکشین امیر را برای خودم فرستادم، موبایل را بیسروصدا دوباره در جیبش جا دادم و از کنارش کندم...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت هشتادوهشتم
▪مغزم دقیق کار نمیکرد ولی میدانستم باید دنبال یک نفر بگردم. نگاهم چند بار طول همین خیابان را گشت و چشمم به تابلوی روشن داروخانه افتاد.
▫لعنت به من که برای همین چند قدم هم دلم نمیآمد تنها بماند؛ از عشقی که این شبها فقط برای من وحشت داشت، شاکی بودم ولی باز هم قلبم جا ماند و قدمهایم سمت داروخانه رفت.
▪زنی پشت پیشخوان نشسته بود؛ تا نگاهش به زخم پیشانیام افتاد، از جا بلند شد. دست و پا شکسته درخواست چیزی برای پانسمان کردم ولی او انگار از این دختر زخمی آن هم در این ساعت از شب ترسیده بود.
▫یک بسته گاز استریل و بتادین و چسب روی میز شیشهای داروخانه ردیف کرد و من به جای جمع کردن اینها، از پشت شیشه به تاریکی خیابان اشاره کردم: «فکر میکنم یکی اینجا مست کرده... افتاده...»
▪نمیدانستم باید دقیقاً از چه کلماتی استفاده کنم؛ فقط میخواستم کسی کمکش کند بدون اینکه بفهمد با من نسبتی دارد ولی همین کلمات سردرگم، او را بیشتر ترساند.
▫خودش را به نشنیدن زد؛ چسب و گاز و بتادین را در کیسهای ریخت، کاغذی برای پرداخت دستم داد و من تازه یادم آمد هیچ پولی ندارم.
▪یک کلمه تشکر کردم و از ترس اینکه مبادا گزارش این مشتری مشکوک را به پلیس بدهد، به سرعت از داروخانه بیرون زدم.
▫هنوز همانجا پای همان دیوار خواب بود؛ دو نفر از انتهای خیابان میآمدند و من به امید همین دو نفر، دل خودم را راضی کردم.
▪به مقصد همان خانهای که این شبها زندانم شده بود، اوبر گرفتم ولی تا لحظهای که ماشین از خم خیابان رد شد، نگاهم پیش صورت خوابش بود و بیدار نشد.
▫از لحظهای که از کمپ تیم ملی فرار کردم، اولین شبی بود که شاهرخ دنبالم نبود و شاید اولین باری که دیگر نمیتوانست با من بازی کند!
▪از وحشت تهدید میسی، سرم منگ شده بود؛ همین یک ساعت پیش دیوانگی شاهرخ را دیده و مطمئن بودم راضی نمیشود ولی اگر قرار بود باز هم بازی بخورم، ترجیح میدادم انتخابش با خودم باشد نه اینکه در زندانهای فرانسه به جرم قتل، حکم حبس ابد بگیرم!
▫لوکیشینی که از موبایل شاهرخ برای خودم فرستاده بودم، باز کردم؛ ساعت ده و نیم شب بود، فقط یک لحظه از ذهنم رد شد ولی حتی از تصور رفتن به این آدرس ترسیدم؛ درست مثل همان کاغذ مچاله و شمارهای که در جیبم جا مانده بود.
▪موبایل را قفل کردم بلکه این لوکیشن کمتر وسوسهام کند اما اگر امشب میگذشت، محال بود شاهرخ اجازه دهد؛ همین چند دقیقه فرصت داشتم برای اولین بار خودم بازی کنم.
▫دوباره قفل موبایل را باز کردم، علامت قرمز در این لوکیشن، آپارتمان امیر بود؛ انگار شاهرخ در سرم عربده میکشید و من قید هر چه میخواست بشود، زدم.
▪موبایل را جلو سمت راننده گرفتم و با همان چند کلمهای که بلد بودم، کار را تمام کردم: «مقصد عوض شده... میرم به این آدرس...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت هشتادونهم
▪تمام رگهای تنم تندتر از قلبم میپرید ولی اینبار باید خودم بازی میکردم و حدود بیست دقیقه بعد به مقصد رسیدیم.
▫راننده از آینه خیره به صورتم مانده بود؛ یک لحظه حس کردم زخم پیشانیام را دیده و او شمرده سؤال کرد: «پرداخت نمیکنید؟»
▪همین دو کلمه کافی بود تا سقف ماشین روی سرم کوبیده شود. اولین شبی که از شاهرخ جدا شده بودم، هیچ پولی نداشتم. دفعۀ قبل در مسیر خانۀ میسی، چند اسکناس همراهم بود و امشب دستم به آستر خالی جیب یخ زد.
▫کنار فضای سبز انتهای خیابان، فقط یک آپارتمان بود؛ نگاهم از پشت شیشه به دیوارهای سنگی ساختمان افتاد. روی پنجرههای باریک و بلند، چند طبقه بالا رفت و تنها راهی که به ذهنم رسید، همین بود: «میشه چند دقیقه منتظر بمونید؟ باید از کسی پول بگیرم...»
▪نمیدانم از این کلمات درهم دقیقاً چقدر فهمید ولی لُپهایش از باد پُر شد؛ نفسش را با صدا خالی کرد و با حالتی کلافه، سر تکان داد؛ یعنی چارهای جز منتظر ماندن ندارد.
▫مردد پیاده شدم؛ برای هر قدم، باید از اول با مغزم کلنجار میرفتم تا قبول کند زنگ این خانه را بزنم ولی وقتی مقابل در رسیدم، تازه فهمیدم اصلاً نمیدانم کدامیک از این شش زنگ، متعلق به خانۀ امیر دادفر است!
▪راننده پنجره را پایین کشیده بود؛ با حالتی عصبی نگاهم میکرد و همان لحظه در باز شد. مردی با دوچرخه بیرون آمد و خیلی محترمانه در را باز نگه داشت تا وارد شوم.
▫شاید اصلاً نفهمید غریبه هستم و شاید شانس آوردم ولی در که پشت سرم بسته شد، در راهروی تاریک ساختمان نفسم گرفت. آسانسور را پیدا نمیکردم، پلۀ اول درست روبرویم بود و باید این مسیر یک طرفه را فقط میرفتم.
▪راننده منتظر پول بود و من در تاریکی راهپله، برای پیدا کردن یک جای پای مطمئن، چندبار پلک میزدم.
▫با چراغ قوۀ موبایل نور انداختم؛ دستم روی دیوار چرخید تا کلید را پیدا کردم و همین که فضا روشن شد، در پاگرد طبقۀ اول تابلوی کوچک کنار در را دیدم.
▪خواندن این اسم فرانسوی ساده نبود ولی مطمئن بودم شباهتی به اسمی که من دنبالش هستم، ندارد و یک طبقۀ دیگر بالا رفتم.
▫در پیچ هر پاگرد، دستم روی نرده شُلتر میشد و یکبار دیگر پشیمان میشدم ولی نمیخواستم بازی دست غیرت شاهرخ بیفتد؛ باید خودم تمامش میکردم و طبقۀ چهارم، اسم روی تابلو چشمم را گرفت.
▪از نام کوچکش فقط حرف اول را نوشته و نام خانوادگی کامل بود. نگاهم روی در چوبی جا ماند و هر حسی در دلم جا نمیشد، پیش شاهرخ برگشت.
▫نمیدانستم به هوش آمده یا نه؛ تب تند نفسهایش، هنوز زیر گوشم بود و برای بار آخر پشیمان شدم...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایران را دوست دارین🤔
اینا شاخص های ایران ستیزیست 😕
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 دورههای جذب پول و ثروت یا کلاهبرداری و شیادی از نقطه ضعف جامعه؟
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت نود
▪رانندهای که چند طبقه پایینتر منتظر کرایه بود، دری که میترسیدم اگر باز شود دیگر هیچ راهی برای برگشتنم نمانَد و صدایی که از داخل خانه شنیدم.
▫صدایی شبیه کشیدن صندلی روی کفپوش خانه؛ یک لحظه اسلحهای که زیر کمربندش دیده بودم، به ذهنم شلاق زد و دستم سمت در بلند شد.
▪سرانگشتی که هنوز از زخم پیشانی خونی بود، نزدیک دکمۀ سفید روی دیوار بردم؛ سرم داغ شده بود و صدای بوق ماشین و فریاد راننده، از پشت پنجرههای قدی راهرو، گوشم را سوراخ کرد.
▫دستم به دکمه چسبید، زنگ کوتاه و ملایم بود اما نفسم را حبس کرد و فقط چند ثانیه بعد، در باز شد.
▪شلوار مشکی، تیشرت سورمهای، موهایی که به اندازۀ صبح مرتب نبود و چشمهایی که در حدقه، قفل کرده بود.
▫نمیدانستم از لنز چشمی روی در من را دیده بود یا نه، اما انگار نفس هم نمیکشید، نگاهش تا خط خون کنار صورتم رسید و همانجا گم شد.
▪تمام حرارت تنم، با دانههای عرق از صورتم پاشید؛ موبایل بین دستم میلرزید و با اشاره به برنامۀ اوبر، از بدترین جای ممکن شروع کردم: «ممکنه کرایه رو حساب کنی؟»
▫دوباره صدای بوق ممتد ماشین بلند شد؛ سرش سمت پنجرۀ راهرو چرخید و من یکبار دیگر به این مرد غریبه رو زدم: «راننده منتظره... هیچ پولی همرام نیس...»
▪دکمۀ بالای یقۀ بلوزش را بست، با حالتی مضطرب بین موهایش چنگ زد تا مرتبتر باشد و نگاهی به پشت سر کرد؛ خبر نداشت همین حالا در چه جهنمی گیر فتادم و تقریباً چیزی نمیبینم.
▫با حالتی گیج بیرون آمد و در را پشت سرش بست؛ یک لحظه به صفحۀ موبایلم نگاه کرد، شاید دنبال نرخ سفر بود و بیهیچ حرفی، از پلهها پایین رفت.
▪فقط همین چند دقیقه فرصت بود تا پشت در بستۀ آپارتمانش، استراتژی این حمله را بچینم و وقتی صدای قدمهایش را در پیچ پله شنیدم، برگشتم.
▫باندپیچی دستش به جای مچ، فقط تا انتهای انگشتانش را پوشانده بود، بلوز روی شلوار افتاده و من میترسیدم اسلحه درست همینجا باشد.
▪منتظر بودم در را باز کند ولی پشت به در، روبرویم ایستاد؛ نگاهش دوباره سمت زخمم رفت و به جای هر چه نشد بپرسد، فقط یک نفس کوتاه کشید.
▫مثل یک تیک عصبی، چند تار مو که روی صورت خیسم چسبیده بود، پشت گوش زدم و تا خواستم شروع کنم، انگشت خونیام را دید.
▪لبهایش از هم جدا شد ولی باز هم نپرسید؛ بلافاصله دستم را پایین کشیدم و به جای هیچ حرفی که به فکرم نمیرسید، خواهش کردم: «میشه بیام تو؟»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت نودویکم
▪نگاهش زیادی سنگین بود؛ هر چه در ذهنم ساخته بودم، خراب شد و بیصدا سؤال کرد: «آدرس منو کی بهت داده؟»
▫سرم از ضرب شیشه هنوز درد میکرد و بهترین بهانه برای فرار از جواب، همین درد بود؛ صورتم در هم رفت و با صدایی ضعیف، خلاصه خبر دادم: «من تصادف کردم...»
▪منتظر نماند حرفم تمام شود؛ دو قدم سمت پنجرۀ راهرو رفت و تا قفسۀ سینه خم شد، سرش به دو طرف چرخید و دوباره سمتم برگشت: «با کی تصادف کردی؟»
▫در چشمش هیچ حسی پیدا نبود؛ انگار این مرد را فقط میشد با منطق نرم کرد و با حقیقت، فریبش دادم: «زیادی خورده بود... نتونست ماشین رو کنترل کنه...»
▪میدانست این چند روز با چه کسی میگردم؛ اسمش را نگفته فهمید و یک قدم نزدیکتر شد: «خودش کجاس؟»
▫حسابش از دستم رفته بود چند دقیقه است رهایش کردم؛ نمیدانستم الان دقیقاً چه حالی دارد و لحنم برزخ بود: «پلیس، ماشین رو برد... خودشم گوشۀ خیابون افتاد...»
▪نگاهش روی چشمم دقیق شد: «پسر انصاری رو ول کردی، اومدی سراغ من؟»
▫فکر نمیکردم قواعد این بازی اینقدر پیچیده باشد؛ پشت در آپارتمانش رسماً سنگ قلابم کرده بود و اینبار خیلی جدی حساب کشید: «آدرس منو از کجا پیدا کردی؟»
▪خودم هم نمیدانستم میسی چطور آپارتمانش را پیدا کرده اما دمِ دستیترین دروغی که به ذهنم رسید، گفتم: «بعد از پارک تعقیبت کردم...»
▫پلکهایش گشاد شد؛ یک لحظه ترسیدم بعد از پارک اصلاً اینجا نیامده باشد و او فقط به سمت در چرخید، قفل را باز کرد و خودش داخل شد.
▪کنار در منتظر مانده بود و نگاه من دوباره تا کمرش دوید؛ میترسیدم زیر همین لباس اسلحه باشد، چند قدم جلوتر رفتم و درست در پاشنۀ در، نگهم داشت: «چرا تعقیبم کردی؟»
▫یک نفس گرفتم بلکه بهانۀ خوبی ردیف شود و او با سؤال بعدی، حالم را بدتر گرفت: «میدونی من تو این خونه تنهام؟»
▪هر چه تنم از ترس گُر گرفته بود، درجا یخ زد؛ عرق مثل آب سرد بین موهایم پایین رفت و همان قدمی که رفته بودم، پس کشیدم.
▫از شب اولی که از هتل فرار کردم، حتی یک شب با شاهرخ تنها نبودم و سؤال او بد تحقیرم کرد.
▪قرار نبود به بهانۀ این بازی، هر بهایی بدهم؛ با تمام دردی که سرم را لِه کرده بود، گردنم را محکم بالا گرفتم و قبل از هر دفاعی، ضربۀ آخر را زد: «تو که از صبح آدرس داشتی، چرا ساعت ۱۱ شب؟»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت نودودوم
▪هنوز نفهمیده بود این دختر تا مرز مرگ ترسیده! خبر نداشت تهدید میسی به رگ گردن من و شاهرخ رسیده و مجبورم این ساعت از شب وارد خانۀ یک مرد تنها شوم.
▫چند لحظه کشید تا آخرین پیامهای موبایلم را باز کنم؛ همان پیامکی که خودش فرستاده بود، مقابل چشمش گرفتم و به جای اعتراف، طلبکار شدم: «گفتی میخوای در مورد اسلحه توضیح بدی!»
▪باید گوشۀ رینگ پرتش میکردم و همین پیامک کار را تمام کرد؛ از کنار در عقب رفت و دو کلمه گفت: «بیا تو!»
▫مطمئن نبودم بعد از این، راهی برای برگشت باشد ولی مجبور بودم روی غیرت شاهرخ قمار کنم؛ وارد شدم و او در را پشت سرم نبست!
▪آپارتمانی تقریباً ۷۰ متری، با کاغذ دیواری شیری، پنجرههایی بلند و تابلویی بزرگ که روی دیوار، برعکس شده و هیچ تصویری از پشت پیدا نبود.
▫پای اولین مبلی که رسیدم، ایستادم؛ نگاهم از ردیف مبلها به چهارچوب اتاق خواب رسید و همین که چشمم به تخت خواب دو نفره افتاد، در را از بیرون بست.
▪یکبار دیگر دکمۀ بالای یقه را چک کرد تا بسته باشد و بیهیچ حرفی سمت میز کارش رفت.
▫چراغ مطالعه را خاموش کرد، میخواست کمی روی میز را مرتب کند اما لپتاپ، موبایل، فلش، چند دسته کاغذ و خودکار روی شیشه ولو بود و قیدش را زد.
▪دیوار پشت سرش کتابخانه بود؛ ردیف کتابهای فارسی و انگلیسی و فرانسوی و کتابی که باز روی یکی از مبلها رها شده بود.
▫تکیه به میز کار منتظر ایستاد تا شاید من بنشینم و نشد تمسخر نگاهم را مخفی کنم. در هنوز باز بود و من با پوزخندی پرسیدم: «در رو نمیبندی؟»
▪چسب پانسمان کف دستش را آهسته کَند و زیر لب جواب داد: «خیلی طول نمیکشه.»
▫حس میکردم هوای خانه، بوی ادکلن خودش را میدهد. همان رایحۀ خیس و چوبی؛ شبیه جنگلی که باران خورده و حرفی که حسم را شکست: «ببخشید ولی مجبورم...»
▪کمی نزدیکتر شد؛ پانسمان دست را کاملاً باز کرد، یکی از انگشتهای دست چپ تا نیمه قطع شده بود و او بلاخره لبخند زد: «دقیقاً انگشت حلقه!»
▫زبانم بند آمده بود؛ نگاهش سمت همان تابلوی برعکس چرخید و لبخندش محو شد: «البته من شش ماهه حلقه دست نمیکنم...»
▪بدنم طوری بیحس شد که روی همان مبل نشستم. انگشت بریده هنوز خونی و جای بخیه، پیدا بود. پانسمان را دوباره با حوصله پیچید و خودش حرف را به اسلحه کشید: «اینو نشونت دادم تا بدونی چرا چند روزه بدون اسلحه جایی نمیرم.»
▫چسب آخر را زد؛ سرش را بالا گرفت، خراشهای گوشۀ پیشانی را دوباره دیدم و خیره در چشمم، اعتراف کشید: «فقط اول باید مطمئن بشم چرا تعقیبم کردی و تا اینجا اومدی!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
❌ انگار نه انگار آقا در پیامشان فرمود دوگانه جنگ و مذاکره ، ممنوع !!!
گویا اصلا واقعا ولی فقیه بعضی ها کسی دیگری است !
در زمان حیات رهبری شهید هم بارها از این کارها می کردند.
طرف میگه اگه ادامه جنگ می دادیم، الان وضع حزب الله این نبود!!!!
خب عزیز من، اصلا اصل طوفان الاقصی و شدیدترین فشارها به حزب الله و جنگ و... در زمان رئیسی عزیز و قبل جنگ با ایران بود !!!
اون زمان مگر تفاهم نامه ای بود ؟
اون زمان مگر مذاکره ای بود ؟
مسائل به این سادگی و راحتی که من و تو فکر می کنیم نیست،
مگر ندیدید که رهبری شهید در اسفند 403 در جواب آن دانشجو که میگفت چرا فلان کار را نمی کنیم و ... فرمود از خیلی مسائل اطلاع ندارید و اگر شما هم جای مسئولان بودید، همین کاری را می کردید که آنها می کردند؟؟؟
بعد طرف بدون هیچ اطلاعی از جای خاصی ، آمده همینطور برای خودش تحلیل میره و این و اون رو به خیانت متهم میکنه!!!
باز هم به یاد بیارن این جماعت که بعد سقوط سوریه ، چطور داشتند پزشکیان و شعام و سردار قاآنی و... رو میزدن، به یاد بیارن.
بعدش آقای شهید آمد و تحلیل کرد و مشخص شد کسی از داخل کشور ، مقصر نبود.
انگار نه انگار رهبری فرمود دوگانه جنگ و مذاکره ، ممنوع !
بعد طرف نشسته کلیپ پر کرده و گفته این نتیجه این بوده که در مذاکرات اسلام آباد، بر خلاف نظر رهبری روی موضوعات هسته ای مذاکره کردید !!!!!!
در حالیکه برای این حرفش یک سند هم ندارد، یک سند !!!!
همان دروغگویی که ادعا داشت دختر دکتر قالیباف با 19 چمدان سیسمونی آمده ایران، اما نه تنها سندی نداده، بلکه عرضه و شهامت و تقوای عذرخواهی هم نداشته !!!
خب وقتی می بینید تجربه ثابت کرده بارها تحلیلهایتان اشتباه بوده، کمی سکوت کنید !
✍️ احسان عبادی
https://eitaa.com/samn910