📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت نودویکم
▪نگاهش زیادی سنگین بود؛ هر چه در ذهنم ساخته بودم، خراب شد و بیصدا سؤال کرد: «آدرس منو کی بهت داده؟»
▫سرم از ضرب شیشه هنوز درد میکرد و بهترین بهانه برای فرار از جواب، همین درد بود؛ صورتم در هم رفت و با صدایی ضعیف، خلاصه خبر دادم: «من تصادف کردم...»
▪منتظر نماند حرفم تمام شود؛ دو قدم سمت پنجرۀ راهرو رفت و تا قفسۀ سینه خم شد، سرش به دو طرف چرخید و دوباره سمتم برگشت: «با کی تصادف کردی؟»
▫در چشمش هیچ حسی پیدا نبود؛ انگار این مرد را فقط میشد با منطق نرم کرد و با حقیقت، فریبش دادم: «زیادی خورده بود... نتونست ماشین رو کنترل کنه...»
▪میدانست این چند روز با چه کسی میگردم؛ اسمش را نگفته فهمید و یک قدم نزدیکتر شد: «خودش کجاس؟»
▫حسابش از دستم رفته بود چند دقیقه است رهایش کردم؛ نمیدانستم الان دقیقاً چه حالی دارد و لحنم برزخ بود: «پلیس، ماشین رو برد... خودشم گوشۀ خیابون افتاد...»
▪نگاهش روی چشمم دقیق شد: «پسر انصاری رو ول کردی، اومدی سراغ من؟»
▫فکر نمیکردم قواعد این بازی اینقدر پیچیده باشد؛ پشت در آپارتمانش رسماً سنگ قلابم کرده بود و اینبار خیلی جدی حساب کشید: «آدرس منو از کجا پیدا کردی؟»
▪خودم هم نمیدانستم میسی چطور آپارتمانش را پیدا کرده اما دمِ دستیترین دروغی که به ذهنم رسید، گفتم: «بعد از پارک تعقیبت کردم...»
▫پلکهایش گشاد شد؛ یک لحظه ترسیدم بعد از پارک اصلاً اینجا نیامده باشد و او فقط به سمت در چرخید، قفل را باز کرد و خودش داخل شد.
▪کنار در منتظر مانده بود و نگاه من دوباره تا کمرش دوید؛ میترسیدم زیر همین لباس اسلحه باشد، چند قدم جلوتر رفتم و درست در پاشنۀ در، نگهم داشت: «چرا تعقیبم کردی؟»
▫یک نفس گرفتم بلکه بهانۀ خوبی ردیف شود و او با سؤال بعدی، حالم را بدتر گرفت: «میدونی من تو این خونه تنهام؟»
▪هر چه تنم از ترس گُر گرفته بود، درجا یخ زد؛ عرق مثل آب سرد بین موهایم پایین رفت و همان قدمی که رفته بودم، پس کشیدم.
▫از شب اولی که از هتل فرار کردم، حتی یک شب با شاهرخ تنها نبودم و سؤال او بد تحقیرم کرد.
▪قرار نبود به بهانۀ این بازی، هر بهایی بدهم؛ با تمام دردی که سرم را لِه کرده بود، گردنم را محکم بالا گرفتم و قبل از هر دفاعی، ضربۀ آخر را زد: «تو که از صبح آدرس داشتی، چرا ساعت ۱۱ شب؟»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت نودودوم
▪هنوز نفهمیده بود این دختر تا مرز مرگ ترسیده! خبر نداشت تهدید میسی به رگ گردن من و شاهرخ رسیده و مجبورم این ساعت از شب وارد خانۀ یک مرد تنها شوم.
▫چند لحظه کشید تا آخرین پیامهای موبایلم را باز کنم؛ همان پیامکی که خودش فرستاده بود، مقابل چشمش گرفتم و به جای اعتراف، طلبکار شدم: «گفتی میخوای در مورد اسلحه توضیح بدی!»
▪باید گوشۀ رینگ پرتش میکردم و همین پیامک کار را تمام کرد؛ از کنار در عقب رفت و دو کلمه گفت: «بیا تو!»
▫مطمئن نبودم بعد از این، راهی برای برگشت باشد ولی مجبور بودم روی غیرت شاهرخ قمار کنم؛ وارد شدم و او در را پشت سرم نبست!
▪آپارتمانی تقریباً ۷۰ متری، با کاغذ دیواری شیری، پنجرههایی بلند و تابلویی بزرگ که روی دیوار، برعکس شده و هیچ تصویری از پشت پیدا نبود.
▫پای اولین مبلی که رسیدم، ایستادم؛ نگاهم از ردیف مبلها به چهارچوب اتاق خواب رسید و همین که چشمم به تخت خواب دو نفره افتاد، در را از بیرون بست.
▪یکبار دیگر دکمۀ بالای یقه را چک کرد تا بسته باشد و بیهیچ حرفی سمت میز کارش رفت.
▫چراغ مطالعه را خاموش کرد، میخواست کمی روی میز را مرتب کند اما لپتاپ، موبایل، فلش، چند دسته کاغذ و خودکار روی شیشه ولو بود و قیدش را زد.
▪دیوار پشت سرش کتابخانه بود؛ ردیف کتابهای فارسی و انگلیسی و فرانسوی و کتابی که باز روی یکی از مبلها رها شده بود.
▫تکیه به میز کار منتظر ایستاد تا شاید من بنشینم و نشد تمسخر نگاهم را مخفی کنم. در هنوز باز بود و من با پوزخندی پرسیدم: «در رو نمیبندی؟»
▪چسب پانسمان کف دستش را آهسته کَند و زیر لب جواب داد: «خیلی طول نمیکشه.»
▫حس میکردم هوای خانه، بوی ادکلن خودش را میدهد. همان رایحۀ خیس و چوبی؛ شبیه جنگلی که باران خورده و حرفی که حسم را شکست: «ببخشید ولی مجبورم...»
▪کمی نزدیکتر شد؛ پانسمان دست را کاملاً باز کرد، یکی از انگشتهای دست چپ تا نیمه قطع شده بود و او بلاخره لبخند زد: «دقیقاً انگشت حلقه!»
▫زبانم بند آمده بود؛ نگاهش سمت همان تابلوی برعکس چرخید و لبخندش محو شد: «البته من شش ماهه حلقه دست نمیکنم...»
▪بدنم طوری بیحس شد که روی همان مبل نشستم. انگشت بریده هنوز خونی و جای بخیه، پیدا بود. پانسمان را دوباره با حوصله پیچید و خودش حرف را به اسلحه کشید: «اینو نشونت دادم تا بدونی چرا چند روزه بدون اسلحه جایی نمیرم.»
▫چسب آخر را زد؛ سرش را بالا گرفت، خراشهای گوشۀ پیشانی را دوباره دیدم و خیره در چشمم، اعتراف کشید: «فقط اول باید مطمئن بشم چرا تعقیبم کردی و تا اینجا اومدی!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
❌ انگار نه انگار آقا در پیامشان فرمود دوگانه جنگ و مذاکره ، ممنوع !!!
گویا اصلا واقعا ولی فقیه بعضی ها کسی دیگری است !
در زمان حیات رهبری شهید هم بارها از این کارها می کردند.
طرف میگه اگه ادامه جنگ می دادیم، الان وضع حزب الله این نبود!!!!
خب عزیز من، اصلا اصل طوفان الاقصی و شدیدترین فشارها به حزب الله و جنگ و... در زمان رئیسی عزیز و قبل جنگ با ایران بود !!!
اون زمان مگر تفاهم نامه ای بود ؟
اون زمان مگر مذاکره ای بود ؟
مسائل به این سادگی و راحتی که من و تو فکر می کنیم نیست،
مگر ندیدید که رهبری شهید در اسفند 403 در جواب آن دانشجو که میگفت چرا فلان کار را نمی کنیم و ... فرمود از خیلی مسائل اطلاع ندارید و اگر شما هم جای مسئولان بودید، همین کاری را می کردید که آنها می کردند؟؟؟
بعد طرف بدون هیچ اطلاعی از جای خاصی ، آمده همینطور برای خودش تحلیل میره و این و اون رو به خیانت متهم میکنه!!!
باز هم به یاد بیارن این جماعت که بعد سقوط سوریه ، چطور داشتند پزشکیان و شعام و سردار قاآنی و... رو میزدن، به یاد بیارن.
بعدش آقای شهید آمد و تحلیل کرد و مشخص شد کسی از داخل کشور ، مقصر نبود.
انگار نه انگار رهبری فرمود دوگانه جنگ و مذاکره ، ممنوع !
بعد طرف نشسته کلیپ پر کرده و گفته این نتیجه این بوده که در مذاکرات اسلام آباد، بر خلاف نظر رهبری روی موضوعات هسته ای مذاکره کردید !!!!!!
در حالیکه برای این حرفش یک سند هم ندارد، یک سند !!!!
همان دروغگویی که ادعا داشت دختر دکتر قالیباف با 19 چمدان سیسمونی آمده ایران، اما نه تنها سندی نداده، بلکه عرضه و شهامت و تقوای عذرخواهی هم نداشته !!!
خب وقتی می بینید تجربه ثابت کرده بارها تحلیلهایتان اشتباه بوده، کمی سکوت کنید !
✍️ احسان عبادی
https://eitaa.com/samn910
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷به توصیه رهبر شهیدمان؛
💗 هر روزتان را با نوزده تا «بسمالله» شروع کنید
👈رهبر شهید، هر روز یک کاری را به نیت حضرت امام زمان(عج) انجام میدادند و ثواب آن را تقدیم ایشان میکردند.
📽 روایت داماد شهید رهبر شهید انقلاب از اهتمام روزانه ایشان برای تقدیم کاری به ساحت مقدس امام زمان(عج)
💻 Farsi.Khamenei.ir
👌 رئیس سازمان بسیج هم همچون دبیر شعام، از لزوم بازگشت آمریکا به تفاهمنامهها سخن گفت.
⚠️ قابل توجه برخی دوستان است که هر کسی را که از بازگشت به تفاهمنامهها میگوید، با برچسبهایی چون شوت، خائن و بیغیرت خطاب میکنند.
💡 حرفی که دکتر پزشکیان زد و حالا جناب طائب تکرار میکنند، یک منطق ساده اما استراتژیک است:
🚨 «اگر آمریکا ادعای صداقت دارد، به امضای خودش عمل کند»
🌍 این سخن، صرفاً یک پیام داخلی نیست، بلکه یک مصرف بینالمللی دارد.
⚖️ هدف این است که به دنیا و بهخصوص به مردم آمریکا ثابت کنیم ایران به دنبال تخریب یا تقابل بیدلیل نیست و تنها خواهان اجرای تعهدات طرف مقابل است. وقتی این منطق جاری شود، هر انسان عاقلی در دنیا متوجه میشود که مشکل از کجاست.
🧠 باید درک کنیم که حکمرانی در دنیای امروز، نیازمند مدیریت افکار عمومی داخلی و جهانی است.
🤝 همه لزوماً مثل ما فکر نمیکنند، اما منطق «پایبندی به تعهدات» زبانی است که همه جهان میفهمند.
🔺علائم "فـشار خـون" بالا و پائین 👆
#سلامت
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت نودوسوم
▪همین انگشت بریده، همان یک ذره تمرکزم را متلاشی کرده بود و برای نخستین بار زخمم را نشانش دادم: «من دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم... فکر کردم تو میتونی کمکم کنی...»
▫روی دورترین مبل نشست و ساده پرسید: «چرا فکر کردی من میتونم کمکت کنم؟»
▪زیر سایۀ سنگین نگاهش، نفس کشیدن هر ثانیه سختتر میشد ولی من باید این راند را میبُردم: «اینکه من حس میکنم تو نمیخوای ازم سوءاستفاده کنی... فهمیدنش خیلی سخته؟»
▫هر چقدر میشد خرج احساسش کردم بلکه برای چند لحظه هم شده اعتماد کند ولی حالم از خودم به هم خورد و او سنگین نفس کشید: «من دوست دارم بهت اعتماد کنم... خدا کنه پشیمونم نکنی...»
▪کلمات آخرش، نفسم را خفه کرد و او با خونسردی تکیهاش را روی مبل انداخت؛ نگاهش نمیدانم کجا پرسه میزد، انگار هنوز هم مطمئن نبود و مردد شروع کرد: «اونشب من از سالن خبری رفتم بیرون تا ببینم پسر انصاری کجا میره... فکرشم نمیکردم چند نفر دنبال کشتنم باشن... نمیدونم خیلی خوششانس بودم یا معجزه شد اما خودم باورم نمیشه زنده موندم...»
▫صدای شلیک گلولهها دوباره مغزم را به رگبار بست، هنوز خاطرم بود وقتی بین جمعیت به سمت ماشین فرار میکردیم، شایگان از شیوا سؤال کرد: «گرفتنش؟» و جوابی که شیوا با شانههایی سربالا داد.
▪شاهرخ قبلاً گفته بود همان شب یکی از ایرانیهای مخالف حکومت کشته شده، شب بعد یک نفر دیگر، داراب سومی بود و نمیفهمیدم این مرد دقیقاً چه مزخرفاتی سرِ هم میکند اما انگشتش واقعاً بریده بود و همین زخم را شاهد گرفت: «اینکه این اسلحه رو کی برام جور کرده، بماند اما فعلاً مجبورم به خاطر آدمای انصاری، یه چیزی واسه دفاع از خودم داشته باشم!»
▫سعی میکردم با حالتی خنثی نگاه کنم تا باز هم بگوید؛ نباید از چشمم هیچ قضاوتی میفهمید و او بدترین سؤال ممکن را با خنده پرسید: «نکنه امشب تو رو فرستادن که کار ناتموم اون شب رو تموم کنی؟»
▪هر دو دستم را بالا گرفتم: «نمیدونم اون اسلحه رو کجای این خونه گذاشتی ولی من مسلح نیستم!»
▫باز هم نگاهش روی دست خونیام ثابت ماند و اینبار به جای کَلکَل، محتاطانه پیشنهاد داد: «اگه میخوای جبعۀ کمکهای اولیه هست...»
▪خون روی پیشانیام خشک شده و کار من از این حرفها گذشته بود؛ دستها را پایین آوردم و دروغ بعدی را خیره در چشمش گفتم: «من اومدم اینجا تا هر چی شاهرخ مخفی میکنه، از تو بشنوم!»
▫باید دست پُر برمیگشتم تا دهان میسی را ببندم و سؤال بعدی، آخرین گلوله بود: «تو از داود انصاری چی میدونی؟»
▪ابروهایش بالا رفت و با لبخندی کج پرسید: «بهت برنمیخوره از پدر نامزدت بگم؟» ولی متلکش تمام نشده، پیامک شاهرخ رسید: «تو چه غلطی داری میکنی؟!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت نودوچهارم
▪موبایل طوری در دستم لرزید که فهمید و نشد حرفش را ادامه دهد؛ بلافاصله موبایل را قفل کردم و او از جا بلند شد.
▫مستقیم بالای سرم آمد، دستش را برای گرفتن موبایل سمتم کشید و خیره در چشمم، سؤال کرد: «کی بود؟»
▪موبایل بین انگشتانم چسبیده بود و زیر بار استرس لحنم لِه شد: «تو حق نداری...»
▫اجازه نداد حرفم تمام شود، نگاهش گُر گرفت و برای اولین بار عصبانیتش را دیدم: «تو حق داشتی منو تعقیب کنی؟!»
▪مطمئن بودم نباید موبایلم دستش بیفتد! آخرین پیامی که از گوشیِ شاهرخ برای خودم فرستاده بودم، لوکیشن همینجا بود و اگر میدید، هر چه دروغ بافته بودم، لو میرفت.
▫اینبار هم فقط میشد از سرراستترین مسیر فرار کنم؛ پیامی که همین حالا از شاهرخ رسیده بود باز کردم، موبایل را بالا گرفتم و مظلومتر شدم: «میترسم بفهمه من اومدم اینجا...»
▪از تصور حال خرابش که به هوش آمده و جای خالی من دیوانهترش کرده بود، نفسم نمیکشید: «امشب زیاد خورده... میترسم ازش...»
▫نگاهش از صفحۀ گوشی تا صورتم برگشت و غریبهتر از هر غریبهای سؤال کرد: «انتظار نداری تا صبح اینجا قایمت کنم؟»
▪دیگر خودم هم نمیدانستم کجا نقش بازی میکنم و کجا از دستم در میرود اما این بغض، نمایش نبود: «من فقط انتظار دارم کمکم کنی...»
▫هر چه در نگاهش پنهان شده بود، همه با هم شکست؛ چشمانش را بست تا شاید من نبینم و همان لحظه صدای زنگ موبایلش بلند شد.
▪انگار همین آهنگ ملایم هم اعصابش را منفجر کرد؛ با حالتی کلافه سمت میز کار رفت و تا گوشی را بین شلوغی روی شیشه پیدا کند، موبایل را خاموش کردم.
▫شاهرخ همین امروز گفته بود روی موبایلم شنود نصب کرده، نمیدانستم کِی به هوش آمده و چقدر شنیده اما باید همین حالا هر ردّی را گم میکردم.
▪پردۀ حریر را کنار زده، سرش را کمی از پنجره بیرون برده بود ولی تقریباً میشنیدم: «الان نمیشه... بعداً...»
▫شاید کسی که پشت خط بود، باز هم اصرار میکرد و او با حالتی عصبی جواب داد: «گفتم الان نه!»
▪موبایل خاموش را در جیبم مخفی کردم و او پس از چند لحظه سمتم برگشت، روی همان دورترین مبل نشست و لحنش اصلاً شبیه چند دقیقه پیش نبود؛ قاطع و پُرقدرت: «من کمکت میکنم ولی به روش خودم!»
▫از روشی که خبر نداشتم، نگاهم روی صورتش دقیق شد؛ چند لحظه مکث کرد، کمی خودش را روی مبل جلوتر کشید و خیلی جدی تهدیدم کرد: «اگه یه جایی بفهمم دورم زدی، دیگه نیستم!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت نودوپنجم
▪از این چند جمله دلم خالی شد و او حرف را از همانجایی که قیچی کرده بود، چسب زد: «من سالها رو پروندۀ داود انصاری تو ایران و فرانسه کار کردم...»
▫متنفر بودم بازی فقط دست حریفم باشد و همینجا حرفش را بریدم: «قاضی هستی یا وکیل؟»
▪فقط یک لبخند زد: «هیچکدوم!» و بلافاصله خنده روی صورتش گم شد: «من خبرنگار یه روزنامه چپی بودم... زمان حسن روحانی... فکر میکردم همه مشکلات کشور به خاطر سفت و سخت بودن اصولگراهاست... با هر چی رسانه دستم بود، زور زدم تا روحانی رأی بیاره...»
▫دوباره به مبل تکیه داد و نگاهش روی دیوار روبرو مثل میخ فرو رفت: «فقط چند ماه کشید تا فهمیدم اینا هم اونجوری که نشون میدادن، نیستن... سانسور، تخریب، فشار...»
▪هر چه در فکرش گیر کرده بود، با نفسی سخت بیرون داد؛ سرش را کج کرد و با حالتی خسته حرف زد: «من از چپی و راستی بریدم... اومدم اینجا واسه خودم کار میکنم... نه طرف جمهوری اسلامی هستم نه مخالفش... یه خبرنگار مستقل...»
▫مطمئن نبودم اطلاعات به دردبخوری باشد اما هر چه میگفت در ذهنم ثبت میکردم و او از همین پیچ، مسیر را عوض کرد: «بریم سراغ داود انصاری! فساد مالی این آدم زیادی بی در و پیکره! رانت و روابط و شبکه نفوذی هم که داره فعلاً به تو ارتباطی پیدا نمیکنه اما...»
▪شک داشتم مستقل باشد و میشد همینجا مچش را بگیرم: «چرا انقدر تو جمهوری اسلامی فساد زیاده؟ من شنیدم رئیس جمهور هند وقتی مُرد، تمام دارائیاش دو سه دست لباس و یه ساعت مچی بود و البته ۲۵۰۰ تا کتاب! مسئول گاوپرست اونجوری، مسئول جمهوری اسلامی اینجوری؟!»
▫اینبار خندۀ کشداری تحویلم داد و حرفم را رسماً مسخره کرد: «احتمالاً همۀ اطلاعاتی که داری، همینجوریه که قید تیم ملی ایران رو زدی و الان خودتم دقیقاً خبر نداری تو چه چاهی افتادی!»
▪طوری زیر پایم را خالی کرد که نشد هیچ جوابی جور کنم و او با همان خونسردی پاسخ داد: «شرط میبندم حتی اسم اون رئیس جمهور رو نمیدونی وگرنه خودت میفهمیدی زینالعابدین عبدالکلام مسلمون بود نه گاوپرست!»
▫زیر فشار حرفهایی که میزد، سردردم بدتر شد و چکّشی جواب دادم: «تو واقعاً فکر میکنی طرفدار جمهوری اسلامی نیستی؟!»
▪سرش را بالا گرفت و با حالتی مطمئن سینه سپر کرد: «نه، نیستم! ولی قرار نیست مثل تو هر حرفی شنیدم، باور کنم.»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد