eitaa logo
صبح نزدیک
94 دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
3.5هزار ویدیو
86 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان 🔻قسمت نودوسوم ▪همین انگشت بریده، همان یک ذره تمرکزم را متلاشی کرده بود و برای نخستین بار زخمم را نشانش دادم: «من دیگه نمی‌تونم به کسی اعتماد کنم... فکر کردم تو می‌تونی کمکم کنی...» ▫روی دورترین مبل نشست و ساده پرسید: «چرا فکر کردی من می‌تونم کمکت کنم؟» ▪زیر سایۀ سنگین نگاهش، نفس کشیدن هر ثانیه سخت‌تر می‌شد ولی من باید این راند را می‌بُردم: «اینکه من حس می‌کنم تو نمی‌خوای ازم سوءاستفاده کنی... فهمیدنش خیلی سخته؟» ▫هر چقدر می‌شد خرج احساسش کردم بلکه برای چند لحظه هم شده اعتماد کند ولی حالم از خودم به هم خورد و او سنگین نفس کشید: «من دوست دارم بهت اعتماد کنم... خدا کنه پشیمونم نکنی...» ▪کلمات آخرش، نفسم را خفه کرد و او با خونسردی تکیه‌اش را روی مبل انداخت؛ نگاهش نمی‌دانم کجا پرسه می‌زد، انگار هنوز هم مطمئن نبود و مردد شروع کرد: «اون‌شب من از سالن خبری رفتم بیرون تا ببینم پسر انصاری کجا میره... فکرشم نمی‌کردم چند نفر دنبال کشتنم باشن... نمی‌دونم خیلی خوش‌شانس بودم یا معجزه شد اما خودم باورم نمیشه زنده موندم...» ▫صدای شلیک گلوله‌ها دوباره مغزم را به رگبار بست، هنوز خاطرم بود وقتی بین جمعیت به سمت ماشین فرار می‌کردیم، شایگان از شیوا سؤال کرد: «گرفتنش؟» و جوابی که شیوا با شانه‌هایی سربالا داد. ▪شاهرخ قبلاً گفته بود همان شب یکی از ایرانی‌های مخالف حکومت کشته شده، شب بعد یک نفر دیگر، داراب سومی بود و نمی‌فهمیدم این مرد دقیقاً چه مزخرفاتی سرِ هم می‌کند اما انگشتش واقعاً بریده بود و همین زخم را شاهد گرفت: «اینکه این اسلحه رو کی برام جور کرده، بماند اما فعلاً مجبورم به خاطر آدمای انصاری، یه چیزی واسه دفاع از خودم داشته باشم!» ▫سعی می‌کردم با حالتی خنثی نگاه کنم تا باز هم بگوید؛ نباید از چشمم هیچ قضاوتی می‌فهمید و او بدترین سؤال ممکن را با خنده پرسید: «نکنه امشب تو رو فرستادن که کار ناتموم اون شب رو تموم کنی؟» ▪هر دو دستم را بالا گرفتم: «نمی‌دونم اون اسلحه رو کجای این خونه گذاشتی ولی من مسلح نیستم!» ▫باز هم نگاهش روی دست خونی‌ام ثابت ماند و این‌بار به جای کَل‌کَل، محتاطانه پیشنهاد داد: «اگه می‌خوای جبعۀ کمک‌های اولیه هست...» ▪خون روی پیشانی‌ام خشک شده و کار من از این حرف‌ها گذشته بود؛ دست‌ها را پایین آوردم و دروغ بعدی را خیره در چشمش گفتم: «من اومدم اینجا تا هر چی شاهرخ مخفی می‌کنه، از تو بشنوم!» ▫باید دست پُر برمی‌گشتم تا دهان میسی را ببندم و سؤال بعدی، آخرین گلوله بود: «تو از داود انصاری چی می‌دونی؟» ▪ابروهایش بالا رفت و با لبخندی کج پرسید: «بهت برنمی‌خوره از پدر نامزدت بگم؟» ولی متلکش تمام نشده، پیامک شاهرخ رسید: «تو چه غلطی داری می‌کنی؟!»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت نودوچهارم ▪موبایل طوری در دستم لرزید که فهمید و نشد حرفش را ادامه دهد؛ بلافاصله موبایل را قفل کردم و او از جا بلند شد. ▫مستقیم بالای سرم آمد، دستش را برای گرفتن موبایل سمتم کشید و خیره در چشمم، سؤال کرد: «کی بود؟» ▪موبایل بین انگشتانم چسبیده بود و زیر بار استرس لحنم لِه شد: «تو حق نداری...» ▫اجازه نداد حرفم تمام شود، نگاهش گُر گرفت و برای اولین بار عصبانیتش را دیدم: «تو حق داشتی منو تعقیب کنی؟!» ▪مطمئن بودم نباید موبایلم دستش بیفتد! آخرین پیامی که از گوشیِ شاهرخ برای خودم فرستاده بودم، لوکیشن همینجا بود و اگر می‌دید، هر چه دروغ بافته بودم، لو می‌رفت. ▫این‌بار هم فقط می‌شد از سرراست‌ترین مسیر فرار کنم؛ پیامی که همین حالا از شاهرخ رسیده بود باز کردم، موبایل را بالا گرفتم و مظلوم‌تر شدم: «می‌ترسم بفهمه من اومدم اینجا...» ▪از تصور حال خرابش که به هوش آمده و جای خالی من دیوانه‌ترش کرده بود، نفسم نمی‌کشید: «امشب زیاد خورده... می‌ترسم ازش...» ▫نگاهش از صفحۀ گوشی تا صورتم برگشت و غریبه‌تر از هر غریبه‌ای سؤال کرد: «انتظار نداری تا صبح اینجا قایمت کنم؟» ▪دیگر خودم هم نمی‌دانستم کجا نقش بازی می‌کنم و کجا از دستم در می‌رود اما این بغض، نمایش نبود: «من فقط انتظار دارم کمکم کنی...» ▫هر چه در نگاهش پنهان شده بود، همه با هم شکست؛ چشمانش را بست تا شاید من نبینم و همان لحظه صدای زنگ موبایلش بلند شد. ▪انگار همین آهنگ ملایم هم اعصابش را منفجر کرد؛ با حالتی کلافه سمت میز کار رفت و تا گوشی را بین شلوغی روی شیشه پیدا کند، موبایل را خاموش کردم. ▫شاهرخ همین امروز گفته بود روی موبایلم شنود نصب کرده، نمی‌دانستم کِی به هوش آمده و چقدر شنیده اما باید همین حالا هر ردّی را گم می‌کردم. ▪پردۀ حریر را کنار زده، سرش را کمی از پنجره بیرون برده بود ولی تقریباً می‌شنیدم: «الان نمیشه... بعداً...» ▫شاید کسی که پشت خط بود، باز هم اصرار می‌کرد و او با حالتی عصبی جواب داد: «گفتم الان نه!» ▪موبایل خاموش را در جیبم مخفی کردم و او پس از چند لحظه سمتم برگشت، روی همان دورترین مبل نشست و لحنش اصلاً شبیه چند دقیقه پیش نبود؛ قاطع و پُرقدرت: «من کمکت می‌کنم ولی به روش خودم!» ▫از روشی که خبر نداشتم، نگاهم روی صورتش دقیق شد؛ چند لحظه مکث کرد، کمی خودش را روی مبل جلوتر کشید و خیلی جدی تهدیدم‌ کرد: «اگه یه جایی بفهمم دورم زدی، دیگه نیستم!»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت نودوپنجم ▪از این چند جمله دلم خالی شد و او حرف را از همان‌جایی که قیچی کرده بود، چسب زد: «من سال‌ها رو پروندۀ داود انصاری تو ایران و فرانسه کار کردم...» ▫متنفر بودم بازی فقط دست حریفم باشد و همینجا حرفش را بریدم: «قاضی هستی یا وکیل؟» ▪فقط یک لبخند زد: «هیچ‌کدوم!» و بلافاصله خنده روی صورتش گم شد: «من خبرنگار یه روزنامه چپی بودم... زمان حسن روحانی... فکر می‌کردم همه مشکلات کشور به خاطر سفت و سخت بودن اصولگراهاست... با هر چی رسانه دستم بود، زور زدم تا روحانی رأی بیاره...» ▫دوباره به مبل تکیه داد و نگاهش روی دیوار روبرو مثل میخ فرو رفت: «فقط چند ماه کشید تا فهمیدم اینا هم اونجوری که نشون می‌دادن، نیستن... سانسور، تخریب، فشار...» ▪هر چه در فکرش گیر کرده بود، با نفسی سخت بیرون داد؛ سرش را کج کرد و با حالتی خسته حرف زد: «من از چپی و راستی بریدم... اومدم اینجا واسه خودم کار می‌کنم... نه طرف جمهوری اسلامی هستم نه مخالفش... یه خبرنگار مستقل...» ▫مطمئن نبودم اطلاعات به دردبخوری باشد اما هر چه می‌گفت در ذهنم ثبت می‌کردم و او از همین پیچ، مسیر را عوض کرد: «بریم سراغ داود انصاری! فساد مالی این آدم زیادی بی در و پیکره! رانت و روابط و شبکه نفوذی هم که داره فعلاً به تو ارتباطی پیدا نمی‌کنه اما...» ▪شک داشتم مستقل باشد و می‌شد همینجا مچش را بگیرم: «چرا انقدر تو جمهوری اسلامی فساد زیاده؟ من شنیدم رئیس جمهور هند وقتی مُرد، تمام دارائی‌اش دو سه دست لباس و یه ساعت مچی بود و البته ۲۵۰۰ تا کتاب! مسئول گاوپرست اونجوری، مسئول جمهوری اسلامی اینجوری؟!» ▫این‌بار خندۀ کش‌داری تحویلم داد و حرفم را رسماً مسخره کرد: «احتمالاً همۀ اطلاعاتی که داری، همینجوریه که قید تیم ملی ایران رو زدی و الان خودتم دقیقاً خبر نداری تو چه چاهی افتادی!» ▪طوری زیر پایم را خالی کرد که نشد هیچ جوابی جور کنم و او با همان خونسردی پاسخ داد: «شرط می‌بندم حتی اسم اون رئیس جمهور رو نمی‌دونی وگرنه خودت می‌فهمیدی زین‌العابدین عبدالکلام مسلمون بود نه گاوپرست!» ▫زیر فشار حرف‌هایی که می‌زد، سردردم بدتر شد و چکّشی جواب دادم: «تو واقعاً فکر می‌کنی طرفدار جمهوری اسلامی نیستی؟!» ▪سرش را بالا گرفت و با حالتی مطمئن سینه سپر کرد: «نه، نیستم! ولی قرار نیست مثل تو هر حرفی شنیدم، باور کنم.»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ✨ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سلام مولای من، مهدی جان مهربان پدر دلم گرم است به آفتاب نگاهتان، به دعای قنوتتان، به روشنای یادتان دلم گرم است به داشتنتان، به مهرتان، به حس خوبِ دوست داشتنتان شکر خدا که پدرم هستید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دعای عهد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدمت به پدر مادر رو دست کم نگیر👌 ☺️ اگر بدونی چه خیر کثیری تو این کار برات اندوخته میشه 💯 🎙دکتر عزیزی 🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷 https://eitaa.com/samn910 ❤️࿐✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✾🤍✾✾࿐💚