11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدمت به پدر مادر رو دست کم نگیر👌
☺️ اگر بدونی چه خیر کثیری تو این کار برات اندوخته میشه 💯
🎙دکتر عزیزی
#سبکزندگیاسلامیایرانی
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚
19.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 پشت پرده ادعاهای ماورایی در جنگ
#جنگ_ماورایی #جن #علوم_غریبه
🔻این قسمت: سخنان رهبری؛ قربانیِ تقطیع و تحریف
آیا رهبر انقلاب جنگ ایران و آمریکا را «جنگی ماورایی» معرفی کردهاند؟
🎙 حجت الاسلام حسین عرب :
متخصص نقد معنویت های نوظهور
مدیر اندیشکده فرق و ادیان پندار
https://eitaa.com/samn910
استادمعصومیاصل .mp3
زمان:
حجم:
3.5M
🔸️ دو تیغه برنده ی اقتصاد و حجاب
سلاحِ جنگِ پنهانِ دشمن 10:30
🔸️ فرق شما با ضدِانقلابی مثل
صادق زیباکلام چیه؟! 12:54
🎙صوت سخنرانی
#استاد_معصومی_اصل
📍تجمع محلهیعبدل آباد تهران
https://eitaa.com/samn910
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨☝️ فنون جنگ را فقط رده اول ارتش دارد
🔹هشدار حضرت امام خمینی(ره) به افراد #غیر_متخصص که در امورات نظامی و جنگ #دخالت میکنند و نظرات غیر کارشناسی میدهند.
https://eitaa.com/samn910
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚠️🇱🇧🚨 زیر آتش 🆚 پشت کیبورد!
کار به جایی رسیده یه خانم لبنانی زیر آتیش (نزدیکی علی الطاهر) به ما روحیه میده
🤦🏻♂اما برخی کانال های به ظاهر انقلابی توی امنیتِ خونهشون، فریاد میزنن که لبنان از دست رفته و برخی با وقاحت برای #سپاه #قدس تعیین تکلیف میکنن!
شرط میبندم برخی از ژنرال های تحلیلگر مجازی ایتا، تا دیروز نمیدونستند «علی الطاهر» پوشیدنیه یا خوردنی، ولی حالا اومدن برای ما استراتژی میچینن! 🤫
اجازه ندید کاسبانِ مجازی با ادعاهای توخالی، ذهن شما رو بمباران کنن.
🚨🚨 بیدار باشید؛ به روایتهای رسمی فرماندهان نظامی اهمیّت بدید، نه تحلیلگرانی که از زیر پتو برای فرماندهان ما تعیین تکلیف میکنن! 🚀
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت نودوششم
▪فکر نمیکردم از تکی که زدم اینقدر بد پاتک بخورم؛ بدتر اینکه اصلاً قصد کوتاه آمدن هم نداشت: «به نظرم بد نباشه یخورده بیشتر کتاب بخونی تا بدونی امام خمینی هیچ پولی تو حساب بانکی نداشت. رسماً اعلام کرد هر چی هست همه وجوهات شرعیه و ورثه حقی ندارن! حتی کل ارثی که تو خمین بهش رسیده بود، بخشید به فقرا. در مورد آقای خامنهای هم خیلی چیزا میگن ولی چیزی که من دیدم تو بار یه وانت جا میشد...»
▫باید از گوری که خودم کنده بودم، فرار میکردم و وسط حرفش پریدم: «گفتی پروندۀ انصاری ربطی به من نداره، پس چرا از شب اول اسمش رو اوردی؟»
▪کلمات آخر بین لبهایش جا ماند و به جای هر چه اجازه ندادم بگوید، سراغ اصل مطلب رفت: «چون اون دخترِ شمشیرباز ایرانی که میخواد به فرانسه پناهنده بشه، نامزد پسر انصاریه! من مطمئن نیستم اصلاً قصد این پسر ازدواج با تو باشه... احتمالاً فقط یه مهره تو بازی انصاریها هستی! بازی جدیدی که ایندفعه قرار نیس فقط اقتصادی باشه!»
▫نمیشد این کلمات را بشنوم و مو به تنم راست نشود! دیگر خودم هم نمیدانستم الان جاسوس میسی هستم یا جاسوس این دل دیوانه ولی باید میفهمیدم مردی که عاشقش بودم چه خیالی دارد و او با صدایی آهسته ادامه داد: «خودم فکر نمیکردم بردن اسم انصاری تو اون جلسه انقدر خطرناک باشه که چند نفر با اسلحه بیفتن دنبالم! معلومه ایندفعه بازی واقعاً عوض شده!»
▪زیر بار اضطرابی که غیرقابل تحمل شده بود، هر دو پا را به زمین میزدم و نگاه او روی همین تیک عصبی ایستاد: «فردای اونشب، تو خبرها زدن یه حملۀ تروریستی توسط گروههای مرتبط با داعش بوده! احتمالاً اگه منم کشته میشدم، میگفتن یه ایرانی تو این حمله کشته شده و همه چی رو به همین سادگی ماله میکشیدن!»
▫یک لحظه نشد هیچ خط و ربطی در مغزم پیدا کنم و او چاه زیر پایم را با هر کلمه، گودتر میکرد: «باورت میشه انصاریها انقدر تو فرانسه نفوذ داشته باشن؟ حالا میتونی باور کنی عروس آیندۀ همچین خانوادهای، اتفاقی از تیم ملی فرار کرده باشه؟!»
▪خودم خبر داشتم شاهرخ تا لحظۀ آخر با خروجم از کمپ مخالف بود و او روی این ذهن ویران، همچنان رژه میرفت: «مطمئن باش اگه تو براش یه مهره نبودی، همون شب اول به جای اداره مهاجرت، برات کنفرانس خبری نمیگرفت تا همۀ شبکههای اینوری خبرت رو رپورتاژ کنن! اگه نمیخواست باهات بازی کنه، تو اون بسته، به جای تیکه روزنامهای که من گذاشته بودم، عکسای دو نفره نمیذاشت تا تو رو بیشتر بترسونه!»
▫زبانم خشکِ خشک به سقف دهانم چسبیده بود و به زحمت تکانش دادم: «تو از شاهرخ چی میدونی؟»...
📖 ادامه دارد...
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت نودوهفتم
▪با نگاهش چرخی در هوا زد؛ انگار هر چه پرونده در ذهنش بود، مرور کرد و پس از چند لحظه خروجی داد: «شاهرخ انصاری به ظاهر صاحب یه فروشگاه بزرگ لوازم ورزشی تو پاریسه اما حداقل تو چند تا مورد ردّش رو زدم که با سلطنتطلبا رابطه داره.»
▫مردد تکرار کردم: «سلطنتطلبا؟» و او به نشانه تایید مطمئن پلک زد: «طرفدارای رضا پهلوی.»
▪در این دو سال حتی یک درصد شک نکرده بودم دنبال سیاست باشد و او خیلی ساده سرِ نخ داد: «تا حالا ندیدی با آدم خاصی ارتباط داشته باشه؟»
▫اسم و صورت هر چه آدم این چند روز دیده بودم، در ذهنم منفجر شد؛ شیوا، شایگان، داراب، میسی، مردی که در رستوران شماره داد و حتی نشد به شاهرخ بگویم! نمیشد حرفی بزنم و به جای جواب، پرسیدم: «چرا میخوای به من کمک کنی؟»
▪با چهارانگشت، موهایی که کمی روی پیشانی مایل شده بود، بالا زد و بی هیچ احساسی جواب داد: «من نمیخوام به تو کمک کنم... من فقط میخوام بدونم بازی جدید پسر انصاری چیه!»
▫احساس میکردم سقف بلند خانه تا روی سرم پایین آمده است؛ دیگر نه میشد نفس بکشم نه گردنم را صاف نگه دارم. نگاهم زمین افتاد؛ نمیدانم چند لحظه خیره به پارکت چوبی خانه تا کجا به عشق شاهرخ شک کردم اما وقتی سرم را بالا گرفتم، از نگاه این مرد جا خوردم.
▪تکیه به مبل، خیره به صورتم بود و همین که چشم در چشم شدیم، نگاهش را دزدید؛ بلافاصله از جا پرید و با لحنی مبهم حرف زد: «برات ماشین بگیرم؟»
▫نفهمیدم چرا همین لحظه تصمیم گرفت همهچیز را تمام کند؛ انگار میخواست از خودش هم فرار کند که به سرعت تا پای در رفت و من بلند شدم.
▪با قدمهایی کوتاه جلو رفتم؛ مقابلش ایستادم و سؤالی که در ذهنم بود، جواب داد: «دفعۀ بعد اینجا نه، ولی هر جای دیگه خواستی قرار بذار!»
▫در این ذهن زیر و رو، دنبال حرف آخر میگشتم و او دست در جیبش کرد، چند اسکناس سمتم گرفت و اینبار مثل یک رفیق صمیمی گپ زد: «بیشتر ایرانیها اول که میان اینور، یه شبایی مثل امشب رو تجربه میکنن...»
▪میخواست کمکش بیمنت باشد و فرصت خوبی بود احساسش را کمی قلقلک بدهم: «میتونم هر زمان خواستم رو کمکت حساب کنم؟»
▫ابروهایش شبیه دو خط صاف در هم رفت، نگاهش مثل سنگ شد و با لحنی سنگین، غیرت شاهرخ را روی سرم خراب کرد: «من اگه جا پسر انصاری بودم، دوست نداشتم مرد دیگهای به نامزدم همچین قولی بده!»
▪دستۀ اسکناس را روبرویم نگه داشته بود؛ با این متلک آخر، مردد بودم بگیرم و همان لحظه صدای پای کسی در راهپله، سرم را چرخاند...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت نودوهشتم
▪مردی چهارشانه، با ریش و سبیل کوتاه خرمایی، چشمهای روشن و نگاهی که درجا به زخم پیشانیام چسبید.
▫حدس زدم شاید از همسایههای فرانسوی همین ساختمان باشد اما روی پلۀ آخر خشکش زد؛ رنگ امیر پرید و مرد با لهجهای عجیب، فارسی حرف زد: «من میرم...»
▪نمیفهمیدم چه شده؛ حس میکردم باید زودتر شرّم را کم کنم، اسکناس را از دست امیر گرفتم و با تشکر کوتاهی از در بیرون زدم.
▫تا لحظهای که از پلهها پایین رفتم، نگاه مرموز مرد روی من بود و پیچ اول را که رد کردم، اعتراضش را شنیدم: «دختر اوردی خونه؟!»
▪درست نشیندم امیر چه گفت اما یک طبقه پایینتر ایستادم و لهجۀ او اصلاً شبیه ایرانیها نبود: «این دختر ساعت ۱۲ شب تو خونه تو واسه مصاحبۀ خبری اومده بود؟! چرا صورتش خونی بود؟ پول واسه چی بهش دادی؟ به خاطر همین گفتی الان نمیشه من بیام؟!»
▫تُن صدایش مدام بلندتر میشد و شاید هر دو مطمئن بودند من از ساختمان بیرون رفتم که امیر با لحنی خفه داد کشید: «بسّه! بیا تو!»
▪اصلاً منتظر چنین سناریویی نبودم؛ هیچ حدسی به ذهنم نمیرسید و صدای بسته شدن در را که شنیدم، سراسیمه از ساختمان بیرون رفتم.
▫موبایل هنوز در جیبم خاموش بود؛ باید دوباره به مقصد خانه اوبر میگرفتم ولی حتی نمیتوانستم واکنش شاهرخ را در ذهنم بچینم و همین که به انتهای کوچه رسیدم، صدایی مثل شیشه در گوشم شکست: «حرفاتون تموم شد؟»
▪لحنش دیگر مست نبود اما از وحشت نفسم بند آمد؛ میدانستم تاوان بازی بدی که شروع کردم، باید همینجا بپردازم و وقتی چرخیدم، دیدم با همان موهای به هم ریخته، روبرویم ایستاده است.
▫یک قدم نزدیکتر شد، از نگاهش خون میچکید و با صدایی زخمی پرسید: «چرا موبایلت رو خاموش کردی؟ من غریبه بودم بشنوم چی داری به این عوضی میگی؟»
▪موبایل را مقابل نگاهش روشن کردم؛ به اندازۀ تمام دنیا طلبکار مخفیکاریهایش بودم و با یک جمله انتقام گرفتم: «مگه من برای تو غریبه نبودم؟!»
▫هنوز خماری الکل نپریده بود؛ قد بلندش لَق میخورد و سنگین حرف زد: «من هر چی ازت مخفی کردم، به خاطر خودت بود...»
▪نگاهش روی گوشی گیج میزد؛ انگار ندید شمارۀ چه کسی را میگیرم و همین که صدای میسی را شنیدم، از هر مردی محکمتر حرف زدم: «الان از خونۀ امیر اومدم بیرون... قرار بعدی رو خودم باهاش میذارم فقط به شرطی که قضیۀ داراب برای همیشه تموم بشه!»
▫نگاه شاهرخ روی صورتم مُرد و صدای میسی مثل کشیدن ناخن روی شیشه، عین شکنجه بود: «بهترین فرصت منو خراب کردی... حالا برام شرط میذاری؟»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد