📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوپنجم
▪خبر نداشت شاهرخ را با چه حالی پشت در این خانه رها کردم ولی من دیدم تا شنود را کف دستم گذاشت، هزار بار مُرد.
▫دستم روی لبۀ سنگی تراس سست شد، ساق پاهایم بد میلرزید و برای چندمین بار به گودی سیاه کوچه نگاه کردم؛ چرا نمیشد بپرم؟! مرگ از این زجرکش شدن بدتر بود؟!
▪مرتضی چند لحظه در سکوت فقط نگاه کرد و بدترین آجر را از زیر دیوار ذهنم کشید: «به چه بهانهای مجبورت کرد بیای؟»
▫نگاه خیرۀ امیر، منتظر یک کلمه اعتراف، از هر شکنجهای بدتر بود و من برای اولین بار حقیقت را گفتم: «شاهرخ مجبورم نکرد... اون مخالف بود... میسی مجبور کرد... هر دوی ما رو...»
▪دست و صورتم هنوز خونی و همین زخم، شاهد این اعتراف بود: «سرِ همین قضیه روانی شد... زیاد خورد...»
▫مهلت نداد حرفم تمام شود و شاکی از هر چه رنگش کرده بودم، به جای مرتضی، با خشونت زیرِ پا کشید: «کی تو رو به این زن وصل کرده؟ شاهرخ؟!»
▪بازجوییاش تمام نشده، صدای زنگ موبایلم از اتاق بلند شد؛ میدانستم طاقت شاهرخ تمام شده و مرتضی هم فهمید که زیر گوشش توصیه کرد: «بیشتر از این نمیشه کشش داد!»
▫با حالتی عصبی عقب کشید؛ به حدی به هم ریخته بود که برای باز کردن در تراس، چند بار با دستگیره جنگید و وقتی رفت، مرتضی بدتر تهدیدم کرد: «مطمئن باش از امشب از اونجایی که فکرشم نمیکنی، زیر نظری!»
▪باورم نمیشد بخواهد رهایم کند ولی دستش سمت دستگیره رفت و با همان لهجۀ عجیب، دستور داد: «الان میری پایین و میگی شنود رو زیر میز غذاخوری جا زدی. غیر از این نه چیزی دیدی، نه شنیدی!»
▫در را باز کرد و پشت سرم وارد اتاق شد؛ امیر بالای همان مبلی که مرتضی جیبهایم را خالی کرده بود، ایستاده و نمیدانستم بین فایلهای موبایلم دنبال چه میگشت.
▪شنود هنوز همانجا بود و به هوای همین شنود، مرتضی صدا بلند کرد: «میخوای اگه امشب کار داری، من برم؟»
▫ابروهای امیر تا روی چشمها پایین آمده بود؛ نگاهش به صفحۀ گوشی گیر کرده ولی منظور رفیقش را فهمید و برای تکمیل نمایش، با لحنی مبهم جواب داد: «الان این خانم میره!»
▪چند قدم جلوتر رفتم؛ بلاخره بیخیال موبایل شد، به همراه همان چند اسکناس و کاغذ تاخورده، سمتم گرفت و باز هم نقش بازی کرد: «دوباره با هم قرار میذاریم. هر زمان شما بخواید!»
▫جرأت نمیکردم در چشمش نگاه کنم؛ از چند قدم دورتر وسایل را گرفتم، سمت در قدم کج کردم و همان لحظه، پیام شاهرخ نگاهم را روی صفحۀ گوشی کوبید: «من دارم میام بالا...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوششم
▪هنوز چند قدم از امیر فاصله نگرفته بودم اما از آلارم موبایل، همان چند قدم را سمتم دوید.
▫نگاهش روی صفحه ثابت ماند و بلافاصله سرش سمت رفیقش چرخید: «میخواد بیاد بالا!»
▪بدتر از این نمیشد خروجم از این مخمصه خراب شود؛ نمیدانستم وارد ساختمان شده یا نه، تا طبقۀ چندم رسیده و مرتضی برای از دست نرفتن حتی یک ثانیه، گوشی را از دستم کشید.
▫با اسلحه اشاره کرد سریعتر از در خارج شوم؛ انگشتش به سرعت روی صفحه ضربه میزد و پشت در که رسیدم، گوشی را سمتم گرفت: «برو پایین.»
▪صفحۀ موبایل هنوز روشن و راهرو کاملاً تاریک بود. امیر چند قدم عقبتر، نگاهش تا صورتم رسید و مرتضی قبل از بستن در، برای بار آخر تهدیدم کرد: «هر حرفی بزنی، خیلی برات بد میشه! بدتر از چیزی که فکرشو بکنی!»
▫چشم امیر هنوز به من بود؛ هیچ حسی در نگاهش پیدا نبود و مرتضی در را رو به صورتم آهسته بست.
▪روی دیوار دست کشیدم تا کلید را پیدا کنم و همین که چراغ روشن شد، شانههایش را در پیچ راهپله دیدم.
▫دستش به نرده بود، تمام وزنش را روی همین دست انداخته و تا رسیدن به این طبقه، نفسنفس میزد.
▪نگاهش روی تنم فرو ریخت، دوباره برگشت و یکبار دیگر از صورت تا روی ساقِ پا، سُر خورد؛ مطمئن نبود سالم باشم و من چند پله را سراسیمه پایین رفتم.
▫فرصت نشد ببینم مرتضی چه پیامی از طرف من داده اما فیالبداهه نجوا کردم: «من که گفتم دارم میام پایین...»
▪موهایش به هم ریخته، پیشانیاش خیس عرق و در سکوت ساختمان، صدایش مثل مچاله کردن کاغذ خِشخِش میکرد: «تموم شد؟»
▫به جای خون، قلبم با هر تپش در رگهایم وحشت پمپاژ میکرد؛ سرم را تکان دادم یعنی همهچیز تمام شد ولی انگار باور نکرد.
▪هر چه میخواست از این لحظه بشود؛ فعلاً فقط باید فرار میکردم! از پلهها پایین رفتم و او خودش را دنبالم میکشید: «حرف بزن... چی شد؟»
▫چهار انگشتم را روی دهانم گرفتم یعنی چیزی نگوید؛ میترسیدم به پلۀ آخر نرسیده، پشیمان شوند و تا از در بیرون نرفتم، باورم نشد از این خرابشده، زنده خارج شدم!
▪کوچه، خلوت و ساکت بود؛ هوا مِه گرفته و شاهرخ پشت در، روبرویم ایستاد: «جیبت رو گشت؟!»
▫چشمش روی صورتم حیران بود؛ انگار دنبال ردّ گلوله میگشت و من طوری از تهدید مرتضی میترسیدم که هر چه تا پای مرگ رفته بودم، پشت یک دروغ مخفی کردم: «شنود رو زیر میز غذاخوری گذاشتم...»
▪سرش را بالا گرفت؛ نگاهش تا پنجرههای روشن طبقۀ چهارم رفت و بیصدا پرسید: «چجوری انقدر نزدیک شدی؟»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهفتم
▪اصلاً نمیدید اینکه روبرویش ایستاده، جنازۀ تیناست! دست به دیوار، چند قدم از ساختمان فاصله گرفتم، صدای قدمهایش را پشت سرم میشنیدم و خسته خواهش کردم: «میشه بریم خونه؟»
▫جنازهتر از من بود؛ فقط نگاه میکرد و من تمام تنم در هم خُرد شد؛ خانۀ من کجا بود؟... دقیقاً چند روز بود با پدر و مادرم صحبت نکرده بودم و اصلاً چرا این کابوس تمام نمیشد؟
▪دیگر چیزی نپرسید؛ اوبر گرفت و تا رسیدن به خانه، هیچکدام حتی یک کلمه حرفی نزدیم.
▫از سیلوی و شوهرش خبری نبود؛ احتمالاً مثل همیشه در اتاق خودشان بودند و من دست به نردۀ چوبی، پلهپله خودم را بالا میکشیدم.
▫هم تشنه بودم، هم گرسنه اما نه غذا میخواستم نه آب؛ فقط خواب! اگر این کابوس، بیداری بود؛ باید میخوابیدم شاید در دنیای خواب، سهمم از ترس کمتر میشد.
▪اصلاً ندیدم شاهرخ کجا رفت؛ شاید روی همان کاناپۀ طبقۀ پایین خوابید و من حتی نتوانستم لباسم را عوض کنم.
▫روی تخت افتادم؛ مثل جنینی که مرده باشد، دست و پاهایم را در هم جمع کردم و خواب که نه، برای فرار از این زندگی، آرزو کردم همین امشب بمیرم!
▪نیمرخ صورتم روی بالش بود؛ خودم هم نمیدانستم خیره به کجا ماندم و به چند دقیقه نکشیده، موبایل کنار سرم لرزید.
▫انگار منتظر فرشتۀ مرگ باشم، تمام تنم تکان خورد؛ موبایل را از کنار بالشت چنگ زدم و با همین نگاه مات، شمارۀ میسی را شناختم.
▪تهدید مرتضی و ترس از میسی؛ درست بین دو لبۀ گیوتین گیر کرده بودم و تسلیم این سرنوشت ترسناک، تماس را وصل کردم.
▫فکر کردم گزارش مأموریت میخواهد اما صدای او برای اولین بار حسابی نشئه بود: «فکر نمیکردم انقدر عملیاتی باشی!»
▪یک لحظه نفهمیدم چه گفت؛ گیجتر از این حرفها بودم و کلمات او میرقصید: «وقتی دوباره برگشتی، اونم اونجا بود؟»
▫لبهایم از هم جدا نمیشد ولی نباید شک میکرد و به زحمت زبانم را تکان دادم: «مرتضی؟»
▪با حالتی مرموز خندید و من دروغی که به خورد شاهرخ داده بودم، یکبار دیگر قرقره کردم: «شنود رو گذاشتم زیر میز غذاخوری...»
▫حدس میزدم امیر و مرتضی، برای تکمیل نقشه، تا همین حالا گرم بازی با آدم پشت شنود بودند و میسی باز هم خندید: «خودتم نمیدونی امشب چی شکار کردی!»
▪مغزم حتی یک ذره جای خالی نداشت؛ دلم میخواست همین حالا گورش را از پشت خط گم کند ولی هنوز حسابی برای تسویه داشتم: «کاری که میخواستی انجام دادم... حالا نوبت توئه...»
▫چند لحظه مکث کرد؛ میدانستم بیهیچ ضمانت اجرایی معامله کردم و او به جای خون داراب، حرف را به آپارتمان امیر کشید: «مرتضی اسم عملیاتیه، اسم اصلیاش راعدِ... مطمئن باش اگه فهمیده بود، زندهات نمیذاشت!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#تولیدمحتوا
#فرهنگی
علت اصلی چیست؟!
فعالیت دختران نوجوان شهر جدید امیرکبیر
کاری از گروه رسانه شهید آرمان
پایگاه بسیج خواهران مجیبه شهر جدید امیر کبیر🌱
https://eitaa.com/samn910
15.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#امور_اردویی_فرهنگی
اردوی مادر دختری🌸🌿
برگزاری ویژه برنامه اردوی یک روزه مختص گروه مادر دخترای شهرجدیدامیرکبیر
🌸بازی،هیحان،بازدید از حیات وحش،تقدیر از مادر شهید،سرود، مسابقه مادران و کلی برنامه های جذاب دیگه
فعالیت دختران نوجوان شهر جدید امیرکبیر
کاری از گروه رسانه شهید آرمان
پایگاه بسیج خواهران مجیبه شهر جدید امیر کبیر
زمان:۱۶ شهریور ماه ۱۴۰۵
مکان:حیات وحش و شهربازی سرپوشیده طوفان
https://eitaa.com/samn910
استاد میرزامحمدی1_1666994261.mp3
زمان:
حجم:
24.1M
﷽
زیارت وارث| محرم ١٤٤٦
استاد میرزا محمدی
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥🚨⚠️جنگ اقتصادی و محاصره دریایی؛ نبرد ارادهها!
☝️در این کلیپ، ابعاد جنگ اقتصادی و محاصره دریایی و تلاش دشمن برای ایجاد فشار روانی و اقتصادی بررسی شده و کلید اصلی پیروزی در این تقابل بر اساس مستندات دینی، مورد بررسی قرار گرفته است.
https://eitaa.com/samn910
💞 همسرت را ببخش...
🌿 گذشتهها را ورق نزن؛
اگر پشیمان شده، دلش را دوباره نشکن... 🥺❤️
❌ اشـــــتباهات دیروز را سرزنشِ امروز نکن.
🌸 بخشش یعنی انتخابِ آرامش،
نه فراموش کردنِ دردها... 🕊️
💗 گاهی برای ماندنِ عشق،
باید بعضی چیزها را رها کرد...
#همسرداری
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚