eitaa logo
صبح نزدیک
94 دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
3.5هزار ویدیو
86 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان 🔻قسمت صدوپنجم ▪خبر نداشت شاهرخ را با چه حالی پشت در این خانه رها کردم ولی من دیدم تا شنود را کف دستم گذاشت، هزار بار مُرد. ▫دستم روی لبۀ سنگی تراس سست شد، ساق پاهایم بد می‌لرزید و برای چندمین بار به گودی سیاه کوچه نگاه کردم؛ چرا نمی‌شد بپرم؟! مرگ از این زجرکش شدن بدتر بود؟! ▪مرتضی چند لحظه در سکوت فقط نگاه کرد و بدترین آجر را از زیر دیوار ذهنم کشید: «به چه بهانه‌ای مجبورت کرد بیای؟» ▫نگاه خیرۀ امیر، منتظر یک کلمه اعتراف، از هر شکنجه‌ای بدتر بود و من برای اولین بار حقیقت را گفتم: «شاهرخ مجبورم نکرد... اون مخالف بود... میسی مجبور کرد... هر دوی ما رو...» ▪دست و صورتم هنوز خونی و همین زخم، شاهد این اعتراف بود: «سرِ همین قضیه روانی شد... زیاد خورد...» ▫مهلت نداد حرفم تمام شود و شاکی از هر چه رنگش کرده بودم، به جای مرتضی، با خشونت زیرِ پا کشید: «کی تو رو به این زن وصل کرده؟ شاهرخ؟!» ▪بازجویی‌اش تمام نشده، صدای زنگ موبایلم از اتاق بلند شد؛ می‌دانستم طاقت شاهرخ تمام شده و مرتضی هم فهمید که زیر گوشش توصیه کرد: «بیشتر از این نمیشه کشش داد!» ▫با حالتی عصبی عقب کشید؛ به حدی به هم ریخته بود که برای باز کردن در تراس، چند بار با دستگیره جنگید و وقتی رفت، مرتضی بدتر تهدیدم کرد: «مطمئن باش از امشب از اونجایی که فکرشم نمی‌کنی، زیر نظری!» ▪باورم نمی‌شد بخواهد رهایم کند ولی دستش سمت دستگیره رفت و با همان لهجۀ عجیب، دستور داد: «الان میری پایین و میگی شنود رو زیر میز غذاخوری جا زدی. غیر از این نه چیزی دیدی، نه شنیدی!» ▫در را باز کرد و پشت سرم وارد اتاق شد؛ امیر بالای همان مبلی که مرتضی جیب‌هایم را خالی کرده بود، ایستاده و نمی‌دانستم بین فایل‌های موبایلم دنبال چه می‌گشت. ▪شنود هنوز همانجا بود و به هوای همین شنود، مرتضی صدا بلند کرد: «می‌خوای اگه امشب کار داری، من برم؟» ▫ابروهای امیر تا روی چشم‌ها پایین آمده بود؛ نگاهش به صفحۀ گوشی گیر کرده ولی منظور رفیقش را فهمید و برای تکمیل نمایش، با لحنی مبهم جواب داد: «الان این خانم میره!» ▪چند قدم جلوتر رفتم؛ بلاخره بی‌خیال موبایل شد، به همراه همان چند اسکناس و کاغذ تاخورده، سمتم گرفت و باز هم نقش بازی کرد: «دوباره با هم قرار می‌ذاریم. هر زمان شما بخواید!» ▫جرأت نمی‌کردم در چشمش نگاه کنم؛ از چند قدم دورتر وسایل را گرفتم، سمت در قدم کج کردم و همان لحظه، پیام شاهرخ نگاهم را روی صفحۀ گوشی کوبید: «من دارم میام بالا...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوششم ▪هنوز چند قدم از امیر فاصله نگرفته بودم اما از آلارم موبایل، همان چند قدم را سمتم دوید. ▫نگاهش روی صفحه ثابت ماند و بلافاصله سرش سمت رفیقش چرخید: «می‌خواد بیاد بالا!» ▪بدتر از این نمی‌شد خروجم از این مخمصه خراب شود؛ نمی‌دانستم وارد ساختمان شده یا نه، تا طبقۀ چندم رسیده و مرتضی برای از دست نرفتن حتی یک ثانیه، گوشی را از دستم کشید. ▫با اسلحه اشاره کرد سریع‌تر از در خارج شوم؛ انگشتش به سرعت روی صفحه ضربه می‌زد و پشت در که رسیدم، گوشی را سمتم گرفت: «برو پایین.» ▪صفحۀ موبایل هنوز روشن و راهرو کاملاً تاریک بود. امیر چند قدم عقب‌تر، نگاهش تا صورتم رسید و مرتضی قبل از بستن در، برای بار آخر تهدیدم کرد: «هر حرفی بزنی، خیلی برات بد میشه! بدتر از چیزی که فکرشو بکنی!» ▫چشم امیر هنوز به من بود؛ هیچ حسی در نگاهش پیدا نبود و مرتضی در را رو به صورتم آهسته بست. ▪روی دیوار دست کشیدم تا کلید را پیدا کنم و همین که چراغ روشن شد، شانه‌هایش را در پیچ راه‌پله دیدم. ▫دستش به نرده بود، تمام وزنش را روی همین دست انداخته و تا رسیدن به این طبقه، نفس‌نفس می‌زد. ▪نگاهش روی تنم فرو ریخت، دوباره برگشت و یک‌بار دیگر از صورت تا روی ساقِ پا، سُر خورد؛ مطمئن نبود سالم باشم و من چند پله را سراسیمه پایین رفتم. ▫فرصت نشد ببینم مرتضی چه پیامی از طرف من داده اما فی‌البداهه نجوا کردم: «من که گفتم دارم میام پایین...» ▪موهایش به هم ریخته، پیشانی‌اش خیس عرق و در سکوت ساختمان، صدایش مثل مچاله کردن کاغذ خِش‌خِش می‌کرد: «تموم شد؟» ▫به جای خون، قلبم با هر تپش در رگ‌هایم وحشت پمپاژ می‌کرد؛ سرم را تکان دادم یعنی همه‌چیز تمام شد ولی انگار باور نکرد. ▪هر چه می‌خواست از این لحظه بشود؛ فعلاً فقط باید فرار می‌کردم! از پله‌ها پایین رفتم و او خودش را دنبالم می‌کشید: «حرف بزن... چی شد؟» ▫چهار انگشتم را روی دهانم گرفتم یعنی چیزی نگوید؛ می‌ترسیدم به پلۀ آخر نرسیده، پشیمان شوند و تا از در بیرون نرفتم، باورم نشد از این خراب‌شده، زنده خارج شدم! ▪کوچه، خلوت و ساکت بود؛ هوا مِه گرفته و شاهرخ پشت در، روبرویم ایستاد: «جیبت رو گشت؟!» ▫چشمش روی صورتم حیران بود؛ انگار دنبال ردّ گلوله می‌گشت و من طوری از تهدید مرتضی می‌ترسیدم که هر چه تا پای مرگ رفته بودم، پشت یک دروغ مخفی کردم: «شنود رو زیر میز غذاخوری گذاشتم...» ▪سرش را بالا گرفت؛ نگاهش تا پنجره‌های روشن طبقۀ چهارم رفت و بی‌صدا پرسید: «چجوری انقدر نزدیک شدی؟»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوهفتم ▪اصلاً نمی‌دید اینکه روبرویش ایستاده، جنازۀ تیناست! دست به دیوار، چند قدم از ساختمان فاصله گرفتم، صدای قدم‌هایش را پشت سرم می‌شنیدم و خسته خواهش کردم: «میشه بریم خونه؟» ▫جنازه‌تر از من بود؛ فقط نگاه می‌کرد و من تمام تنم در هم خُرد شد؛ خانۀ من کجا بود؟... دقیقاً چند روز بود با پدر و مادرم صحبت نکرده بودم و اصلاً چرا این کابوس تمام نمی‌شد؟ ▪دیگر چیزی نپرسید؛ اوبر گرفت و تا رسیدن به خانه، هیچ‌کدام حتی یک کلمه حرفی نزدیم. ▫از سیلوی و شوهرش خبری نبود؛ احتمالاً مثل همیشه در اتاق خودشان بودند و من دست به نردۀ چوبی، پله‌پله خودم را بالا می‌کشیدم. ▫هم تشنه بودم، هم گرسنه اما نه غذا می‌خواستم نه آب؛ فقط خواب! اگر این کابوس، بیداری بود؛ باید می‌خوابیدم شاید در دنیای خواب، سهمم از ترس کمتر می‌شد. ▪اصلاً ندیدم شاهرخ کجا رفت؛ شاید روی همان کاناپۀ طبقۀ پایین خوابید و من حتی نتوانستم لباسم را عوض کنم. ▫روی تخت افتادم؛ مثل جنینی که مرده باشد، دست و پاهایم را در هم جمع کردم و خواب که نه، برای فرار از این زندگی، آرزو کردم همین امشب بمیرم! ▪نیمرخ صورتم روی بالش بود؛ خودم هم نمی‌دانستم خیره به کجا ماندم و به چند دقیقه نکشیده، موبایل کنار سرم لرزید. ▫انگار منتظر فرشتۀ مرگ باشم، تمام تنم تکان خورد؛ موبایل را از کنار بالشت چنگ زدم و با همین نگاه مات، شمارۀ میسی را شناختم. ▪تهدید مرتضی و ترس از میسی؛ درست بین دو لبۀ گیوتین گیر کرده بودم و تسلیم این سرنوشت ترسناک، تماس را وصل کردم. ▫فکر کردم گزارش مأموریت می‌خواهد اما صدای او برای اولین بار حسابی نشئه بود: «فکر نمی‌کردم انقدر عملیاتی باشی!» ▪یک لحظه نفهمیدم چه گفت؛ گیج‌تر از این حرف‌ها بودم و کلمات او می‌رقصید: «وقتی دوباره برگشتی، اونم اونجا بود؟» ▫لب‌هایم از هم جدا نمی‌شد ولی نباید شک می‌کرد و به زحمت زبانم را تکان دادم: «مرتضی؟» ▪با حالتی مرموز خندید و من دروغی که به خورد شاهرخ داده بودم، یک‌بار دیگر قرقره کردم: «شنود رو گذاشتم زیر میز غذاخوری...» ▫حدس می‌زدم امیر و مرتضی، برای تکمیل نقشه، تا همین حالا گرم بازی با آدم پشت شنود بودند و میسی باز هم خندید: «خودتم نمی‌دونی امشب چی شکار کردی!» ▪مغزم حتی یک ذره جای خالی نداشت؛ دلم می‌خواست همین حالا گورش را از پشت خط گم کند ولی هنوز حسابی برای تسویه داشتم: «کاری که می‌خواستی انجام دادم... حالا نوبت توئه...» ▫چند لحظه مکث کرد؛ می‌دانستم بی‌هیچ ضمانت اجرایی معامله کردم و او به جای خون داراب، حرف را به آپارتمان امیر کشید: «مرتضی اسم عملیاتیه، اسم اصلی‌اش راعدِ... مطمئن باش اگه فهمیده بود، زنده‌ات نمی‌ذاشت!»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
علت اصلی چیست؟! فعالیت دختران نوجوان شهر جدید امیرکبیر کاری از گروه رسانه شهید آرمان پایگاه بسیج خواهران مجیبه شهر جدید امیر کبیر🌱 https://eitaa.com/samn910
15.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اردوی مادر دختری🌸🌿 برگزاری ویژه برنامه اردوی یک روزه مختص گروه مادر دخترای شهرجدیدامیرکبیر 🌸بازی،هیحان،بازدید از حیات وحش،تقدیر از مادر شهید،سرود، مسابقه مادران و کلی برنامه های جذاب دیگه فعالیت دختران نوجوان شهر جدید امیرکبیر کاری از گروه رسانه شهید آرمان پایگاه بسیج خواهران مجیبه شهر جدید امیر کبیر زمان:۱۶ شهریور ماه ۱۴۰۵ مکان:حیات وحش و شهربازی سرپوشیده طوفان https://eitaa.com/samn910
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
استاد میرزامحمدی1_1666994261.mp3
زمان: حجم: 24.1M
زیارت وارث| محرم ١٤٤٦ استاد میرزا محمدی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥🚨⚠️جنگ اقتصادی و محاصره دریایی؛ نبرد اراده‌ها! ☝️در این کلیپ، ابعاد جنگ اقتصادی و محاصره دریایی و تلاش دشمن برای ایجاد فشار روانی و اقتصادی بررسی شده و کلید اصلی پیروزی در این تقابل بر اساس مستندات دینی، مورد بررسی قرار گرفته است. https://eitaa.com/samn910
💞 همسرت را ببخش... 🌿 گذشته‌ها را ورق نزن؛ اگر پشیمان شده، دلش را دوباره نشکن... 🥺❤️ ❌ اشـــــتباهات دیروز را سرزنشِ امروز نکن. 🌸 بخشش یعنی انتخابِ آرامش، نه فراموش کردنِ دردها... 🕊️ 💗 گاهی برای ماندنِ عشق، باید بعضی چیزها را رها کرد... 🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷 https://eitaa.com/samn910 ❤️࿐✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✾🤍✾✾࿐💚 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
14.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃🌺 آیت‌الله عابدینی: ♨️ دشمن می‌خواهد خیابان خالی شود ❇️ لشکرکشی مردمی از لشکرکشی نظامی مهم‌تر است. مردم نباید خسته شوند‼️ 🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷 https://eitaa.com/samn910 ❤️࿐✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✾🤍✾✾࿐💚