📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهشتم
▪تاریکی تراس، نگاه خیرۀ مرتضی، انگشت روی ماشه و گلولهای که انگار همین حالا به مغزم شلیک شد؛ روی تخت نیمخیز شدم و میسی محکم حرف زد: «نترس دختر! هر چی بود تموم شد!»
▫خودم خبر داشتم هیچچیز تمام نشده؛ حتی از تصور اینکه بفهمد شنود را تحویل مرتضی دادم، ستون فقراتم لرزید و او مهربانتر شد: «خیالت تخت! پروندۀ داراب برای همیشه بسته شد! حالا از این به بعد نوبت منه هر کاری از دستم بربیاد، واست انجام بدم!»
▪شیرینی کلماتش دلم را زد و او درست روی نقطۀ ضعفم انگشت گذاشت: «کمکت میکنم به چیزی که حقته برسی!»
▫سرم کرخت بود؛ نمیشد باور کنم ولی همین حرفها مثل مسکّن بود و او با هر جمله، دوز این دارو را قویتر میکرد: «چیزی که ما لازم داشتیم، زمان بود! الان همهجا حرف توئه؛ اینکه ممکنه جمهوری اسلامی بخواد حذفت که! حالا دیگه لازم نیس دنبال پناهندگی باشی... هر کشوری بخوای، رو هوا تو رو میزنه!»
▪زانوهایم را در بغلم جمع کردم و شبیه دخترکی گمشده، پرسیدم: «الان باید چیکار کنم؟»
▫نفس بلندی کشید و اینبار دقیقاً شبیه خواهری که هرگز نداشتم، دل به دلم داد: «الان فقط بخواب! خودم همه چی رو برات ردیف میکنم!»
▪زیر قدمهایم خالی بود و در این خلاء، دلم میخواست به یکی اعتماد کنم؛ دوست داشتم باور کنم راست میگوید ولی نمیشد؛ او تماس را تمام کرد و من با اینهمه دروغی که در رگهایم تزریق کرده بود، نفهمیدم کِی خوابم برد.
▫نمیدانم چند ساعت گذشت ولی وقتی چشم باز کردم، هوا کاملاً روشن بود. دشت پشت پنجره زیر آفتاب بیرمق پاییز، خمیازه میکشید و کسی آهسته به در زد.
▪چند بار به چشمهایم دست کشیدم ولی مژهها به هم چسبیده بود؛ خودم را تا پشت در کشیدم و وقتی در را باز کردم، لبخندش را دیدم.
▫اصلاً این مرد، شاهرخ دیشب نبود؛ موها مرتب، صورتش را ظاهراً همین امروز صبح اصلاح کرده و صدایش دوباره شقّ و رق شده بود: «خوب خوابیدی؟»
▪انگار در دنیای موازی زندگی میکرد؛ نمیفهمیدم چطور فراموش کرده دیشب چه خبر بوده ولی مثل یک شعبدهباز، دو انگشتش را روبروی صورتم گرفت.
▫روی پسزمینۀ لبخند لاکچری و برق نگاهش، فقط دو تکه کاغذ بین انگشتانش دیدم؛ شاید چشمهای من خمار خواب بود و او شمرده شروع کرد: «دوست داشتم این خبر خوب رو خودم بهت بدم...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدونهم
▪منتظر هیچ خبر خوبی نبودم؛ نگاهم به خطکشی و شمارههای روی کاغذ دقیق شد و او هر چه نمیفهمیدم، واضح کرد: «بلیط پرواز کانادا... هفتۀ دیگه.»
▫کانادا؟! قبلاً یک کلمه حرفی نزده بود و من بین زمین و هوا، پرسیدم: «کی قراره بره؟» و جوابی که خواب از سرم پراند: «با هم میریم!»
▪احساس میکردم دنیا در سرم لق میزند؛ دیشب از بالای قبرم برگشته بودم و هنوز طعم گس مرگ در گلویم بود: «میسی گفت قضیۀ داراب تموم شده... راست میگه؟»
▫طوری خندید که ردیف دندانهایش را دیدم؛ یک لحظه ترسیدم دوباره مست کرده باشد ولی کاملاً هوشیار بود: «این بلیط رو میسی گرفته! قراره با چندتا اسپانسر بینالمللی آشنا بشی! هر تیمی دوست داشتی؛ انتخاب با خودته!»
▪یعنی واقعاً معجزه شده بود؟! میشد بلاخره این بازی ترسناک تمام شود؟!
▫سمت در بالکن، قدم کج کرد و من دنبالش رفتم. روبروی شیشههای قدی، نگاهش روی دشت پهن شد و من پرسیدم: «مطمئنی؟»
▪به نیمرخ صورتش خیره بودم و او تمامرخ به طرفم چرخید: «تو چرا انقدر بدبینی؟!»
▫حسابش از دستم رفته بود این روزها، چند بار در تله افتادم و به جان کندن خودم را بیرون کشیدم؛ هنوز نمیدانستم آن دو مرد با آن شنود لعنتی و هر اطلاعاتی از موبایلم منتقل کردند، کجا دوباره سرم خراب میشوند ولی خیال شاهرخ تختِ تخت بود: «باور کن هر چی بود تموم شد!»
▪نمیتوانستم باور کنم؛ پیشانی خونیام را هنوز نشُسته بودم و نگاه او روی همین لکههای خشک، زمین خورد: «من اگه دیشب دیوونه شدم چون نمیخواستم حتی یه بار با اون یارو روبرو بشی... وقتی برگشتیم، از فکر اینکه دوباره بخوای بری اونجا، نمیتونستم بخوابم...»
▫لحنش تهِ درد بود؛ بغض بیخ گلویم گیر کرد و او انگار دوباره عاشق شده باشد، نگاهش در چشمم گم شد: «میسی ساعت 4 صبح زنگ زد... وقتی گفت دیگه باهات کاری نداره و همه چی تمومه، بلاخره خوابم برد...»
▪سرش را کمی کج کرد؛ اینبار با چشمهایش خندید و به جبران هر چه این روزها از حسابم خرج کرده بود، چک سفید کشید: «از امروز هر چی تو بخوای!»
▫چیزی که همین حالا میخواستم، تماس با مادرم بود: «کِی میتونم با خانوادم صحبت کنم؟»
▪خنده در جا از صورتش غیب شد؛ برق چشمانش پرید و خیلی جدی پرسید: «دفعۀ قبل یادت رفته؟ وقتی خانوادت تحت نظر هستن و همۀ خطها ردیابی میشه، میخوای با کی حرف بزنی؟! میخوای ردّت رو بزنن و تحویلت بدن به سفارت ایران؟!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدودهم
▪دست به چهارچوب سرد و فلزی درِ بالکن گرفتم؛ پیشانیام گوشۀ شیشه افتاد، بخار نفسهایم روی سرمای شیشه عرق میکرد و او فکر همه جا را کرده بود: «تو کانادا هر اسپانسر و تیمی که دوست داشتی، انتخاب کن! وقتی قرارداد رسمی داشته باشی، محل اقامت و رفت و آمدهات حفاظت میشن، بادیگارد شخصی داری! جای پات که محکم شد، دیگه کسی نمیتونه تو رو برگردونه!»
▫سرم روی شیشه، سمتش کج شد و نگاه او رنگ رؤیا گرفت: «اونروز دیگه مجبور نیستی یواشکی با پدر و مادرت تماس بگیری! هماهنگ میکنم بیان اینجا پیش خودت!»
▪نمیدانم چرا نمیشد این حرفها را باور کنم؛ این روزها، مسیرم به هر کجا کشیده بود، زیر قدمهایم بدتر خالی میشد ولی اولین ایمیل از یک اسپانسر آمریکایی، غروب همان روز رسید.
▫فرم قرارداد و دعوتنامه از یک تیم فرانسوی دو روز بعد برایم ارسال شد و یک هفته بعد، وقتی به همراه شاهرخ و میسی وارد فرودگاه پیرسون شهر تورنتو شدیم، دو مرد جوان به استقبالم آمدند.
▪هر دو خارجی بودند و پیشنهاد دادند تا رسیدن ماشین، در کافیشاپ فرودگاه منتظر بمانیم. اولین سفری بود که همراه شاهرخ بودم و تا کنارم نشست، یک لحظه دلواپس امشب شدم!
▫نمیدانستم ترتیب اتاقها را در هتل چطور میچینند؛ سفارش میسی قهوه و سیگار بود، من هنوز از این زن میترسیدم و زیر گوش شاهرخ، آهسته پرسیدم: «میشه واسه من اتاق مستقل بگیری؟»
▪نمیخواستم با هیچکدام هماتاق باشم؛ نه مرد عاشقی که گاهی دیوانه میشد و نه زنی که همین حالا بوی دود سیگارش حالم را به هم زد.
▫یکی از همان لبخندهای کج تحویلم داد و به جای جواب، فقط سکوت کرد ولی سکوتش، از هر اعتراضی سنگینتر بود و بلافاصله از کنارم بلند شد.
▪دو لبۀ بارانی را کنار زد؛ هر دو دست در جیب شلوار، رو به دیوارهای شیشهای فرودگاه، خیره به غروب خاکستری شهر، این پا و آن پا میکرد.
▫نمیفهمیدم چرا ترسم را حس نمیکند؛ نگاهم روی شانههایش جا ماند و همان لحظه پچپچ میسی را شنیدم. نفهمیدم چه گفت ولی هر دو مرد از جا بلند شدند و میسی فنجان قهوه را یک نفس سر کشید: «ماشین اومد.»
▪از صدای کنار کشیدن صندلیها، شاهرخ برگشت؛ با گامهایی کُند و کوتاه نزدیک شد و میسی درست روبرویش ایستاد.
▫مردها به من اشاره کردند حرکت کنم، باز هم نشنیدم میسی چه گفت ولی اضطراب شاهرخ در گوشم شکست: «چرا من نباید بیام؟»
▪هراسان به طرفش چرخیدم؛ مگر میشد او نیاید؟! اصلاً چرا نباید میآمد و جواب میسی دلم را خالی کرد: «این برنامه برای اون دختره نه تو!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی میای لباسو جلو مشتری تست کنی و…😂
هربار نگاه میکنم بیشتر از قبل خندم میگیره😂
https://eitaa.com/samn910
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دخترم شب قبل از شهادتش گفت: بابا مسکونی نمیزنه...
https://eitaa.com/samn910
@zekrroozane ذڪرروزانہ4_6001048002414772713.mp3
زمان:
حجم:
3.6M
دعای ندبه
🎤 محسن_فرهمند
مولای مهربان وتوای عشق من سلام
عجل ولیک الفرج آقای من سلام
تعجیل درظهور مولا 14مرتبه صلوات🌹
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ حضرت آقای شهید
توصیه به جوانان برای حضور در #نماز_جمعه
👌حضور در نماز جمعه را جدی بگیریم
https://eitaa.com/samn910
👌 اردیبهشت 1395
سقوط خان طومان و کلی شهید ایرانی در آن عملیات و یک شکست سنگین برای جبهه مقاومت
آیا آن روز حاج قاسم را مقصر دانستیم و به او بی احترامی کردیم ؟
خیر !
پس بدانیم جنگ است، در هر جنگی هم بالا وجود دارد و هم پایین
هم پیروزی وجود دارد و هم شکست
اما مهم ، اخر کار است
قطعا آخر کار ، پیروزی با جبهه مقاومت است، در همه جبهه ها
✍️ احسان عبادی
https://eitaa.com/samn910