📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدودهم
▪دست به چهارچوب سرد و فلزی درِ بالکن گرفتم؛ پیشانیام گوشۀ شیشه افتاد، بخار نفسهایم روی سرمای شیشه عرق میکرد و او فکر همه جا را کرده بود: «تو کانادا هر اسپانسر و تیمی که دوست داشتی، انتخاب کن! وقتی قرارداد رسمی داشته باشی، محل اقامت و رفت و آمدهات حفاظت میشن، بادیگارد شخصی داری! جای پات که محکم شد، دیگه کسی نمیتونه تو رو برگردونه!»
▫سرم روی شیشه، سمتش کج شد و نگاه او رنگ رؤیا گرفت: «اونروز دیگه مجبور نیستی یواشکی با پدر و مادرت تماس بگیری! هماهنگ میکنم بیان اینجا پیش خودت!»
▪نمیدانم چرا نمیشد این حرفها را باور کنم؛ این روزها، مسیرم به هر کجا کشیده بود، زیر قدمهایم بدتر خالی میشد ولی اولین ایمیل از یک اسپانسر آمریکایی، غروب همان روز رسید.
▫فرم قرارداد و دعوتنامه از یک تیم فرانسوی دو روز بعد برایم ارسال شد و یک هفته بعد، وقتی به همراه شاهرخ و میسی وارد فرودگاه پیرسون شهر تورنتو شدیم، دو مرد جوان به استقبالم آمدند.
▪هر دو خارجی بودند و پیشنهاد دادند تا رسیدن ماشین، در کافیشاپ فرودگاه منتظر بمانیم. اولین سفری بود که همراه شاهرخ بودم و تا کنارم نشست، یک لحظه دلواپس امشب شدم!
▫نمیدانستم ترتیب اتاقها را در هتل چطور میچینند؛ سفارش میسی قهوه و سیگار بود، من هنوز از این زن میترسیدم و زیر گوش شاهرخ، آهسته پرسیدم: «میشه واسه من اتاق مستقل بگیری؟»
▪نمیخواستم با هیچکدام هماتاق باشم؛ نه مرد عاشقی که گاهی دیوانه میشد و نه زنی که همین حالا بوی دود سیگارش حالم را به هم زد.
▫یکی از همان لبخندهای کج تحویلم داد و به جای جواب، فقط سکوت کرد ولی سکوتش، از هر اعتراضی سنگینتر بود و بلافاصله از کنارم بلند شد.
▪دو لبۀ بارانی را کنار زد؛ هر دو دست در جیب شلوار، رو به دیوارهای شیشهای فرودگاه، خیره به غروب خاکستری شهر، این پا و آن پا میکرد.
▫نمیفهمیدم چرا ترسم را حس نمیکند؛ نگاهم روی شانههایش جا ماند و همان لحظه پچپچ میسی را شنیدم. نفهمیدم چه گفت ولی هر دو مرد از جا بلند شدند و میسی فنجان قهوه را یک نفس سر کشید: «ماشین اومد.»
▪از صدای کنار کشیدن صندلیها، شاهرخ برگشت؛ با گامهایی کُند و کوتاه نزدیک شد و میسی درست روبرویش ایستاد.
▫مردها به من اشاره کردند حرکت کنم، باز هم نشنیدم میسی چه گفت ولی اضطراب شاهرخ در گوشم شکست: «چرا من نباید بیام؟»
▪هراسان به طرفش چرخیدم؛ مگر میشد او نیاید؟! اصلاً چرا نباید میآمد و جواب میسی دلم را خالی کرد: «این برنامه برای اون دختره نه تو!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی میای لباسو جلو مشتری تست کنی و…😂
هربار نگاه میکنم بیشتر از قبل خندم میگیره😂
https://eitaa.com/samn910
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دخترم شب قبل از شهادتش گفت: بابا مسکونی نمیزنه...
https://eitaa.com/samn910
@zekrroozane ذڪرروزانہ4_6001048002414772713.mp3
زمان:
حجم:
3.6M
دعای ندبه
🎤 محسن_فرهمند
مولای مهربان وتوای عشق من سلام
عجل ولیک الفرج آقای من سلام
تعجیل درظهور مولا 14مرتبه صلوات🌹
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ حضرت آقای شهید
توصیه به جوانان برای حضور در #نماز_جمعه
👌حضور در نماز جمعه را جدی بگیریم
https://eitaa.com/samn910
👌 اردیبهشت 1395
سقوط خان طومان و کلی شهید ایرانی در آن عملیات و یک شکست سنگین برای جبهه مقاومت
آیا آن روز حاج قاسم را مقصر دانستیم و به او بی احترامی کردیم ؟
خیر !
پس بدانیم جنگ است، در هر جنگی هم بالا وجود دارد و هم پایین
هم پیروزی وجود دارد و هم شکست
اما مهم ، اخر کار است
قطعا آخر کار ، پیروزی با جبهه مقاومت است، در همه جبهه ها
✍️ احسان عبادی
https://eitaa.com/samn910
🔴مصطفی عامر فعال سیاسی یمن
«پاک و منزه است خدایی که عربستان را پر از نفت کرد و به ما کبریت داد.»
https://eitaa.com/samn910
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ استقبال کودکان یمنی از ورود ارتش این کشور و انصارالله به مناطق آزاد شده
https://eitaa.com/samn910