eitaa logo
صبح نزدیک
92 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
88 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
🚨⚠️آیت‌الله مصباح یزدی (ره) : «من هم به عملکرد مسئولان منتقدم ولی انتقادات باید در راستای و نظام باشد. آنچه اهمیت دارد حفظ اصل نظام است و باید هر کاری که می‌توانیم در جهت حفظ و تقویت نظام ولایت فقیه انجام دهیم. https://eitaa.com/samn910
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷فرشِ قرمزت، از خونِ مشق‌هایِ ناتمام رنگین است. https://eitaa.com/samn910
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☘کسایی که نماز نمیخونن گوش بدن صحبت‌های آخرش جالب بود https://eitaa.com/samn910
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تازه فهمیدم یه عمره داریم اشتباه گردو میشکونیم! وسیله ای خیلی ساده ولی کاربردی. https://eitaa.com/samn910
🚨⚠️پیام سید مجید نطقه زن برای خنثی کردن توطئه دشمن در داخل 👇 🟢 متواضعانه توصیه دارم که عظمت و شکوه این حضور را با حفظ و مقدس در همه ساحات و از تلاش خادمان خود در 👈دولت مردمی و مقامات فعال در میدان و با سرمشق قرار دادن تدابیر حکیمانه مقام معظم حضرت آیت الله سید مجتبی عزیز حفظ نمایید.
📕 رمان 🔻قسمت صدوبیست‌وسوم ▪دلسوزی‌اش را نمی‌خواستم، با آستین پالتو صورتم را پاک می‌کردم تا هر چه شکستم، نبیند؛ اصلاً هر چه می‌خواست بشود، من فقط روانیِ یک خبر از شاهرخ بودم و همان لحظه موبایلش زنگ خورد. ▫اشک در چشمم جا ماند و او یک نفس گرفت تا بتواند مسلط صحبت کند: «چه‌خبر؟... تونستی جایی پیدا کنی؟» ▪نگاهش روی صورتم نمی‌دانم دنبال چه می‌گشت و یک لحظه چشمش قفل کرد؛ انگار اصلاً حواسش اینجا نبود و کلافه پرسید: «من نمی‌دونم اسکله کجاس؟...» ▫هیچ حدسی به ذهنم نمی‌رسید ولی ظاهراً خبری از شاهرخ نبود و وقتی تماس را تمام کرد، لحنش خرد و خمیر بود: «صد متر جلوتر می‌رسه به اسکله... می‌تونی بیای؟» ▪پلک‌هایم را فشار دادم تا دیگر اشکی نچکد ولی لرزش لب‌هایم را دید؛ چند لحظه سرش را بالا گرفت، انگار منتظر بود کمکی از آسمان برسد و دوباره نگاه سنگینش روی صورتم آوار شد: «احتمالاً صبح کسی بتونه بیاد دنبال‌مون... ولی الان نه... یه جا پشت انبار اسکله... گفتن نسبتاً امنه...» ▫این رعشۀ بدن، به اختیار من نبود؛ همین وحشت، کلافه‌ترش کرد، نگاهش را سمت انتهای خیابان گرفت تا کمتر حالم را ببیند و حرف آخر را زد: «انتخاب دیگه‌ای نداریم...» ▪نه رهگذری بود، نه ماشین و نه مغازه‌ای که جیغ بزنم. یک لحظه به سرم زد به سمت سرِ خیابان بدوم و انگار فهمید! ▫دست سمت کمرش برد، درست همانجایی که دفعۀ قبل اسلحه را دیده بودم، از روی کاپشن پهلویش را لمس کرد و با حالتی عصبی دستور داد: «وقت نداریم...» ▪قدم اول را به اجبار سمت انتهای خیابان کج کردم ولی تا رسیدن به اسکله هزار بار مُردم و او ورودی محوطه، روبروی دکّۀ کوچکی ایستاد. ▫بوی دریاچه، سکوت خیس اسکله و ترسی که انگار پشت استخوان‌های قفسۀ سینه مرده بود. ▪برای اولین بار در عمرم تجربه می‌کردم، مغزم از ترس سِر شده؛ هیچ حسی در تنم پیدا نمی‌شد و او چند لحظه بعد با یک لیوان کاغذی برگشت. ▫نفهمیدم چای است یا قهوه ولی بخار از سرش پیدا بود و بی‌هیچ حرفی اشاره کرد حرکت کنیم. ▪نور ساختمان‌ها و برج‌های تورنتو روی آب دریاچه می‌لرزید، قایق‌ها همه خواب بودند و امیر راهش را به طرف یک اتاقک سیمانی کج کرد. ▫شاید همین اتاقک، انبار اسکله بود؛ چند پله از پشت اتاقک سمت آب می‌رفت و همانجا ایستاد تا اول من روی پله بنشینم. ▪جنتلمن نبود؛ می‌خواست مطمئن شود فکر فرار به سرم نزده! حتی یک پلک نمی‌زد مبادا دست از پا خطا کنم و لیوان داغ را همچنان با سرِ چهار انگشتش نگه داشته بود. ▫در تاریکی این گوشۀ متروکه، مرز محو پله و آب را به سختی می‌دیدم؛ تسلیم هر حکمی برایم در نظر گرفته بود، روی پلۀ اول نشستم و او لیوان را مقابلم گرفت: «اگه از همون شب... فقط یه ذره به من اعتماد کرده بودی... الان اینجا نبودیم...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد