🚨⚠️آیتالله مصباح یزدی (ره) :
«من هم به عملکرد مسئولان منتقدم ولی انتقادات باید در راستای #حفظ و #تقویت نظام باشد.
آنچه اهمیت دارد حفظ اصل نظام است و باید هر کاری که میتوانیم در جهت حفظ و تقویت نظام ولایت فقیه انجام دهیم.
#سواد_رسانه #جنگ_نرم #آگاهی #تحلیل_سیاسی
https://eitaa.com/samn910
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷فرشِ قرمزت، از خونِ مشقهایِ ناتمام رنگین است.
https://eitaa.com/samn910
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☘کسایی که نماز نمیخونن گوش بدن
صحبتهای آخرش جالب بود
https://eitaa.com/samn910
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تازه فهمیدم یه عمره داریم اشتباه گردو میشکونیم!
وسیله ای خیلی ساده ولی کاربردی.
https://eitaa.com/samn910
🚨⚠️پیام سید مجید نطقه زن برای خنثی کردن توطئه دشمن در داخل 👇
🟢 متواضعانه توصیه دارم که عظمت و شکوه این حضور را با حفظ #انسجام و #اتحاد مقدس در همه ساحات و #پشتیبانی از تلاش خادمان خود در
👈دولت مردمی و مقامات فعال در میدان #سیاسی و #رزمندگان #اسلام با سرمشق قرار دادن تدابیر حکیمانه مقام معظم #رهبری حضرت آیت الله سید مجتبی #خامنهای عزیز حفظ نمایید.
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوبیستوسوم
▪دلسوزیاش را نمیخواستم، با آستین پالتو صورتم را پاک میکردم تا هر چه شکستم، نبیند؛ اصلاً هر چه میخواست بشود، من فقط روانیِ یک خبر از شاهرخ بودم و همان لحظه موبایلش زنگ خورد.
▫اشک در چشمم جا ماند و او یک نفس گرفت تا بتواند مسلط صحبت کند: «چهخبر؟... تونستی جایی پیدا کنی؟»
▪نگاهش روی صورتم نمیدانم دنبال چه میگشت و یک لحظه چشمش قفل کرد؛ انگار اصلاً حواسش اینجا نبود و کلافه پرسید: «من نمیدونم اسکله کجاس؟...»
▫هیچ حدسی به ذهنم نمیرسید ولی ظاهراً خبری از شاهرخ نبود و وقتی تماس را تمام کرد، لحنش خرد و خمیر بود: «صد متر جلوتر میرسه به اسکله... میتونی بیای؟»
▪پلکهایم را فشار دادم تا دیگر اشکی نچکد ولی لرزش لبهایم را دید؛ چند لحظه سرش را بالا گرفت، انگار منتظر بود کمکی از آسمان برسد و دوباره نگاه سنگینش روی صورتم آوار شد: «احتمالاً صبح کسی بتونه بیاد دنبالمون... ولی الان نه... یه جا پشت انبار اسکله... گفتن نسبتاً امنه...»
▫این رعشۀ بدن، به اختیار من نبود؛ همین وحشت، کلافهترش کرد، نگاهش را سمت انتهای خیابان گرفت تا کمتر حالم را ببیند و حرف آخر را زد: «انتخاب دیگهای نداریم...»
▪نه رهگذری بود، نه ماشین و نه مغازهای که جیغ بزنم. یک لحظه به سرم زد به سمت سرِ خیابان بدوم و انگار فهمید!
▫دست سمت کمرش برد، درست همانجایی که دفعۀ قبل اسلحه را دیده بودم، از روی کاپشن پهلویش را لمس کرد و با حالتی عصبی دستور داد: «وقت نداریم...»
▪قدم اول را به اجبار سمت انتهای خیابان کج کردم ولی تا رسیدن به اسکله هزار بار مُردم و او ورودی محوطه، روبروی دکّۀ کوچکی ایستاد.
▫بوی دریاچه، سکوت خیس اسکله و ترسی که انگار پشت استخوانهای قفسۀ سینه مرده بود.
▪برای اولین بار در عمرم تجربه میکردم، مغزم از ترس سِر شده؛ هیچ حسی در تنم پیدا نمیشد و او چند لحظه بعد با یک لیوان کاغذی برگشت.
▫نفهمیدم چای است یا قهوه ولی بخار از سرش پیدا بود و بیهیچ حرفی اشاره کرد حرکت کنیم.
▪نور ساختمانها و برجهای تورنتو روی آب دریاچه میلرزید، قایقها همه خواب بودند و امیر راهش را به طرف یک اتاقک سیمانی کج کرد.
▫شاید همین اتاقک، انبار اسکله بود؛ چند پله از پشت اتاقک سمت آب میرفت و همانجا ایستاد تا اول من روی پله بنشینم.
▪جنتلمن نبود؛ میخواست مطمئن شود فکر فرار به سرم نزده! حتی یک پلک نمیزد مبادا دست از پا خطا کنم و لیوان داغ را همچنان با سرِ چهار انگشتش نگه داشته بود.
▫در تاریکی این گوشۀ متروکه، مرز محو پله و آب را به سختی میدیدم؛ تسلیم هر حکمی برایم در نظر گرفته بود، روی پلۀ اول نشستم و او لیوان را مقابلم گرفت: «اگه از همون شب... فقط یه ذره به من اعتماد کرده بودی... الان اینجا نبودیم...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد