641.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 سخنگوی وزارت خارجه: زیردریایی آمریکایی توقیف نشده، غنیمت گرفته شده و غنیمت هم حلال است!
یک آفرین ویژه به ادبیات مقتدرانه و طنازانه آقای بقایی که استکبار رو اینطور دست میاندازه 😁
https://eitaa.com/samn910
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 در نقد #لعن_علنی ۱
👌اهل بیت ما فرمودند مایه زینت ما باشید ، نه مایه شرمندگی ما
🎤 احسان عبادی
https://eitaa.com/samn910
✍انجمنی نمیمیرد از پوستینی به پوستینی دیگر میرود!!
«دسته اي ديگر از روحاني نماهايي که قبل از انقلاب دين را از سياست جدا مي دانستند و سر به آستانهي دربار مي ساييدند، يک مرتبه متدين شده و بر روحانيون عزيز و شريفي که براي اسلام آنهمه زجر و آوارگي و زندان و تبعيد کشيدند، تهمت وهابيت و بدتر از وهابيت زدند.
👈 ديروز مقدس نماهاي بي شعور مي گفتند دين از سياست جداست و مبارزه با شاه حرام است،
👈 امروز مي گويند مسئولين نظام کمونيست شده اند.
👈 تا ديروز مشروب فروشي و فساد و فحشا و فسق و حکومت ظالمان براي ظهور امام زمان (ارواحنا فداه) را مفيد و راهگشا مي دانستند، امروز از اينکه در گوشه اي خلاف شرعي که هرگز خواست مسئولين نيست رخ مي دهد، فرياد وا اسلاما سر مي دهند. ديروز حجتيه اي ها مبارزه را حرام کرده بودند و در بحبوحه مبارزات تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغاني نيمه شعبان را به نفع شاه بشکنند، امروز انقلابي تر از انقلابي شده اند. ولايتي هاي ديروز که در سکوت و تحجر خود آبروي اسلام و مسلمين را ريخته اند و در عمل پشت پيامبر و اهل بيت عصمت و طهارت را شکسته اند و عنوان ولايت برايشان جز تکسب و تعيش نبوده است امروز خود را باني و وارث ولايت نموده و حسرت ولايت دوران شاه را مي خورند.»
امام خمینی (ره)
منشور روحانیت 67/12/3
#انجمن_حجتیه
#افزایش_گناهان_اجتماعی
|يجاهدونفيسبيلاللهولايخافون لومةلائم|
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوبیستم
▪نگاهش بین چشم من و دست و دستگیره چند بار رفت و برگشت؛ هنوز تنش سمتم مایل بود، انگار میترسید قفل را باز کنم و از همین اضطراب، دل من بدتر خالی شد: «شاهرخ...»
▫از چشمش هیچ حرفی پیدا نبود؛ لبهایش به هم چسبید و من از هر چه میترسیدم، پرسیدم: «الان کجاس؟...»
▪یک لحظه چشمانش را بست و فقط یک کلمه گفت: «نمیدونم...»
▫تکتیرانداز... گلولهها... راهروی باریک... این خیابان تاریک... شاهرخ... من الان کجا باید میرفتم؟!
▪هر چه وحشت تحمل کرده بودم، همه مثل شیشه در گلویم شکست و نفسم را برید: «حتماً بردنش بیمارستان...»
▫نفس کوتاهی کشید، ناامیدی از چشمش چکید و باز هم فقط یک کلمه جواب داد: «احتمالاً...»
▪شاید مطمئن نبود زنده باشد ولی نمیخواستم به چیزی جز این فکر کنم: «من باید برم اونجا...»
▫انگار یادم رفته بود چقدر از این آدم میترسم؛ فعلاً جز او کسی برایم نمانده بود و هر پاسخی میداد، پریشانترم میکرد: «ما که نمیدونیم کجاس...»
▪حتماً به نزدیکترین بیمارستان به همان حوالی منتقل شده بود ولی قبل از اینکه حرفی بزنم، این دل دیوانه را دیوانهتر کرد: «هر جا باشه... تو دیگه نمیتونی بری...»
▫نمیدانستم گلوله کجای تنش خورده ولی دردش در سرِ من داد کشید و انتقامش را از این مرد گرفتم: «تو میخوای نذاری؟!»
▪در تاریکی ماشین و نور پراکندۀ خیابان، صورتش خوب پیدا نبود ولی یکی از همان لبخندها با گوشۀ چشم زد و آهسته پرسید: «من؟!»
▫بیخیال هر غلطی میخواستم بکنم، گاردش را رها کرد و به صندلی تکیه زد؛ هر چه روی سینهاش مانده بود، با نفسی کشدار بیرون داد. نگاهش روی شیشۀ روبرو جا ماند و انگار با خودش حرف میزد: «من فقط اومده بودم تورنتو ببینم بازی جدید اینا با تو چیه...»
▪دوباره سمتم چرخید ولی دیگر خبری از لبخند نبود و خیلی جدی ادامه داد: «اگه میخوای برگردی من جلوتو نمیگیرم... ولی اونا این عملیاتو تموم میکنن... اونم با کشتن تو...»
▫لبزدنهای آخر شاهرخ یادم نرفته بود و در حسرت صدایی که دیگر از گلویش نشنیدم، اصلاً نمیفهمیدم این مرد چه میگوید.
▪کمی سرش را سمتم خم کرد؛ تهِ زخم پیشانی هنوز بین ریشۀ موهای مشکیاش پیدا بود و صدایش زخمیتر شد: «این گردهمایی واسه سلطنتطلبا بود ولی تیراندازی نقشۀ اونا نبود...»
▫هر چه بیشتر میگفت، کمتر میشد اعتماد کنم؛ من چیزی که میدیدم باور میکردم؛ همین که الان زندانی این مرد شدم ولی با یک سؤال ذهنم را زمین زد: «اون شمارهای که تو جیبت بود... کی بهت داد؟...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوبیستویکم
▪چند صحنۀ گنگ در فکرم گیر کرد؛ رستوران... همان چند لحظهای که شاهرخ رفت... مردی که کاغذ را در جیبم جا گذاشت...
▫امیر منتظر جواب، فقط نگاه میکرد و صدای راننده، مسیر فکر من و نگاه او را با هم قیچی کرد: «بلاخره تصمیم گرفتید؟»
▪انگلیسی را بهتر از فرانسوی بلد بودم؛ نمیدانستم دقیقههایی که بیهوش بودم به چه بهانهای من را سوار این ماشین کرده ولی راننده کنار خیابان ایستاد و دوباره زیرِ پا کشید: «میخوای ببرمتون هتل؟!»
▫از فکر اینکه امشب با امیر یکجا بمانم، قلبم سفت شد و او از شیشۀ کناری، موقعیت را بررسی کرد: «نه...»
▪نگاه راننده از آینه به صورت من بود و شاید امیر از همین نگاه، احساسِ خطر کرد؛ از ماشین پایین رفت و اشاره کرد از همان در، پیاده شوم.
▫دست به قاب پنجره، چشم از من برنمیداشت؛ مراقب تمام حرکاتم بود و من انگار تمام استخوانهایم با هم شکسته باشد، نمیشد تکان بخورم.
▪به هزار مکافات خودم را پایین کشیدم؛ فقط یک وجب عقب رفت، در را پشت سرم بست و همین که ماشین راه افتاد، بلاخره حرف زد: «من تو این شهر جایی ندارم ببرمت...»
▫ساق پاهایم میلرزید؛ بیاختیار چشمم چرخید شاید جایی برای نشستن پیدا کنم و او ساعد دست راستش را مقابلم گرفت: «میتونی راه بیای؟»
▪حتی در همین لحظات هم بیخیال محرم و نامحرم نمیشد؛ آستین مشکیِ کاپشنش را تعارف زد تا از روی لباس ساعدش را بگیرم و من عصبیتر شدم: «میتونم راه بیام... ولی نه با تو...»
▫سرش را کمی کج کرد و باز هم فقط یک کلمه گفت: «میدونم...»
▪قدمهایم را روی زمین میکشیدم؛ باید به همان ساختمان برمیگشتم... باید میسی را پیدا میکردم... باید میفهمید من با پای خودم فرار نکردم... باید هر کاری میشد برای نجات شاهرخ میکردم ولی او بیخیال حال خرابم، حساب کشید: «نگفتی اون شماره رو کی بهت داد؟»
▪نمیخواستم یک کلمه اطلاعات بدهم؛ فقط دنبال یک فرصت بودم تا این جنازه را از قبری که برایم کنده بود، فراری دهم و هر چه نگفتم، خودش حدس زد: «مطمئنم خودتم نمیدونی با کی طرفی...»
▫اصلاً نمیخواستم بشنوم! قدم بعدی را سختتر برداشتم، سرمای هوا لبهایم را سِر کرده بود، لرز از شانه تا مهرههای کمرم میدوید و او میدید پای فراری برایم نمانده که همانجا ایستاد و ترسناکترین حرف ممکن را با خونسردی زد: «این بازی سلطنتطلبا نبود... انتقام منافقین بود... هم از جمهوری اسلامی هم از پهلوی...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوبیستودوم
▪با همین حرف، آخرین رمق را از قدمهایم گرفت. در جا ایستادم و او کنارم رسید: «از همون شمارهای که راعد تو جیبت پیدا کرد، ردّش رو تا اینجا زدن...»
▫از اسم راعد، مغزم را برق گرفت؛ میسی گفته بود نام عملیاتی مرتضی همین است و امیر انگار از زبانش در رفته باشد، بلافاصله دندانهایش به هم چسبید.
▪از اینکه با دادههای نصفه و نیمه ذهنم را شکنجه میداد، شاکیتر شدم؛ داشتم از بغض شاهرخ خفه میشدم و قید هر مزخرفی سرِ هم میکرد، زدم.
▫خیابان خلوت بود؛ فقط هرازگاهی یک ماشین رد میشد اما من نه پولی داشتم نه آدرس؛ دنبال موبایل جیبم را لمس کردم تا با میسی تماس بگیرم ولی آستر سرد جیب به سرانگشتم چسبید.
▪هر دو جیبم خالی بود؛ نگاهم سمت صورتش کشید و او انگار منتظر همین لحظه بود؛ پوزخندی زد و با همان دست باندپیچی، روی جیب شلوارش را گرفت: «اگه خاموشش نکرده بودم، الان هیچکدوم زنده نبودیم...»
▫هر چه خون در رگهایم یخ زده بود، همه گُر گرفت و محکمتر از هر مردی که کنارم نبود، داد کشیدم: «تو حق نداشتی دست به من بزنی... مطمئنی وقتی بیهوش بودم، فقط جیبامو گشتی؟!...»
▪چشمهایش را بست، پشت پلکها هزار خط در هم شکست و زیر لب حرفی زد که نشنیدم ولی از رگی که روی گردنش باد کرد، ترسیدم.
▫دوباره چشمها را باز کرد؛ باز هم لبخند زد ولی این یکی شبیه هیچکدام از خندههای قبلی نبود: «هیچوقت نخواستم خودمو به کسی اثبات کنم... اونی که باید میدید من چی کار کردم، دید...»
▪دو نفر از آنسوی خیابان رد میشدند و به ملاحظۀ همین، چند لحظه ساکت ماند؛ سپس یک قدم نزدیکتر شد و خیره در چشمم، انتقام کشید: «به بدبختی تو رو از اونجا کشیدم بیرون... برام مهم نیس چه فکری میکنی... ولی از اینجا به بعدش با منه نه تو!»
▫پشیمان از متلکی که بارش کرده بودم، ترسیدم بخواهد همینجا تلافی کند و از همین ترس، هر چه پوشال از شجاعت تینا ساخته بودم، متلاشی شد!
▪دلهرۀ حال شاهرخ، مرد غریبهای که حاضر نبود دست از سرم بردارد و بغضی که بلاخره در گلو شکست.
▫هر چه نفسم را حبس میکردم و هر چه پلک میزدم، دیگر نمیشد مقاومت کنم.
▪موهایم از پشت بسته، ولی بعد از یک ساعت دربهدری همه به هم ریخته و من بین همین آشفتگی، چنگ میزدم.
▫هرگز در زندگیام خدایی نبود تا همین حالا صدایش بزنم ولی این مرد به همان خدا قسم میخورد تا باورش کنم: «بهخدا من نمیخوام بهت صدمه بزنم...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد