eitaa logo
صبح نزدیک
92 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
88 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان 🔻قسمت صدوبیست‌ویکم ▪چند صحنۀ گنگ در فکرم گیر کرد؛ رستوران... همان چند لحظه‌ای که شاهرخ رفت... مردی که کاغذ را در جیبم جا گذاشت... ▫امیر منتظر جواب، فقط نگاه می‌کرد و صدای راننده، مسیر فکر من و نگاه او را با هم قیچی کرد: «بلاخره تصمیم گرفتید؟» ▪انگلیسی را بهتر از فرانسوی بلد بودم؛ نمی‌دانستم دقیقه‌هایی که بی‌هوش بودم به چه بهانه‌ای من را سوار این ماشین کرده ولی راننده کنار خیابان ایستاد و دوباره زیرِ پا کشید: «می‌خوای ببرم‌تون هتل؟!» ▫از فکر اینکه امشب با امیر یک‌جا بمانم، قلبم سفت شد و او از شیشۀ کناری، موقعیت را بررسی کرد: «نه...» ▪نگاه راننده از آینه به صورت من بود و شاید امیر از همین نگاه، احساسِ خطر کرد؛ از ماشین پایین رفت و اشاره کرد از همان در، پیاده شوم. ▫دست به قاب پنجره، چشم از من برنمی‌داشت؛ مراقب تمام حرکاتم بود و من انگار تمام استخوان‌هایم با هم شکسته باشد، نمی‌شد تکان بخورم. ▪به هزار مکافات خودم را پایین کشیدم؛ فقط یک وجب عقب رفت، در را پشت سرم بست و همین که ماشین راه افتاد، بلاخره حرف زد: «من تو این شهر جایی ندارم ببرمت...» ▫ساق پاهایم می‌لرزید؛ بی‌اختیار چشمم چرخید شاید جایی برای نشستن پیدا کنم و او ساعد دست راستش را مقابلم گرفت: «می‌تونی راه بیای؟» ▪حتی در همین لحظات هم بی‌خیال محرم و نامحرم نمی‌شد؛ آستین مشکیِ کاپشنش را تعارف زد تا از روی لباس ساعدش را بگیرم و من عصبی‌تر شدم: «می‌تونم راه بیام... ولی نه با تو...» ▫سرش را کمی کج کرد و باز هم فقط یک کلمه گفت: «می‌دونم...» ▪قدم‌هایم را روی زمین می‌کشیدم؛ باید به همان ساختمان برمی‌گشتم... باید میسی را پیدا می‌کردم... باید می‌فهمید من با پای خودم فرار نکردم... باید هر کاری می‌شد برای نجات شاهرخ می‌کردم ولی او بی‌خیال حال خرابم، حساب کشید: «نگفتی اون شماره رو کی بهت داد؟» ▪نمی‌خواستم یک کلمه اطلاعات بدهم؛ فقط دنبال یک فرصت بودم تا این جنازه را از قبری که برایم کنده بود، فراری دهم و هر چه نگفتم، خودش حدس زد: «مطمئنم خودتم نمی‌دونی با کی طرفی...» ▫اصلاً نمی‌خواستم بشنوم! قدم بعدی را سخت‌تر برداشتم، سرمای هوا لب‌هایم را سِر کرده بود، لرز از شانه تا مهره‌های کمرم می‌دوید و او می‌دید پای فراری برایم نمانده که همانجا ایستاد و ترسناک‌‌ترین حرف ممکن را با خونسردی زد: «این بازی سلطنت‌طلبا نبود... انتقام منافقین بود... هم از جمهوری اسلامی هم از پهلوی...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوبیست‌ودوم ▪با همین حرف، آخرین رمق را از قدم‌هایم گرفت. در جا ایستادم و او کنارم رسید: «از همون شماره‌ای که راعد تو جیبت پیدا کرد، ردّش رو تا اینجا زدن...» ▫از اسم راعد، مغزم را برق گرفت؛ میسی گفته بود نام عملیاتی مرتضی همین است و امیر انگار از زبانش در رفته باشد، بلافاصله دندان‌هایش به هم چسبید. ▪از اینکه با داده‌های نصفه و نیمه ذهنم را شکنجه می‌داد، شاکی‌تر شدم؛ داشتم از بغض شاهرخ خفه می‌شدم و قید هر مزخرفی سرِ هم می‌کرد، زدم. ▫خیابان خلوت بود؛ فقط هرازگاهی یک ماشین‌ رد می‌شد اما من نه پولی داشتم نه آدرس؛ دنبال موبایل جیبم را لمس کردم تا با میسی تماس بگیرم ولی آستر سرد جیب به سرانگشتم چسبید. ▪هر دو جیبم خالی بود؛ نگاهم سمت صورتش کشید و او انگار منتظر همین لحظه بود؛ پوزخندی زد و با همان دست باندپیچی، روی جیب شلوارش را گرفت: «اگه خاموشش نکرده بودم، الان هیچ‌کدوم زنده نبودیم...» ▫هر چه خون در رگ‌هایم یخ زده بود، همه گُر گرفت و محکم‌تر از هر مردی که کنارم نبود، داد کشیدم: «تو حق نداشتی دست به من بزنی... مطمئنی وقتی بی‌هوش بودم، فقط جیبامو گشتی؟!...» ▪چشم‌هایش را بست، پشت پلک‌ها هزار خط در هم شکست و زیر لب حرفی زد که نشنیدم ولی از رگی که روی گردنش باد کرد، ترسیدم. ▫دوباره چشم‌ها را باز کرد؛ باز هم لبخند زد ولی این یکی شبیه هیچ‌کدام از خنده‌های قبلی نبود: «هیچوقت نخواستم خودمو به کسی اثبات کنم... اونی که باید می‌دید من چی کار کردم، دید...» ▪دو نفر از آن‌سوی خیابان رد می‌شدند و به ملاحظۀ همین، چند لحظه ساکت ماند؛ سپس یک قدم نزدیک‌تر شد و خیره در چشمم، انتقام کشید: «به بدبختی تو رو از اونجا کشیدم بیرون... برام مهم نیس چه فکری می‌کنی... ولی از اینجا به بعدش با منه نه تو!» ▫پشیمان از متلکی که بارش کرده بودم، ترسیدم بخواهد همینجا تلافی کند و از همین ترس، هر چه پوشال از شجاعت تینا ساخته بودم، متلاشی شد! ▪دلهرۀ حال شاهرخ، مرد غریبه‌ای که حاضر نبود دست از سرم بردارد و بغضی که بلاخره در گلو شکست. ▫هر چه نفسم را حبس می‌کردم و هر چه پلک می‌زدم، دیگر نمی‌شد مقاومت کنم. ▪موهایم از پشت بسته، ولی بعد از یک ساعت دربه‌دری همه به هم ریخته و من بین همین آشفتگی، چنگ می‌زدم. ▫هرگز در زندگی‌ام خدایی نبود تا همین حالا صدایش بزنم ولی این مرد به همان خدا قسم می‌خورد تا باورش کنم: «به‌خدا من نمی‌خوام بهت صدمه بزنم...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. تفاوت با
21.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚫این ۳ کار در خانه ممنوع!! 🎙آیت‌الله راشد یزدی 🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷 https://eitaa.com/samn910 ❤️࿐✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✾🤍✾✾࿐💚