📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوبیستوسوم
▪دلسوزیاش را نمیخواستم، با آستین پالتو صورتم را پاک میکردم تا هر چه شکستم، نبیند؛ اصلاً هر چه میخواست بشود، من فقط روانیِ یک خبر از شاهرخ بودم و همان لحظه موبایلش زنگ خورد.
▫اشک در چشمم جا ماند و او یک نفس گرفت تا بتواند مسلط صحبت کند: «چهخبر؟... تونستی جایی پیدا کنی؟»
▪نگاهش روی صورتم نمیدانم دنبال چه میگشت و یک لحظه چشمش قفل کرد؛ انگار اصلاً حواسش اینجا نبود و کلافه پرسید: «من نمیدونم اسکله کجاس؟...»
▫هیچ حدسی به ذهنم نمیرسید ولی ظاهراً خبری از شاهرخ نبود و وقتی تماس را تمام کرد، لحنش خرد و خمیر بود: «صد متر جلوتر میرسه به اسکله... میتونی بیای؟»
▪پلکهایم را فشار دادم تا دیگر اشکی نچکد ولی لرزش لبهایم را دید؛ چند لحظه سرش را بالا گرفت، انگار منتظر بود کمکی از آسمان برسد و دوباره نگاه سنگینش روی صورتم آوار شد: «احتمالاً صبح کسی بتونه بیاد دنبالمون... ولی الان نه... یه جا پشت انبار اسکله... گفتن نسبتاً امنه...»
▫این رعشۀ بدن، به اختیار من نبود؛ همین وحشت، کلافهترش کرد، نگاهش را سمت انتهای خیابان گرفت تا کمتر حالم را ببیند و حرف آخر را زد: «انتخاب دیگهای نداریم...»
▪نه رهگذری بود، نه ماشین و نه مغازهای که جیغ بزنم. یک لحظه به سرم زد به سمت سرِ خیابان بدوم و انگار فهمید!
▫دست سمت کمرش برد، درست همانجایی که دفعۀ قبل اسلحه را دیده بودم، از روی کاپشن پهلویش را لمس کرد و با حالتی عصبی دستور داد: «وقت نداریم...»
▪قدم اول را به اجبار سمت انتهای خیابان کج کردم ولی تا رسیدن به اسکله هزار بار مُردم و او ورودی محوطه، روبروی دکّۀ کوچکی ایستاد.
▫بوی دریاچه، سکوت خیس اسکله و ترسی که انگار پشت استخوانهای قفسۀ سینه مرده بود.
▪برای اولین بار در عمرم تجربه میکردم، مغزم از ترس سِر شده؛ هیچ حسی در تنم پیدا نمیشد و او چند لحظه بعد با یک لیوان کاغذی برگشت.
▫نفهمیدم چای است یا قهوه ولی بخار از سرش پیدا بود و بیهیچ حرفی اشاره کرد حرکت کنیم.
▪نور ساختمانها و برجهای تورنتو روی آب دریاچه میلرزید، قایقها همه خواب بودند و امیر راهش را به طرف یک اتاقک سیمانی کج کرد.
▫شاید همین اتاقک، انبار اسکله بود؛ چند پله از پشت اتاقک سمت آب میرفت و همانجا ایستاد تا اول من روی پله بنشینم.
▪جنتلمن نبود؛ میخواست مطمئن شود فکر فرار به سرم نزده! حتی یک پلک نمیزد مبادا دست از پا خطا کنم و لیوان داغ را همچنان با سرِ چهار انگشتش نگه داشته بود.
▫در تاریکی این گوشۀ متروکه، مرز محو پله و آب را به سختی میدیدم؛ تسلیم هر حکمی برایم در نظر گرفته بود، روی پلۀ اول نشستم و او لیوان را مقابلم گرفت: «اگه از همون شب... فقط یه ذره به من اعتماد کرده بودی... الان اینجا نبودیم...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوبیستوچهارم
▪تنم مثل همین پلهها یخ زده بود؛ دلم برای بخار این لیوان ضعف میرفت ولی نمیخواستم از دست این زندانبان چیزی بگیرم.
▫نگاهم را پس گرفتم و او لیوان را روی پله جا داد؛ خودش یک پله پایینتر نشست و رو به این دختر غریبه، انگار دردِدل میکرد: «هر بار که من داشتم تلاش میکردم بفهمی دورت چی میگذره، تو داشتی منو دور میزدی...»
▪سنگینی تمام دنیا روی ذهنم بود و نمیشد سر و گردنم را نگه دارم؛ پیشانیام را به نردۀ آهنی کنار پله تکیه دادم، پلکهایم مدام روی هم میخورد و او با همان ریتم آهسته حرف میزد: «هنوزم نمیخوای بگی اون شماره رو از کی گرفتی...»
▫کمی بیشتر به طرفم چرخید؛ تکیهاش را به نردۀ مقابل داد، دستهایش را در هم گره کرد، طوری که انگشت بریدهاش را دیدم و با لحنی خسته ادامه داد: «این قهوه رو از دستم نمیگیری چون هنوزم از من میترسی...»
▪خبر نداشت به حدی میترسم که همین حالا هر بار چشمم بسته میشد، دوباره پلکم میپرید مبادا کنارش خوابم ببرد؛ عطر داغ قهوه ذهنم را خمارتر میکرد، او همچنان میگفت ولی من دیگر نشنیدم و نفهمیدم کِی خوابم برد.
▫اصلاً نمیدانم خواب بود یا از سرما، اعصابم بدنم بیحس شد ولی صدای زوزۀ تیزی چرتم را پاره کرد.
▪فکر میکردم فقط چند لحظه چشمم بسته مانده ولی هوا روشن شده بود و درست چند سکّو آنطرفتر، یکی از قایقها استارت میزد.
▫مژههایم به هم چسبیده و دریاچه را تار میدیدم؛ تکیهام به نرده بود و تا سرم را چرخاندم، دیدم امیر هنوز روی همان پله نشسته است.
▪با یک دست، صفحۀ موبایل را بالا و پایین میکرد؛ با دست دیگر پیشانیاش را گرفته، شانههایش در پیراهن سفید شکسته و کاپشنش روی تنِ من افتاده بود.
▫یقۀ کاپشن درست به چانهام چسبیده بود؛ عطر ادکلنش را زیر گردنم حس میکردم؛ همان رایحۀ چوب خیس و همین که تکان خوردم، سرش چرخید.
▪لیوان خالی قهوه کنارش افتاده بود و نگاه من روی پلهها تا لبِ آب تلوتلو خورد.
▫رطوبت از سرما در هوا یخ زده و روی دریاچه را مِه گرفته بود؛ دستهایم را زیر گرمای کاپشن کمی جابجا کردم تا این روانداز را پس دهم ولی او به جای گرفتن کاپشن، موبایلش را نشان داد.
▪چند بار پلک زدم تا تصویر واضح شود ولی نمیشد از این فاصله بخوانم و خودش با صدایی گرفته خواند: «تینا راستین توسط نیروهای جمهوری اسلامی ربوده شد.»
▫صفحه را لمس کرد تا فیلم پخش شود و صدای گلولهها، دوباره در سرم شلیک شد!
▪باورم نمیشد این صحنههای مات، فیلم همان لحظاتی است که روی زمین کشیده میشدم؛ همان راهروی باریک، دست باندپیچی امیر و نیمرخ صورتش که یک لحظه در تصویر مشخص شد.
▫موبایل را قفل کرد؛ از سرما و بدخوابیِ دیشب، چشمهایش سرخ بود؛ انگار همین چند ثانیه را تا صبح هزار بار دیده بود و لبهایی که سنگین تکان خورد: «مهم نیس بهم اعتماد میکنی یا نه... از الان پلیس کانادا دنبال منه...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوبیستوپنجم
▪موبایل را در جیبش فرو کرد؛ هر دو دست را دور قفسۀ سینه قفل زد، سر و گردن و شانه، همه از سرما در هم مچاله بود و نگاهش جایی انتهای مِه گم شد.
▫همان چند ثانیه را یکبار دیگر در ذهنم مرور کردم و لبخندی که بیهوا از دست لبهایم در رفت؛ نمیدانستم چه کسی فرصت کرده این لحظات را فیلم بگیرد اما همین مدرک جرم، میتوانست من را خلاص کند!
▪خیال اینکه پلیس بلاخره ما را پیدا میکند، ته دلم دوید و از تصور اینکه میتوانم دوباره شاهرخ را ببینم، یخِ قلبم تَرَک خورد.
▫یک پله پایینتر از من در خودش چال شده بود، انگار نفس هم نمیکشید و من به انتقام هر چه از دیشب زور گفته بود، تحقیرش کردم: «فکر کنم تنها راحتتر بتونی فرار کنی...»
▪گردنش صاف شد؛ سرش سمتم چرخید و من با ناامیدی نجوا کردم: «حالا که پلیس دنبالته... بذار من برم...»
▫بازوهایش را فشار میداد تا نبینم ولی پیدا بود لرز کرده؛ کاپشن را سمتش گرفتم و او بیخیال سرما از جا بلند شد.
▪هر دو دست را در جیب شلوارش فرو کرد؛ شانههایش هنوز خم بود ولی سعی کرد صاف بایستد: «مرتضی مخالف بود بیام تورنتو... ولی من اومدم چون باید میفهمیدم تهِ این قضیه چیه...»
▫مدام این پا و آن پا میکرد؛ انگار از کف کفشها هم دیگر تحمل سرمای سیمان روی پلهها را نداشت: «حدس میزدم میارنت پشت میکروفون... فرداش هم با همون حرفا، یه رپورتاژ سنگین علیه جمهوری اسلامی میرفتن...»
▫نگاهم پشت سرم میپرید به این امید که همین حالا پلیس برسد ولی او رو به دریاچه، هر چه ندیده بودم، نشانم داد: «فقط چند دیقه زودتر فهمیدم... مرتضی پیام داد... گفت ردّش رو زدن... چند روز پیش فهمیده بود این شماره مال یکی از اعضای منافقینه... فکرشم نمیکرد طرحشون این باشه...»
▪مغزم بدتر از تنم آش و لاش بود ولی با همین نفس نصفه، حرفش را بریدم: «شاید اون تیراندازیها نقشۀ خودتون بوده تا بردن منو توجیه کنید...»
▫تمام قد به طرفم چرخید؛ نگاهش تا تهِ چشمم را سوراخ کرد و من به امید رسیدن پلیس، شیر شده بودم: «مگه مرتضی عضو حزبالله نیس؟ مگه کارشون ترور و آدمربایی نیس؟»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🫡💪 بنده سلام همهی رزمندگان در جبههی جنوب و در سنگرها و خط #مقدم را به شما میرسانم و ضمن طلب دعا برای نصرت و پیروزی رزمندگان اسلام ، خاضعانه توصیه میکنم👇👇
🚨⚠️ این حضور #مقدس را با #اتحاد مقدس گره بزنید 🤝 تا انشاءالله، با #هوشیاری و حمایت از #رزمندگان، #دولتمردان و #فعالان #جبهه و #جهاد، از این گردنه نیز با بهکاربستن رهنمودهای حکیمانهی مقام معظم رهبری ، حضرت آیتالله سید مجتبی خامنهای عزیز عبور کنیم 🇮🇷✨
❤️🕌 جان فدای اسلام و ایران عزیز
⚓🇮🇷 علی عظیمی؛ فرمانده نیروی دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
حسین حقیقی دعای عهد (1).mp3
زمان:
حجم:
15.6M
تجدید بیعت روزانه با امام زمان ارواحنا فداه
دعای عهد با صدای حسین حقیقی
🧐 میدونی موقع تولد وقتی [ خدا ] داشت بدرقمون میکرد چی گفت⁉️
👈 گفت: داری به دنیایی میری که غرورت را میشکنن و به احساس پاکت سیلی میزنن
نکنه ناراحت بشی ‼️
❤️ من تو کوله پشتیت
عشق گذاشتم تا ببخشی
😁 خنده گذاشتم تا بخندی
اشک گذاشتم تا گریه کنی 😭
😢 و مرررررررگ گذاشتم تا بدونی دنیا
ارزش بدی کردن نداره‼️
🌹پس خوب باش و خوبی کن 🌹
#تلنگرانه
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚
ویدیو خاطرات خلبان آمریکایی هم رسید
https://eitaa.com/samn910
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"إِنَّنِي مَعَكُمَا أَسْمَعُ وَأَرَىٰ"
https://eitaa.com/samn910