حسین حقیقی دعای عهد (1).mp3
زمان:
حجم:
15.6M
تجدید بیعت روزانه با امام زمان ارواحنا فداه
دعای عهد با صدای حسین حقیقی
🧐 میدونی موقع تولد وقتی [ خدا ] داشت بدرقمون میکرد چی گفت⁉️
👈 گفت: داری به دنیایی میری که غرورت را میشکنن و به احساس پاکت سیلی میزنن
نکنه ناراحت بشی ‼️
❤️ من تو کوله پشتیت
عشق گذاشتم تا ببخشی
😁 خنده گذاشتم تا بخندی
اشک گذاشتم تا گریه کنی 😭
😢 و مرررررررگ گذاشتم تا بدونی دنیا
ارزش بدی کردن نداره‼️
🌹پس خوب باش و خوبی کن 🌹
#تلنگرانه
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚
ویدیو خاطرات خلبان آمریکایی هم رسید
https://eitaa.com/samn910
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"إِنَّنِي مَعَكُمَا أَسْمَعُ وَأَرَىٰ"
https://eitaa.com/samn910
✂️دو لبهی یک قیچی؛
غربزدگی و تحجّرِ افراطی
در مسیر حرکت انقلاب اسلامی، دو جریان خطرناک، هرچند ظاهراً در دو سوی متضاد ایستادهاند، اما در عمل چون دو لبهی یک قیچی، بر ریشهی انسجام و عقلانیت کشور میزنند.
⛏از یکسو، جریان غربگرا که دل در گروِ لیبرالیسم و فرهنگ بیگانه دارد؛ کسانی که نسخهی سعادت ملت را در مذاکره با آمریکا و تکیه بر الگوهای غربی میجویند. این جریان، خودباوری را قربانی لبخند دشمن میکند و میپندارد عزت در وابستگی است؛ غافل از اینکه تجربه نشان داده، اعتماد به دشمن یعنی از دست دادن استقلال.
⛏اما در سوی دیگر، جریان متحجّر و بهاصطلاح سوپرانقلابی قرار دارد؛ گروهی که با شعار انقلابیگری، اما بدون درک عمیق از مصالح کشور، با همه چیز مخالفت میکنند و تیشه به ریشهی وحدت ملی میزنند.
💊در دوران کرونا نیز همین جریان در برابر حاکمیت ایستاد؛ با ارائهی نسخههای تند و ناپخته، عملاً در برابر سیاستهای رسمی کشور و تصمیمات عقلانی نظام صفآرایی کردند. حتی آن زمان هم با بیانصافی، تصمیمات رهبری را «تحمیلی» تفسیر کردند و امروز نیز همان تحلیل غلط را تکرار میکنند؛ گویی رهبر انقلاب را در برابر حوادث، انسانی منفعل و تحت فشار میپندارند. این نگاه، نه تنها بیانصافی است، بلکه بیفهمی از جایگاه ولایت و حکمت رهبری در نظام اسلامی است.
👈 این دو جریان در ظاهر در دو جبههاند، اما در نتیجه، هممسیرند:
🔸یکی با وادادگی در برابر غرب، پایههای استقلال کشور را میسوزاند،
🔸و دیگری با افراط و بدبینی، رشتهی وحدت را میبُرد.
راه درست، همان عقلانیت انقلابی است؛ راهی که از ایمان سرچشمه میگیرد و با تدبیر و صبر پیش میرود.
👈نه تسلیمِ غرب است و نه اسیرِ جمود.
👈نه امید را میکُشد و نه واقعیت را انکار میکند.
✅آینده از آنِ ملتی است که از دام هر دو انحراف، عبور کند؛
از غربزدگیِ بیریشه و از تحجّرِ بیمنطق، و در مسیر امید، ایمان و وحدت گام بردارد.
✍#سیدفخرالدين_موسوی
|يجاهدونفيسبيلاللهولايخافون لومةلائم|
https://eitaa.com/samn910
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 ایران نجات دهنده جهان است...
سرلشکر محسن رضایی رو ببینید 😍
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوبیستوششم
▪هر دو مشتش را در جیب شلوار گره کرد و نگاهش گُر گرفت: «اسم حزبالله از دهنِ تو خیلی بزرگتره!»
▫بقیۀ کلماتی که آماده کرده بودم، پشت لبهایم مخفی شد؛ ترسیدم همین حالا اسلحه بکشد، نگاهم سمت راستِ کمربندش لیز خورد و یک لحظه خشکم زد!
▪چرا این چند دقیقه ندیده بودم؟! بدون کاپشن، بین کمربند و پیراهن سفیدش اصلاً خبری از کلت نبود ولی در سکوت اسکله، صدایش مثل شلیک گلوله بود: «تا دیشب غش کرده بودی تو بغل سلطنتطلبا! شمارۀ سرپُل منافقین تو جیبت بوده! خودت معلوم نیس چرا خانواده و وطن و آیندهات رو ول کردی و اینجا چیکار میکنی! حالا به من شک کردی که واسه دزدیدنت، تکتیرانداز گذاشتم پشت پنجره؟!»
▫انگار این مرد اصلاً آن امیر دادفر نبود؛ رگ پیشانیاش از خون پُر شده بود و حتی یک لحظه مهلت نمیداد: «زندگیام فرانسه مونده... خودم اینجا نمیدونم باید چه غلطی کنم؟! عکسم همهجا پخش شده و الان تحت تعقیبم... میفهمی به خاطر اینکه تو زنده بمونی، من به تهِ خط رسیدم؟!...»
▪نگاهم دوباره روی کمربندش لغزید؛ هیچچیز نبود! نه غلاف، نه برجستگی فلز، نه حتی ردّ اسلحه. دیشب با دستش همینجا را از روی کاپشن لمس کرده بود تا در این اسکله تا صبح اسیرم کند ولی اسلحهای که از ترسش، تسلیمم کرده بود اصلاً وجود نداشت و من مثل اسفند از جا پریدم: «تو واسه من فیلم بازی کردی! اصلاً اسلحه نداری!»
▫فریادش در گلو گم شد؛ نگاهش تا کمربندش سُر خورد، کاپشنش روی دست من مانده و انگار تازه یادش افتاده بود چه اشتباهی کرده؛ یک لحظه حس کردم تنش شُل شد، چشمانش را بست و من باید همین حالا فرار میکردم.
▪کاپشنش را روی زمین انداختم، دو پله را با یک گام بالا پریدم و شبیه شکاری که بند را پاره کرده باشد، فقط میدویدم.
▫هوای سرد مثل تکههای یخ در ریهام خرد میشد ولی هنوز به سرِ اسکله نرسیده، از پشت شانۀ پالتو را کشید و تنم را با قدرت سمت خودش چرخاند.
▪نفسهایش در صورتم خورد؛ چشمانش رنگ خون شده بود و فریادی که بین فکّش شکست: «اگه میخوای جیغ بزنی، بزن! اگه قراره پلیس همینجا منو بگیره، بذار بگیره! من شیش ماهه دنبال مرگ میگردم!»
▫در نگاهش هیچ ردّی از زندگی پیدا نبود، سرشانۀ پالتو در چنگش مانده و با دست دیگر، موبایلش را رو به صورتم گرفت: «بخون! ببین دیشب واسه زنده موندنت چه بلایی سر خودم اوردم...»
▪صفحۀ چت با مرتضی و پیامهایی که درست چند دقیقه قبل از حضور من روی سِن، رد و بدل شده بود:
ـ ترور قطعیه امیر...
ـ من الان چیکار کنم؟
ـ کاری نمیتونی بکنی... فقط از اونجا فاصله بگیر
ـ من میرم جلو
ـ والله زنده برنمیگردی...
▫و پاسخی که دیگر از امیر ارسال نشده بود؛ انگار همان لحظه آمده بود دنبال من...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد