📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوسیوسوم
▪برای اولین بار، دلم میخواست حرفش را باور کنم ولی همین تمنا، بیشتر از هر خبری پشت این دیوارها، مرا میترساند.
▫دست به قاب در گرفتم تا بتوانم سرِ پا بمانم؛ اگر قرار بود یک ذره به این مرد اعتماد کنم، باید خرجِ خبری از شاهرخ میشد: «میشه موبایلم رو بدی؟... میخوام با شاهرخ حرف بزنم...»
▪درِ کشویی ون را کنار نگه داشته بود تا پیاده شوم و با لحنی مبهم، تنها نقطۀ امیدم را کور کرد: «موبایل خاموش هم ردیابی میشه... دیشب مجبور شدم بندازم تو آب...»
▫یک لحظه هیچچیز نشنیدم؛ انگار خودم زیر آب گیر افتاده بودم، نفسم سنگین شد و لبهایم از هم جدا ماند؛ میخواستم سرش خراب شوم تو حق نداشتی... ولی خیلی وقت بود هیچکس حقم را نمیداد و این آخری از همه بدتر!
▪ناامید از زمین و زمان و دلِ سنگ این مرد، از پلهها پایین که نه؛ با هر قدم سقوط میکردم! از سرمای خشک هوا صورتم سوزنسوزن میشد و همان لحظه، صدای روشن شدن موتور ماشینی سرم را چرخاند.
▫یک سواری سفید از پشت دیوارها بیرون آمد؛ راننده همان مرد بود و صدای امیر که پشت سرم آهسته قدم برمیداشت: «دوربین پمپ بنزین پلاک ماشین رو ثبت کرده... تا اینجا هم خدا رحم کرد... باید با یه ماشین دیگه بریم...»
▪چه طنز ترسناکی! برای دختری که دزدیده بود، توضیح میداد چطور اثر جرم را محو میکند و من نمیفهمیدم این ماشین و این منطقۀ متروکه را از کجا پیدا کردهاند!
▫میدانستم زندان بعدی همین ماشین سفید است ولی کسی دستور نداد سوار شوم؛ راننده پیاده شد و در صندوق را باز کرد، دو کیسۀ سیاه طرف من و امیر گرفت: «برید تو این سوله!»
▪امیر هر دو را گرفت و من گیج و منگ فقط نگاه میکردم؛ داخل هر دو کیسه را گذرا گشت و یکی را دست من داد: «تو برو داخل... من همینجا عوض میکنم...»
▫تازه فهمیدم نقشه به کدام قطعه رسیده و همانجا قدمهایم قفل کرد! نمیخواستم همکاری کنم؛ اگر قرار بود همین لباسها سرِ نخ پلیس باشد، نباید عوض میکردم، روی پاشنۀ پا به طرفش چرخیدم و بهترین بهانه به ذهنم رسید: «خجالت نمیکشی؟!»
▪نگاهش ثابت ماند؛ شاید فکر کرد دیوانه شدم و من یک سانتیمتر مانده به صورتش، شاخ و شانه کشیدم: «خیلی ادعای ناموس و غیرت هم داری؟! چرا باید لباسمو عوض کنم؟!»
▫پشت لبهای بسته، مشخص بود دندانهایش را به هم فشار میدهد؛ انگار هر چه خون در رگهای بدنش بود، روی صورتش پاشید و قبل از اینکه جوابم را بدهد، صدای مرد بلند شد: «دنبال دردسر میگردی؟!»
▪یک قدم جلو آمد؛ لبۀ کاپشنش کنار رفت و قبضۀ کلت دوباره برق زد. باز هم اسلحه را کامل بیرون نکشید و با خونسردی تهدیدم کرد: «وقت ندارم هر دفعه منتظرِ تو بمونم!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
♻️ زیارت پیامبر مهربانی ها در روز شنبه ♻️
💠بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحیِمِ💠
✨أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ رَسُولُهُ وَ أَنَّكَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بَلَّغْتَ رِسَالاتِ رَبِّكَ وَ نَصَحْتَ لِأُمَّتِكَ وَ جَاهَدْتَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ أَدَّيْتَ الَّذِي عَلَيْكَ مِنَ الْحَقِّ وَ أَنَّكَ قَدْ رَؤُفْتَ بِالْمُؤْمِنِينَ وَ غَلُظْتَ عَلَى الْكَافِرِينَ وَ عَبَدْتَ اللَّهَ مُخْلِصا حَتَّى أَتَاكَ الْيَقِينُ فَبَلَغَ اللَّهُ بِكَ أَشْرَفَ مَحَلِّ الْمُكَرَّمِينَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي اسْتَنْقَذَنَا بِكَ مِنَ الشِّرْكِ وَ الضَّلالِ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ اجْعَلْ صَلَوَاتِكَ وَ صَلَوَاتِ مَلائِكَتِكَ وَ أَنْبِيَائِكَ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ وَ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ
✨وَ مَنْ سَبَّحَ لَكَ يَا رَبَّ الْعَالَمِينَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ وَ نَبِيِّكَ وَ أَمِينِكَ وَ نَجِيبِكَ وَ حَبِيبِكَ وَ صَفِيِّكَ وَ صِفْوَتِكَ وَ خَاصَّتِكَ وَ خَالِصَتِكَ وَ خِيَرَتِكَ مِنْ خَلْقِكَ وَ أَعْطِهِ الْفَضْلَ وَ الْفَضِيلَةَ وَ الْوَسِيلَةَ وَ الدَّرَجَةَ الرَّفِيعَةَ وَ ابْعَثْهُ مَقَاماً مَحْمُوداً يَغْبِطُهُ بِهِ الْأَوَّلُونَ وَ الْآخِرُونَ اللَّهُمَّ إِنَّكَ قُلْتَ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً إِلَهِي فَقَدْ أَتَيْتُ نَبِيَّكَ مُسْتَغْفِراً تَائِباً مِنْ ذُنُوبِي، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ اغْفِرْهَا لِي يَا سَيِّدَنَا أَتَوَجَّهُ بِكَ وَ بِأَهْلِ بَيْتِكَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى رَبِّكَ وَ رَبِّي لِيَغْفِرَ لِي،
آنگاه سه بار بگو
✨إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ
✨أُصِبْنَا بِكَ يَا حَبِيبَ قُلُوبِنَا فَمَا أَعْظَمَ الْمُصِيبَةَ بِكَ حَيْثُ انْقَطَعَ عَنَّا الْوَحْيُ وَ حَيْثُ فَقَدْنَاكَ فَإِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ يَا سَيِّدَنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ عَلَى آلِ بَيْتِكَ [الطَّيِّبِينَ ] الطَّاهِرِينَ هَذَا يَوْمُ السَّبْتِ وَ هُوَ يَوْمُكَ وَ أَنَا فِيهِ ضَيْفُكَ وَ جَارُكَ فَأَضِفْنِي وَ أَجِرْنِي فَإِنَّكَ كَرِيمٌ تُحِبُّ الضِّيَافَةَ وَ مَأْمُورٌ بِالْإِجَارَةِ فَأَضِفْنِي وَ أَحْسِنْ ضِيَافَتِي وَ أَجِرْنَا وَ أَحْسِنْ إِجَارَتَنَا بِمَنْزِلَةِ اللَّهِ عِنْدَكَ وَ عِنْدَ آلِ بَيْتِكَ وَ بِمَنْزِلَتِهِمْ عِنْدَهُ وَ بِمَا اسْتَوْدَعَكُمْ مِنْ عِلْمِهِ فَإِنَّهُ أَكْرَمُ الْأَكْرَمِينَ.
#زیارت_ائمه_روزهای_هفته 💠
📌روز #شنبه متعلق است به رسول اکرم حضرت محمد مصطفی ﷺ
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🟩 ضرب شست پیشدستانه و ضدکودتای تهرانیها به طراحان خارجی کودتای خیابانی دو ماه آینده / آفرین به حجتالاسلام طائب و سردار حسنزاده که بخشی از پیام امام مجتبی حفظهالله را درباره سازماندهی جانفدایان عملیاتی کردند.
▪️برای اینکه کار شگفتآور امروز مردم بزرگ تهران و سپاه و بسیج، خوب اندازهگیری شود، با ابراز تواضع به ساحت شهیدان دهه ۶۰ عرض میکنم؛ سال ۶۵ بود که اجتماع بزرگ بسیجیان سراسر ایران به استادیوم آزادی رسید و میرفت تا کربلای ۴ و ۵ رقم زند و در سرنوشت جنگ مؤثر باشد. از همه استانها شدیم صد هزار نفر و حالا پس از ۴۰ سال و پس از جنگ تحمیلی دوم و سوم و با این همه کمبودها و مشکلات اقتصادی، اما فقط تهرانیها ۳۱۳ هزار نفر را در قالب گروه و گردان و تیپ و لشگر از میان جانفدایان سازماندهی کردند؛ پانصد هزار نفر بودند، اما سپاه تهران برای سازماندهی جانفدایان مردمی در اقشار و محلات امکانات نداشت؛
🟢 با انتخاب حجتالاسلام طائب از سوی امامِ امت که الحمدلله مهارت خیلی خوبی در امنیت داخلی دارد، اولاً بخشی از فرمان حضرت آقا برای بالفعل کردن ظرفیت شبکه جانفدایان به منصه ظهور رسید که باید در سطوح معرفتی و مهارتی و فناورانه تعمیق یافته و سپس در حوزههای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی و... در سراسر کشور جنبش یافته و نهضت بهپا کند؛
🔻علاوه بر این، کار بزرگ امروز در تهران، ضدکودتا و عملیاتی پیشدستانه علیه کودتای خارجی تدارکشدهی امایسیکس، موساد و سیا در ماههای آینده تهران و کشور بود.
🔺️مجتبی زارعی؛ عضو کمیسیون امنیت ملّی و سیاست خارجی
https://eitaa.com/samn910
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌❌تک تک کلمات این بیانات مهم است
🔸اینایی که دنبال برکناری دولت هستند دارند در نقشه دشمن کار میکنند.
🔸کرامت دولت و مجلس باید حفظ شود.
🔸جلسه روسای سه قوه عالیست، آن را ما تشکیل دادیم.
🔸روسای سه قوه در جلسه سران باید همدیگر را تکمیل کنند.
🔸مردم هم با بصیرت بدانند چه کار میکنند، بدانند چه اقدامی میکنند، بدانند چه میگویند و چه میخواهند.
✍ سوال: اینایی که دائماً مطالبه برکناری رئیس جمهور رو دارند، دائماً دولت و مجلس را با هم تخطئه میکنند، جلسه سران قوا رو چیز بیخودی میدانند، میگویند سران قوا با این جلسه بیشتر به همدیگر کمک میکنند در حالی که باید مجلس منتقد دولت باشد،...
🔹آیا ما مردم اینها را در خط دشمن میدانیم؟
🔹آیا ما مردم که رهبر شهید از ما خواست با بصیرت بدانیم که چه چیزی را مطالبه میکنیم، راهمان را از این جماعت جدا میکنیم؟
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰دادگاه عالی کانادا رأی نهایی درباره هواپیمای اوکراینی را صادر کرد/ غرامت ۱۸۰ هزار دلاری به هر يک از جانباختگان پرواز اوکراینی توسط شرکت هواپیمایی اوکراین
پس از ۵ سال، دادگاه عالی کانادا شرکت هوایی اوکراین را مقصر اصلی حادثه سرنگونی هواپیما دانست و کاملا برای دادگاه مشخص و روشن است که در وضعیت بحرانی شرکت اوکراین اصرار داشت هواپیمایش پرواز کند. لذا حکم پرداخت غرامت به خانوادههای قربانیان را صادر کرد.
در این بین اما چه کسی آبرویش را برای این حادثه معامله کرد؟ یادمان نرود که سردار حاجیزاده آن روز مردانه تمام مسئولیت را بر عهده گرفت، در برابر سیل تخریبها ایستاد و خودش را سپر کرد، درحالیکه امروز حقیقت چیز دیگری را نشان میدهد!
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوسیوچهارم
▪هر چه متلک آماده کرده بودم، در گلویم خفه شد؛ امیر دستش را بالا گرفت: «ولش کن...» ولی مرد اصلاً اعتنا نکرد، سرِ سرد اسلحه را به پهلویم چسباند و زیر گوشم زمزمه کرد: «دوست دارم آخرین باری باشه که مجبورم میکنی از اسلحه استفاده کنم!»
▫از سرما بود یا ترس نمیدانم ولی تنم سِر شد و او وادارم کرد قدم اول را بردارم. سایۀ امیر را پشت سرم حس میکردم؛ پشیمان از نیشی که زده بودم، میترسیدم همینجا تلافی کند ولی تا دمِ درِ سوله، یک کلمه حرف نزد.
▪مرد از کنارم دست دراز کرد و در را هُل داد، لولا با صدای قیژ کوتاهی باز شد و تاریکی از بین دیوارها، به صورتم کوبید.
▫با اشارۀ اسلحه دستور داد وارد شوم ولی من پاشنۀ فلزیِ در را ندیدم، نوک کفشم گیر کرد و تعادلم به هم خورد.
▪بیاختیار هر دو دستم مقابل بدنم بالا رفت، تمام قدرتم روی ساق پاها متمرکز شد تا زمین نخورم و یک لحظه کف دست و ساعد امیر را مماس لباسم دیدم.
▫دستش را سراسیمه سپر افتادنم کرده بود ولی من نیازی به کمکش نداشتم؛ این دختر شمشیرباز هنوز بلد بود زمین نخورَد و او همان یک قدمی را که جلو آمده بود، پس کشید.
▫مرد راننده عقب رفت و امیر کیسه را پشت سرم کف سوله جا داد؛ من در تاریکی و صورت او در روشنایی، مثل یک تکّه سنگ، سرد و بیاحساس بود: «قفل پشت در هست... میتونی ببندی.»
▪با نگاهم التماسش میکردم و انگار فهمید؛ حسی در چشمش تَرَک خورد و بیصدا اعتراف کرد: «وقتی رفتم فروشگاه، عکس خودمو تو تلویزیون دیدم... زیرنویس کرده بود هر کی این آدمو دید، به پلیس خبر بده... من مجبورم... اگه هر کدوم شناسایی بشیم، همهچی تموم میشه...»
▫نشد ادامه دهد، در را بست و نفس من درجا گرفت؛ هوای سنگین و بوی آهن و بنزین و چند قطره نور که از درزِ در به زحمت میچکید.
▪دیگر خودم را هم نمیدیدم، دست روی تنِ سرد در میکشیدم تا قفل را پیدا کنم و صدای پچپچ این دو مرد را پشت همین در میشنیدم.
▫بلاخره ضامن قفل جا رفت ولی در تاریکی و تنهایی این دخمه، بغض مثل طناب دار دور گردنم افتاده بود و داشتم خفه میشدم!
▪چرا این بدبختی تمام نمیشد؟... چند شب بود از اردوی تیم ملی فرار کرده بودم؟... چند روز بود صدای پدر و مادرم را نشنیده بودم؟... میشد دوباره شاهرخ را ببینم؟... اصلاً هنوز زنده بود؟...
▫خبری از کلید برق و چراغ نبود؛ دست داخل کیسه بردم، بوی تند شویندۀ لباس در سرم تیر کشید و برجستگیِ بلوز بافتنی و زبریِ شلوار جین زیر انگشتم آمد.
▪در قفل بود ولی باز هم پشتم را به سطحش تکیه دادم مبادا باز شود؛ لباسها مچاله در دستم مانده و صورتم را در همینها گم کرده بودم تا صدای بغضم را نشنوند ولی حتی فرصتی برای گریهکردن هم نبود؛ کسی چند ضربه به در زد و صدای مرد راننده را شنیدم: «تموم شد؟!»
▫چند دقیقه کشید تا تمام زخمهایم را زیر این لباس جدید مخفی کنم و وقتی در را باز کردم، خشکم زد؛ راننده سمت ماشین سواری میرفت و این مردی که پشت در ایستاده بود، اصلاً شبیه امیر نبود...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوسیوپنجم
▪شلوار جین روشن، کاپشن چرم خلبانی، تهریش و سبیلی که با عجله تراشیده و ردّ تیغ روی گونه و زیر گردنش مانده بود.
▫انگار موها را هم کمی کوتاهتر کرده بود، دستکشهایی مشکی که انگشت بریدهاش را پوشانده و عینک دودی که همان لحظه از روی چشمش برداشت.
▪یقۀ کاپشن بلندی که پوشیده بودم، به هم نزدیکتر کردم و او به این ظاهر جدید، فقط یک لحظه نگاه کرد. به پشت سرم خیره ماند؛ جایی بین تاریکی سوله و مردد پرسید: «تو اون کیسه دیگه چیزی نبود؟»
▫منظورش را نفهمیدم ولی منتظر جوابم نماند؛ وارد سوله شد، با عجله داخل کیسه را گشت و چند ثانیه بعد از تاریکی بیرون زد.
▪راننده بوق میزد تا زودتر سوار شویم و امیر مقابل من ایستاد، پارچهای شیری سمتم گرفت، شبیه یک شال بود و مختصر توضیح داد: «تو فقط لباستو عوض کردی! سر و صورتت داد میزنه!»
▫مات و متحیر نگاهش میکردم؛ دیگر دقیقاً چه چیزی از من باقی مانده بود که بخواهد عوض کند؟ شال را روی دستهایش باز کرد و برای پوشاندن موهای بلندم، سفارش داد: «اینو مثل عربا بپیچ دور صورتت...»
▪از عصبانیت تنم آتش گرفت؛ راننده دوباره بوق زد و من شال را از دستش چنگ زدم. نمیخواستم باز هم کار به تهدید اسلحه برسد، شال را شلخته روی سرم کشیدم و خیره در چشمش، متلک انداختم: «اینجام حجاب اجباریه؟!»
▫بدون ریش و سبیل، مشخص بود صورتش از سرما سرخ شده؛ فقط گوشۀ چشمش چین خورد و لبخند اصلاً به لبهایش نرسید: «اینجا حفظ جون اجباریه!»
▪تمام وزن بدنم روی نوک پا افتاد تا چند سانتیمتر هم شده، قدم بلندتر شود ولی قبل از اینکه جوابش را بدهم، راننده دوباره بوق زد.
▫رو به ماشین با دست اشاره کرد صبر کند، نگاهش روی شالم چرخی زد و با عجله نظر داد: «شال رو یجوری دور صورتت بپیچ که حداقل گونه و چونه کمتر پیدا باشه... میخوام صورتت تغییر کنه!»
▪هر دو دست را تا صورتم جلو آورد ولی همانجا قفل کرد؛ یک لحظه مردد ماند و هر چه سلیقه میخواست خرج این شال کند، دور صورت خودش و روی شالی فرضی توضیح داد: «ببین اینجوری... شال رو بیار جلوتر...»
▫راننده از پنجرۀ ماشین کلافه صدا رساند، با یک دست شالم را جلوتر کشیدم و بیتوجه به هر چه میگفت، از کنارش رد شدم.
▪فضای ون بازتر بود ولی اینجا نه! روی صندلی عقب ماشین، با دو وجب فاصله کنارم نشست و همین که در را بست، نفسم گیر افتاد.
▫هوای داخل ماشین از بیرون هم سردتر بود! از بخاری به جای گرما، فقط بوی داغی بیرون میزد و صدای امیر در گوشم شکست: «کامنتایی که پای عکسای بیحجابت تو اینستا گذاشتن، خوندی؟»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد