👌 ذکر بسیاااااار ارزشمند برای رزق مالی و ادای قرض
✅ هم روایتش هست، هم توصیه آیت الله بهجت و آیت الله شبیری زنجانی از مراجع بزرگ که به قولی قوی ترین عالم رجالی فعلی جهان تشیع هستند
👌 بعد نماز صبح، اول صلوات، بعد تکرار این ذکر به هر مقدار که شد ، سپس هم صلوات
👌البته در توصیه ایت الله شبیری،فقط گفته شده بعد نماز (یعنی هر نماز ) و در روایت هم زمان ذکر نشده و می شود همیشه خواند
اما خب چون تقسیم روزی هر روز در بین الطلوعین هست ، قطعا بعد نماز صبح اثرش بیشتر هست.
التماس دعا
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام و خداقوت.
دیشب، پابهپای لحظات «آنگارد» اشک ریختم و شکستم…
برای هزارمینبار، ثانیهها و ساعتهای سنگین سحر دهم اسفند توی ذهنم جون گرفتن.
با این تفاوت که این دفعه، هر بار که چشمهامو روی هم میذاشتم، تصاویر آنگارد جلو چشمام میاومدن و مدام این جمله توی سرم تکرار میشد:
«پاستور رو زدن…»😭
خواب به چشمم نیومد. تصمیم گرفتم اون لحظات ملتهب رو به تصویر بکشم؛ تا این بخش از آنگارد هم بشینه کنار یادگاریهای دلتنگی های این شش ماه. مجموعهای که هر بار مرورش میکنم تا بعدها، راوی صادق این حسوحال برای نسلهای بعدی باشم.
صبح نزدیک
سلام و خداقوت. دیشب، پابهپای لحظات «آنگارد» اشک ریختم و شکستم… برای هزارمینبار، ثانیهها و ساعت
با ما همراه باشید با رمان جذاب آنگارد
آنچه در آینده خواهید خواند 💔💔
رمان #آنگارد
عاشقانهای حساس و خاص
از نبرد ۱۲ روزه تا جنگ رمضان
✉️ تا ساعتی دیگر پیام رهبر معظم انقلاب بهمناسبت بازگشایی مدارس و دانشگاهها منتشر خواهد شد.
💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir
📣 شیٔ ناشناخته و نورانی که دیشب تو تهران دیده شده یه بادبادک چراغدار بوده و جای نگرانی نیست🪁
🔸اما همین خبر معمولی در کانالهای #جنهراس به شکل ترسناکی منتشر میشود
ادامه دارد..
https://eitaa.com/samn910
° 。˖ 🧠 ˖ 。°
«میان عده اے حرمت
شـــــکن ، حرمــــت نگه
داشـــــتن، کم ازجــــهاد
نیست.»
#زن_عفت_افتخار
#جهاد_بانوان
https://eitaa.com/samn910
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌️❌️انواع مذاکره از نگاه امام شهید
حجت الاسلام صلح میرزایی،عضو خبرگان رهبری
https://eitaa.com/samn910
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
14050631_پیام رهبر معظم انقلاب بهمناسبت بازگشایی مدارس و دانشگاهها.pdf
حجم:
329.8K
📖 متن کامل پیام رهبر معظّم انقلاب بهمناسبت بازگشایی مدارس و دانشگاهها
🔗 rahbar.ir/s/2057
💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوچهلم
▪انگار همین حالا قلب پدر و مادرم در سینهام تپید؛ سیبزمینی را نجویده قورت دادم ولی طوری گلویم از بغض سفت شد که همین هم گیر کرد و به سرفه افتادم.
▫بطری آب را سمتم گرفت و جوابی که نگفته بودم، شنید: «یعنی خانوادت هیچ خبری ازت ندارن؟!»
▪نمیشد بگویم این مدت شاهرخ تا کجا دستم را بسته بود ولی حالا تا بینهایت دلتنگش بودم؛ بطری را از دستش گرفتم و او با لبخندی ساده، سقف کوتاه ماشین را روی سرم کوبید: «پس وقتی میبرمت درِ خونه، باید از مامان بابات مشتلق بگیرم!»
▫حسابش از دستم رفته بود این چند روز، با چند نفر جنگیدم! چند بار از دست مرگ فرار کردم تا فقط از شرّ جمهوری اسلامی خلاص شوم و باورم نمیشد این مرد، تینا را به تهِ خط رسانده است!
▪حتی از تصور بازگشت به ایران و پروندۀ سنگینی که برایم ساخته بودند، نفسم بند آمد؛ او تکههای ذرت را سس میزد، با اشتها میخورد و من مجبور بودم به صورت بیاحساسش التماس کنم: «چیکار کنم تا بذاری برگردم؟»
▫فکّش ایستاد؛ نگاهش تا تهِ چشمش رفت و من برای اولین بار بیکینه تمنا کردم: «من همۀ پلهای پشت سرم رو خراب کردم... دیگه نمیخوام برگردم...»
▪تکّه ذرت را چندبار بین انگشتانش قِل داد و ناامیدتر از من نجوا کرد: «مشکل اینه که پلهای روبرو هم خراب شده...»
▫ظاهراً غذای راننده تمام شده بود؛ استارت زد و ماشین حرکت کرد، امیر با یک دست باکس غذا را نگه داشت تا نریزد و با جملات بعدی آوار تمام دنیا را روی سرم ریخت: «فقط فرقش اینه... چالهای که تو جمهوری اسلامی منتظرته خیلی بهتر از چاهیه که سلطنتطلبا واست کندن!»
▪ماشین با چند تکان وارد مسیر شد، بوق کامیونی که از روبرو میآمد در گوشم پیچید و صدای امیر زیر همین بوق گم شد: «تو ایران احتمالاً با چند جلسه بازجویی، یه تعهد به کمیته انضباطی و یه مدت محرومیت از بازی، شرایط تقریباً اوکی میشه ولی اینجا یا باید بشی جیره خور پهلوی و هر روز واسش استوری بذاری یا منافقین شکارت میکنن!»
▫دهانم از استرس خشک شده بود و به سختی لب زدم: «ولی من قرار بود واسه فرانسه بازی کنم...»
▪پوزخندی زد و هر چه ساخته بودم، با چند جمله خراب کرد: «تو قرار بود یا بشی لیدر اپوزسیون یا شهید مجاهدین... که متأسفانه من نذاشتم!»
▫با دستمال مرطوبی که گوشۀ ظرف غذا بود، دستش را پاک کرد و من بیخبر از جعبهسیاهِ مغز این مرد، پرسیدم: «چرا نذاشتی؟»
▪با همان دستمال، خط تیغافتادۀ پشت لبش را هم لمس کرد و یک لحظه نگاهش نامرئی شد! صورتش را سمت پنجره گرفت و نفهمیدم در شیشه چه دید که چشمهایش را در هم فشار داد.
▫اصلاً انگار دیگر اینجا نبود؛ سرانگشتش روی شیشه جا ماند و از لحنش حسرت چکید: «من به همسرم فرصت دادم تا خودش انتخاب کنه... گفت بذار خودم تصمیم بگیرم... منم قبول کردم... ولی هنوز دارم تاوان میدم...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد