eitaa logo
صبح نزدیک
92 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
88 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 «باضیا» شعبۀ جدید ایران‌هراسی است؟
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام و خداقوت. دیشب، پابه‌پای لحظات «آنگارد» اشک ریختم و شکستم… برای هزارمین‌بار، ثانیه‌ها و ساعت‌های سنگین سحر دهم اسفند توی ذهنم جون گرفتن. با این تفاوت که این‌ دفعه، هر بار که چشم‌هامو روی هم می‌ذاشتم، تصاویر آنگارد جلو چشمام می‌اومدن و مدام این جمله توی سرم تکرار می‌شد: «پاستور رو زدن…»😭 خواب به چشمم نیومد. تصمیم گرفتم اون لحظات ملتهب رو به تصویر بکشم؛ تا این بخش از آنگارد هم بشینه کنار یادگاری‌های دلتنگی های این شش ماه. مجموعه‌ای که هر بار مرورش می‌کنم تا بعدها، راوی صادق این حس‌وحال برای نسل‌های بعدی باشم.
صبح نزدیک
سلام و خداقوت. دیشب، پابه‌پای لحظات «آنگارد» اشک ریختم و شکستم… برای هزارمین‌بار، ثانیه‌ها و ساعت‌
با ما همراه باشید با رمان جذاب آنگارد آنچه در آینده خواهید خواند 💔💔 رمان عاشقانه‌ای حساس و خاص از نبرد ۱۲ روزه تا جنگ رمضان
✉️ تا ساعتی دیگر پیام رهبر معظم انقلاب به‌مناسبت بازگشایی مدارس و دانشگاه‌ها‌ منتشر خواهد شد. 💻 Rahbar.ir  | 📲 @Rahbar_ir
📣 شیٔ ناشناخته و نورانی که دیشب تو تهران دیده شده یه بادبادک چراغ‌دار بوده و جای نگرانی نیست🪁 🔸اما همین خبر معمولی در کانال‌های به شکل ترسناکی منتشر می‌شود ادامه دارد.. https://eitaa.com/samn910
° 。˖ 🧠 ˖ 。° «میان عده اے حرمت‌ شـــــکن ، حرمــــت نگه داشـــــتن، کم ازجــــهاد نیست.» https://eitaa.com/samn910
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌️❌️انواع مذاکره از نگاه امام شهید حجت الاسلام صلح میرزایی،عضو خبرگان رهبری https://eitaa.com/samn910
14050631_پیام رهبر معظم انقلاب به‌مناسبت بازگشایی مدارس و دانشگاه‌ها‌.pdf
حجم: 329.8K
📖 متن کامل پیام رهبر معظّم انقلاب به‌مناسبت بازگشایی مدارس و دانشگاه‌ها 🔗 rahbar.ir/s/2057 💻 Rahbar.ir  | 📲 @Rahbar_ir
📕 رمان 🔻قسمت صدوچهلم ▪انگار همین حالا قلب پدر و مادرم در سینه‌ام تپید؛ سیب‌زمینی را نجویده قورت دادم ولی طوری گلویم از بغض سفت شد که همین هم گیر کرد و به سرفه افتادم. ▫بطری آب را سمتم گرفت و جوابی که نگفته بودم، شنید: «یعنی خانوادت هیچ خبری ازت ندارن؟!» ▪نمی‌شد بگویم این مدت شاهرخ تا کجا دستم را بسته بود ولی حالا تا بی‌نهایت دلتنگش بودم؛ بطری را از دستش گرفتم و او با لبخندی ساده، سقف کوتاه ماشین را روی سرم کوبید: «پس وقتی می‌برمت درِ خونه، باید از مامان بابات مشتلق بگیرم!» ▫حسابش از دستم رفته بود این چند روز، با چند نفر جنگیدم! چند بار از دست مرگ فرار کردم تا فقط از شرّ جمهوری اسلامی خلاص شوم و باورم نمی‌شد این مرد، تینا را به تهِ خط رسانده است! ▪حتی از تصور بازگشت به ایران و پروندۀ سنگینی که برایم ساخته بودند، نفسم بند آمد؛ او تکه‌های ذرت را سس می‌زد، با اشتها می‌خورد و من مجبور بودم به صورت بی‌احساسش التماس کنم: «چی‌کار کنم تا بذاری برگردم؟» ▫فکّش ایستاد؛ نگاهش تا تهِ چشمش رفت و من برای اولین بار بی‌کینه تمنا کردم: «من همۀ پل‌های پشت سرم رو خراب کردم... دیگه نمی‌خوام برگردم...» ▪تکّه ذرت را چندبار بین انگشتانش قِل داد و ناامیدتر از من نجوا کرد: «مشکل اینه که پل‌های روبرو هم خراب شده...» ▫ظاهراً غذای راننده تمام شده بود؛ استارت زد و ماشین حرکت کرد، امیر با یک دست باکس غذا را نگه داشت تا نریزد و با جملات بعدی آوار تمام دنیا را روی سرم ریخت: «فقط فرقش اینه... چاله‌ای که تو جمهوری اسلامی منتظرته خیلی بهتر از چاهیه که سلطنت‌طلبا واست کندن!» ▪ماشین با چند تکان وارد مسیر شد، بوق کامیونی که از روبرو می‌آمد در گوشم پیچید و صدای امیر زیر همین بوق گم شد: «تو ایران احتمالاً با چند جلسه بازجویی، یه تعهد به کمیته انضباطی و یه مدت محرومیت از بازی، شرایط تقریباً اوکی میشه ولی اینجا یا باید بشی جیره خور پهلوی و هر روز واسش استوری بذاری یا منافقین شکارت می‌کنن!» ▫دهانم از استرس خشک شده بود و به سختی لب زدم: «ولی من قرار بود واسه فرانسه بازی کنم...» ▪پوزخندی زد و هر چه ساخته بودم، با چند جمله خراب کرد: «تو قرار بود یا بشی لیدر اپوزسیون یا شهید مجاهدین... که متأسفانه من نذاشتم!» ▫با دستمال مرطوبی که گوشۀ ظرف غذا بود، دستش را پاک کرد و من بی‌خبر از جعبه‌سیاهِ مغز این مرد، پرسیدم: «چرا نذاشتی؟» ▪با همان دستمال، خط تیغ‌افتادۀ پشت لبش را هم لمس کرد و یک لحظه نگاهش نامرئی شد! صورتش را سمت پنجره گرفت و نفهمیدم در شیشه چه دید که چشم‌هایش را در هم فشار داد. ▫اصلاً انگار دیگر اینجا نبود؛ سرانگشتش روی شیشه جا ماند و از لحنش حسرت چکید: «من به همسرم فرصت دادم تا خودش انتخاب کنه... گفت بذار خودم تصمیم بگیرم... منم قبول کردم... ولی هنوز دارم تاوان میدم...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوچهل‌ویکم ▪ذهنم دنبال ادامۀ کلماتش دوید ولی هر چه بود، پشت لب‌هایش ماند و فقط یک نفس کوتاه کشید. ▫پنجره‌ها بسته بود، زیپ کاپشن را کاملاً بالا کشید و تکیه به صندلی، نگاهش در نقطه‌ای ناپیدا گم شد. ▪کمی خودم را روی صندلی جابجا کردم و با صدایی که از تهِ چاه بیرون می‌کشید، پرسیدم: «تو که می‌خواستی منو ببری ایران... چرا تحویل سفارت ندادی؟» ▫اگر قرار بود هر چه ساخته بودم، خراب شود ترجیح می‌دادم از مسیر سفارت باشد نه این جاده‌ای که نمی‌دانستم آخرش به کجا می‌رسد. ▪دوباره نفس کشید؛ ولی این‌بار سنگین‌تر بود و مطمئن جواب داد: «بدترین مسیر واسه فرار، اونیه که همه حدس می‌زنن... سفارت اولین جایی بود که برات کمین میذاشتن...» ▫حرفش به آخر نرسیده، ماشین در حاشیۀ پهن و آسفالت جاده ایستاد و او دست به دستگیره، جملاتش را تمام کرد: «کسی که داره این مسیر رو تا ایران تعیین می‌کنه، مطمئنه... خیالت راحت!» ▪مگر می‌شد خیالم راحت باشد؟! اصلاً مگر دیگر خیالی برایم باقی مانده بود؟! ▫امیر از ماشین پیاده شد و راننده درِ صندوق را باز کرد. یک تکه مقوای کارتونی کنار ماشین کف زمین انداخت، یک قطعه سنگ کوچک روی مقوا جا داد و امیر به نماز ایستاد. ▪راننده دست به کمر دور ماشین می‌چرخید و در هر قدم، چشمش سمتم نیم‌خیز می‌شد مبادا جم بخورم. ▫اختیار نگاهم با خودم نبود؛ روی تمام دستگیره‌ها و قفل و حتی سوئیچ می‌چرخید ولی هیچ راهی برای فرار به فکرم نمی‌رسید. ▪نماز امیر چند دقیقه بعد تمام شد، ظاهراً این خارجی هم مسلمان بود که شیفت زندان‌بانی را تحویل داد و جای امیر ایستاد. ▫شاید هنوز هوای همسرش از سرش نرفته بود؛ خیره به درخت‌های خشک روی کوه، چشم‌هایش باریک شد و من نفهمیدم چرا دستم سمت دستگیره رفت. ▪مطمئن بودم نمی‌شود ولی باید این یک درصد شانس را امتحان می‌کردم؛ در با صدای کوتاهی باز شد و همین که سرما به صورتم پاشید، نگاه امیر چرخید. ▫احتمالاً فکرش را هم نمی‌کرد در نیم‌متری‌اش خیال فرار به سرم زده باشد؛ دو قدم جلو آمد: «چیزی می‌خوای؟» و بهانه‌ای که فی‌البداهه به ذهنم رسید: «پاهام خشک شده...» ▪در را کامل باز کرد تا پیاده شوم و همان لحظه موبایلش زنگ خورد. من پایین رفتم و او انگار ساعت‌ها منتظر این تماس بود: «چرا جواب نمیدی؟» ▫آهسته قدم می‌زدم تا مثلاً خشکی پا و کمرم بهتر شود و او از کنارم تکان نمی‌خورد: «مطمئنی؟...» ▪پاسخ آن‌طرف خط را نمی‌شنیدم ولی از پرسش‌های مضطرّ امیر حدس می‌زدم مرتضی پشت خط باشد: «الان تو بندر کی قراره ما رو رد کنه؟» و سؤال آخرش که دلم را خالی کرد: «تنها؟!»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد