° 。˖ 🧠 ˖ 。°
«میان عده اے حرمت
شـــــکن ، حرمــــت نگه
داشـــــتن، کم ازجــــهاد
نیست.»
#زن_عفت_افتخار
#جهاد_بانوان
https://eitaa.com/samn910
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌️❌️انواع مذاکره از نگاه امام شهید
حجت الاسلام صلح میرزایی،عضو خبرگان رهبری
https://eitaa.com/samn910
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
14050631_پیام رهبر معظم انقلاب بهمناسبت بازگشایی مدارس و دانشگاهها.pdf
حجم:
329.8K
📖 متن کامل پیام رهبر معظّم انقلاب بهمناسبت بازگشایی مدارس و دانشگاهها
🔗 rahbar.ir/s/2057
💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوچهلم
▪انگار همین حالا قلب پدر و مادرم در سینهام تپید؛ سیبزمینی را نجویده قورت دادم ولی طوری گلویم از بغض سفت شد که همین هم گیر کرد و به سرفه افتادم.
▫بطری آب را سمتم گرفت و جوابی که نگفته بودم، شنید: «یعنی خانوادت هیچ خبری ازت ندارن؟!»
▪نمیشد بگویم این مدت شاهرخ تا کجا دستم را بسته بود ولی حالا تا بینهایت دلتنگش بودم؛ بطری را از دستش گرفتم و او با لبخندی ساده، سقف کوتاه ماشین را روی سرم کوبید: «پس وقتی میبرمت درِ خونه، باید از مامان بابات مشتلق بگیرم!»
▫حسابش از دستم رفته بود این چند روز، با چند نفر جنگیدم! چند بار از دست مرگ فرار کردم تا فقط از شرّ جمهوری اسلامی خلاص شوم و باورم نمیشد این مرد، تینا را به تهِ خط رسانده است!
▪حتی از تصور بازگشت به ایران و پروندۀ سنگینی که برایم ساخته بودند، نفسم بند آمد؛ او تکههای ذرت را سس میزد، با اشتها میخورد و من مجبور بودم به صورت بیاحساسش التماس کنم: «چیکار کنم تا بذاری برگردم؟»
▫فکّش ایستاد؛ نگاهش تا تهِ چشمش رفت و من برای اولین بار بیکینه تمنا کردم: «من همۀ پلهای پشت سرم رو خراب کردم... دیگه نمیخوام برگردم...»
▪تکّه ذرت را چندبار بین انگشتانش قِل داد و ناامیدتر از من نجوا کرد: «مشکل اینه که پلهای روبرو هم خراب شده...»
▫ظاهراً غذای راننده تمام شده بود؛ استارت زد و ماشین حرکت کرد، امیر با یک دست باکس غذا را نگه داشت تا نریزد و با جملات بعدی آوار تمام دنیا را روی سرم ریخت: «فقط فرقش اینه... چالهای که تو جمهوری اسلامی منتظرته خیلی بهتر از چاهیه که سلطنتطلبا واست کندن!»
▪ماشین با چند تکان وارد مسیر شد، بوق کامیونی که از روبرو میآمد در گوشم پیچید و صدای امیر زیر همین بوق گم شد: «تو ایران احتمالاً با چند جلسه بازجویی، یه تعهد به کمیته انضباطی و یه مدت محرومیت از بازی، شرایط تقریباً اوکی میشه ولی اینجا یا باید بشی جیره خور پهلوی و هر روز واسش استوری بذاری یا منافقین شکارت میکنن!»
▫دهانم از استرس خشک شده بود و به سختی لب زدم: «ولی من قرار بود واسه فرانسه بازی کنم...»
▪پوزخندی زد و هر چه ساخته بودم، با چند جمله خراب کرد: «تو قرار بود یا بشی لیدر اپوزسیون یا شهید مجاهدین... که متأسفانه من نذاشتم!»
▫با دستمال مرطوبی که گوشۀ ظرف غذا بود، دستش را پاک کرد و من بیخبر از جعبهسیاهِ مغز این مرد، پرسیدم: «چرا نذاشتی؟»
▪با همان دستمال، خط تیغافتادۀ پشت لبش را هم لمس کرد و یک لحظه نگاهش نامرئی شد! صورتش را سمت پنجره گرفت و نفهمیدم در شیشه چه دید که چشمهایش را در هم فشار داد.
▫اصلاً انگار دیگر اینجا نبود؛ سرانگشتش روی شیشه جا ماند و از لحنش حسرت چکید: «من به همسرم فرصت دادم تا خودش انتخاب کنه... گفت بذار خودم تصمیم بگیرم... منم قبول کردم... ولی هنوز دارم تاوان میدم...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوچهلویکم
▪ذهنم دنبال ادامۀ کلماتش دوید ولی هر چه بود، پشت لبهایش ماند و فقط یک نفس کوتاه کشید.
▫پنجرهها بسته بود، زیپ کاپشن را کاملاً بالا کشید و تکیه به صندلی، نگاهش در نقطهای ناپیدا گم شد.
▪کمی خودم را روی صندلی جابجا کردم و با صدایی که از تهِ چاه بیرون میکشید، پرسیدم: «تو که میخواستی منو ببری ایران... چرا تحویل سفارت ندادی؟»
▫اگر قرار بود هر چه ساخته بودم، خراب شود ترجیح میدادم از مسیر سفارت باشد نه این جادهای که نمیدانستم آخرش به کجا میرسد.
▪دوباره نفس کشید؛ ولی اینبار سنگینتر بود و مطمئن جواب داد: «بدترین مسیر واسه فرار، اونیه که همه حدس میزنن... سفارت اولین جایی بود که برات کمین میذاشتن...»
▫حرفش به آخر نرسیده، ماشین در حاشیۀ پهن و آسفالت جاده ایستاد و او دست به دستگیره، جملاتش را تمام کرد: «کسی که داره این مسیر رو تا ایران تعیین میکنه، مطمئنه... خیالت راحت!»
▪مگر میشد خیالم راحت باشد؟! اصلاً مگر دیگر خیالی برایم باقی مانده بود؟!
▫امیر از ماشین پیاده شد و راننده درِ صندوق را باز کرد. یک تکه مقوای کارتونی کنار ماشین کف زمین انداخت، یک قطعه سنگ کوچک روی مقوا جا داد و امیر به نماز ایستاد.
▪راننده دست به کمر دور ماشین میچرخید و در هر قدم، چشمش سمتم نیمخیز میشد مبادا جم بخورم.
▫اختیار نگاهم با خودم نبود؛ روی تمام دستگیرهها و قفل و حتی سوئیچ میچرخید ولی هیچ راهی برای فرار به فکرم نمیرسید.
▪نماز امیر چند دقیقه بعد تمام شد، ظاهراً این خارجی هم مسلمان بود که شیفت زندانبانی را تحویل داد و جای امیر ایستاد.
▫شاید هنوز هوای همسرش از سرش نرفته بود؛ خیره به درختهای خشک روی کوه، چشمهایش باریک شد و من نفهمیدم چرا دستم سمت دستگیره رفت.
▪مطمئن بودم نمیشود ولی باید این یک درصد شانس را امتحان میکردم؛ در با صدای کوتاهی باز شد و همین که سرما به صورتم پاشید، نگاه امیر چرخید.
▫احتمالاً فکرش را هم نمیکرد در نیممتریاش خیال فرار به سرم زده باشد؛ دو قدم جلو آمد: «چیزی میخوای؟» و بهانهای که فیالبداهه به ذهنم رسید: «پاهام خشک شده...»
▪در را کامل باز کرد تا پیاده شوم و همان لحظه موبایلش زنگ خورد. من پایین رفتم و او انگار ساعتها منتظر این تماس بود: «چرا جواب نمیدی؟»
▫آهسته قدم میزدم تا مثلاً خشکی پا و کمرم بهتر شود و او از کنارم تکان نمیخورد: «مطمئنی؟...»
▪پاسخ آنطرف خط را نمیشنیدم ولی از پرسشهای مضطرّ امیر حدس میزدم مرتضی پشت خط باشد: «الان تو بندر کی قراره ما رو رد کنه؟» و سؤال آخرش که دلم را خالی کرد: «تنها؟!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوچهلودوم
▪نماز راننده تمام شده بود؛ بیهیچ حرفی در را باز کرد و دست به قاب پنجره منتظر ایستاد تا سوار شوم.
▫️امیر از من فاصله گرفته بود و در یک دایرۀ یک متری مدام میچرخید؛ دیگر نمیشنیدم چه میگوید ولی از همان کلمۀ آخر، با اینکه درست نفهمیدم، ترسیدم.
▪گوشۀ ماشین تمام تنم در هم مچاله بود و تا سوار شد، بیهوا پرسیدم: «ما قراره کجا بریم؟!»
▫موبایل را در جیبش فرو کرد، چشمش را بست و فقط یک کلمه گفت: «نمیدونم...»
▪ماشین راه افتاد و تن من در چرم صندلی دفن شد؛ نگاهم از بخار شیشه به رنگ خشک و خاکی کوهها بود، انگار بار تمام آنها روی قفسۀ سینۀ من بود و نمیشد نفس بکشم.
▫موبایلش را همین حالا در جیبش جا داده بود و تمنایی که یک لحظه از دلم رد شد؛ سمتش چرخیدم، چشمش هنوز بسته بود، شاید میخواست بخوابد و من نجوا کردم: «میشه یه کاری برام بکنی؟»
▪نگاه راننده دوباره در آینه به ما چسبید؛ میدانستم فارسی میفهمد و چشم امیر رو به صورتم باز شد.
▫چیزی نپرسید؛ با نگاهی بیرمق فقط منتظر بود تا حرفم را بزنم و من دل به دریا زدم: «میشه شماره شاهرخ رو تو گوشیت ذخیره کنی؟... میخوام ببینم آنلاین شده؟»
▪آخرین بار، پاسخ تماس و پیامکهایش را نداده بودم ولی حالا بالبال میزدم فقط ببینم همین یک ساعت پیش آنلاین بوده تا خیالم راحت باشد هنوز نفس میکشد ولی این بیرحم با چند کلمه نفسم را گرفت: «هر کسی میتونه به جاش آنلاین شده باشه...»
▫چشمهایش مثل دو تکه سنگ، سرد و سخت بود و من پشیمان از رویی که به این سنگدل زده بودم، نگاهم را پس گرفتم.
▪صورتم را سمت شیشه چرخاندم و زیر لب فقط دو کلمه گفتم: «خیلی پستی!»
▫نمیدانستم شنید یا نه؛ اتفاقاً دلم میخواست بشنود ولی شاید نشنید و با لحنی نرمتر دل به دلم داد: «به مرتضی سپردم خبری شد، بگه...»
▪حرفش تمام نشده، شبیه دخترکی ذوقزده به سمتش چرخیدم، موبایل را از جیبش بیرون کشید و با لبخندی نمکی ادامه داد: «مگه میشه شماره پسر انصاری رو نداشته باشم؟! سالها زیر و روی این آدم و خونوادش رو دراوردم!»
▫️همزمان موبایل را رو به صورتم گرفت؛ تصویر پسزمینه، نمایی از آسمان شب تهران و برج میلاد بود، انگشتش روی برنامهها چرخی زد و وارد واتساپ شد.
▪گردن کشیدم تا بهتر ببینم؛ نگاهم روی نوک پا بلند شده و لیست مخاطبینش طوری طولانی بود که هر چه میرفت به اسم شاهرخ نمیرسید.
▫ضربان قلبم را زیر گوشم میشنیدم و یک لحظه سُر خوردن صفحه ایستاد؛ انگشتش روی یک مخاطب مکث کرد؛ اسمش "پسر خوب" بود!
▪نگاهم به مشخصات مخاطب دقیق شد، شمارۀ شاهرخ را به این نام ذخیره کرده بود؛ عکس پروفایل خودش بود و آخرین زمان بازدید قلبم را متلاشی کرد؛ درست چند ساعت قبل از تیراندازی و آخرین ثانیهای که دیگر ندیدمش...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
♦️توصیه رهبر شهید انقلاب به قرائت سوره فتح، دعای ۱۴ صحیفه سجادیه و دعای توسل برای پیروزی کشورمون🇮🇷 و جبهه مقاومت