13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 فیلم کامل سخنرانی رییس جمهور در مجمع عمومی سازمان ملل متحد
صبح نزدیک
🔴 فیلم کامل سخنرانی رییس جمهور در مجمع عمومی سازمان ملل متحد
🔴دکتر پزشکیان خوب، قاطع، جامع، دقیق و در شان نماینده ملت بزرگ ایران اسلامی سخنرانی کرد.
احسنت
خداقوت
#تکمیلی شعارهای پلاکاردی در حمایت از پزشکیان
13.دستمریزاد دلاور! زبان گویای غیرت یک ملت شدی و هیمنه تروریست ها را فرو ریختی
14. دکتر پزشکیان، درود بر این شجاعت علوی ، ایستادی، غرّیدی و عزت ایران را فریاد زدی
15. عالی بودی دکتر پزشکیان، خداقوت به زبان برّان مقاومت ، لرزهای که بر تن کاخنشینان انداختی تماشایی بود!
16. دکتر پزشکیان، دمت گرم شیربیشه! در دهان گرگ رفتی و طنین حقیقت را بر سرشان آوار کردی
17. دکتر پزشکیان عزیز ، پایدار باشد زبانت ، پایدار باشد بیانی که ذرهای لکنت در برابر مستکبران به خود ندید
18. عالی بودی پزشکیان ، کلامت عزتآفرین، حضورت هیمنهشکن ، سپاس ای فرزند ایران
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوچهلوسوم
▪موبایل را قفل کرد؛ صفحه پیش چشمانم سیاه شد و حس کردم قلبم از تپش افتاد ولی نمیخواستم باور کنم: «میشه تلگرامش رو ببینی؟»
▪دوباره قفل موبایل را باز کرد؛ چند لحظه کشید تا در تلگرام، "پسر خوب" را پیدا کند، در همین چند لحظه من هزار بار مُردم ولی آخرین بازدیدش در تلگرام از واتساپ هم قدیمیتر بود.
▫نمیفهمیدم این چه حس گسی است که مثل سم در تمام رگهایم میخزید؛ قبل از اینکه موبایل را قفل کند، چشمم را بستم و او در پاسخ به هر چه نشد خواهش کنم، با لحنی گرفته جواب رد داد: «نمیشه تماس بگیریم یا پیام بدیم... ریسکش خیلی بالاس...»
▪دیگر چشمم را باز نکردم، پیشانیام را گوشۀ شیشه تکیه دادم و تنم روی صندلی ولو شد.
▫اصلاً نمیشد جمع و جور کنم؛ نه فکرم را، نه این دست و پای لمس را و نه اشکی که بلاخره چکید.
▪آخرین پیامی که جواب ندادم... نگاه ناامیدش بین جمعیت... نبض نفسهای زخمیاش تهِ راهرو... و حرفی که نشد بزند... انگار تمام رگهای قلبم با هم بریده شد؛ درد در تکتک دندههایم شکست و گریه در گلویم گیر کرد.
▫همان شالی که به زور سرم کرده بود، روی صورتم گرفتم تا این مرد غریبه نه ببیند نه بشنود ولی مطمئن بودم حتی لرزش شانههایم را حس میکند و یک کلمه نمیگفت.
▫اصلاً نمیخواستم چشمم را باز کنم؛ نفهمیدم کِی بین دیوارهای این زندان آهنی شب شد، فقط تا میشد خودم را کنج صندلی لِه میکردم شاید همینجا چال شوم!
▪در تاریکی این جاده چیزی پیدا نبود؛ جز سرمایی که حتی از پشت شیشهها به تنم نیش میزد و عطر شبیه چوب خیس امیر که در گرمای گرفتۀ بخاری، ناچار بودم نفس بکشم.
▫هیچکدام یک کلمه حرف نمیزدند؛ خیال کردم شاید خوابیده ولی سرش از پشت به صندلی مانده و نگاهش معلوم نبود تا کجا رفته است.
▪چند دقیقه بعد ماشین ایستاد؛ شاید باز هم برای نماز! روی ظرف نهار، جعبۀ کاهی شام هم بینمان اضافه شد، نمیدانستم از تماس مرتضی بود یا خیال زنش ولی مثل ظهر دیگر با اشتها نمیخورد.
▫بطری آب را سر کشید ولی من... از وحشت آخرین بازدید شاهرخ، نه میشد چیزی بخورم، نه حتی نفس بکشم نه در این تاریکی ترسناک، بخوابم.
▪کنار این مرد، میترسیدم خوابم ببرد؛ پلکهایم بارها روی هم میخورد و دوباره نگهش میداشتم ولی لعنت به این ترکیب سمّی ادکلن و هوای داغ بخاری که بلاخره خوابم کرد...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوچهلوچهارم
▪یک لحظه حس کردم همه چیز متوقف شد؛ هم حرکت گهوارۀ ماشین، هم گرمای بخاری و هم عطری که دیگر هیچجا نبود؛ تنم خشکِ خشک بود، به زحمت کمرم را تکان دادم و دیدم هیچکس در ماشین نیست.
▫تاریکی محض مسیر، نور تیز چراغ سقفی ماشین و سکوت ترسناکی که با صدای تکبیر کسی شکست.
▪ماشین کنار جاده ایستاده بود؛ راننده رو به من نگهبانی میداد و امیر با یک وجب فاصله، پشت به پنجره نماز میخواند.
▫مغزم خاموش و چشمم خمار خواب بود؛ جعبههای غذا هنوز کنارم مانده و چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در، نگاهم را بلند کرد.
▪امیر سوار شد، فقط یک لحظه به صورتم نگاه کرد ولی نمیدانم چه دید که بلافاصله پا پس کشید؛ تکیهاش را روی صندلی محکم کرد، دستهایی که احتمالاً از سرما سِر شده بود، زیر بازوهایش گرفت و با نفسی یخزده پرسید: «نمیفهمم چطور یه مرد میتونه به دختری که انقدر دوسش داره، دروغ بگه؟»
▫سرِ هم کردن کلماتش برای این ذهن خواب، سخت بود؛ راننده سوار شد، ماشین حرکت کرد و او فقط کمی به طرفم چرخید: «نمیخوام بگم عمدی بوده... شاید واقعاً مجبور بوده با تو بازی کنه...»
▪نوک بینی و گونه و گوشها همه از سرما سرخ شده بود، گودی پای چشمها داد میزد دیشب نخوابیده و با هر کلمه گیجترم میکرد: «نمیدونم پای شاهرخ انصاری تا کجا گیره... اصلاً نمیدونم چجوری جذب شده و الان دقیقاً تو تور کیه؟... ولی وقتی بهم گفتی تو اون جعبه، عکسای دو نفرۀ خودتون رو جاساز کرده، فهمیدم خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم جلو رفته...»
▫درد از مهرههای گردنم تا کمرم کشید؛ نمیشد سرم را صاف نگه دارم و او شمرده ادامه داد: «یعنی کسی از روز اول آشناییِ شما تو تهران پشت سرتون بوده... هر جایی که فکرشو نمیکنی... ازتون عکس گرفته... و بدتر از همه اینکه شاهرخ از این قضیه خبر داشته... چندتا از عکسا رو تو اون بسته گذاشت تا باوری کنی من ازت جاسوسی کردم... ولی معلوم نیس چه عکسای خصوصی دیگهای ازتون داره که به وقتش رو میکنه...»
▪از تمام جملاتش، فقط همین چند کلمۀ آخر در گوشم سوت کشید و اجازه ندادم ادامه دهد: «شاهرخ دو ماه بیشتر ایران نبود... هیچ قرار خصوصی با هم نداشتیم... فقط چند بار پارک و رستوران رفتیم...»
▫به شالی که دوباره روی شانهام رها شده بود، نگاه کرد؛ چشمش پُر از کنایه بود و قبل از اینکه لب باز کند، دهانش را بستم: «من اونجوری که تو فکر میکنی، نیستم!»
▪تُن صدایم طوری بلند شد که راننده یک درجه به طرفم چرخید، دوباره برگشت و امیر محکم حرف زد: «من هیچ فکری نکردم...»
▫از اتهامی که علیه این دختر در ذهنش ساخته بود، بد عصبی شدم و صدای او عصبیتر بود: «فقط خواستم بدونی اونی که داری به خاطرش خودتو میکُشی، احتمالاً خیلی چیزا رو ازت مخفی کرده... بارها از اعتماد تو خرج کرده... حاضر شده تو رو بترسونه تا باورش کنی... کاری که یه مرد عاشق هیچوقت نمیکنه...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوچهلوپنجم
▪هنوز هر لحظه چشمم را میبستم، دست و پا زدنهای شاهرخ را میدیدم ولی او میخواست از کسی که دیگر نبود تا از خودش دفاع کند، انتقام بگیرد!
▫انگشت اشاره را رو به صورتش گرفتم و با هر چه نفس باقی مانده بود، خط و نشان کشیدم: «تو حق نداری...» و صدای راننده که همهچیز را به هم ریخت: «چند دیقه دیگر میرسیم بندر... شالت رو سر کن...»
▪تمام حرصم روی انگشتم جا ماند و امیر به همین انگشتی که سمتش تیز کرده بودم، یک پوزخند زد: «من فقط چیزی که میدونستم، بهت گفتم... مسئول باور کردنش نیستم.»
▫دوباره به صندلی تکیه زد؛ از شیشه خیره به طلوع کُند آفتاب، ساکت ماند ولی من دلم میخواست عقدۀ تمام تهمتهایی که بارِ من و شاهرخ کرده بود، سرش فریاد بکشم!
▪نیمرخ صورتش در امتداد تیغ نوری که شیشه را بریده بود، درست پیدا نبود اما انگشتها مدام باز و بسته میشد؛ شبیه تیکتاک ساعتی که روی مغزم رژه میرفت تا چند دقیقه بعد که ماشین ایستاد.
▫در گرگومیش هوای مِه گرفته، فقط سایۀ کانتینرهای باری پیدا بود و سیاهی جرثقیلهایی که روی کشتیها چنگ انداخته بودند؛ صحنهای که از هر سکانس فیلم ترسناکی، بدتر بود!
▪امیر دستکشها را دست کرد، عینک دودی را زد و از ماشین پایین رفت، راننده در را باز کرد تا پیاده شوم و خودش پشت سر ما راه افتاد.
▫خبری از برف و باران نبود ولی سرما مثل تگرگ به صورتم میخورد؛ کلاه کاپشن را روی سرم کشیدم، قدمهایم از ترس مقصدی که خبر نداشت، به زمین چسبید و اصلاً من داشتم کجا میرفتم؟!
▪پروژکتورهای بزرگ، روی پایههای بلند، زمین آسفالتی و خیسِ اسلکه را فقط کمی روشن کرده بود؛ در همین روشناییِ مبهم، لکههای آب و روغن را زیر پایم میدیدم، صدای ممتد موتور و بوق کامیونها و بازوهای جرثقیلی که انگار آهن روی آهن میکشیدند.
▫هر چه نفس میکشیدم، بدتر از تکههای یخ در سینهام سنگ میشد و بوی روغن و آب دریا و دود، خفهترم میکرد.
▪رمقی به قدمهایم نبود؛ بین قامت این دو مرد، مثل یک زندانیِ بیدستبند، کشیده میشدم و نرسیده به اولین گیت ورودی، هر دو ایستادند.
▫راننده نگاهی به ساعتش کرد، آنطرف گیت سرک کشید و با صدایی خسته خبر داد: «وصلتون میکنم به تکنیسین یکی از کشتیهای ترکیه... از اینجا به بعد با اونه.»
▫انگار امیر خبر داشت؛ فقط سرش را به نشانۀ تأیید تکان داد ولی من هر چه میخواستم ثابت بایستم، نمیشد؛ سرما تا آخرین استخوانم رسیده بود و ساق پاها بد میلرزید.
▪هر دو دستم را در جیب فرو کردم و امیر یک قدم نزدیکتر شد: «الان سوار میشیم...»
▫نمیدانست من از ترس همین سوار شدن، دارم میمیرم! اصلاً بین اینهمه کشتی باری و کانتینر، قرار بود کجا سوار شوم؟
▪باد به حدی شدید بود که نمیتوانستم سرِ پا بمانم؛ سر و گردن و شانه، همه در هم خرد شده بود و شاید از وحشت داشتم بیهوش میشدم!
▫سرش را کمی خم کرد تا صورتم را بهتر ببیند و قبل از اینکه حرفی بزند، صدایی غریبه گوشش را تیز کرد: «دو نفر با هم نمیشه... فقط یکی...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻مهم و فوری؛ رسانههای اسرائیل ترک سالن هنگام حضور نتانیاهو را به اسم پزشکیان فاکتور کردند
در حالی که تقریباً تمام هیئتهای نمایندگی کشورهای دنیا، با حضور جلاد آدمکش و تروریست اسرائیل، صحن عمومی سازمان ملل را ترک کردن و مورد تشویق خبرنگاران قرار گرفتند، اکانت ایران لایو نیوز (وابسته به ایندیپندنتِ فارسیِ کاملیا انتخابیفر، همخانه قدیم علی دایی و خبرنگار قدیم مجله و روزنامه فائزه هاشمی و موسویخوئینیها) و مستقر در تلآویو، فیلم ترک سالن هنگام سخنرانی نتانیاهو در سال قبل رو به اسم ترک سالن هنگام سخنرانی پزشکیان قالب کرد!
بدون اینکه توضیحی بابت پیراهن سفید و کراوات نتانیاهو که در فیلم مشخص است داشته باشند. ( پزشکیان پیراهن مشکی داشت)
این همان اسرائیل تروریست و دروغگو بدون روتوش است./ آقای نفوذی
973.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای رئیس جمهور از شما ممنونیم که آقای شهیدمان را فراموش نکردی!😭
🔰سخنگوی سپاه: رئیسجمهور ما پیام اقتدار ملت ایران را در قلب نظام استکبار باز تولید کرد
سردار محبی:
🔹️رئیسجمهور ما امروز در قلب نظام استکبار، پیام قدرت، غرور، عزت و امید ملتی را باز تولید کرد که هفت ماه مثل کوه، اقتدار را در اوج مظلومیت، پیش چشم مردم دنیا تصویر کردهاند.
🔹️ما با اتکا به همین یکپارچگی از عالیترین مقام اجرایی کشور تا رزمندگان سلحشور در میدان، و مردم مبعوث در خیابان دشمن را مأیوس و آیندهمان را بهتر از گذشته خواهیم ساخت.
حاج منصور ارضیعاشورا ارضی.mp3
زمان:
حجم:
11.7M
﷽
زیـارت عــاشـورا 📻
السّلام عَلیَ الحُسَین و عَلی علیِّ ابن الحُسَین و عَلی اوْلادِ الحُسَین و عَلی اَصحابِ الحُسَین.