زاکانی: سخنرانی شجاعانه پزشکیان، پاسخی به اظهارات زشت ترامپ بود
شهردار تهران:
🔹سخنرانی شجاعانه رئیسجمهور در سازمان ملل، پاسخی محکم به اظهارات زشت ترامپ علیه ملت ایران بود و نشان داد پروژه اختلال در محاسبات مسئولان کشور ناکام مانده است.
🔹آقای پزشکیان؛ سربلند باشی که یاد امام شهید و شهدای مظلوممان را در سازمان ملل زنده کردی.
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 پزشکیان کتاب «کمک آمریکایی به مردم ایران» را به رئیس جمهور سوئیس اهدا کرد.
🔹در این کتابچه، تصاویری از جنایات آمریکا در حمله به اهداف غیرنظامی در ایران به تصویر کشیده شده است.
640.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰بعد از به خاک مالیدن بینی آمریکا در سازمان ملل نگاه استیل گَنگو
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 سوزش شدید تلویزیون وزارت خارجه آمریکا از موضع پر قدرت دکتر پزشکیان در سازمان ملل!
صدای آمریکا:
🔺آقای پزشکیان همان چیزی را میگوید که سپاه پاسداران میگوید، او میخواهد پشت غزه پنهان شود!
استراتژی جدید جمهوری اسلامی:
یا ما هم امنیت داشته باشیم،
یا هیچکس امنیت نخواهد داشت...
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ادبیات تراز انقلاب اسلامی ایران
غیرت یک ایرانی به روایت تصویر...
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥کلیپی که در بین کاربران عرب با این عنوان، پربازدید شده است:
کاری که سران عرب در کشور خود جرأت انجامش را ندارند، دو رئیس جمهور ایران در قلب آمریکا انجام دادند
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوچهلوششم
▪مردی با جلیقۀ نارنجی و کلاه ایمنی سفید از گیت خارج شده و درست روبروی من ایستاده بود؛ صورت استخوانی درشت، شانههای پهن و نگاهی که زیادی به صورتم خیره بود: «کدومتون اول میاید؟»
▫انگلیسی را خیلی بد صحبت میکرد؛ امیر طرف راننده چرخید و او جدی جواب داد: «بهتون گفتم دو نفر رو نمیتونم تضمین کنم.»
▪باورم نمیشد لحظهای برسد که نخواهم از امیر جدا شوم ولی از هول این غریبه، حاضر بودم با امیر تا هر کجا بروم فقط با او تنها نمانم. بیهوا یک قدم سمت امیر عقب رفتم و شنیدم لحنش بدتر از تن من میلرزد: «من نمیتونم...»
▫نشد ادامه دهد؛ راننده را کنار کشید و دیگر نمینشیدم چه میگوید ولی نگاه این مرد هنوز به صورت من بود و آهسته پرسید: «کجایی هستی؟»
▪فقط چند قدم بین من و امیر فاصله بود اما همان چند قدم را دویدم و تا کنارش رسیدم، نفسنفس زدم: «من تنها نمیرم...»
▫راننده سرش را سمت خروجی اسکله گرفت، وانمود کرد اصلاً نشنیده چه گفتم ولی امیر شنید و بیصدا نفس کشید: «تنها نمیری...»
▪شاید خودش هم مطمئن نبود؛ در کبودی هوا، رنگ صورتش بد پریده بود، نگاهش دور من میچرخید و از صدای مرد غریبه تنم لرزید: «کی اول میاد؟! خیلی وقت ندارم...»
▫راننده چند قدم فاصله گرفته بود؛ انگار دیگر نمیشد کاری کرد و نفهمیدم چرا ناگهان سرش نود درجه چرخید؛ فقط یک لحظه خیره ماند و مثل برق به طرف ما برگشت: «پلیس گشت اسلکه داره میاد...»
▪طوری ترسیده بودم که نشد این چند کلمه را تحلیل کنم؛ فقط دیدم نگاه امیر جایی پشت سرم گیر کرد، راننده رو به من تشر زد: «اول تو برو!» و با قدرت دست امیر را کشید: «با من بیا!»
▫فریاد امیر بین لبهایش خفه شد: «این دخترو چی کار کنم؟!» مرد غریبه برای بردنم یک قدم نزدیک شد و راننده خیره در چشم امیر، اتمام حجت کرد: «عکست رو دارن... اگه برسن، دیگه نمیتونم ردت کنم...»
▪نور آبی و قرمز ماشین پلیس را میدیدم؛ جیغ آژیرش را بین هیاهوی اسلکه میشنیدم، نگاه امیر که درماندگی محض بود و فریاد راننده مغزم را له کرد: «این دختر احتمالاً سالم میرسه به کشتی ولی اگه پلیس بیاد، کار تو حتماً تمومه!»
▫فقط چند ثانیه کشید؛ حتی نشد حرفی بزند، اصلاً نفهمیدم چطور دویدند و بین کانتینرها کجا غیب شدند ولی زیر قدمهایم خالیِ خالی شد.
▪خلاء از این ترسناکتر نمیشد؛ نمیدانستم پشت این گیت چه خبر است و مرد فقط یک کلمه دستور داد: «بریم...»
▫با چشمانی وحشتزده نگاهش میکردم؛ نمیفهمید قلبم سنکوپ کرده و خیلی خونسرد تهدید کرد: «وقتی پلیس گشت برسه، من مجبور میشم به عنوان کسی که میخواسته قاچاقی سوار بشه، تحویلت بدم... پس زودتر بیا!»
▪نگاهم بین اینهمه چرثقیل و کامیون و کانتینر، دنبال امیر میدوید؛ ولی هیچجا پیدا نبود و او زیر گوشم زوزه کشید: «من برای رد کردن تو پول گرفتم... باید با من بیای!»...
📖 ادامه دارد...