eitaa logo
صبح نزدیک
93 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
88 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ادبیات تراز انقلاب اسلامی ایران غیرت یک ایرانی به روایت تصویر...
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥کلیپی که در بین کاربران عرب با این عنوان، پربازدید شده است: کاری که سران عرب در کشور خود جرأت انجامش را ندارند، دو رئیس جمهور ایران در قلب آمریکا انجام دادند
📕 رمان 🔻قسمت صدوچهل‌وششم ▪مردی با جلیقۀ نارنجی و کلاه ایمنی سفید از گیت خارج شده و درست روبروی من ایستاده بود؛ صورت استخوانی درشت، شانه‌های پهن و نگاهی که زیادی به صورتم خیره بود: «کدوم‌تون اول میاید؟» ▫انگلیسی را خیلی بد صحبت می‌کرد؛ امیر طرف راننده چرخید و او جدی جواب داد: «بهتون گفتم دو نفر رو نمی‌تونم تضمین کنم.» ▪باورم نمی‌شد لحظه‌ای برسد که نخواهم از امیر جدا شوم ولی از هول این غریبه، حاضر بودم با امیر تا هر کجا بروم فقط با او تنها نمانم. بی‌هوا یک قدم سمت امیر عقب رفتم و شنیدم لحنش بدتر از تن من می‌لرزد: «من نمی‌تونم...» ▫نشد ادامه دهد؛ راننده را کنار کشید و دیگر نمی‌نشیدم چه می‌گوید ولی نگاه این مرد هنوز به صورت من بود و آهسته پرسید: «کجایی هستی؟» ▪فقط چند قدم بین من و امیر فاصله بود اما همان چند قدم را دویدم و تا کنارش رسیدم، نفس‌نفس زدم: «من تنها نمیرم...» ▫راننده سرش را سمت خروجی اسکله گرفت، وانمود کرد اصلاً نشنیده چه گفتم ولی امیر شنید و بی‌صدا نفس کشید: «تنها نمیری...» ▪شاید خودش هم مطمئن نبود؛ در کبودی هوا، رنگ صورتش بد پریده بود، نگاهش دور من می‌چرخید و از صدای مرد غریبه تنم لرزید: «کی اول میاد؟! خیلی وقت ندارم...» ▫راننده چند قدم فاصله گرفته بود؛ انگار دیگر نمی‌شد کاری کرد و نفهمیدم چرا ناگهان سرش نود درجه چرخید؛ فقط یک لحظه خیره ماند و مثل برق به طرف ما برگشت: «پلیس گشت اسلکه داره میاد...» ▪طوری ترسیده بودم که نشد این چند کلمه را تحلیل کنم؛ فقط دیدم نگاه امیر جایی پشت سرم گیر کرد، راننده رو به من تشر زد: «اول تو برو!» و با قدرت دست امیر را کشید: «با من بیا!» ▫فریاد امیر بین لب‌هایش خفه شد: «این دخترو چی کار کنم؟!» مرد غریبه برای بردنم یک قدم نزدیک شد و راننده خیره در چشم امیر، اتمام حجت کرد: «عکست رو دارن... اگه برسن، دیگه نمی‌تونم ردت کنم...» ▪نور آبی و قرمز ماشین پلیس را می‌دیدم؛ جیغ آژیرش را بین هیاهوی اسلکه می‌شنیدم، نگاه امیر که درماندگی محض بود و فریاد راننده مغزم را له کرد: «این دختر احتمالاً سالم می‌رسه به کشتی ولی اگه پلیس بیاد، کار تو حتماً تمومه!» ▫فقط چند ثانیه کشید؛ حتی نشد حرفی بزند، اصلاً نفهمیدم چطور دویدند و بین کانتینرها کجا غیب شدند ولی زیر قدم‌هایم خالیِ خالی شد. ▪خلاء از این ترسناک‌تر نمی‌شد؛ نمی‌دانستم پشت این گیت چه خبر است و مرد فقط یک کلمه دستور داد: «بریم...» ▫با چشمانی وحشتزده نگاهش می‌کردم؛ نمی‌فهمید قلبم سنکوپ کرده و خیلی خونسرد تهدید کرد: «وقتی پلیس گشت برسه، من مجبور میشم به عنوان کسی که می‌خواسته قاچاقی سوار بشه، تحویلت بدم... پس زودتر بیا!» ▪نگاهم بین اینهمه چرثقیل و کامیون و کانتینر، دنبال امیر می‌دوید؛ ولی هیچ‌جا پیدا نبود و او زیر گوشم زوزه کشید: «من برای رد کردن تو پول گرفتم... باید با من بیای!»... 📖 ادامه دارد...
📕 رمان 🔻قسمت صدوچهل‌وهفتم ▪برای اولین بار در عمرم حس می‌کردم مغزم هیچ کنترلی روی رفتارم ندارد؛ چشمم طرف ماشین پلیس کشیده شد، او قدم اول را سمت گیت کج کرد و من در جهت مخالف فقط دویدم. ▫باید به این ماشین پلیس می‌رسیدم؛ نمی‌دانستم چند ثانیه می‌کشد ولی باید می‌رسیدم! ▪صدای گُپ و گُپ دویدنش را پشت سرم می‌شنیدم؛ فریاد‌هایی که نمی‌فهمیدم و فقط جیغ می‌کشیدم شاید کسی بشنود! ▫دیگر نه امیر بود، نه آن راننده؛ باید از دست این آخری هم فرار می‌کردم ولی جیغ‌هایم بین عربدۀ جرثقیل و بوق کشتی و زوزۀ موتور تریلی‌ها دفن می‌شد! ▪حتی دویدن این دختر وحشتزده بین دیوارهای آهنی کانتینرها را، هیچ‌کس نمی‌دید و نمی‌فهمیدم چرا هر چه می‌دوم، نور قرمز و آبی ماشین پلیس دورتر می‌شود! ▫نه! نباید می‌پیچید! نباید ماشین پلیس از چند لاین جلوتر، دور می‌زد! باید من را می‌دید و همان لحظه حس کردم کوهی روی سرم خراب شد. ▪نمی‌دانم با مشت زد یا کف دست اما سر و گردن و کمرم با هم بی‌حس شد، قدم‌هایم به هم پیچید و با صورت روی زمین افتادم. ▫وحشتزده روی آسفالت خیس اسلکه چرخیدم؛ درست بالای سرم ایستاده بود، با صورتی کبود و چشمانی که از حدقه بیرون می‌زد، رو به صورتم خم شد و خرناس کشید: «بلند شو!» ▪آژیر پلیس در گوشم گم شد؛ انگار این سمت نیامد، اصلاً هیچ‌کس من را ندید، حتی یک نفر جیغ‌هایم را نشنید. ▫نمی‌شد این تن لت‌وپار را از روی زمین جمع کنم؛ کف دستم را به آسفالت فشار دادم و انگشتانم درجا خیس و چرب شد. چند لحظه کشید تا خودم را از زمین بکنم اما هنوز کمرم صاف نشده، ساعدم را کشید. ▪در روشنیِ بی‌رنگ هوا، می‌دیدم کاپشن و شلوارم همه خیس و روغنی شده، کلاه از سرم افتاده، شال روی موهایم سُر می‌خورد و از سرما تمام تنم سِر شده بود. ▫مغزم چند دقیقه‌ای بود کار نمی‌کرد؛ فقط دنبالش کشیده می‌شدم و می‌دیدم به جای هر مسیر اصلی، از بیراهه‌ترین خطوط بین کانتینرها با عجله می‌رود. ▪باد مثل شلاق از سمت دریا به صورتم می‌خورد؛ به جای هوا، بوی آب و آهن نفس می‌کشیدم، وحشت در سینه‌ام عُق می‌زد و انگار تمام دنیا در سرم معلّق بود. ▫نفهمیدم چند دقیقه کشید و از چند دالان عبور کرد اما اینجا دیگر خبری از هوا نبود! حتی بوی آب دریا و آهن کانتینرها هم نبود؛ سرما و باد و صدای اسلکه هم نبود، اصلاً اینجا شبیه هیچ‌جا نبود!... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوچهل‌وهشتم ▪یک در آهنی بزرگ روبرویم بود؛ قفل با صدایی زنگ‌زده چرخید و مرد یک قدم عقب کشید: «برو تو!» ▫لرزش عجیبی زیر قدم‌هایم حس می‌کردم؛ انگار چیزی زیر این سطح فلزی راه می‌رفت و بوی روغنی که به در و دیوار چسبیده بود. ▪قدم‌هایم لق می‌زد؛ نفهمیدم خودم جلو رفتم یا او هُلم داد اما همین که در را پشت سرم بست، نفسم خفه شد. ▫در و دیوار و سقف، همه داشتند من را می‌بلعیدند؛ یعنی قرار بود در همین چند متر قبر آهنی، آن هم زیر آب، زنده‌به‌گور شوم؟ ▪نور سفید و سردی از یک حباب کوچک روی سقف چشمم را می‌زد، دریچه‌ای انتهای دیوار که بوی دریا و باد سرد را تا تهِ این دخمه می‌کشاند و سکوتی که داشت کاسۀ سرم را می‌شکست. ▫ساق پاها بی‌حس بود؛ یک قدم خودم را تا پای دیوار سرد و خاکستری به زحمت کشیدم و همانجا کف زمین ولو شدم. صدایی شبیه فن می‌شنیدم و باد نسبتاً گرمی که از جایی نفوذ می‌کرد اما همه‌چیز سرد بود. ▪شاید هم قلب من از ترس یخ زده بود و تن این جنازه هر لحظه سردتر می‌شد... اصلاً این کشتی کجا می‌رفت و من قرار بود تا کِی اینجا بمانم؟! ▫سرم را کمی بالا گرفتم؛ ارتفاع سقف خیلی بلند نبود و از هیچ‌جا آسمان پیدا نبود اما خدا من را می‌دید؟! اصلاً خدایی بود که اینهمه وحشتم را ببیند؟! اگر نمی‌خواست رحم کند، میشد همین حالا بمیرم؟! ▪زانوهایم را در بغلم جمع کردم، شاید کمی گرم شوم. دست‌ها دور ساق پا، سرم را روی زانوها فشار می‌دادم و همان لحظه در باز شد. ▫همان مرد بود اما بی‌جلیقه، بدون کلاه ایمنی و چشمانی که دیگر خیالش از مخفی کردن من تخت شده بود. ▪یک دست به کمر، دست دیگر به لبۀ در گرفت و شمرده صحبت کرد: «آب و غذا برات میارم. هر 5 ساعت در رو باز می‌کنم بری سرویس. بین راه، چند بار کشتی بازرسی میشه، صدات در نمیاد.» ▫می‌ترسیدم در چشمانش نگاه کنم و برای انگلیسی صحبت کردن، لکنت گرفته بودم: «این... کشتی... کجا... کجا میره؟» ▪یک قدم جلوتر آمد و من از همین یک قدم، وحشت کردم. جایی برای فرار نبود؛ اصلاً توانی برای یک وجب جم خوردن هم نبود، مثل جنینی که ترسیده باشد، بیشتر در خودم مچاله شدم و او چیزی کنارم کف زمین گذاشت. ▫یک بطری آب بود، دوباره به صورتم خیره ماند و بدون گفتن یک کلمه بیرون رفت. قفل روی در چرخید، صدای پایش دور شد و یک لحظه حس کردم همه‌چیز تکان خورد... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 زلزله در شبکه تلویزیونی وابسته به موساد رژیم صهیونیستی! 🔹عصبانیت دیدنی مزدوران شبکه اسرائیلی اینترنشنال از سخنرانی جانانه پزشکیان، رئیس‌جمهور ایران در سازمان ملل! عصبانی باشید و از این عصبانیت بمیرید...
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺 خالی‌ شدن سالن مجمع سازمان ملل در آغاز سخنرانی نتانیاهو کودک کش و توهین او به دیپلمات‌ها 🔹نتانیاهو، نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی، در یک واکنش عصبی به خروج دیپلمات‌ها از سالن مجمع سازمان ملل همزمان با آغاز سخنرانی‌اش گفت: 🔸اگر هنوز بزدل‌های بیشتری هستند که سالن را ترک نکرده‌اند، همین حالا خارج شوند.
🔺 نماینده کشور امارات هنگام سخنرانی نتانیاهو در سالن خالی از جمعیت باقی‌ماند  🔸علی‌رغم ترک صندلی‌های سازمان ملل توسط سران کشورهای جهان به صورت گسترده، نماینده امارات متحده عربی در سالن باقی‌ماند.
🔺قرار گرفتن تصویر شهید سلیمانی(❤️) روی میز هیئت ایران هم‌زمان با سخنرانی نتانیاهو کودک کش 🔹رسانه‌های عبری تصویری از محل استقرار هیئت جمهوری اسلامی ایران در نشست مجمع عمومی سازمان ملل منتشر کردند. https://eitaa.com/samn910
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
استاد فرهمند4_5829913041935796495.mp3
زمان: حجم: 3.3M
. دعای ندبه؛ یعنی فریادِ دل‌های مشتاقِ حسین علیه‌السلام برای دیدنِ حضرت مهدی عجل‌الله🚩 ندبه میخوانیم به نیتِ فرج، و به عشقِ خونِ مظلومِ کربلا