eitaa logo
صبح نزدیک
93 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
88 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
استاد فرهمند4_5829913041935796495.mp3
زمان: حجم: 3.3M
. دعای ندبه؛ یعنی فریادِ دل‌های مشتاقِ حسین علیه‌السلام برای دیدنِ حضرت مهدی عجل‌الله🚩 ندبه میخوانیم به نیتِ فرج، و به عشقِ خونِ مظلومِ کربلا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🩷 ابتکار برای کاهش هزینه ازدواج 🩷 🎤 استاد پناهیان 🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷 https://eitaa.com/samn910 ❤️࿐✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✾🤍✾✾࿐💚
🍋‍🟩خواص خربزه👆 🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷 https://eitaa.com/samn910 ❤️࿐✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✾🤍✾✾࿐💚
✍وقتی پای ایران وسط است، اختلاف سیاسی را کنار بگذاریم به عقیده من، حمایت از صحبت‌های پزشکیان در سازمان ملل، به معنای تأیید همه عملکرد دولت یا چشم‌پوشی از نقدها نیست. اتفاقاً می‌شود با یک دولت اختلاف جدی داشت، اما هرجا رئیس‌جمهور در یک تریبون بین‌المللی از موضع ایران دفاع می‌کند، منصفانه همان بخش را دید و از آن حمایت کرد. گرچه رهبری دستور دادند که از نقد هم در این برهه زمانی پرهیز شود، اما این را باید بدانیم که: رئیس‌جمهور، چه پزشکیان باشد و چه هر کس دیگری، وقتی پشت تریبون سازمان ملل می‌ایستد، فقط درباره خودش حرف نمی‌زند؛ نماینده رسمی یک کشور است. بنابراین برای من مهم‌تر از اینکه «چه کسی» حرف می‌زند، این است که «چه می‌گوید و از چه موضعی دفاع می‌کند.» اگر حرف او در دفاع از تمامیت ارضی، منافع ملی، حق ایران برای استفاده صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای و مقابله با فشار و تهدید خارجی باشد، دلیلی نمی‌بینم صرفاً به خاطر اختلاف سیاسی با دولت، همان حرف را تخریب کنم. ما می‌توانیم به سیاست اقتصادی دولت نقد داشته باشیم، به تصمیم‌های داخلی‌اش اعتراض کنیم و حتی در مواردی با شخص رئیس‌جمهور اختلاف جدی داشته باشیم؛ اما اینها نباید باعث شود هر موضعی که در دفاع از ایران گرفته می‌شود، با عینک دعوای سیاسی داخلی دیده شود. ایران را نباید با دولت یکی گرفت؛ همان‌طور که نقد دولت را نباید به مخالفت با ایران تبدیل کرد. به عقیده من، این همان جایی است که عقلانیت خودش را نشان می‌دهد؛ اینکه بتوانیم یک حرف درست را، حتی اگر از زبان کسی باشد که با او اختلاف داریم، درست ببینیم و از آن حمایت کنیم. حمایت از یک موضع درست، چک سفیدامضا برای دولت نیست؛ همان‌طور که نقد دولت هم نباید به قیمت تضعیف موضع ایران تمام شود. این‌بار بیایید به جای اینکه اول ببینیم گوینده چه کسی است، ببینیم حرفش در این تریبون، از منافع چه کسی دفاع می‌کند: خودش یا ایران؟ ✍ |يجاهدون‌في‌سبيل‌الله‌ولا‌يخافون لومة‌لائم| https://eitaa.com/samn910
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥سفیر رژیم جعلی و تروریستی اسرائیل دقایقی پیش در اقدامی غیرقانونی، به میز ایران در سازمان ملل نزدیک شد و ایجاد مزاحمت کرد. دیپلمات ایرانی مستقر در میز، به حضور او هیچ اعتنایی نکرد.
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😭امسال همه دخترای این تصویر آسمانی شدن ⚠️موشک های آمریکایی اسرائیلی زندگی رو از این بچه ها گرفت!
21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌کاری زیبا از صدا و سیما دمتون گرم 🌹
📕 رمان 🔻قسمت صدوچهل‌ونهم ▪انگار کشتی حرکت می‌کرد، شاید موج به بدنه می‌کوبید و هر چه بود حالم بد به هم خورد. ▫دست روی دهان، نگاهم دور اتاق می‌چرخید؛ نه خبری از روشویی بود، نه دست‌شویی، نه حتی ظرفی... فقط چند جعبه ابزار، چند کلاف طناب ضخیم و صدایی که هر لحظه بدتر گوشم را کَر می‌کرد. ▪از وحشت معلّق ماندن روی آب و فاصله‌ای که از ساحل می‌گرفتم، نه فقط محتویات معده که انگار قلبم به گلو رسیده بود. ▫در و دیوار، دور سرم می‌چرخید؛ هر چه بازوهایم را بیشتر فشار می‌دادم، بدتر می‌لرزیدم؛ اصلاً کار از لرز گذشته و بند به بند بدنم رعشه گرفته بود. ▪نمی‌شد نگهش دارم؛ دست و پا و سر و گردن همه تکان می‌خورد و نفس بین دندان‌هایم خرد می‌شد. ▫نگاه نگران پدر و مادرم... نفس‌های خونی شاهرخ... جنازۀ داراب... تهدید میسی... مردی که در رستوران شماره در جیبم گذاشت... تک‌تیراندازی که سرم را هدف گرفته بود... راننده‌ای که من را تا این اسکله کشاند... این مرد بی‌جلیقه... امیر... ▪شاید دیوانه شده بودم؛ چرا ذهنم روی یک صحنه مکث نمی‌کرد؟! انگار رعشه به استخوان‌های جمجمه‌ام کشیده و هر چه دیده و شنیده بودم، همه پشت سر هم در مغزم منفجر می‌شد. ▫احساس می‌کردم فقط چند ثانیه تا سکته فاصله دارم... از ترس مرگی که به رگ‌های سرم رسیده بود، با مشت به دیوار می‌کوبیدم یکی به دادم برسد. ▪دیوارها زیر مشتم می‌لرزید؛ قدرت آب بیشتر از من بود و صدای موتور کشتی اجازه نمی‌داد حتی خودم صدای خودم را بشنوم! ▫کف زمین دست می‌کشیدم... چرا چیزی نبود؟ نه لباسی، نه پتویی، نه هیچ پارچه‌ای که دور خودم بپیچم... صدای تق‌تق دندان‌هایم را می‌شنیدم و فکّی که دیگر روی هم جفت نمی‌شد. ▪من نمی‌خواستم بمیرم... بی‌خیال وجود خدا، به هر که زورش به این وحشت می‌رسید، التماس می‌کردم کاری کند و یک لحظه حس کردم قفل روی در چرخید. ▫در آهسته باز شد؛ سرم طوری تکان می‌خورد که صحنه‌ها همه پیش چشمم نوسان می‌کرد ولی دیدم همان مرد دوباره یک قدم عقب کشید، کسی را سمت در هُل داد و نگاه او روی صورتم خشک شد. ▪باورم نمی‌شد خودش را رسانده باشد... او هم احتمالاً باورش نمی‌شد دارم می‌میرم. ▫باز هم نمی‌خواست دست بزند؛ باز هم نمی‌توانست بی‌خیال محرم و نامحرم شود، کاپشنش را از تنش بیرون کشید، دورم پیچید و می‌شنیدم نفسش کم آمده: «نترس...» ▪درِ بطری آب را باز کرده، مقابل دهانم گرفته بود ولی سرِ شیشه بین لب‌هایم ثابت نمی‌ماند، زیر لرزش دندان‌هایم جابجا می‌شد و او رو به کسی داد زد: «یه چیز گرم بیار!» و نهیب مرد که همه‌چیز را خفه کرد: «یکی داره میاد... صداتون در نیاد...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد