استاد فرهمند4_5829913041935796495.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
.
دعای ندبه؛ یعنی فریادِ دلهای مشتاقِ حسین علیهالسلام برای دیدنِ حضرت مهدی عجلالله🚩
ندبه میخوانیم به نیتِ فرج، و به عشقِ خونِ مظلومِ کربلا
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🩷 ابتکار برای کاهش هزینه ازدواج 🩷
🎤 استاد پناهیان
#ازدواج_آسان
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚
🍋🟩خواص خربزه👆
#دانستنیها
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رپ سخنرانی پزشکیان هم ساخته شد!
https://eitaa.com/samn910
✍وقتی پای ایران وسط است، اختلاف سیاسی را کنار بگذاریم
به عقیده من، حمایت از صحبتهای پزشکیان در سازمان ملل، به معنای تأیید همه عملکرد دولت یا چشمپوشی از نقدها نیست. اتفاقاً میشود با یک دولت اختلاف جدی داشت، اما هرجا رئیسجمهور در یک تریبون بینالمللی از موضع ایران دفاع میکند، منصفانه همان بخش را دید و از آن حمایت کرد.
گرچه رهبری دستور دادند که از نقد هم در این برهه زمانی پرهیز شود، اما این را باید بدانیم که:
رئیسجمهور، چه پزشکیان باشد و چه هر کس دیگری، وقتی پشت تریبون سازمان ملل میایستد، فقط درباره خودش حرف نمیزند؛ نماینده رسمی یک کشور است. بنابراین برای من مهمتر از اینکه «چه کسی» حرف میزند، این است که «چه میگوید و از چه موضعی دفاع میکند.»
اگر حرف او در دفاع از تمامیت ارضی، منافع ملی، حق ایران برای استفاده صلحآمیز از انرژی هستهای و مقابله با فشار و تهدید خارجی باشد، دلیلی نمیبینم صرفاً به خاطر اختلاف سیاسی با دولت، همان حرف را تخریب کنم.
ما میتوانیم به سیاست اقتصادی دولت نقد داشته باشیم، به تصمیمهای داخلیاش اعتراض کنیم و حتی در مواردی با شخص رئیسجمهور اختلاف جدی داشته باشیم؛ اما اینها نباید باعث شود هر موضعی که در دفاع از ایران گرفته میشود، با عینک دعوای سیاسی داخلی دیده شود.
ایران را نباید با دولت یکی گرفت؛ همانطور که نقد دولت را نباید به مخالفت با ایران تبدیل کرد.
به عقیده من، این همان جایی است که عقلانیت خودش را نشان میدهد؛ اینکه بتوانیم یک حرف درست را، حتی اگر از زبان کسی باشد که با او اختلاف داریم، درست ببینیم و از آن حمایت کنیم.
حمایت از یک موضع درست، چک سفیدامضا برای دولت نیست؛ همانطور که نقد دولت هم نباید به قیمت تضعیف موضع ایران تمام شود.
اینبار بیایید به جای اینکه اول ببینیم گوینده چه کسی است، ببینیم حرفش در این تریبون، از منافع چه کسی دفاع میکند: خودش یا ایران؟
✍#سیدفخرالدین_موسوی
|يجاهدونفيسبيلاللهولايخافون لومةلائم|
https://eitaa.com/samn910
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥سفیر رژیم جعلی و تروریستی اسرائیل دقایقی پیش در اقدامی غیرقانونی، به میز ایران در سازمان ملل نزدیک شد و ایجاد مزاحمت کرد. دیپلمات ایرانی مستقر در میز، به حضور او هیچ اعتنایی نکرد.
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوچهلونهم
▪انگار کشتی حرکت میکرد، شاید موج به بدنه میکوبید و هر چه بود حالم بد به هم خورد.
▫دست روی دهان، نگاهم دور اتاق میچرخید؛ نه خبری از روشویی بود، نه دستشویی، نه حتی ظرفی... فقط چند جعبه ابزار، چند کلاف طناب ضخیم و صدایی که هر لحظه بدتر گوشم را کَر میکرد.
▪از وحشت معلّق ماندن روی آب و فاصلهای که از ساحل میگرفتم، نه فقط محتویات معده که انگار قلبم به گلو رسیده بود.
▫در و دیوار، دور سرم میچرخید؛ هر چه بازوهایم را بیشتر فشار میدادم، بدتر میلرزیدم؛ اصلاً کار از لرز گذشته و بند به بند بدنم رعشه گرفته بود.
▪نمیشد نگهش دارم؛ دست و پا و سر و گردن همه تکان میخورد و نفس بین دندانهایم خرد میشد.
▫نگاه نگران پدر و مادرم... نفسهای خونی شاهرخ... جنازۀ داراب... تهدید میسی... مردی که در رستوران شماره در جیبم گذاشت... تکتیراندازی که سرم را هدف گرفته بود... رانندهای که من را تا این اسکله کشاند... این مرد بیجلیقه... امیر...
▪شاید دیوانه شده بودم؛ چرا ذهنم روی یک صحنه مکث نمیکرد؟! انگار رعشه به استخوانهای جمجمهام کشیده و هر چه دیده و شنیده بودم، همه پشت سر هم در مغزم منفجر میشد.
▫احساس میکردم فقط چند ثانیه تا سکته فاصله دارم... از ترس مرگی که به رگهای سرم رسیده بود، با مشت به دیوار میکوبیدم یکی به دادم برسد.
▪دیوارها زیر مشتم میلرزید؛ قدرت آب بیشتر از من بود و صدای موتور کشتی اجازه نمیداد حتی خودم صدای خودم را بشنوم!
▫کف زمین دست میکشیدم... چرا چیزی نبود؟ نه لباسی، نه پتویی، نه هیچ پارچهای که دور خودم بپیچم... صدای تقتق دندانهایم را میشنیدم و فکّی که دیگر روی هم جفت نمیشد.
▪من نمیخواستم بمیرم... بیخیال وجود خدا، به هر که زورش به این وحشت میرسید، التماس میکردم کاری کند و یک لحظه حس کردم قفل روی در چرخید.
▫در آهسته باز شد؛ سرم طوری تکان میخورد که صحنهها همه پیش چشمم نوسان میکرد ولی دیدم همان مرد دوباره یک قدم عقب کشید، کسی را سمت در هُل داد و نگاه او روی صورتم خشک شد.
▪باورم نمیشد خودش را رسانده باشد... او هم احتمالاً باورش نمیشد دارم میمیرم.
▫باز هم نمیخواست دست بزند؛ باز هم نمیتوانست بیخیال محرم و نامحرم شود، کاپشنش را از تنش بیرون کشید، دورم پیچید و میشنیدم نفسش کم آمده: «نترس...»
▪درِ بطری آب را باز کرده، مقابل دهانم گرفته بود ولی سرِ شیشه بین لبهایم ثابت نمیماند، زیر لرزش دندانهایم جابجا میشد و او رو به کسی داد زد: «یه چیز گرم بیار!» و نهیب مرد که همهچیز را خفه کرد: «یکی داره میاد... صداتون در نیاد...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوپنجاهم
▪در بلافاصله روی هم رفت، قفل بسته شد، شاید مرد عمداً پشت در با صدای بلند صحبت میکرد تا کسی نفسهای شکستۀ من را نشنود و امیر زیر گوشم قسم میخورد: «به خدا هیچی نمیشه... به هر چی اعتقاد داری... کسی کاری با تو نداره... من اینجام...»
▫نمیدانستم از کدام مسیر فرار کرده بود و چطور توانسته خودش را برساند اما خودم هم باورم نمیشد همین که اینجا نشسته، کمتر میترسم!
▪روبرویم سرِ زانو نشسته بود؛ نگاهش دورِ این چهاردیواری دنبال چیزی میگشت، هیچچیز برای بهتر کردن حالم پیدا نمیکرد جز کلماتی که اصلاً لحنش شبیه قبل از این کشتی نبود: «با من حرف بزن... از هر چی میترسی، به من بگو...»
▫فکّم روی هم قفل شده بود و او از ترس دختری که مُرده روی دستش بماند، التماسم میکرد: «فقط حرف بزن... یه چیزی بگو...»
▪خودش من را تا اینجا کشیده بود؛ نه روی آب که رسماً بین زمین و آسمان معلّق بودم و از همین وحشت، لب و دندانم جفت هم نمیشد: «م... منو... ک... کجا... م.... م... میبری؟»
▫نمیدانستم در کدام سوراخ از این کشتی زندانی شدم؛ نمیخواستم به ایران برگردم و او انگار خودش هم مطمئن نبود: «این کشتی میره بندر مرسین ترکیه...»
▪ترکیه؟! از همین خبر، بین لرز، تب کردم! شاید هم دست و پا زدنهای قبل از مرگ بود اما حرفش تمام نشده، تنم گُر گرفت و به انتقام هر چه تا اینجا مجبورم کرده بود، با کف هر دو دست، تختِ سینهاش کوبیدم.
▫تعادلی که سرِ زانوها حفظ کرده بود، به هم خورد؛ شانهها عقب رفت، دستها را روی زمین عصا کرد تا از پشت نیفتد و من هنوز دندانهایم به هم میخورد: «چه غلطی... داری... میکنی... میخوای... منو... تحویل... کی بدی؟...»
▪در بهت ضربهای که زده بودم، پلکی هم نمیزد و من شبیه یک عروسک شیشهای که زمین افتاده باشد، در یک لحظه از هم پاشیدم!
▫هر چه وحشت تحمل کرده بودم، همه در قلبم شکست و اشک مثل خرده شیشه از چشمم میپاشید.
▪ابتکار هر کاری از دستش رفته بود؛ کف هر دو دست هنوز به زمین چسبیده، فقط نگاهم میکرد.
▫اتاق مثل قایقی روی آب، مدام لَق میخورد؛ صدای موهوم موتور کشتی یک لحظه قطع نمیشد و من روانی شده بودم!
▪از جا بلند نشد؛ فقط خودش را روی زمین عقب کشید تا پای دیوار مقابل رسید و همانجا کنار جعبههای آهنی و رنگ و رو رفته، تکیهاش را رها کرد.
▫هر چه این مدت تلاش کرده بودم جای هر مردی که کنارم نبود، محکم باشم، یکجا متلاشی شدم و او خیره به این دختر تنها، یک کلمه نمیگفت.
▪شاید عمداً سکوت کرده بود تا هر چقدر میخواهم گریه کنم ولی همان لحظه موبایلش زنگ خورد.
▫از فاصلۀ دو متری، نام مرتضی را روی صفحه دیدم و به خیال خبری از شاهرخ، گریه در گلویم خفه شد...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد