eitaa logo
صبح نزدیک
93 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
88 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥سفیر رژیم جعلی و تروریستی اسرائیل دقایقی پیش در اقدامی غیرقانونی، به میز ایران در سازمان ملل نزدیک شد و ایجاد مزاحمت کرد. دیپلمات ایرانی مستقر در میز، به حضور او هیچ اعتنایی نکرد.
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😭امسال همه دخترای این تصویر آسمانی شدن ⚠️موشک های آمریکایی اسرائیلی زندگی رو از این بچه ها گرفت!
21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌کاری زیبا از صدا و سیما دمتون گرم 🌹
📕 رمان 🔻قسمت صدوچهل‌ونهم ▪انگار کشتی حرکت می‌کرد، شاید موج به بدنه می‌کوبید و هر چه بود حالم بد به هم خورد. ▫دست روی دهان، نگاهم دور اتاق می‌چرخید؛ نه خبری از روشویی بود، نه دست‌شویی، نه حتی ظرفی... فقط چند جعبه ابزار، چند کلاف طناب ضخیم و صدایی که هر لحظه بدتر گوشم را کَر می‌کرد. ▪از وحشت معلّق ماندن روی آب و فاصله‌ای که از ساحل می‌گرفتم، نه فقط محتویات معده که انگار قلبم به گلو رسیده بود. ▫در و دیوار، دور سرم می‌چرخید؛ هر چه بازوهایم را بیشتر فشار می‌دادم، بدتر می‌لرزیدم؛ اصلاً کار از لرز گذشته و بند به بند بدنم رعشه گرفته بود. ▪نمی‌شد نگهش دارم؛ دست و پا و سر و گردن همه تکان می‌خورد و نفس بین دندان‌هایم خرد می‌شد. ▫نگاه نگران پدر و مادرم... نفس‌های خونی شاهرخ... جنازۀ داراب... تهدید میسی... مردی که در رستوران شماره در جیبم گذاشت... تک‌تیراندازی که سرم را هدف گرفته بود... راننده‌ای که من را تا این اسکله کشاند... این مرد بی‌جلیقه... امیر... ▪شاید دیوانه شده بودم؛ چرا ذهنم روی یک صحنه مکث نمی‌کرد؟! انگار رعشه به استخوان‌های جمجمه‌ام کشیده و هر چه دیده و شنیده بودم، همه پشت سر هم در مغزم منفجر می‌شد. ▫احساس می‌کردم فقط چند ثانیه تا سکته فاصله دارم... از ترس مرگی که به رگ‌های سرم رسیده بود، با مشت به دیوار می‌کوبیدم یکی به دادم برسد. ▪دیوارها زیر مشتم می‌لرزید؛ قدرت آب بیشتر از من بود و صدای موتور کشتی اجازه نمی‌داد حتی خودم صدای خودم را بشنوم! ▫کف زمین دست می‌کشیدم... چرا چیزی نبود؟ نه لباسی، نه پتویی، نه هیچ پارچه‌ای که دور خودم بپیچم... صدای تق‌تق دندان‌هایم را می‌شنیدم و فکّی که دیگر روی هم جفت نمی‌شد. ▪من نمی‌خواستم بمیرم... بی‌خیال وجود خدا، به هر که زورش به این وحشت می‌رسید، التماس می‌کردم کاری کند و یک لحظه حس کردم قفل روی در چرخید. ▫در آهسته باز شد؛ سرم طوری تکان می‌خورد که صحنه‌ها همه پیش چشمم نوسان می‌کرد ولی دیدم همان مرد دوباره یک قدم عقب کشید، کسی را سمت در هُل داد و نگاه او روی صورتم خشک شد. ▪باورم نمی‌شد خودش را رسانده باشد... او هم احتمالاً باورش نمی‌شد دارم می‌میرم. ▫باز هم نمی‌خواست دست بزند؛ باز هم نمی‌توانست بی‌خیال محرم و نامحرم شود، کاپشنش را از تنش بیرون کشید، دورم پیچید و می‌شنیدم نفسش کم آمده: «نترس...» ▪درِ بطری آب را باز کرده، مقابل دهانم گرفته بود ولی سرِ شیشه بین لب‌هایم ثابت نمی‌ماند، زیر لرزش دندان‌هایم جابجا می‌شد و او رو به کسی داد زد: «یه چیز گرم بیار!» و نهیب مرد که همه‌چیز را خفه کرد: «یکی داره میاد... صداتون در نیاد...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوپنجاهم ▪در بلافاصله روی هم رفت، قفل بسته شد، شاید مرد عمداً پشت در با صدای بلند صحبت می‌کرد تا کسی نفس‌های شکستۀ من را نشنود و امیر زیر گوشم قسم می‌خورد: «به خدا هیچی نمیشه... به هر چی اعتقاد داری... کسی کاری با تو نداره... من اینجام...» ▫نمی‌دانستم از کدام مسیر فرار کرده بود و چطور توانسته خودش را برساند اما خودم هم باورم نمی‌شد همین که اینجا نشسته، کمتر می‌ترسم! ▪روبرویم سرِ زانو نشسته بود؛ نگاهش دورِ این چهاردیواری دنبال چیزی می‌گشت، هیچ‌چیز برای بهتر کردن حالم پیدا نمی‌کرد جز کلماتی که اصلاً لحنش شبیه قبل از این کشتی نبود: «با من حرف بزن... از هر چی می‌ترسی، به من بگو...» ▫فکّم روی هم قفل شده بود و او از ترس دختری که مُرده روی دستش بماند، التماسم می‌کرد: «فقط حرف بزن... یه چیزی بگو...» ▪خودش من را تا اینجا کشیده بود؛ نه روی آب که رسماً بین زمین و آسمان معلّق بودم و از همین وحشت، لب و دندانم جفت هم نمی‌شد: «م... منو... ک... کجا... م.... م... می‌بری؟» ▫نمی‌دانستم در کدام سوراخ از این کشتی زندانی شدم؛ نمی‌خواستم به ایران برگردم و او انگار خودش هم مطمئن نبود: «این کشتی میره بندر مرسین ترکیه...» ▪ترکیه؟! از همین خبر، بین لرز، تب کردم! شاید هم دست و پا زدن‌های قبل از مرگ بود اما حرفش تمام نشده، تنم گُر گرفت و به انتقام هر چه تا اینجا مجبورم کرده بود، با کف هر دو دست، تختِ سینه‌اش کوبیدم. ▫تعادلی که سرِ زانوها حفظ کرده بود، به هم خورد؛ شانه‌ها عقب رفت، دست‌ها را روی زمین عصا کرد تا از پشت نیفتد و من هنوز دندان‌هایم به هم می‌خورد: «چه غلطی... داری... می‌کنی... می‌خوای... منو... تحویل... کی بدی؟...» ▪در بهت ضربه‌ای که زده بودم، پلکی هم نمی‌زد و من شبیه یک عروسک شیشه‌ای که زمین افتاده باشد، در یک لحظه از هم پاشیدم! ▫هر چه وحشت تحمل کرده بودم، همه در قلبم شکست و اشک مثل خرده شیشه از چشمم می‌پاشید. ▪ابتکار هر کاری از دستش رفته بود؛ کف هر دو دست هنوز به زمین چسبیده، فقط نگاهم می‌کرد. ▫اتاق مثل قایقی روی آب، مدام لَق می‌خورد؛ صدای موهوم موتور کشتی یک لحظه قطع نمی‌شد و من روانی شده بودم! ▪از جا بلند نشد؛ فقط خودش را روی زمین عقب کشید تا پای دیوار مقابل رسید و همانجا کنار جعبه‌های آهنی و رنگ و رو رفته، تکیه‌اش را رها کرد. ▫هر چه این مدت تلاش کرده بودم جای هر مردی که کنارم نبود، محکم باشم، یک‌جا متلاشی شدم و او خیره به این دختر تنها، یک کلمه نمی‌گفت. ▪شاید عمداً سکوت کرده بود تا هر چقدر می‌خواهم گریه کنم ولی همان لحظه موبایلش زنگ خورد. ▫از فاصلۀ دو متری، نام مرتضی را روی صفحه دیدم و به خیال خبری از شاهرخ، گریه در گلویم خفه شد... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوپنجاه‌ویکم ▪بال‌بال می‌زدم زودتر جواب دهد ولی شاید هنوز در شوک حال من بود؛ با چند لحظه تاخیر، تماس را وصل کرد و صدایی که اصلاً صاف نبود: «سوار شدیم...» ▫نگاهم به دهانش بود تا فقط یک کلمه اسمی از شاهرخ ببرد ولی او فقط گوش می‌کرد، یک دقیقه بعد تماس تمام شد و من با نفس‌هایی خیس پرسیدم: «شاهرخ؟...» ▪سرش را به نشانۀ جواب منفی بالا گرفت و بی‌خیال هر خبری، حرف را به حال خراب خودش کشید: «من خیلی وقته دلیلی برای ادامه دادن ندارم... ولی اونشب وقتی فهمیدم تا چند دیقه دیگه، قراره یه آدم جلوم کشته بشه، همه چی فرق کرد... من اونجا بودم و خبر داشتم... هر کاری کردم حریف دلم نشدم...» ▫نگاهش به من نبود؛ روی دیوارها هم نبود، اصلاً معلوم نبود کجا را نگاه می‌کند و لحنش هم شبیه هیچکدام از حرف‌زدن‌های قبلی نبود: «عادت ندارم خودمو ثابت کنم... برام مهم نیس باور کنی... شاید سال‌ها بگذره... ولی بلاخره می‌فهمی من فقط داشتم کمکت می‌کردم...» ▪ضرب‌آهنگ کلماتش، ضربان قلبم را کُندتر کرده بود؛ بی‌اختیار دنبال جملاتش کشیده می‌شدم و او در حساس‌ترین جای ممکن، ایستاد: «من زندگیمو شیش ماه پیش از دست دادم... فقط یخورده خرت و پرت مونده بود که اونم دیگه ندارم... الانم فقط به یه چیز فکر می‌کنم... این دختری که خیلی اتفاقی مجبور شدم نجاتش بدم، سالم برسه به ایران... بعدش دیگه مهم نیس واسه من چی پیش میاد ولی تو باید برگردی...» ▫لب‌هایش کمی از هم فاصله گرفت؛ اول قفسۀ سینه حرکت کرد، بعد نفسی که به زحمت بیرون زد و صدایی که به سختی شنیده می‌شد: «من سال‌ها رو پروندۀ انصاری‌ها کار کردم... تو هم اول فقط یه بخشی از این پرونده بودی... یه قهرمان ملی که قرار بود بشه عروس انصاری... اما از شبی که صدای گلوله‌ها رو کنار گوشم شنیدم و بین همون گلوله‌ها تو رو کشیدم بیرون... همه چی عوض شد... دیگه نمیشه تا ته خط نرم... باید چیزی که با چنگ و دندون تا اینجا رسوندم، تا آخرش ببرم...» ▪لب‌هایش هنوز از هم جدا بود ولی کلمات جا ماند؛ به جای هر چه نشد بگوید، یک نفس کوتاه کشید و من با صدایی که از گریه خش افتاده بود، پرسیدم: «اگه خودم مخالف باشم... چی؟» ▫فقط یک طرف لبش بالا رفت؛ اصلاً شبیه لبخند نبود، آخرِ درد بود: «من یاد گرفتم اگه جون کسی برام مهمه، به مخالفتش اهمیتی ندم... شاید فکر کنی دیکتاتورم ولی اختیاری که به قیمت از دست رفتن همه‌چی باشه، دموکراسی نیست!» ▪ذهنم حتی برای یک کلمۀ دیگر جا نداشت؛ با هر تکان این اتاقک، حالم بدتر به هم می‌خورد، چشمم را بستم و زیر لب پرسیدم: «چند روز طول می‌کشه؟» و جوابی که جانم را در جا گرفت: «چهارده روز...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷 پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه وآله) : ✨ جبرئیل این دعا را بر من فرستاد ، در حالی که متبستم بود و گفت: سلام بر تو...خدا هدیه ای برای تو فرستاده است…کلماتی است با گنج های عرش الهی: 🤲 يَا مَنْ أَظْهَرَ اَلْجَمِيلَ وَ سَتَرَ اَلْقَبِيحَ ، يَا مَنْ لَمْ يُؤَاخِذْ بِالْجَرِيرَةِ وَ لَمْ يَهْتِكِ اَلسِّتْرَ، يَا عَظِيمَ اَلْعَفْوِ يَا حَسَنَ اَلتَّجَاوُزِ يَا وَاسِعَ اَلْمَغْفِرَة يَا بَاسِطَ اَلْيَدَيْنِ بِالرَّحْمَةِ يَا صَاحِبَ كُلِّ نَجْوَى وَ يَا مُنْتَهَى كُلِّ شکوی، يَا مُقِيلَ اَلْعَثَرَاتِ ، يَا كَرِيمَ اَلصَّفْحِ ، يَا عَظِيمَ اَلْمَنِّ ، يَا مُبْتَدِئاً بِالنِّعَمِ قَبْلَ اِسْتِحْقَاقِهَا يَا رَبَّنَا وَ يَا سَيِّدَنَا وَ يَا مَوْلاَنَا وَ يَا غَايَةَ رَغْبَتِنَا اَسْأَلُكَ يَا اَللَّهُ أَنْ لاَ تُشَوِّهَ خَلْقِي بِالنَّارِ. 📝 امام خمینی(ره) در آداب الصلوة : ✍ دعای یا من اظهرالجمیل، از کنوز عرش است و تحفه حق برای رسول خداست و برای هر یک از فقرات آن فضائل و ثواب‌های بسیار است چنانچه در توحید صدوق آمده است
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خورشید طلوع خواهد کرد...🌤 🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷 https://eitaa.com/samn910 ❤️࿐✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✾🤍✾✾࿐💚
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔥 اهانت ممنوع! حمایت واجب! ✋ هیچ‌کس حق ندارد به بهانه‌های سیاسی، به رئیس‌جمهور و دولت‌مردان اهانت کند. ❌ دعواهای خطی و جناحی را تمام کنید. ✅ همه با هم در دفاع از نظام اسلامی و ایران عظیم متحد شوید. 💎 خدمت به این مردم نعمت بزرگی است؛ پشت دولت را خالی نکنیم تا بار سنگین اداره کشور به مقصد برسد. 🇮🇷 همه با هم، در کنار هم، برای ایران 📌 https://eitaa.com/samn910