eitaa logo
صبح نزدیک
93 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.5هزار ویدیو
88 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸️روایت یک شهروند کویتی از ضربات ایران به آمریکایی ها 😎👊🏻 https://eitaa.com/samn910
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 بلایی که تحت عنوان دختران مستقل بر سر دختران این سرزمین آوردند تو گوش دخترا پر میکردن برید کار کنید دستتون توی جیب خودتون باشه شوهر و آقابالاسر میخواید چیکار؟ کسایی که گوش کردن الان مثل این خانم شدن، معلومه مشکل اصلی این خانم پول نیست... https://eitaa.com/samn910
📕 رمان 🔻قسمت صدوپنجاه‌ودوم ▪یعنی من باید چهارده روز با این مرد در این چاله می‌ماندم؟! هنوز چند دقیقه نگذشته، دلم آشوب بود! باید همین حالا در هوای تازه نفس می‌کشیدم و حتی از تصور یک ساعت دیگر، نفسم بند آمد. ▫انگار تمام زندانیان دنیا با هم در سر من ضجه ‌می‌زدند؛ درد تا حدقۀ هر دو چشمم کشید و تلخ‌ترین حرفی که می‌شد به یک آدم مذهبی زد، از دهانم پرید: «هیچوقت ازت نمی‌گذرم...» ▪مستقیم نگاهم کرد؛ منتظر بود تا ادامه دهم و کلمات بعدی را عمدی گفتم: «اگه واقعاً خدا و قیامتی باشه... این جهنمی که برام ساختی، جبران می‌کنم...» ▫ابروهایش بالا رفت، لبخندش کج‌تر شد و با لحنی نمکی سؤال کرد: «یعنی اون دنیا هم نمی‌خوای دست از سر من برداری؟!» ▪نمی‌فهمیدم چطور می‌تواند در بدترین شرایط شوخی کند! هیچ پاسخی به ذهنم نرسید و او خیلی جدی پرسید: «نمیشه همین دنیا جبران کنی؟!» ▫هر ثانیه عصبی‌تر می‌شدم و او خوب بلد بود سر به سر این اعصاب خط‌خطی بگذارد: «حاضرم هر کاری می‌خوای همین دنیا بکنی ولی اون دنیا بذاری به بدبختیای خودم برسم!» ▪از فشاری که روی سرم بود، پلک‌هایم در هم رفت و فقط یک کلمه بارش کردم: «روانی!» ▫چشمم بسته بود، نمی‌دیدم چه می‌کند ولی جوابی نداد؛ از صدای خش‌خش کوتاهی، حس کردم از جا بلند شد؛ از ترس اینکه طرفم آمده باشد، پلکم پرید و دیدم پشت به من، روی نوک پا بلند شده و چشمش را مقابل همان دریچۀ باریک نزدیک سقف گرفته است. ▪کاپشنش هنوز دور تنم مانده و از لج همین چند جملۀ آخر، سمت خودش انداختم. نرمی کاپشن را پشت ساق پایش حس کرد و به طرفم چرخید؛ انگار اصلاً نفهمید چرا پس دادم و با اشاره به همین دریچه، پیشنهاد داد: «اگه حالت به هم می‌خوره، بیا اینجا... هوای تازه کمکت می‌کنه.» ▫گلویم به هم می‌پیچید و به امید فقط یک ذره بهتر شدن حالم، قید هر چه مسخره کرده بود، زدم! به زحمت تنم را از جا کندم و او کمی خودش را عقب کشید تا راحت‌تر مقابل دریچه بایستم. ▪هوای سرد از همین چند سانتی‌متر مستقیم داخل دهان و بینی‌ام می‌کشید؛ سرم انگار یک ذره سبک شد، گوش‌هایم را گرفتم تا کمتر صدای ممتد موتور کشتی، مغزم را بجود و دیدم امیر سیم‌کارتش را بیرون کشید. ▫دست‌ها را از کنار صورتم پایین آوردم و او با خونسردی توضیح داد: «الان نزدیک ساحل بودیم که آنتن داد. بریم جلوتر دیگه این سیم‌کارت جواب نمیده. باید سیم‌کارت ماهواره‌ای بندازم.» ▪سیم‌کارت جدید را جا زد و منِ دیوانه، دیوانه‌تر شدم: «سیم‌کارت ماهواره‌ای که ردیابی نمیشه...» ▫احتمالاً منظورم را نفهمید و درمانده تمنا کردم: «میشه با شاهرخ تماس بگیرم...» اما حرفم تمام نشده، کسی دستگیره را از پشت پایین کشید و کلافه صدا بلند کرد: «چرا این در قفله؟ کلیدش کجاس؟» ▪نگاه امیر به در چسبید؛ انگشت اشاره روی بینی، با نگاهش دستور داد لال شوم ولی دستگیره دوباره پایین کشیده شد... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوپنجاه‌وسوم ▪صدای همان مردی نبود که ما را اینجا پنهان کرد و از ترس غریبه‌ای که می‌خواست وارد شود، امیر دیگر نفس هم نمی‌کشید. ▫فقط یک لحظه از ذهنم رد شد می‌شود همین‌جا همه‌چیز تمام شود! دیگر این مرد قدرتی برای زندانی کردنم نداشت؛ از این فکر خنده بین لب‌هایم شکست و از همین خنده، به طرفم چرخید. ▪شاید خودش هم می‌دانست دیگر نمی‌تواند کاری کند؛ با نگاهش التماسم می‌کرد نفس نکشم ولی من نمی‌خواستم حتی یک ثانیۀ دیگر در این سیاه‌چال بمانم و به تلافی تمام لحظاتی که خفه شده بودم، جیغ کشیدم: «من اینجام...» ▫یک لحظه سکوت مطلق... فقط چشمانش را بست اما پشت همین پلک‌های بسته دیدم امیر دادفر مُرد! نه بدنش تکان می‌خورد، نه قفسۀ سینه، نه حتی پلک‌ها... انگار برای او همه‌چیز تمام شد. ▪نمی‌دانستم بعد از این جیغ چه می‌شود، سکوت پشت در به حدی سنگین بود که بدتر ترسیدم و او چشم‌هایش را آهسته باز کرد. ▫رنگش کاملاً پریده بود، لب‌هایش درجا سفید شد و از نگاهش هیچ حرفی پیدا نبود! ▪خبر نداشتم برایش چه حکمی صادر می‌کنند؛ اعدام یا حبس؟ اصلاً کجا قرار بود محاکمه شود، کانادا یا فرانسه؟ اصلاً برایم مهم نبود چه می‌شود... فقط من باید خلاص می‌شدم! ▫همهمۀ پشت در هر لحظه بیشتر می‌شد و امیر سمت همان دریچه برگشت؛ بی‌هیچ مکثی، موبایل را از همانجا بیرون انداخت. سراسیمه دست داخل هر دو جیب شلوار کرد، چند کارت و کاغذ بیرون کشید؛ هر چه بود، از همان روزنه پرت کرد و آخرین تکه که افتاد، نفس کوتاهی کشید. ▪نمی‌دانم خیالش از چه راحت شد اما چند قدم عقب رفت، پای دیوار روی زمین نشست و دیگر نگاهم نکرد. ▫من یک قدم مانده به آزادی، گردن کشیده بودم تا به هر کس داخل می‌شود اعلام کنم قهرمان شمشیربازی ایران از کانادا ربوده شده‌است! ▪قفل با قدرت چرخید؛ در به سرعت باز شد و من از دیدن اینهمه مردی که در راهرو صف کشیده بودند، بی‌اراده یک قدم عقب رفتم. ▫از آن مردی که ما را سوار کرده بود، خبری نبود و این‌ها طوری داد و فریاد می‌کردند که حتی یک کلمه نمی‌فهمیدم. ▪سعی می‌کردم مسلط انگلیسی صحبت کنم، توضیح دهم و کمک بخواهم اما کسی نمی‌شنید. ▫نفهمیدم چرا به سمت امیر چرخیدم؛ شاید هنوز منتظر بودم کاری کند ولی او تکیه به دیوار، هر دو دستش سر زانو آویزان مانده و اصلاً انگار من را نمی‌دید! ▪چند نفر با هم داخل دویدند؛ یکی ترکی داد می‌زد، یکی انگلیسی حساب می‌کشید و دیدم امیر را از جا کندند؛ بی‌هیچ مقاومتی بلند شد، قدم‌هایش روی زمین سُر می‌خورد و همین که از کنارم رد شد، سراغ من آمدند. ▫هر چه جیغ می‌زدم این مرد من را دزدیده، حتی یک ذره توجه نمی‌کردند و مرا پشت سر امیر می‌کشیدند... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوپنجاه‌وچهارم ▪از پشت، شانه‌هایش را پوشیده در پیراهن سفید می‌دیدم؛ سر و گردن را مثل همین شانه‌ها کاملاً صاف نگه داشته بود و محکم راه می‌رفت. ▫نمی‌دانستم جیغ‌های من را نمی‌شنود یا دیگر برایش مهم نبود؛ حتی یک لحظه سرش سمتم برنمی‌گشت ولی من با کف کفشم به زمین چنگ می‌زدم و التماس می‌کردم شاید یکی بفهمد چه می‌گویم! ▪نگاهم مثل دیوانه‌ها دورم می‌چرخید بلکه همان مردی که در اسکله من را تحویل گرفته بود، ببینم اما انگار غیب شده و هیچ‌جا پیدا نبود! ▫همان دالان‌های باریک و تاریکی که تا این اتاق آمده بودم، برگشتیم ولی به جای خروج از کشتی، از یک راه‌پلۀ فلزی من را بالا می‌کشیدند. ▪بین اینهمه مرد غریبه، وحشت مثل قلوه‌سنگ در گلویم گیر کرده و چشمم لبۀ تیرۀ پله‌ها را درست نمی‌دید. ▫دستور می‌دادند تا سریع‌تر قدم بردارم؛ امیر با گام‌هایی بلند، بالا می‌رفت و من داشتم پشت سرش جان می‌کندم. ▫انتهای پله، کبودی آسمان ابری پیدا بود؛ باد سرد و بارانی که از همین انتهای بلند، روی سرم می‌کوبید و وقتی به پلۀ آخر رسیدم، از صدای به هم خوردن موج و سیاهی آب، سرم گیج رفت. ▪روی عرشه بودم؛ کنار ردیف کانتینرها، دور تا دورم فقط سیاهی مطلق آب بود، سرمایی که حتی از روی کاپشن، استخوان‌هایم را می‌شکست و بارانی که به سر و صورتم سوزن می‌زد. ▫خدمۀ کشتی، پوشیده در کاپشن و بادگیر دور ما را گرفته بودند؛ کف عرشه و روی کانتینرها غرق آب بود و پیراهن سفید امیر، خیس از باران به تنش چسبیده بود. ▪فقط یک متر با من فاصله داشت ولی نمی‌دیدم نگاهش کجا روی آب افتاده و نمی‌فهمیدم چرا یک کلمه نمی‌گوید؟! ▫مردی مُسن با سبیل خاکستری و صورت تیغ‌انداخته، دقیقاً روبرویم ایستاد؛ نگاهش بین من و امیر، یک‌بار رفت و برگشت و به انگلیسی و لهجۀ ترکی، پرسید: «کی شما رو سوار کرده؟» ▪شدت باد، شال را دور شانه‌ام انداخته بود؛ موهای خیسم روی پیشانی‌ چسبیده، نگاه خیرۀ مرد دور صورت و موهایم می‌چرخید و امیر یک لحظه سمتم برگشت. ▫چشم‌هایش مثل آهن گداخته، داغ شد و شاید می‌خواست چشم این مرد را از من بکَند که یک قدم طرفم کشید و به جای من جواب داد: «اسمش رو نگفت...» ▪لب‌هایش بسته نشده، مرد طوری با مشت به صورتش کوبید که سر و گردن با هم به عقب پرت شد و جیغ من در گلو گیر کرد. ▫با پشت دست به صورتش کشید؛ ردّ خون روی مچ و آستین سفید پیراهنش افتاد، سعی کرد دوباره کمر صاف کند و مرد همان سؤال را رو به من تکرار کرد: «کی شما رو سوار کرد؟» ▪زبانم بند آمده بود؛ هر چه لب می‌زدم انگار صدا از حنجره‌ام بلند نمی‌شد و او با حالتی نرم‌تر زیر پا کشید: «کجایی هستی؟» ▫نگاه تیزش از صورتم جدا نمی‌شد، یک قدم جلوتر آمد و هم‌زمان با دست به کسی اشاره کرد. ▫سکوت عرشه، صدای بارانی که روی کانتینرها می‌خورد، غرّش غلتیدن موج‌های سیاه و امیر که خون با ردّ باران تا روی گردنش رسیده بود. ▪دو نفر از پشت نزدیک شدند؛ چشم امیر هنوز به من بود، سرش را کمی نزدیک کرد و لب‌هایش از هم جدا شد ولی فرصت نشد؛ هر دو نفر بازوهایش را گرفتند و شانه‌هایش را با قدرت به طرف لبۀ عرشه هُل می‌دادند. ▫کف کفش‌ها به زمین چسبیده، این‌بار مقاومت می‌کرد ولی حریف نمی‌شد و یک قدم مانده به سقوط، مرد رو به صورتم عربده کشید: «حرف می‌زنی یا بندازمش تو آب؟»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 محمود کریمی مداح انقلابی، یه نماهنگ جدید برای رهبر شهید آیت الله خامنه‌ای به زبان انگلیسی خوند
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اباذر الحلواجیدعاء التوسل-أباذر الحلواجي .mp3
زمان: حجم: 28.1M
✊برای پیروزی ایران سوره فتح بخوان✊ ⬅️توصیه رهبر انقلاب به قرائت سوره فتح، دعای ۱۴ صحیفه سجادیه و دعای توسل برای پیروزی جبهه مقاومت ♦️جهاد من در این روزها
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام انواع آسیب‌های فضای مجازی در خانواده چیه؟ علیکم السلام انواع آسیب‌های فضای مجازی👇👇👇 ⛔️) آسیب‌های فردی (روانی، اخلاقی، شخصیتی) ۱. آسیب‌های روان‌شناختی اعتیاد رفتاری و وابستگی شدید اضطراب، افسردگی، استرس مزمن (ترس از انتخاب اشتباه) کاهش تمرکز و اختلال در حافظه کاهش تحمل(تاب‌آوری پایین در برابر ناکامی) تحریک‌پذیری و پرخاشگری اختلالات خواب (اسکرول(کشیدن بی‌هدف صفحه موبایل به طرف بالا و پایین)نور آبی باعث کاهش تولید ملاتونین مغز) وابستگی به تأیید اجتماعی ۲. آسیب‌های اخلاقی مواجهه آسان با محتوای غیراخلاقی عادی‌سازی رفتار خلاف عرف دروغ‌پردازی و هویت‌سازی جعلی کم‌رنگ شدن ارزش‌ها و اصول اخلاقی بی‌حیایی رفتاری و گفتاری کاهش مسئولیت‌پذیری ۳. آسیب‌های شخصیتی سطحی‌نگری و مصرف محتوای کوتاه(کوتاه سریع ساده جذاب) تکانشگری و تصمیم‌گیری آنی تمایل به شهرت‌طلبی خودشیفتگی دیجیتال کاهش مهارت حل مسئله ضعف اراده و تعویق‌گرایی ⛔️) آسیب‌های خانوادگی ۱. آثار بر روابط زناشویی خیانت عاطفی و ارتباطات پنهانی مقایسه همسر با افراد فضای مجازی سردی عاطفی اعتیاد یکی از زوجین به گوشی تضعیف ارتباط کلامی و جنسی ۲. آثار بر رابطه والد فرزند کاهش نظارت والدین جانشینی فضای مجازی با تربیت والدین بی‌تفاوتی عاطفی والدین نبود قوانین مصرف الگوگیری کودک از اینفلوئنسرها(بلاگردهای به دنبال فالوور) و یا سلبریتی‌ها به‌جای والدین ۳. تغییر سبک زندگی خانواده بی‌نظمی خانه و خانواده کاهش زمان باهم‌بودن ناهماهنگی ارزش‌ها و ترجیحات مصرف‌گرایی و تجمل‌گرایی ⛔️) آسیب‌های تربیتی و آموزشی افت تحصیلی کاهش کتاب‌خوانی افت مهارت‌های شناختی وابستگی به اطلاعات آماده گسترش اطلاعات غلط و شبه‌علم عادت به یادگیری سطحی ⛔️) آسیب‌های اجتماعی کاهش مهارت گفتگو و ارتباط چهره‌به‌چهره انزوای اجتماعی افزایش زودباوری و فریب‌پذیری فحاشی و خشونت کلامی دوگانگی هویتی قضاوت‌های سریع و بی‌پایه شکل‌گیری قبایل مجازی و قطبی‌سازی رفتارهای نمایشی ⛔️) آسیب‌های جنسی و عاطفی دوست دختری و دوست پسری تحریک‌پذیری جنسی زودهنگام سکس‌چت سوءاستفاده جنسی آنلاین پورنوگرافی و اعتیاد به آن بلوغ زودرس روابط پنهانی نوجوانان سو استفاده‌های جنسی ⛔️) آسیب‌های امنیتی و سایبری سرقت اطلاعات هک و نفوذ فیشینگ(کلاهبرداری اینترنتی از طریقه فریب دادن) کلاهبرداری با درگاه جعلی پروفایل جعلی ردیابی موقعیت بدافزارها و جاسوس‌افزارها مهندسی اجتماعی افشای ناآگاهانه اطلاعات خانواده ⛔️) آسیب‌های فکری، اعتقادی و فرهنگی تضعیف باورهای دینی ترویج نسبی‌گرایی و شکاکیت افراطی شبهات اعتقادی بدون منبع معتبر عرفان‌های نوظهور و خرافات تحریف تاریخ و هویت تهی شدن از معنویت واقعی ترویج سبک زندگی غرب‌محور بحران هویت فرهنگی ⛔️) آسیب‌های سیاسی و اجتماعی عملیات روانی و جنگ شناختی شایعه‌پراکنی و دروغ‌پراکنی رادیکال‌سازی نوجوانان(تفکرات افراطی و شدید) دوقطبی‌سازی شدید جامعه افزایش بی‌اعتمادی عمومی ترویج نافرمانی اجتماعی هدایت افکار عمومی توسط جریان‌های ⛔️) آسیب‌های اقتصادی وسوسه خریدهای بی‌مورد فریب تبلیغات جعلی هزینه‌های درون‌برنامه‌ای بازی‌ها اعتیاد به خرید اینترنتی کلاهبرداری‌های مالی .عدم رشد اقتصادی ضررهای ناشی از سرمایه‌گذاری‌های هدفمند ⛔️) آسیب‌های جسمانی و سبک زندگی چاقی دیجیتال کم‌تحرکی شدید گردن‌درد/کمر درد مشکلات بینایی خاطره‌زدایی و زندگی‌زدگی (زندگی پشت صفحه) پرخوری یا بی‌اشتهایی بی‌نظمی خواب اختلال در ریتم بدن ⛔️) آسیب‌های مخصوص کودکان تأخیر زبان بیش‌فعالی مجازی کاهش خلاقیت ناتوانی در بازی واقعی عدم یادگیری مهارت‌های اجتماعی وابستگی شدید به تبلت الگوگیری از شخصیت‌های نامربوط در معرض خشونت و ترس‌های شدید قرار گرفتن از دست رفتن دوران کودکی ⛔️) آسیب‌های مخصوص نوجوانان بحران هویت فشار همسالان مجازی چالش‌های خطرناک قهرمان‌سازی از افراد نامناسب روابط عاطفی و جنسی زودرس خطر بزهکاری دیجیتال رفتارهای نمایشی برای جذب فالوور خودکشی؛ خودزنی یا رفتارهای پرخطر تحت تأثیر محتوا ⛔️) آسیب‌های مرتبط با هوش مصنوعی و تولید محتوای جدید دیپ‌فیک (ساخت تصاویر جعلی از افراد) تولید اخبار جعلی با کیفیت بالا جعل صدا و هویت تقویت اعتیاد محتوایی با الگوریتم‌های کاهش قدرت تفکر انتقادی وابستگی شدید به رسانه‌های ⛔️) آسیب‌های ساختاری و کلان‌فناوری کنترل‌پذیری زیاد رفتار کاربران توسط الگوریتم‌ها ؛حبس در اتاق‌های پژواک (انعکاس صدا ) سلطه شرکت‌های بزرگ بر داده‌های کاربران نابرابری دیجیتال وابستگی شدید به شبکه‌های اجتماعی https://eitaa.com/samn910