1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 حاج قاسم سلیمانی: غرور ،تکبر،نخوت آفت هرگونه مسئولیتی است #باشهدا
https://eitaa.com/samn910
❌ آقای رسایی پس از محکومیت به جرم نشر اکاذیب
1️⃣ با اینکه دادگاه او را بابت نشر اکاذیب محکوم کرده، اما او در حرفهایش سعی میکند موضوع را صرفاً به یک اختلاف نظر درباره آقای قالیباف تقلیل دهد و از اصل جرم فرار کند.
2️⃣ او حکم قطعی دادگاه را قبول ندارد و با عجیب خواندن آن، خودش را در جایگاه قاضی قرار میدهد.
همچنین با مقایسه خود با دیگران، مدعی است چون نماینده است،نباید فعلاً حکمش اجرا میشد.
3️⃣ او صراحتاً سازوکار دادگاه و قوه قضائیه را زیر سوال میبرد و سران سه قوه را متهم میکند که برای زندانی کردن او با هم لابی و «وفاق» کردهاند! ⚖️
4️⃣ رسایی مجلس و رئیس آن را متهم به پولپاشی در رسانهها برای تخریب خودش میکند.
5️⃣ او با صراحت اعلام میکند که از جرمی که مرتکب شده نه شرمنده است و نه پشیمان، و به جای عذرخواهی، طلبکارانه برخورد میکند.
6️⃣ او مدعی است که این قوه فعلاً «عدلیه» نیست و با متهم کردن این نهاد به برخورد گزینشی و نادیده گرفتن مفاسد دیگر، عملاً سلامت قوه قضائیه را زیر سوال میبرد.
7️⃣ او با لحنی تند اعلام میکند که اگر فکر کردهاند با زندان خسته میشود یا دست از کارهایش برمیدارد، سخت در اشتباهند.
8️⃣ در نهایت، او انتخاب اکثریت مردمی که به این دولت و نمایندگان مجلس رای دادهاند را زیر سوال میبرد و آنها را به انتخابِ افراد ناتوان و بیاعتقاد به انقلاب متهم میکند.
📌 این صحبتها نشان میدهد که آقای رسایی به جای تمکین به قانون، به دنبال حاشیهسازی و هزینه کردن از اعتبار نظام برای تبرئه خودش است.
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوپنجاهوپنجم
▪باران تندتر شده بود؛ باد بدتر به تنم میکوبید، انگار همهچیز برای تمام شدن این لحظه عجله داشت حتی تپشهای قلبم!
▫شانهها و قفسۀ سینهاش را سمت آب خم کردهبودند، تلاش میکرد کمر و پاها را عقب نگه دارد و مرد دوباره فریاد زد: «کی شما رو برد تو اون اتاق؟»
▪صدای باد و باران گوشم را کَر کرده بود؛ نگاه امیر روی گودی و سیاهی آب، قبل از قدمهایش سقوط کرد و اینبار مرد بیهیچ فریادی، تهدید کرد: «حرف بزن تا شوهرت رو تو آب خفه نکردم...»
▫لبهایم از ترس و سرما به هم میخورد و کلماتم نامنظم بود: «من نمیشناختمش... نمیدونم... جلیقۀ نارنجی داشت...»
▪نفسم تمام نشده، امیر مثل دیوانهها خندید: «زنده موندنِ من واسه این زن مهم نیس... بیخود زور نزن!»
▫بازوهایش از دو طرف، به سمت لبۀ عرشه کشیده میشد؛ سر و صورت و لباسش همه خیس و با لب و چانه و گردن خونی، حتی مرگ را به هیچ گرفته بود!
▪اصلاً نفهمیدم چرا اینطور مسخره کرد... شاید حتی همین یک نشانۀ "جلیقۀ نارنجی" را نباید میگفتم... خنده هنوز گوشۀ لبهایش خنجر میزد و یک لحظه حس کردم بدنم با قدرت کشیده شد.
▫مرد، یقۀ کاپشن و گوشۀ شالم را با هم چنگ زد؛ با یک تکان من را تا کنار امیر کشید. همانجا؛ لب عرشه! خندۀ امیر درجا مُرد و مرد با خونسردی، وحشی شد: «ولی زنده موندن این دختر واسه تو مهمه!»
▪آنسوی میلهها، درۀ عمیقی از آب نبود؛ این خودِ مرگ بود! من هنوز روی عرشه بودم اما نفسم زیر سیاهی ترسناک موجها خفه شد.
▫پشیمان از غلطی که کردم... از جیغی که زدم دلم میخواست همین حالا به همان دخمه برگردم ولی فقط زنده بمانم! نمیخواستم بمیرم... نمیخواستم زیر آب خفه شوم...
▪نمیدانم تنم از ترس میلرزید یا او هر ثانیه، یک سانتیمتر دیگر سمت آب تکانم میداد ولی نفس امیر بریده بود: «بیارش عقب... هر چی بخوای میگم...»
▫سر و گردن و شانهام را به حدّی طرف آب خم کرد که از وحشت جیغ کشیدم و او رو به امیر فریاد زد: «حرف بزن!»
▪صورتم سمت دریا آویزان، قلبم تا گلو رسیده بود؛ دریا زیر چشمانم در وحشیترین حالت ممکن موج میزد، اصلاً انگار برای بلعیدن من دهان باز کرده بود.
▫رعشۀ فریادهای امیر را میشنیدم ولی حتی یک کلمه نمیفهمیدم؛ انگار جنازۀ خودم را در آب میدیدم و اعترافی که یک لحظه مانده به مرگ، ضجّه زدم: «من ایرانیام... قهرمان شمشیربازی... تینا راستین...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوپنجاهوششم
▪یک لحظه حس کردم فشار انگشتانش روی یقۀ کاپشن شُل شد؛ فقط توانستم خودم را یک قدم عقب بکشم ولی رمقی به ساق پاها نبود و تمام وزن بدنم روی زانو سقوط کرد.
▫شال و کاپشن خیسم بین مشتش سُر خورد و با سرِ هر دو زانو روی زمین افتادم.
▪همه چیز دور سرم میچرخید؛ کانتینرهای سیاه و خیس... چشمهایی که به صورتم زُل زده بود... مرد با کسی صحبت میکرد... یکی دیگر در موبایلش نمیدانم دنبال چه میگشت و... نگاه امیر که بدتر از سینۀ من، نفسنفس میزد.
▫باورم نمیشد هنوز زنده باشم... اصلاً این جان کندن شبیه زندگی نبود و نفهمیدم چه کسی من را بلند کرد؛ فقط پچپچ میشنیدم و همهمۀ افرادی که من و امیر را دوباره از پلهها پایین میبُردند.
▪به هر دیوار و میلهای که دستم میرسیدم، چنگ میزدم بلکه بتوانم سرِ پا بمانم و میترسیدم یک کلمه بگویم مبادا دوباره صحنۀ مرگ روی عرشه تکرار شود!
▫باز هم یک در فلزی و اتاقی که از قبلی بزرگتر بود؛ اول من را وارد کردند و پشت سرم امیر و صدایی غریبه که با لهجۀ ترکی، انگلیسی حرف زد: «فعلاً اینجا میمونید...»
▪نمیدانم دیگر چیزی نگفت یا من نشنیدم؛ در به هم خورد و روی اولین چیزی که چشمم افتاد، بدنم رها شد.
▫تخت بود یا نیمکت... نفهمیدم... فقط نمیشد سرِ پا بمانم... کف و دیوار و سقف همه انگار روی آب معلّق بود... در و دیوار آهنی سفید و نور سردی که مثل سردخانه، نفسم را گرفت.
▪حتی امیر را درست نمیدیدم؛ نفسهایم هنوز بریده و نگاهم تار بود؛ شبیه سایهای آواره دور اتاق میچرخید تا بلاخره با چند متر فاصله مقابلم ایستاد.
▫فقط نگاه میکرد؛ شاید میخواست تحقیر تینا راستین را بهتر ببیند و لحنش حتی از تن من هم سردتر بود: «میدونی... با یه زن تنها تو یه کشتی خارجی چی کار میکنن؟...»
▪قلبم نمیتپید... فقط میلرزید و او به جای من، جواب داد: «نه... نمیدونی...»
▫خیسی پیراهن کلافهاش کرده بود؛ از دو طرف پهلو، میکشید تا کمتر به تنش بچسبد و کاملاً رُک حرف زد: «خیلی احمقی... خیلی احمقتر از چیزی که فکرشو میکردم...»
▪اصلاً انگار نمیدید این دختر تا پای مرگ رفته؛ نمیفهمیدم چرا اینهمه بیرحم شده و هر چه دیده بود، دوباره نشانش دادم: «داشتن منو مینداختن تو آب...»
▫فرصت نداد و فریاد کشید: «واسه همین اسمتو گفتی؟!»
▪کف پاها را به زمین فشار میدادم؛ کف دستها را روی همین فلز سردی که نشسته بودم، محکم گرفتم تا کمتر بلرزم و باز هم نفسنفس میزدم: «چون نمیخواستم بمیرم...» و جوابی که زیر پایم را خالی کرد: «ولی حاضر بودی من بمیرم...»
▫خودم هم مطمئن نبودم و او با صدایی خسته به رخم کشید: «فقط کافی بود چند لحظه تحمل میکردی... من نمیذاشتم تو بمیری... مطمئن باش نمیذاشتم...»
▪نمیشد نگاهش را باور نکنم؛ فقط یک لحظه مکث کردم: «میخواستی چیکار کنی؟...» ولی او برای لِه کردن من، حتی یک لحظه هم مکث نکرد: «به تو ربطی نداره... دیگه هیچی به تو ربطی نداره...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوپنجاهوهفتم
▪بلافاصله به پشت سر چرخید و بیخ دیوار روی زمین ولو شد؛ زانوها را در سینه جمع کرد، هر دو دست روی زانوها مانده و معلوم نبود نگاهش کجا گم شده است.
▫چشمم را بستم، چرا این حالت تهوع تمام نمیشد؟... چرا با اینهمه دلآشوبه، گرسنه بودم و چرا حتی یک قطره آب پیدا نمیشد؟
▪دوباره چشمم را باز کردم؛ دور تا دور اتاق را با نگاهم گشتم، یک گوشه روشویی کوچکی بود ولی ظاهراً خبری از سرویس نبود. یک میز و صندلی فلزی، پنجرهای دایرهای که روشنایی روز را داخل میکشید و همین تختی که فعلاً پناه من شده بود.
▫چند جعبه و یکی دو بسته شبیه پتو و لباس هم زیر میز مرتب چیده شده و صدای موتور بود یا تهویه نمیدانم، ولی یک لحظه قطع نمیشد.
▪هوا گرفته و سنگین بود و سکوت امیر سنگینترش میکرد؛ ایکاش کسی بود تا اینهمه وحشت را با من شریک میشد و... اصلاً شاهرخ کجا بود؟
▫همین که یادش افتادم، زخم نبودنش در قلبم زُقزُق کرد... ایکاش فقط نبود... ایکاش حداقل مطمئن بودم هنوز نفس میکشد و یک لحظه صدایی در سرم شکست.
▪در با صدایی شبیه کشیدن آهن روی آهن باز شد. امیر سرش را از دیوار جدا کرد تا بهتر ببیند ولی کسی داخل نشد؛ فقط یک سینی پلاستیکی روی زمین لیز خورد و در بلافاصله بسته شد.
▫از دور دو ظرف کوتاه پیدا بود ولی هیچ عطری نداشت؛ با تمام گرسنگی اشتهایی برای خوردن هم نبود و امیر از جا بلند شد.
▪تا پشت در قدمهایش را روی زمین کشید و وقتی رسید، چند لحظه نگاه کرد؛ آهسته خم شد، یکی از ظرفها را بلند کرد و دوباره برگشت اما قبل از اینکه همانجا پای دیوار بنشیند، یک لحظه ایستاد.
▫مسیر نگاهش درست به آینۀ کوچک بالای روشویی رسید و انگار تازه خودش را دید.
▪ظرف را روی زمین رها کرد و مستقیم طرف روشویی رفت. مشت مشت آب به صورتش میزد؛ بین هر مشت آب، خیره به کسی که در آینه بود انگار با خودش میجنگید... چند لحظه کشید تا خطوط نامنظم خون را از روی صورت و گردنش بشوید و با قدمهایی سست و سنگین برگشت.
▫منتظر نبودم یک ظرف غذا هم برای من بیاورد اما باورم نمیشد این همان مردی است که تا همین یک ساعت پیش حتی در بطری آب را برایم باز میکرد.
▪پای دیوار نشست و هر چه در ظرف بود، با بیمیلی میخورد! انگار مجبور بود بخورد و نجویده قورت میداد. اصلاً انگار من را نمیدید و به دو دقیقه نرسیده، تهِ ظرف را هم قاشق کشید.
▫ظرف خالی را گوشۀ دیوار هُل داد و از جا بلند شد. دوباره تا پشت در رفت؛ مطمئن شدم اینبار میخواهد سهم من را بیاورد ولی اصلاً کاری به سینی نداشت! دست به دستگیره، مردد پایین کشید و در باز شد.
▪عجیب بود اینبار در را به روی ما قفل نکرده بودند. در همان پاشنۀ در، چند بار به چپ و راست سرک کشید و بیسروصدا بیرون رفت.
▫در را که پشت سرش بست، خودم را از جا کندم. دست و پایم هنوز از ترس سِر بود ولی گرسنه بودم؛ همین گرسنگی قدمهایم را تا پای سینی کشاند، یک ظرف مستطیلی کوچک؛ بزرگتر از یک کف دست نبود و غذایی شبیه تُن ماهی؛ البته بدرنگ و تکههایی بدشکل!
▪میدانستم چیزی جز این برای خوردن پیدا نمیشود؛ خیلی وقت بود خبری از منوی پُر از پروتئین تینا نبود و باید همین را میخوردم ولی قبل از اینکه کاملاً خم شوم، در باز شد.
▫خیال کردم برگشته؛ سرم را بالا گرفتم و یک لحظه نگاهش به صورتم چسبید! همان نگاه خیره، صورت تیغانداخته و سبیل خاکستری...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
استاد میرزامحمدی1_1666994261.mp3
زمان:
حجم:
24.1M
﷽
زیارت وارث|
استاد میرزا محمدی
🚿قبل از بیرون آمدن از حمام ،
به مدت یک دقیقه پاها را داخل
آب سرد قرار دهید .
♦️این کار باعث انقباض عروق و
عضلات شده و خون را با سرعت به
سمت « قلب » هدایت میکند و از واریس
جلوگیری میکند.🤌
✅همچنین سینوس های سر بسته
می شوند و بدن برای مواجه شدن با
سرمای خارج از حمام آماده میشود.
در نتیجه افراد سرما نمیخورن 🤧😇
#سلامت
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیـپ بالا رو هر چنـــد بار ببینــــم
بغـــض گلـــوم رو میگیره نمیدونم
شمام اینحوری هستید،🥺
بـــوی مــــــاه مـــهــر
یــــادش بــــخــــیــــــر
کـیـــا یـــادشـــــونـــه 😍
#نوستالژی
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚