9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴🔴🔴 رئیس قوه قضائیه: بساط برهنگی باید جمع شود/ از هیاهو نترسید/ رئیسجمهور بارها اعلام کرده که این وضع برهنگی قابلتحمل نیست
👤حجتالاسلام اژهای، رئیس قوهقضائیه:
🔸بهجد از دادستان کل کشور میخواهم موضوع ناهنجاریهای اجتماعی را در دستور کار جدی خود قرار دهد.
🔹اکثریت قابلتوجه مردم نسبت به ناهنجاریهای اجتماعی نگران هستند. دادستان کل کشور موضوع را در دستور کار جدی خود قرار دهد و به فرمانده نیروی انتظامی و وزیر کشور دستور داده شود تا زیرمجموعه آنها موضوع را پیگیری کنند.
🔸رئیسجمهور بارها اعلام کرده که این وضع برهنگی قابلتحمل نیست؛ مجلس هم حتماً موافق است.
🔹موضوع در دستور کار شورای امنیت قرار داده شود.
🔸از هیاهوهای احتمالی نهراسید به هر حال هرکاری یک عده مخالف هم دارد.
https://eitaa.com/samn910
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید سیدحسن نصرالله: وقتی ما را محاصره میکنید زمین و باد و کوهها و دریاها با ماست
کسی که به خدا اعتقاد دارد امکان ندارد احساس محاصره کند، حتی اگر همۀ دنیا بر علیه او شوند.
#سلامت_معنوی
#توحید_محوری
https://eitaa.com/samn910
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
✉️ تا دقایقی دیگر پیام رهبر معظم انقلاب به مناسبت هفته دفاع مقدس و سالگرد شهادت شهید سیدحسن نصرالله منتشر خواهد شد.
#️⃣ #ایران_ابرقدرت
💻 Rahbar.ir
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
📝 روزهایی بود که عنصر دلیری مردمان این مرز و بوم با مردانش شناخته میشد؛ امّا اینک بانوان در بعضی از عرصههای حضور دلیرانه، از مردان سبقت میگیرند
✍🏻 بخشی از پیام رهبر معظم انقلاب به مناسبت هفته دفاع مقدس و سالگرد شهادت شهید سیدحسن نصرالله | ۶/مهر/۱۴۰۵
▪️ #ایران_ابرقدرت
💻 Rahbar.ir
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
صبح نزدیک
❌ آقای رسایی پس از محکومیت به جرم نشر اکاذیب 1️⃣ با اینکه دادگاه او را بابت نشر اکاذیب محکوم کرده،
جوری حرف میزنند که انگار دادگاه یک کشور بیگانه آنها را محکوم کرده و حالا با بزرگواری تصمیم گرفتهاند «پنجه به صورت نظام نیندازند» شما در دادگاه جمهوری اسلامی محاکمه شدهاید. اگر به حکم اعتراض دارید، راه قانونی اعتراض باز است. اگر دفاع تازهای دارید، ارائه کنید. اگر هم حکم را قبول دارید، دیگر این مظلومنماییهای بعد از حکم برای چیست؟
بِبـری مال مسلمان، و چـو مالت ببرنـد
بانگ و فریاد براری که مسلمانی نیست؟!
⚠️🚨نظر رهبر شهید انقلاب در مورد کسانی که قوه قضائیه را به هر بهانه ای تخریب و نقد غیر منصفانه میکنند.
#قوه_قضائیه
۹۸/۰۴/۰۵
✨ ────────── ✨
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوپنجاهوهشتم
▪یک قدم بیاختیار عقب رفتم، تمام تنم دوباره تکان خورد و او فقط دو کلمه پرسید: «پسره کجاس؟»
▫از ترس هر حرفی که کار را خرابتر کند، لال شدم و او یک قدم جلوتر آمد: «تو رو به زور اورده؟!»
▪سردی عرق را روی پیشانی و بین موهایم حس میکردم؛ انگار تمام صورتش چشم شده، فقط صورتم را تماشا میکرد و نفسی که پشت سرش گُر گرفت: «اینجا چی میخوای؟!»
▫قفل قفسۀ سینهام شکست؛ نفسی که پشت دندهها گیر کرده بود، با فشار بیرون زد و او به سمت امیر چرخید: «اومدم باهات حرف بزنم...»
▪آستین امیر تا بالای آرنجش تا خورده بود و او دستش را کشید تا داخل شود؛ در را پشت سرش بست و تقریباً پچپچ کرد: «از اینجا تا مرسین تو چندتا بندر بازرسی داریم...»
▫امیر یک پلک هم نمیزد و او با احتیاط پیش میرفت: «تو خبرا دیدم تورنتو چه گندی بالا اوردی...میدونم الان پلیس دنبالته... میتونم اولین بندر تحویلتون بدم...»
▪چشمش چندبار بین من و امیر چرخید و بلاخره حرف آخر را زد: «ولی میتونیم معامله کنیم... من دنبال دردسر نیستم...»
▫هر دو دست امیر در جیب شلوارش رفت؛ شانههایش را جلو داد و قبل از اینکه او ادامه دهد، شرط گذاشت: «تضمین میخوام...»
▪گیج و منگ فقط نگاه میکردم و مرد یک کارت از جیبش بیرون کشید؛ سمت امیر گرفت و مطمئن جواب داد: «اگه تحویلت دادم، میتونی اینو نشون بدی و بگی معامله کرده بودیم!»
▫کارت را مقابل صورت امیر گرفت؛ چیزی شبیه کارت شناسایی، با یک عکس پرسنلی از همین مرد و نوشتههایی که نتوانستم از این فاصله بخوانم ولی امیر با دقت نگاه کرد و مرد آهسته ادامه داد: «تو بندر مرسین... وقتی پیاده شدی، ازت پس میگیرم...»
▪هر دو دست امیر هنوز در جیبش بود؛ خیره به صورت مرد چند لحظه فکر کرد، دست راستش را بیرون کشید، بین انگشتانش را ندیدم ولی هر چه بود، کف دست مرد کوبید و کارت را گرفت.
▫مرد حتی مشتش را باز نکرد و امیر با صدایی گرفته گفت: «اولین بندر میتونی خالیش کنی... رمزش ۲۶۸۴... انقدر موجودی داره که تا مرسین، دهنت رو ببندی!»
▪سبیل کلفت مرد روی لبهایش بالا رفت؛ انگار لبخند زد: «تا مرسین اینجا میمونید... سرویس هم که دیدی تو راهرو کجاس... غذا هم سه نوبت براتون میارم... نصفه شب هم میتونید چند دقیقه بیاید رو عرشه... فقط خیلی تو چشم نباشید...»
▫نگاه امیر یک لحظه از چشم مرد جدا نمیشد؛ انگار میخواست قفلش کند مبادا سمت صورت من بچرخد و همین که رفت، بلاخره نفس کشید.
▪با شانههایی افتاده تا پای همان دیوار برگشت؛ آهسته به طرفم چرخید، در سکوت فقط نگاه میکرد و چه نگاه سنگینی: «موبایل... سیمکارت... پول... همه چی نابود شد... فقط به خاطر حماقت تو...»
▫حق نداشت اینهمه سرزنشم کند؛ هر دم و بازدمم با درد بود ولی باید جوابش را میدادم: «اینکه نمیخوام برگردم ایران، حقّ منه! ولی اینکه تو اینو نمیفهمی، حماقت منه یا تو؟! کی احمقه؟! من یا تو؟!»
▪آستینها را با حوصله پایین داد؛ انگار هر چه بارش کردم، عین خیالش نبود! صورت و گردنش را شسته اما لکههای خون هنوز روی یقه و مچ لباسش پیدا بود و خیلی ساده پرسید: «چرا نمیخوای برگردی ایران؟»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد