صبح نزدیک
❌ آقای رسایی پس از محکومیت به جرم نشر اکاذیب 1️⃣ با اینکه دادگاه او را بابت نشر اکاذیب محکوم کرده،
جوری حرف میزنند که انگار دادگاه یک کشور بیگانه آنها را محکوم کرده و حالا با بزرگواری تصمیم گرفتهاند «پنجه به صورت نظام نیندازند» شما در دادگاه جمهوری اسلامی محاکمه شدهاید. اگر به حکم اعتراض دارید، راه قانونی اعتراض باز است. اگر دفاع تازهای دارید، ارائه کنید. اگر هم حکم را قبول دارید، دیگر این مظلومنماییهای بعد از حکم برای چیست؟
بِبـری مال مسلمان، و چـو مالت ببرنـد
بانگ و فریاد براری که مسلمانی نیست؟!
⚠️🚨نظر رهبر شهید انقلاب در مورد کسانی که قوه قضائیه را به هر بهانه ای تخریب و نقد غیر منصفانه میکنند.
#قوه_قضائیه
۹۸/۰۴/۰۵
✨ ────────── ✨
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوپنجاهوهشتم
▪یک قدم بیاختیار عقب رفتم، تمام تنم دوباره تکان خورد و او فقط دو کلمه پرسید: «پسره کجاس؟»
▫از ترس هر حرفی که کار را خرابتر کند، لال شدم و او یک قدم جلوتر آمد: «تو رو به زور اورده؟!»
▪سردی عرق را روی پیشانی و بین موهایم حس میکردم؛ انگار تمام صورتش چشم شده، فقط صورتم را تماشا میکرد و نفسی که پشت سرش گُر گرفت: «اینجا چی میخوای؟!»
▫قفل قفسۀ سینهام شکست؛ نفسی که پشت دندهها گیر کرده بود، با فشار بیرون زد و او به سمت امیر چرخید: «اومدم باهات حرف بزنم...»
▪آستین امیر تا بالای آرنجش تا خورده بود و او دستش را کشید تا داخل شود؛ در را پشت سرش بست و تقریباً پچپچ کرد: «از اینجا تا مرسین تو چندتا بندر بازرسی داریم...»
▫امیر یک پلک هم نمیزد و او با احتیاط پیش میرفت: «تو خبرا دیدم تورنتو چه گندی بالا اوردی...میدونم الان پلیس دنبالته... میتونم اولین بندر تحویلتون بدم...»
▪چشمش چندبار بین من و امیر چرخید و بلاخره حرف آخر را زد: «ولی میتونیم معامله کنیم... من دنبال دردسر نیستم...»
▫هر دو دست امیر در جیب شلوارش رفت؛ شانههایش را جلو داد و قبل از اینکه او ادامه دهد، شرط گذاشت: «تضمین میخوام...»
▪گیج و منگ فقط نگاه میکردم و مرد یک کارت از جیبش بیرون کشید؛ سمت امیر گرفت و مطمئن جواب داد: «اگه تحویلت دادم، میتونی اینو نشون بدی و بگی معامله کرده بودیم!»
▫کارت را مقابل صورت امیر گرفت؛ چیزی شبیه کارت شناسایی، با یک عکس پرسنلی از همین مرد و نوشتههایی که نتوانستم از این فاصله بخوانم ولی امیر با دقت نگاه کرد و مرد آهسته ادامه داد: «تو بندر مرسین... وقتی پیاده شدی، ازت پس میگیرم...»
▪هر دو دست امیر هنوز در جیبش بود؛ خیره به صورت مرد چند لحظه فکر کرد، دست راستش را بیرون کشید، بین انگشتانش را ندیدم ولی هر چه بود، کف دست مرد کوبید و کارت را گرفت.
▫مرد حتی مشتش را باز نکرد و امیر با صدایی گرفته گفت: «اولین بندر میتونی خالیش کنی... رمزش ۲۶۸۴... انقدر موجودی داره که تا مرسین، دهنت رو ببندی!»
▪سبیل کلفت مرد روی لبهایش بالا رفت؛ انگار لبخند زد: «تا مرسین اینجا میمونید... سرویس هم که دیدی تو راهرو کجاس... غذا هم سه نوبت براتون میارم... نصفه شب هم میتونید چند دقیقه بیاید رو عرشه... فقط خیلی تو چشم نباشید...»
▫نگاه امیر یک لحظه از چشم مرد جدا نمیشد؛ انگار میخواست قفلش کند مبادا سمت صورت من بچرخد و همین که رفت، بلاخره نفس کشید.
▪با شانههایی افتاده تا پای همان دیوار برگشت؛ آهسته به طرفم چرخید، در سکوت فقط نگاه میکرد و چه نگاه سنگینی: «موبایل... سیمکارت... پول... همه چی نابود شد... فقط به خاطر حماقت تو...»
▫حق نداشت اینهمه سرزنشم کند؛ هر دم و بازدمم با درد بود ولی باید جوابش را میدادم: «اینکه نمیخوام برگردم ایران، حقّ منه! ولی اینکه تو اینو نمیفهمی، حماقت منه یا تو؟! کی احمقه؟! من یا تو؟!»
▪آستینها را با حوصله پایین داد؛ انگار هر چه بارش کردم، عین خیالش نبود! صورت و گردنش را شسته اما لکههای خون هنوز روی یقه و مچ لباسش پیدا بود و خیلی ساده پرسید: «چرا نمیخوای برگردی ایران؟»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوپنجاهونهم
▪سؤال سختی نپرسید ولی جوابش به قیمت ۲۸ سال جوانیام که در ایران تلف شد، سنگین بود.
▫قدمهایم را تا پای تخت فلزی کشیدم و هر چه درد در تنم بود، همه روی همین تخت آوار شد.
▪هر دو کفشم را کندم، خودم را روی تشک لیز دادم تا کمرم به دیوار رسید و پاها را در بغلم جمع کردم.
▫پای همان دیوار ولو شد، هنوز منتظر جوابم بود و من زیر خرابههای زندگیام نمیدانستم باید کدام تکّه از اینهمه بدبختی را به او نشان دهم.
▪نمیخواستم از قراردادی که فدراسیون ایران خراب کرد، بگویم... مطمئن بودم دلش سنگتر از آنی است که برای زخم من، حتی خَش بردارد.
▫سرم از پشت به دیوار ماند و لبهایم به سختی از هم جدا شد: «اینکه نمیخوام برگردم به کشوری که رتبۀ اول اعتیاد تو دنیاست، خیلی عجیبه؟... رتبۀ اول مصرف الکل تو کشورای همسایه... رتبۀ اول اعدام... کشوری که تو صادرات دخترای زیر ۱۸ سال رکورد زده... رکورددار انواع سرطان... بدترین حکومت از نظر اختلاس و دزدی... متخصص تو خفه کردن هر صدای مخالف... بهترین کشور در تولید فقر و بدبختی و آدمای کارتنخواب... رتبۀ اول بیسوادی... رتبۀ اول فساد...»
▪با هر کلمهای که میگفتم، نگاهش تیزتر میشد؛ انگار نمیفهمید من سخنرانی نمیکنم، فقط دردهایم را یکییکی عق میزنم و نفسم که تمام شد، لبخندی لبهایش را دزدید: «غیر از اینکه شمشیرباز بودی، دانشگاه هم رفتی؟ درس خوندی؟»
▫اینبار خیلی بد مسخره کرد؛ تکیهام را از دیوار جدا کردم و محکم جواب دادم: «ارشد مدیریت بازرگانی...»
▪لبی پیچ داد و از جا بلند شد، انگار باور نکرد! از جیبش یک دستمال کاغذی بیرون کشید؛ چهارتا زد، روی زمین با دقت قرار داد و ظاهراً آمار قبله را هم قبلاً در آورده بود که رو به یکی از دیوارها ایستاد؛ نیمرخ صورتش به من بود، هر دو دست را برای تکبیر بالا برد ولی یک لحظه مکث کرد، شاید پشیمان شد.
▫تمام قد رو به من برگشت و نگاهش از همان فاصله تا تهِ چشمم فرو رفت: «ارزش نداره به خاطر جواب دادن به این چرت و پرتا، نمازم عقب بیفته ولی این یکی هم رو تمام ضررهایی که تا حالا به من زدی!»
▪تا خواستم پاسخی برای متلکش پیدا کنم، جملات بعدی را ردیف کرد: «نمیدونم چه تحصیلکردهای هستی که اطلاعاتت تا این حد داغونه ولی جواب میدم... هر چند تقریباً مطمئنم انقدر لجبازی که اصلاً نمیخوای بشنوی!»
▫با هر کلمه انگار مغزم را بمباران میکرد و بیترمز، تختهگاز رفت: «رتبۀ اول اعتیاد تو دنیا مال اوکراینه نه ایران! تو اون لیست، ایران شاید سیوپنجم باشه. تو کشورای همسایه هم، امارات رتبۀ اول استفاده از الکل رو داره! برای اینکه بدونی کدوم حکومت بیشتر از همه اعدام میکنه، بد نیس یه سر به آمار عربستان بزنی!»
▪یک لحظه نفس گرفت؛ نفهمیدم چرا اما نگاهش به جای من روی دیوار کنارم گم شد: «تو قضیۀ تجارت دختر هم وضع کشورهای شرق آسیا خیلی بدتره...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوشصتم
▪از شرمی که در چشمانش مخفی شد، پوزخندی زدم و نگاه او دوباره به من رسید: «در مورد سرطان هم رتبۀ اول مال کشورهای اروپایی و آمریکاییه! ایران حتی تو پنجاه تا کشور اول هم نیست! به اختلاس و دزدی هم که برسی، کلمبیا معروفه، بعدش مکزیک و عربستان و برزیل!»
▫نمیدانستم در مغز این مرد چه خبر است ولی اطلاعات مثل صفحات کتاب پشت سر هم ورق میخورد و بدون یک تپق، مطمئن ادامه میداد: «اگه فکر میکنی تو ایران صدای مخالف رو خفه میکنن، میدونی خیلی از پلتفرمها مثل فیسبوک و بقیه با اسرائیل قرارداد دارن که محتوای مربوط به فلسطین رو حذف کنن؟ میدونی آمریکا تیکتاک رو از چین خرید تا محتوای ضدآمریکایی جایی تولید نشه؟! در مورد تولید فقر و کارتنخوابی هم...»
▪کاسۀ سرم پُر شده بود و کف هر دو دستم را رو به صورتش بالا گرفتم: «بسّه! دیگه نمیخوام بشنوم!»
▫اینبار طوری لبخند زد که ردیف دندانهایش را دیدم: «اون روزایی که تو اینستاگرام و ماهواره، این اطلاعات فیک رو تو مغزت فرو میکردن، تموم شد! از امروز هر چقدر بگی، همونقدر میشنوی!»
▪یک ساعت پیش روی عرشه، مرگ بین من و او قرعه انداخته و حالا بیخیال هر چه شده بود، به انبار باروت اعصابم کبریت کشید: «چهارده روز وقت دارم...»
▫حدس میزدم میخواهد انتقام لو دادن مکان امنش را از این دختر بگیرد! باورم نمیشد با این پیراهن خیس و خونی، هنوز هم میتواند اینقدر مسلط باشد و به جای تسلیم شدن، متلک انداختم: «نماز با لباس خونی قبوله؟»
▪ولع اینکه یک جا هم من مچ این مرد مغرور را بگیرم، دهانم را آب انداخته بود؛ یک لحظه نگاهش در چشمم گیر کرد، لبخندش پرید و مطمئن جواب داد: «وقتی تو میدون جنگ باشی... آره، قبوله!»
▫دیگر منتظر جوابم نماند؛ رو به قبله چرخید، تکبیر گفت و یک کلمه در ذهن من دوباره ضربه زد: «میدان جنگ؟!»
▪حوصلۀ تماشای نماز خواندنش را نداشتم. از جا بلند شدم و پاورچین تا پای سینی غذا رفتم؛ هر چه بود، باید میخوردم و همان ظرف را با خودم تا تخت آوردم.
▫نمیفهمیدم این ریشههای درشت و قهوهای اصلاً چه غذایی است؟! مطمئن نبودم این ظرف و قاشق را درست شسته باشند و نمیدانستم چهارده روز باید با این آدم و غرور زخمیام چطور سر کنم؟
▪هر قاشق را تا دمِ دهانم میبردم، هزار بار حالم به هم میخورد و وقتی تمام شد، حتی از بوی ظرف خالیاش متنفر بودم!
▫همانجا روی تخت در خودم مچاله شدم؛ ایکاش خوابم میبُرد ولی لق خوردن اتاق روی آب و صدای موتور کشتی و سوت ممتد تهویه، یک لحظه مهلت نمیداد.
▪نمیدانم چند ساعت گذشت؛ از نوری که پشت پنجره پیدا نبود، میفهمیدم شب شده و او دیگر یک کلمه هم نمیگفت.
▫چشمانم بسته بود؛ بیرون رفتن و وضو گرفتن و نماز خواندنش را هم ندیدم ولی از صدای دری که باز شد و دیگر بسته نشد، فهمیدم لای در را باز گذاشته، مبادا امشب با یک دختر در این خلوت، تنها بماند!
▪بیاشتها به کاسۀ سوپی که مثلاً شام این دو مسافر قاچاق بود، لب به غذا هم نزدم و یک لحظه سنگینی حضورش را بالای سرم حس کردم.
▫شاید چشمم بیاختیار گرم خواب شده بود، از همین سایۀ سنگین از جا پریدم و او انگشت اشاره را روی لبهای خودش گرفت: «هیس!»
▪پیراهنش خشک شده ولی پیشانیاش خیس عرق بود؛ به جای خون در تمام رگهایم وحشت دوید و او مضطرب اشاره کرد بلند شوم...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔺توصیه رهبر شهید انقلاب به قرائت سوره فتح، دعای ۱۴ صحیفه سجادیه و دعای توسل برای پیروزی جبهه مقاومت
#اللهم_ارزقنا_کربلا_بحق_الحسین_ع