📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوشصتوسوم
▪با هیبت و هیکل و سبیلش اصلاً جور نبود ولی مثل یک جنتلمن، دستش را باز کرد تا اول من حرکت کنم و همزمان زبان ریخت: «چی دوست داری؟ اسپرسو یا ترک؟»
▫بیخیال جوابش، فقط راه افتادم. موج دریا شدیدتر شده بود، در و دیوار بد تکان میخورد و من روی همین کف لق، قدمهایم به هم میپیچید تا زودتر از دریچه فاصله بگیریم.
▪هر قدم دورتر میشدم، هنوز پردۀ گوشم همانجا بود مبادا صدای باز شدن در بلند شود و این مرد، مدام وِزوِز میکرد: «چرا تو رو دزدیده؟!»
▫بلاخره از خم راهرو پیچیدیم، نمیدانستم میخواهد من را تا کجا ببرد؛ باید قبل از اینکه خیلی دیر میشد، با اولین بهانه میپیچیدم و یک لحظه، چشمم تهِ راهروی دست راستی گیر کرد.
▪اتاق ما همینجا بود و نمیخواستم از اینجا یک وجب رد شوم؛ قدمهایم قفل شد و او با صدایی بم پیشنهاد داد: «یه قهوۀ ترک عالی تو اتاقم دارم!»
▫راهرو درست پشت سرش بود؛ مطمئن نبودم امیر قسر در رفته باشد، باید هنوز وقت میخریدم و رسماً به مِنمِن افتادم: «باید... بیام اتاقت...؟»
▪طوری خندید که حالم بدتر به هم خورد، دندانهایش از زیر سبیل پیدا شد و قبل از اینکه حرفی بزند، از صدای پای کسی برگشت.
▫امیر درست پشت سرش بود! در مسیری که انگار از سرویس داخل راهرو، راهش را اینطرف کج کرده؛ پیشانیاش هنوز خیس عرق بود ولی محکم جلو آمد و خیلی مسلط از من سؤال کرد: «چرا اینجایی؟»
▪خنده روی صورت مرد ماسید؛ من خودم را سمت امیر کشیدم و آهسته پاسخ دادم: «قهوه میخواستم...»
▫ابروهایش در هم شد؛ طوری اخم کرده بود که داشتم شک میکردم نکند واقعاً فکری کرده... ولی انگار بازیگری در خونش بود! هر دو دست در جیب شلوار، با شانههایی صاف روبروی مرد ایستاد و صدا کلفت کرد: «ما با هم معامله کردیم... پس خیلی حواست باشه!»
▪دستش را رو به من، سمت اتاق گرفت؛ یعنی برو! من پاورچین برگشتم و مرد نمیخواست بازیِ برده را ببازد: «منم شرط کردم خیلی تو چشم نباشید!»
▫چشم هیزش هنوز دنبالم میدوید، امیر درست پشت سرم راه افتاد و فقط یک کلمه جواب داد: «اوکی!» ولی من تا رسیدن به اتاق هزار بار مُردم و او لحظۀ آخر زهرش را پاشید: «آخرین باری بود که ندید گرفتم...»
▪درست نشنیدم امیر چه جوابی حواله کرد! نمیخواستم از پشتِ سر مضطرب به نظر برسم؛ با آرامش وارد اتاق شدم، باز هم در را کاملاً نبست و همین که پیش کرد، خودم را روی تخت انداختم.
▫دیگر نمیفهمیدم باز هم کشتی تکان میخورَد یا دنیا دور سر من میچرخد ولی نفسم بریده بود و امیر ساکت روبرویم ایستاد.
▪دست در جیب شلوارش کرد و با خونسردی بیرون کشید؛ موبایل واقعاً بین انگشتانش بود!
▫دستم روی قفسۀ سینه، میترسیدم قلبم از دهانم بیرون بپرد اما او با آرامش فقط یک لبخند زد!
▪لبخندش اصلاً شبیه همیشه نبود و لحنش عجیبتر از همیشه: «ممنونم خانم راستین!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
حاج مهدی رسولیدعای عهد - حاج مهدی رسولی.mp3
زمان:
حجم:
26.1M
﷽ دعای عهد | 📻
اللَّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظِیمِ وَ رَبَّ الْکُرْسِیِّ الرَّفِیعِ وَ رَبَّ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ وَمُنْزِلَ التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الزَّبُورِ وَ رَبَّ الظِّلِّ وَ الْحَرُورِ وَ مُنْزِلَ الْقُرْآنِ الْعَظِیمِ..
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔔🇬🇧 آیا تولی و تبری #جریان_شیرازی واقعیه⁉️ 🤔
#ماجرای_شیعه_انگلیسی
🔸آیا دشمنان قطعی #اهل_بیت علیهمالسلام در زمان حال، شامل تبری نمیشوند ⁉️
#آگاه_باشیم #شیعه_لندنی 🎩
https://eitaa.com/samn910
16.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃این اتفاقات قبل حادثه میناب را از شهید میکائیل میردورقی شنیده بودید؟
https://eitaa.com/samn910
یک عکس دیدم نوشته بود موقع کپسول خوردن، سرت رو بده پایین جای اینکه بدی بالا.
الان که روزی سیتا کپسول میخورم، با هر قورت دادنی یه خدابیامرز بهش میگم.
https://eitaa.com/samn910
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 پای سخنرانی قاتل ما ننشینید
ویدیو ساخته شده توسط رسانه های خارجی با بازدید میلیونی از کودکانی که توسط آمریکا و اسرائیل به شهادت رسیدن
https://eitaa.com/samn910
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚡️خصوصیت افرادی که [ بدگمان ] هستند
و نیاز به درمان دارند.
🎤 دکتر عزیزی
#سلامت_روان
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚
پیام_رهبر_انقلاب_اسلامی_به_سیوسومین_اجلاس_سراسری_نماز.pdf
حجم:
539.6K
📖 متن کامل پیام رهبر انقلاب اسلامی به سیوسومین اجلاس سراسری نماز | ۹/مهر/۱۴۰۵
🔗 rahbar.ir/speech?cid=2108
💻 Rahbar.ir