11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📛 چرا وقتی برخی اختلاسگران آزادند برای رسایی حکم زندان صادر شده؟
https://eitaa.com/samn910
#تقوا #توکل
🔻 قرآن فرمود:
«وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا» ملاحظهی خدا را کردی، خدا فرمود راه خروجیات با ما! نترس!
نمیخواهد شما فکر کنی که از چه راهی میشود!؟ نميخواهد فکر آن را بکنی! تو کار خودت را درست انجام بده.
🔸 «مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ» را درست کن.
خداوند راه خروجی خیلی دارد. «مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ» را درست کن.
خداوند راه خروجی خیلی دارد.
طرف گاهی گیر میافتد و میگوید که خُب! من چک دارم و اگر فلانی نیاورد بدهد که دیگر راهی نیست!
🔹 تو چه میدانی که راهی هست یا نیست! اینقدر خداوند راه برای اصلاح امور دارد!
مهم این است که من و شما به این نتیجه برسیم که خدایا! خودت! اینقدر آیهی یأس نخوانیم.
| ♡ الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج ♡
| ○ کانال الف لام میم _ محمدشهبازیان
https://eitaa.com/samn910
▪️بنا بر آموزهٔ قرآن، برپاداشتن نماز، اوّلین ثمره و نشانهٔ حکومت صالحان است.
📩 بخشی از پیام رهبر انقلاب اسلامی به سیوسومین اجلاس سراسری نماز | ۹/مهر/۱۴۰۵
💻 Rahbar.ir | #سخن_نگاشت
🔰با سلاح خیابان پای ایران ایستادهایم
.
هفت ماه است هموطنان ما میادین وخیابانها را در سراسر کشور به حضور مسئولانه و پرشور خود زینت بخشیدهاند تا دل رزمندگان اسلام گرم باشد و دشمن در هراس فرو رود.
•رهبر معظم انقلاب
۱۴۰۵/۷/۶
#پای_ایران_ایستادهایم
#امت_جانفدا
#ما_سرویم
#ثامن۵۷
https://eitaa.com/samn910
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا به سازنده این کلیپ آموزشی عزت بده.✅
#اتاق_فرمان
#تکنیکهای_عملیات_روانی
https://eitaa.com/samn910
⚠️ تو محلههاتون اگه همسایهای داشتید که مواردی از این ۱۳ مورد رو داشت، حتماً با پلیس ۱۱۰ یا اطلاعات ۱۱۳ و ۱۱۴ تماس بگیرید و گزارش بدید...
👈برسد به دست مسئولین و اعضای بصیر، پرتلاش و ایثارگر رده های مقاومت بسیج👆
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوشصتوچهارم
▪برای چند لحظه انگار یادم رفت این مرد با من چه کرده... فقط باید اینهمه وحشت را با او قسمت میکردم و مثل دختربچهای ترسیده، کلمات بین نفسهایی نامنظم از دهانم میپرید: «من خیلی ترسیدم... اون دقیقاً روی دریچه وایساده بود... ترسیدم تو درو باز کنی... نمیدونستم چجوری دورش کنم...»
▪فقط نگاهم میکرد و لبخندش هر ثانیه، خاصتر میشد. حتی پلک هم نمیزد تا بلاخره نفس من کم آمد و او فقط یک کلمه گفت: «میدونم...»
▫با آستینش عرق پیشانی را خشک کرد، پای دیوار نرفت؛ همانجا بالای سرم ایستاد و با حالتی صمیمی گپ زد: «فقط دعا کن سالم باشه...»
▪منتظرتر از او، نگاه میکردم تا لوگوی نقرهای روی صفحه روشن شد؛ پس از چند ثانیه، برنامهها بالا آمد و من خواهش کردم: «میشه واستاپ شاهرخ رو چک کنی؟»
▫انگار نشنید؛ خیره به صفحه، لیست تماس را بالا و پایین میکرد و همان لحظه صدای چند آلارم با هم بلند شد.
▪موبایل از صبح خاموش بود و ظاهراً پیامها پشت سرِ هم میرسید. بالبال میزدم زودتر خبری از شاهرخ بگیرم، صفحه را درست نمیدیدم ولی او پیامها را با دقت میخواند و رو به من تذکر داد: «یه لحظه حواست به در باشه...»
▫تا انتهای اتاق رفت؛ نزدیک پنجره ایستاد و بلافاصله شماره گرفت. حدس میزدم با مرتضی تماس میگیرد؛ اصلاً مطمئن نبودم غیر از این عامل اطلاعاتی حزبالله، دستش جای دیگری بند باشد و چند لحظه بعد شروع کرد: «همه چی زیادی اوکیه!»
▪صدا را کنترل میکرد مبادا از دیوارها رد شود و من بیصدا التماسش میکردم حرفی از ماجرای امروز نزند؛ میترسیدم جرمم سنگینتر شود و مرتضی هر چه میپرسید، او از یک فرعیِ دیگر میپیچید: «نمیتونم بگم... الان وقتش نیس... من الان چی باید بگم از صبح کجا بودم؟... اصلاً وسط اقیانوس، کجا رو دارم برم؟...»
▫زیر آوار اعصابی که نابود شده بود، پوست لبم را با دندانم میکندم و او ناچار شد اعتراف کند: «مجبور شدم معامله کنم... کارت اعتباری رو دادم... الان نمیتونم توضیح بدم... ولی برسم بندر، دستم خالیه...»
▪چندبار اشاره کردم تا نگاهش به من افتاد و زیر لب آهسته صدا زدم: «شاهرخ... خبری ازش نداره؟»
▫چند کلمۀ دیگر باز هم جواب پس داد و بلاخره پرسید: «از پسر انصاری خبری نشد؟...»
▪یک لحظه همهچیز برای من متوقف شد... انگار دنیا هم با من ایستاده بود! چند ثانیه گوش داد، یک لحظه مکث کرد و فقط سرش را بالا گرفت؛ یعنی خبری نیست...
▫هر چه وحشت برای پیدا کردن موبایل و به امید خبری از شاهرخ تحمل کرده بودم، همه در رگهایم رسوب کرد؛ نفهمیدم کِی تماسش تمام شد، فقط دیدم باز پای همان دیوار نشست و سؤالی که بیاختیار پرسیدم: «به نظرت زندهاس؟»
▪سرش پایین بود و با موبایل وَر میرفت؛ خیال کردم اصلاً نشنیده اما شنیده بود و پس از چند لحظه از روی همان چیزی که دید، جواب داد: «واتساپ و تلگرامش رو از همون روز دیگه چک نکرده...»...
📖 ادامه دارد...
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوشصتوپنجم
▪صاف نشسته بودم، حتی یک لحظه خم نشدم اما حس کردم قفسۀ سینهام شکست؛ انگار کسی قلبم را کَند، از دردش چشمم را بستم و صدای او دوباره پلکم را از هم جدا کرد: «این به تنهایی دلیل نمیشه که...»
▫نشد ادامه دهد ولی من باید ادامه میدادم: «چرا اونشب نذاشتی پیشش بمونم؟»
▪دست چپش را بالا گرفت، انگشت بریدۀ حلقه را نشانم داد و صدایی که انگار همین حالا دوباره زخم خورد: «چون ممکن بود به اندازۀ من خوششانس نباشی...»
▫تیراندازی شب اول را به رخم میکشید؛ همان شبی که مخفیکاریهای شاهرخ شروع شد! روزهای آخر، شاکی از همین مخفیکاریها، به هر بهانهای از کنارش فرار میکردم؛ حالا دلم میخواست فقط کنارش باشم و او حرف را به جای بدی کشید: «میدونم پسر انصاری هنوز برات مهمه... ولی برات مهم نیس چرا انقدر تو رو درگیر کرد؟... تا جایی که مجبورت کرد تو خونۀ من شنود بذاری... حتی تا تورنتو تو رو کشوند...»
▪اینکه در گلویم گیر کرده بود، اصلاً شبیه بغض نبود؛ تیغی بود که با هر نفس، یک رگ دیگر را میبُرید: «میسی مجبورش کرد...»
▫اسم میسی را همانشب در خانه و پیش مرتضی هم برده بودم؛ اعتراف جدیدی نبود ولی او همینجا مکث کرد: «چجوری مجبورش کرد؟»
▪دیوار پشت سرم تکان خورد؛ فشار موج زیر تخت رسید، احساس کردم زیر تنم یک لحظه خالی شد و او دوباره زیرِ پا کشید: «از باباش آتو داشت؟»
▫نمیدانم از تکانهای موج دریا بود یا وحشت؛ ولی یک لحظه ذهنم سقوط کرد! همان شب، پشت ویلای داراب... دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم: «اول گفت فقط میریم برای قرارداد... ولی اونجا که رسیدیم، دیدیدم همون آدمه... گفت باید مصاحبه کنم و بگم تو ایران به من...»
▪نشد ادامه دهم؛ برای اولین بار از نگاهش خجالت کشیدم و ذهن او روی یک نفر قفل کرد: «کی؟!»
▫حتی از تکرار اسمش میترسیدم: «من پشت در ویلا بودم... نمیدونم شاهرخ واسه چی برگشت... یه دفعه صدای گلوله اومد...»
▪نگاهش متمرکز روی صورتم، تکان نمیخورد و من خودم هم نمیفهمیدم چرا این حرفها را به او میگویم: «میسی گفت پای هر دوی ما تو این قتل گیره... قول داد اگه همکاری کنیم، ردّ من و شاهرخ رو از ویلا پاک میکنه...»
▫تکیهاش را از دیوار جدا کرد و مردد پرسید: «داراب فرّخی؟!»
▪طوری به هدف زد که نشد انکار کنم: «تو میشناسیش؟»
▫انگار سؤالم اصلاً مهم نبود و به جای جواب، با حالتی عصبی پرسید: «نامزدت تو رو برد پیش اون؟!»
▪خاطرم مانده بود با چه مرد هرزهای طرف شدم؛ از همان شبی که درِ آپارتمانش را به رویم قفل کرد ولی شاهرخ بیگناه بود: «شاهرخ نمیدونست اون ویلای دارابه... میسی بهش گفته بود منو ببره واسه قرارداد...»
▫مثل فنر از جا پرید؛ چند قدم به طرف چپ رفت و دوباره برگشت، نگاهش در هوا پرسه میزد، انگار چیزی را کنار هم میچید و یک لحظه رو به من چرخید: «چرا اینا رو زودتر به من نگفتی؟!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوشصتوششم
▪ذهنم زیادی گیج بود ولی او خیلی مطمئن ادامه داد: «داراب یکی از مهرههای اصلی سلطنتطلبا بود... نفهمیدم چرا، ولی گذاشتنش کنار... اونم ولکن نبود... دم به دم مصاحبه میکرد و هر روز زیرآب یکیشون رو میزد...»
▫مثل دیوانهها دنبال یک نشانه از شاهرخ بودم و او قطعههای پازلش را با دقت میچید: «اون زن شما رو کشوند اونجا تا با یه تیر، دو نشون بزنه! هم داراب رو حذف کرد... هم یه آتوی اساسی از شاهرخ گرفت...»
▪سرم درد میکرد؛ درد که نه، داشت متلاشی میشد و او انگار این اتاق را با دفتر کارش اشتباه گرفته بود: «اون روزی که خبر پیدا شدن جنازۀ داراب فرخی تو رسانهها پخش شد، اکانتای طرفدار پهلوی همه میگفتن کار جمهوری اسلامیه ولی من فکرشم نمیکردم پای تو و پسر انصاری وسط باشه...»
▫چند قدم نزدیکتر شد؛ انگار ذهنش را از زیر بمباران اطلاعات بیرون کشیده باشد، با حالتی به هم ریخته سؤال کرد: «شاهرخ غیر از میسی و داراب، دیگه تو رو پیش کی برد؟»
▪شیوا و شایگان در خاطرم بودند؛ روی همین چند جملۀ اولم، طوری تا تهِ خط رفته بود که جرأت نکردم حرفی بزنم ولی دستبردار نبود: «میخوام بدونم چقدر با شبکۀ سلطنتطلبا رابطه داشته؟»
▫تا چند دقیقه پیش برای یک خبر از شاهرخ پَرپَر میزدم! انگار نمیفهمید همین حالا از وحشت آخرین بازدیدش، حتی نفس هم نمیتوانم بکشم؛ بیخیال حال خرابم، بازجویی میکرد و باید درجا ساکتش میکردم: «میگفتی خبرنگار مستقل هستی، نه؟!»
▪نفهمید دستش انداختم؛ به نشانۀ تأیید پلکی زد و من ضربۀ بعدی را بیهوا زدم: «یه خبرنگار مستقل انقدر دنبال آمار سلطنتطلبا نیس!»
▫کلماتم طوری محکم ردیف شد که یک لحظه قافیه را باخت؛ لبهایش از هم فاصله گرفت ولی جوابی نداد و من مثل خودش ادعا کردم: «تو که انقدر دنبال شبکۀ سلطنتطلبا هستی، حتماً میدونی تو حکومت پهلوی انقدر دزدی نداشتیم!»
▪کلافه از جریان اطلاعاتی که قیچی کردم، از هر دو طرف، بین موهایش دست کشید؛ چند لحظه ساکت ماند و شمرده سؤال کرد: «میدونی یه روزی ده درصد خاک ایران دست کی بود؟»
▫شانه بالا گرفتم؛ یعنی نمیدانم! اساساً حوصلۀ ارّه دادن و تیشه گرفتن با این آدم را نداشتم ولی باز روی اعصابم سوهان کشید: «دست بزرگترین زمینخوار ایران... رضاخان! کسی که از اول تا آخر حکومتش، هر زمینی تو ایران چشمش رو گرفت، تصاحب کرد و شد پولدارترین آدم این ممکلت! کار به جایی رسیده بود که بعد از تبعیدش، کنسول انگلیس تو گزارش خودش نوشت "دزد اصلی، کشور رو ترک کرده ولی دولت همچنان داره مردم رو میچاپه!".»
▪سرم را بین دستانم گرفتم؛ موج روی موج زیر کشتی میخورد، دلم آشوب بود، نمیفهمیدم چرا اینهمه تکانهای کشتی، یک ذره گیجش نمیکند و انگار تازه به وجد آمده بود: «فایننشالتایمز تو یه گزارش ثروت دیکتاتورهای دنیا رو مقایسه کرده بود، میدونی کی بیشتر از همه از کشورش دزدیده؟»
▫بهترین فرصت برای تمسخر استقلال خبریاش همین حالا بود و متلک انداختم: «اگه بخوام از زبون یه خبرنگار مستقل بگم، حتماً رضاخان!»
▪از حالت حرف زدنم، بیصدا خندید؛ سرش را بالا برد، یعنی حدسم غلط است و خودش جواب داد: «پسرش؛ محمدرضا!»
▫نمیدانستم چرا نمیتوانم حریف این مرد باشم و او با خونسردی سؤال کرد: «حالا بهم بگو شاهرخ جز میسی و داراب، تو رو پیش کی برد؟»
▪لبهایم به هم چسبید؛ نمیخواستم اطلاعاتی بدهم و این را از سکوتم فهمید! چیزی در چشمش شکست، یک نفس کوتاه کشید و خنده از لبهایش پرید: «هزینۀ اعتماد نکردنت به من تا حالا زیادی سنگین بوده... نمیخوام به جایی برسی که دیگه نشه برگشت...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد