📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوشصتویکم
▪از اضطراب نگاهش، ضربان قلبم بالا رفت: «چی کار داری؟» و جوابی که دلم را بدتر خالی کرد: «باید با من بیای.»
▫یک لحظه همهجا بد تکان خورد؛ حس کردم کف اتاق خالی شد، سرم گیج رفت و او بیصدا دستور داد: «بلند شو!»
▪خیال نمیکردم خوابم برده باشد ولی انگار واقعاً خوابیده بودم؛ نمیدانستم چند دقیقه یا چند لحظه اما سرم منگ بود و این تکانها حالم را بدتر میکرد.
▫کف دست روی تخت، خودم را جمع کردم و هنوز کمرم صاف نشده، زیر گوشم نجوا کرد: «این دفعه رو خراب نکن...»
▪یا من خیلی خواب بودم یا او زیادی گنگ حرف میزد؛ اتاق دوباره لق زد، دلم بد به هم خورد و او پاورچین به سمت در رفت.
▫لای در باز بود و از همان درز، نگاهش سرک کشید؛ دست به دیوار گرفتم تا بتوانم فقط یک قدم بردارم و پشت سرش، پرسیدم: «با من چی کار داری؟»
▪به سمتم برگشت؛ نگاهش بین چشمانم چندبار چرخید، انگار نمیشد اعتماد کند: «صبح که موبایل و مدارک رو انداختم بیرون... شک دارم تو آب افتاده باشه...»
▫اتاق مثل گهواره چپ و راست میشد؛ دست به دیوار، فقط زور میزدم سرِ پا بمانم و او حدس زد: «همون لحظه یه صدای تق شنیدم... فکر میکنم جایی گیر کرده باشه...»
▪از تمام جملاتش، فقط یک چیز فهمیدم؛ اگر هنوز موبایلی در کار باشد، شاید بتوانم با شاهرخ تماس بگیرم و از همین فکر، خواب از سرم پرید.
▫یکبار دیگر به سمت در چرخید؛ دوباره از لای در سرک کشید و باز به طرفم برگشت: «الان که رفتم وضو بگیرم... تا نزدیکش رفتم... ولی یکی اومد... نشد...»
▪هر چه بیشتر میگفت، کمتر میفهمیدم و بلاخره حرفش را زد: «میخوام مراقب باشی تا من برم سراغش...»
▫هنوز باورم نمیشد از لب عرشه زنده برگشتم و از ترسِ دوباره گیر افتادن، عقب کشیدم: «اگه کسی ببینه...»
▪مهلت نداد حرفم تمام شود: «تو رو با خودم میبرم تا کسی نبینه...»
▫غلتیدن موج زیر کف اتاق را حس میکردم؛ با هر تکان، هر چه در تنم بود، به هم میخورد و لحنم از همه بدتر: «من نمیتونم...»
▪نگاهش روی صورتم دقیق شد: «فقط میتونی گاف بدی؟!... اگه قرار باشه کمک کنی، نمیتونی؟!»
▫اصلاً منتظر جوابم نماند؛ با سرانگشت در را باز کرد، دو طرف را چند بار سرک کشید و به سمتم برگشت: «فقط صدات در نیاد... اینو که میتونی؟»
▪خیره به چشمانم، چند لحظه مکث کرد؛ هنوز منتظر بود راضی شوم ولی من یک قدم عقبتر رفتم.
▫نمیفهمید از آدمهای اینجا که هیچ، حتی از در و دیوار این کشتی میترسم و برای اولین بار به من رو زد: «فقط همین یه بار...»...
📖 ادامه دارد...
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوشصتودوم
▪از حس نیاز نگاهش، دلم خنک شد! اصلاً دلم میخواست به تلافی هر چه حالم را گرفته، با صدای بلند بگویم: «نه!» ... ولی اگر موبایل جایی پشت دریچه گیر کرده بود... اگر میشد حداقل آخرین بازدید شاهرخ را ببینم...
▫اما و اگرهای فکرم را نشد کنترل کنم؛ با یک پلک زدن قبول کردم و بعد از چند ساعت بلاخره از این دخمه بیرون زدم.
▪راهرو که نبود؛ رسماً پل معلق بود. هر دو دستم را از دو طرف به دیوارهای سرد و فلزی میکشیدم و همهچیز مقابل چشمم تکان میخورد.
▫نمیدانستم اتاق قبلی، کجای این راهرو قرار دارد ولی او اصلاً سراغ اتاق نرفت؛ ظاهراً میخواست به فضای پشت دریچه برسد، جایی انتهای راهرو ایستاد و بلافاصله خم شد.
▪انگار چندبار همهچیز را چک کرده و زیر و روی مسیر را حفظ بود؛ مقابل پایش یک در فلزی کف زمین به چشمم خورد، به قلاب فلزی روی در چنگ انداخت و با یک تکان بلندش کرد.
▫لولاها با صدای قیژّ کوتاهی تکان خوردند، بوی آب و آهن و روغن با هم بیرون زد و امیر سر پا نشست.
▪فقط سیاهی پیدا بود، پلههایی شبیه نردبان و صدای موتور که انگار از همینجا زوزه میکشید.
▫امیر لبۀ باریک پله را گرفت؛ باورم نمیشد واقعاً برای پایین رفتن در این تونل، تمامتنه چرخید و رو به من فقط چند کلمه گفت: «اگه کسی اومد... نذار بیاد پایین...»
▪یک لحظه حس کردم همه چیز ایستاد! هم تکانهای کشتی، هم صدای موهوم موتور و هم نفس من!
▫او کجا میرفت و من اینجا چه باید میکردم؟! اصلاً چطور میخواستم کسی را رد کنم؟! حتی فرصت نداد یک کلمه بپرسم، مثل شبح از پلهها پایین کشید و در تاریکی گم شد!
▪فقط یک دستش را دیدم که از تاریکی بیرون آمد، دریچه را روی سرش بست و من مثل یک مترسک خشکم زد!
▫نمیدانستم چقدر طول میکشد و من دقیقاً باید چه غلطی کنم؟!
▪حتی نفس نمیکشیدم مبادا کسی بفهمد من اینجا هستم؛ بیخیال هر اعتقادی، خداخدا میکردم زودتر برگردد و یک لحظه صدایی شنیدم.
▫نگاهم تا در آهنی دوید ولی خبری نبود! در اصلاً تکان نخورده بود و تا سرم را بالا گرفتم، سایهای در انتهای راهرو دیدم.
▪شانههای پهن، قد نسبتاً بلند و چراغ قوهای که رو به صورتم روشن شد؛ از تیغ نوری که روی چشمم خط انداخت، پلکهایم در هم رفت و او درست چند قدم مانده به دریچه ایستاد: «اینجا چی میخوای؟»
▫خودش بود؛ نگاهش از روی صورتم جُم نمیخورد و من از وحشت دری که همین حالا زیر پایش باز شود، لکنت گرفتم: «حالم... بد... شده... کشتی... خیلی... تکون میخوره...»
▪نور چراغ قوه را از صورت تا روی کفشهایم پایین برد و دوباره برگشت: «پسره تو اتاقه؟»
▫سؤال از این بدتر نمیشد... "پسره" دقیقاً زیر قدمهایش بود! باید همین حالا این هیولا را با خودم میبردم و یک بهانه، فیالبداهه به ذهنم رسید: «اینجا قهوه پیدا میشه؟»
▪از دمِ نرمی که خیال میکرد نشانش دادم، لبخندی زد و قبل از اینکه لب باز کند، سبیلش تکان خورد: «بیا بریم... برات درست میکنم...»
▫بیاختیار یک قدم عقب رفتم، او همان یک قدم را جلو آمد و کفشهایش درست به قفل دریچه، چفت شد!...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوشصتوسوم
▪با هیبت و هیکل و سبیلش اصلاً جور نبود ولی مثل یک جنتلمن، دستش را باز کرد تا اول من حرکت کنم و همزمان زبان ریخت: «چی دوست داری؟ اسپرسو یا ترک؟»
▫بیخیال جوابش، فقط راه افتادم. موج دریا شدیدتر شده بود، در و دیوار بد تکان میخورد و من روی همین کف لق، قدمهایم به هم میپیچید تا زودتر از دریچه فاصله بگیریم.
▪هر قدم دورتر میشدم، هنوز پردۀ گوشم همانجا بود مبادا صدای باز شدن در بلند شود و این مرد، مدام وِزوِز میکرد: «چرا تو رو دزدیده؟!»
▫بلاخره از خم راهرو پیچیدیم، نمیدانستم میخواهد من را تا کجا ببرد؛ باید قبل از اینکه خیلی دیر میشد، با اولین بهانه میپیچیدم و یک لحظه، چشمم تهِ راهروی دست راستی گیر کرد.
▪اتاق ما همینجا بود و نمیخواستم از اینجا یک وجب رد شوم؛ قدمهایم قفل شد و او با صدایی بم پیشنهاد داد: «یه قهوۀ ترک عالی تو اتاقم دارم!»
▫راهرو درست پشت سرش بود؛ مطمئن نبودم امیر قسر در رفته باشد، باید هنوز وقت میخریدم و رسماً به مِنمِن افتادم: «باید... بیام اتاقت...؟»
▪طوری خندید که حالم بدتر به هم خورد، دندانهایش از زیر سبیل پیدا شد و قبل از اینکه حرفی بزند، از صدای پای کسی برگشت.
▫امیر درست پشت سرش بود! در مسیری که انگار از سرویس داخل راهرو، راهش را اینطرف کج کرده؛ پیشانیاش هنوز خیس عرق بود ولی محکم جلو آمد و خیلی مسلط از من سؤال کرد: «چرا اینجایی؟»
▪خنده روی صورت مرد ماسید؛ من خودم را سمت امیر کشیدم و آهسته پاسخ دادم: «قهوه میخواستم...»
▫ابروهایش در هم شد؛ طوری اخم کرده بود که داشتم شک میکردم نکند واقعاً فکری کرده... ولی انگار بازیگری در خونش بود! هر دو دست در جیب شلوار، با شانههایی صاف روبروی مرد ایستاد و صدا کلفت کرد: «ما با هم معامله کردیم... پس خیلی حواست باشه!»
▪دستش را رو به من، سمت اتاق گرفت؛ یعنی برو! من پاورچین برگشتم و مرد نمیخواست بازیِ برده را ببازد: «منم شرط کردم خیلی تو چشم نباشید!»
▫چشم هیزش هنوز دنبالم میدوید، امیر درست پشت سرم راه افتاد و فقط یک کلمه جواب داد: «اوکی!» ولی من تا رسیدن به اتاق هزار بار مُردم و او لحظۀ آخر زهرش را پاشید: «آخرین باری بود که ندید گرفتم...»
▪درست نشنیدم امیر چه جوابی حواله کرد! نمیخواستم از پشتِ سر مضطرب به نظر برسم؛ با آرامش وارد اتاق شدم، باز هم در را کاملاً نبست و همین که پیش کرد، خودم را روی تخت انداختم.
▫دیگر نمیفهمیدم باز هم کشتی تکان میخورَد یا دنیا دور سر من میچرخد ولی نفسم بریده بود و امیر ساکت روبرویم ایستاد.
▪دست در جیب شلوارش کرد و با خونسردی بیرون کشید؛ موبایل واقعاً بین انگشتانش بود!
▫دستم روی قفسۀ سینه، میترسیدم قلبم از دهانم بیرون بپرد اما او با آرامش فقط یک لبخند زد!
▪لبخندش اصلاً شبیه همیشه نبود و لحنش عجیبتر از همیشه: «ممنونم خانم راستین!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
حاج مهدی رسولیدعای عهد - حاج مهدی رسولی.mp3
زمان:
حجم:
26.1M
﷽ دعای عهد | 📻
اللَّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظِیمِ وَ رَبَّ الْکُرْسِیِّ الرَّفِیعِ وَ رَبَّ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ وَمُنْزِلَ التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الزَّبُورِ وَ رَبَّ الظِّلِّ وَ الْحَرُورِ وَ مُنْزِلَ الْقُرْآنِ الْعَظِیمِ..
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔔🇬🇧 آیا تولی و تبری #جریان_شیرازی واقعیه⁉️ 🤔
#ماجرای_شیعه_انگلیسی
🔸آیا دشمنان قطعی #اهل_بیت علیهمالسلام در زمان حال، شامل تبری نمیشوند ⁉️
#آگاه_باشیم #شیعه_لندنی 🎩
https://eitaa.com/samn910
16.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃این اتفاقات قبل حادثه میناب را از شهید میکائیل میردورقی شنیده بودید؟
https://eitaa.com/samn910