📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوشصتوهفتم
▪خیلی خسته بودم؛ خیلی بیشتر از چیزی که بتوانم به کسی بگویم...
▫حتی نمیتوانستم حساب کنم چند روز است صدای پدر و مادرم را نشنیدم...
▪چند روز است از حال تنها دخترشان بیخبر ماندند و اصلاً در این برزخ بیخبری، هنوز زنده بودند؟...
▫تکیه به دیوار، سرم از پشت رها شد و از تنها کسی که میشد سؤال کنم، سؤال که نه... گله کردم: «میتونی یه بارم خودتو بذاری جا من؟...»
▪یک لحظه هر چه در نگاهش بود، ناپدید شد... نه بازجویی، نه کنجکاوی، نه سرزنش... فقط یک نفس کوتاه و پاسخی تلخ: «من یه روز جای تو بودم... خودِ تو بودم...»
▫منتظر بودم هر حرفی بزند اما این یکی را نه... موبایل را قفل کرد و در جیبش گذاشت؛ چند قدم سمت میز رفت و روی صندلی فلزی نشست.
▪کنار سرش یک پنجرۀ دایرهای کوچک، فقط کمی بزرگتر از یک بشقاب بود و او از همان دریچه، خیره به تاریکی دریا، ادامه داد: «روزی که تو ستاد روحانی به هر دری میزدم تا رقیبش رأی نیاره... فقط یه دلیل داشت... میخواستم ایران عوض بشه!»
▫هر دو دست را زیر چانه به هم گره زد؛ انگار در همین تاریکی موهوم، دنبال گذشتۀ خودش میگشت و چشمش از شیشۀ مات پنجره جدا نمیشد: «وقتی روحانی رأی اورد، فکر کردم به چیزی که میخواستم رسیدم... ولی فقط چند ماه کشید تا بفهمم من به هیچی نرسیدم... فشار روی رسانهها بیشتر شد... سانسور خبرنگارا بدتر شد...»
▪دستش را از زیر صورتش کشید؛ سرش معلّق ماند و نگاهش به جای شیشه، روی میز سقوط کرد: «اون روز مطمئن شدم دیگه ایران رو نمیشه عوض کرد... فکر میکردم فقط باید از این کشور برم... اونجا داشتم خفه میشدم...»
▫بلاخره سمتم چرخید؛ نگاهش به اندازۀ سالها خسته بود و لحنش خستهتر: «خیلی وقته اومدم اینور... ولی از یه جایی به بعد فهمیدم هیچی اونجوری که من فکر میکردم، نیس... نه ایران... نه کشورای دیگه...»
▪چند لحظه فقط نگاهم کرد ولی مثل همیشه نبود! اصلاً انگار این مرد امیر دادفر نبود: «تو خودِ منی... فقط چند سال جوونتر... چند تا زخم کمتر... چند قدم مونده به تهِ خط...»
▫تکانهای کشتی کم شده بود؛ حالم کمتر به هم میخورد ولی صدای ممتد موتور، روی مغزم متوقف نمیشد و کلافه پرسیدم: «اگه پشیمون شدی... چرا برنمیگردی؟...»
▪سرش را کج کرد؛ مثلاً لبخند زد ولی از چشمانش درد میبارید: «چون به جایی رسیدم که دیگه نمیشه برگشت... همونجایی که نمیخوام تو برسی...»
▫نمیتوانست فریبم دهد! نمیشد خودش را شبیه من نشان دهد تا از زیر زبانم حرف بکشد!
▪میخ چشمانش ماندم و مثل خودش با خونسردی، حالش را گرفتم: «تو اصلاً شبیه من نیستی! من با عامل اطلاعاتی حزبالله لبنان رفیق نیستم! من هر زمان بخوام برام اسلحه جور نمیشه! من کلی آدم و ماشین و رابط ندارم که یه دختر رو از کانادا بدزدم و به زور ببرم ایران!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوشصتوهشتم
▪کلمۀ آخر را که گفتم، انتظار هر واکنشی داشتم جز یک خندۀ کوتاه و چکّشی! شبیه شکستن شیشه، فقط یک ثانیه طول کشید ولی سرم را سوراخ کرد! بلافاصله لبهایش جمع شد و خیلی جدی جواب داد: «راست میگی! من اصلاً شبیه تو نیستم! من انقدر یه دنده و لجباز نیستم!»
▫از جا بلند شد، از زیر میز یک بسته کشید و تا پای دیوار رفت، همانجایی که از صبح به جای این تخت فلزی، جای خوابش شده بود ولی قبل از اینکه بنشیند، به سمتم برگشت: «این خوبه که هیچوقت نمیخوای کم بیاری ولی حواست باشه زیادی جلو نری!»
▪منتظر جوابم نشد؛ اصلاً انگار نمیخواست بشنود! پشت به من، رو به دیوار، پتو را از داخل بسته بیرون آورد، روی زمین پهن کرد و همانجا دراز کشید.
▫پاها را کاملاً کشیده بود، با ساعد دست پیشانیاش را پوشاند و چشمانش را بست اما لای در هنوز باز بود!
▫دستم برای انتقام گرفتن از این مرد خیلی باز نبود ولی یک لحظه فکری در ذهنم جرقه زد و مثل اسفند از جا پریدم!
▪پاورچین تا پای در رفتم، میدانستم چطور با اعصابش بازی کنم و مخصوصاً دستگیره را محکم فشار دادم؛ در با صدای بلندی بسته شد و انگار بدنش را برق گرفته باشد، تمام تنش تکان خورد!
▫شاید خیال کرد کسی آمده، من بیخیال برگشتم و او با حالتی عصبی پرسید: «چه خبرته؟!»
▪روی تخت نشستم و انگار نه انگار... ساده پاسخ دادم: «دوست ندارم در باز باشه...»
▫نگاهش دوباره تا در رفت و من با لحنی مخصوصاً مشکوک پرسیدم: «گناه داره با یه زن زیر یه سقف تنها بمونی؟!»
▪فقط یک لحظه روی صورتم مکث کرد و بیخیال هر چه تمسخر در پوزخندم بود، دوباره دراز کشید. باز ساعدش را روی پیشانی گرفت ولی من بیخیال نمیشدم: «راست میگن تو خارج مردها انقدر زن بیحجاب دیدن که دیگه براشون مهم نیس؟»
▫چند ساعتی میشد شالی که به زور سرم کرد، روی تخت مچاله افتاده بود؛ جوابی نداد، حتی چشمانش را باز نکرد ولی من از پیادهروی روی ذهنش لذت میبردم: «پس چرا واسه تو مهمه؟! چرا تنها بودن با یه دختر برات عادی نشده؟!»
▪با همان دست روی پیشانی و چشمان بسته، یک نفس کوتاه کشید و بیصدا پرسید: «واقعاً هنوز نفهمیدی حریف من نمیشی؟!»
▫بد جا خوردم! منتظر بودم انفجار و عصبانیتش را ببینم ولی عین خیالش نبود!
▪به جای او، من عصبی شدم؛ باید این بازی را میبُردم و با اولین سؤالی که به ذهنم رسید، دوباره تک زدم: «تو دانشگاههای ایران انقدر قانون واسه دختر و پسرها میذارن که هر چی هم خارج باشید، بازم تا یه دختر میبینید، دیگه نمیتونید عادی باشید!»
▫بلاخره قفلش شکست؛ دستش را از روی پیشانی کشید، به سمتم چرخید و خیلی جدی پرسید: «شما تا حالا تو چند تا از دانشگاههای آمریکا و اروپا درس خوندی؟»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوشصتونهم
▪یک لحظه آب بیخ گلویم پرید؛ دانشگاه آزاد واحد تهران شمال درس خوانده بودم و تا بخواهم چند کلمه جمع و جور کنم، پاتک زد: «احتمالاً دانشگاه آکسفورد انگلستان درس نخوندی! چون اگه خونده بودی، میدونستی اونجا پوست دانشجوها رو بابت پوشش میکَنن! از کت و شلوار تیره و اجبار جوراب واسه پسرا تا لباس گشاد و آستیندار واسه دخترها! خالکوبی و رنگ موی خاص هم ممنوعه!»
▫لبهایم از هم جدا شد تا یک کلمه بگویم ولی باز هم فرصت نداد: «فکر میکنم دانشگاه هاروارد هم نرفته باشی! چون اگه اونجا مدرک گرفته بودی میدونستی حتی پوشیدن جوراب هم اجباریه و ناخن مصنوعی هم ممنوعه! دانشگاه تگزاس هم نباید درس خونده باشی چون اونجا که اوضاع از اینم بدتره! تو هیچ فضای بستهای دانشجوها حق استفاده از عینک دودی ندارن، آخه قرتیبازی محسوب میشه! پوشیدن جوراب همچنان اجباریه اما حتی طرح جوراب باید ساده باشه!»
▪دستم را بالا گرفتم و تا خواستم بگویم بس است، کلمات بعدی بینوبت از دهانش بیرون ریخت: «دانشگاه فلوریدا باید بلوز و شلوارت یه رنگ باشه! دکمهها هم کاملاً بسته! دانشگاه مونترال کانادا، غیر از ساعت و حلقۀ ازدواج، هیچی نباید دستت باشه...»
▫اصلاً انگار وقتی مغزش روشن میشد، دیگر قابل خاموش کردن نبود و با صدای بلند اعتراض کردم: «سرم درد میکنه، بسّه دیگه!»
▪هر چه کلمه بین لبهایش منتظر خروج بود، همه با خنده بیرون زد! من به پهلو دراز کشیدم، چشمانم را بستم و فقط شنیدم با همان خنده دو کلمه گفت: «شب بخیر!»
▫تمام رگهای سرم از فشار در حال انفجار بود! تکانها دوباره بیشتر شده، انگار تخت زیر تنم شنا میکرد. صدای موتور از سرم بیرون نمیرفت و مطمئن بودم در این جهنم نمیتوانم حتی یک لحظه بخوابم!
▪مژههایم را فقط کمی از هم فاصله دادم و مخفیانه نگاه کردم؛ به پهلو رو به دیوار خوابیده و صدای نفسهایش بلند بود! باورم نمیشد واقعاً خوابش برده و یک لحظه دلم خواست موبایلش همین حالا به جای جیب شلوارش، دست من باشد!
▫فقط کافی بود یک ذره استرس روی ذهنم کمتر شود... از دلتنگی برای شاهرخ تا تهِ قلبم میسوخت... خیره به سقف مثل دیوانهها با خودم حساب میکردم چند روز است او را ندیدم؟
▪چراغ اتاق روشن بود؛ اصلاً میترسیدم خاموش کنم. در همین روشنایی سرد و کم، حداقل یک ذرّه روی اوضاع مسلط بودم و خودم نفهمیدم چشمم کِی خیس شد.
▫بدم میآمد سرم را روی این بالش فرو کنم تا صدای پای اشکم را نشنود؛ نمیدانستم این ملحفه آخرین بار کی شسته شده!
▪حسابش از دستم رفته بود چند شب است نتوانستم مسواک بزنم! حتی موهایم را شانه نکردم و اصلاً تا کِی باید بدون حمام و شستن لباسها، در این قبر میخوابیدم؟!...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینها افسانه نیست!
این عالم اسراری دارد که اهل سر میدانند
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
https://eitaa.com/samn910
🔺عمل به احکام اسلام مثل عمل به توصیه های پزشکیِ مادری مهربان با دکترای فوق تخصص است
🍃 امام صادق (ع): وَ اللَّهِ لَأَنَا أَرْحَمُ بِكُمْ مِنْكُمْ بِأَنْفُسِكُم.
❤️ یعنی: والله من شما را بیش از خودتون دوستتون دارم.
📚بصائر الدرجات، ج ۱، ص ۲۶۵.
وقتی معصومین (ع) ما را بیش از خودمون دوستمون دارند، بعلاوه که به دلیل اتصال به وحی، ظرفیتهای ما در مسیر کمال را بیش از ما میفهمند، چرا به سخنانشان گوش ندهیم؟
توصیه های آنها مثل توصیهٔ مادری مهربان اما متخصص برجسته است و اگر برخی توصیه هاشون تلخ بنظر میرسد، اینها مثل شربت تلخی است که مادر برای حفظ جان فرزندش به او میدهد.
به فرموده خدا: عَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ
چه بسا چیزی را دوست ندارید اما خیر شما در همان است. (بقره:۲۱۶)
👈بله عزیزم!... یکی توی این دنیا هست که تو را بیش از خودت دوسِت داره، و اون، امام زمانتِ...بِهِش گوش بده، ضرر نمیکنی، باور کن نفع دنیا و آخرتت، تو همینه✨
🖌 ابوالفضل ساجدی(دکترا از کانادا فارغ التحصیل حوزه علمیه قم؛ مدیر سابق قطب علمی فلسفه دین؛ استاد تمام فلسفه دين موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)
#سلامت_معنوی
خب شمایی که برای اجرای
حکم قانون ناراحتی
اشتباه میکنید به وضعیت حجاب اعتراض کنید
اشتباه میکنید بگید سال ۸۸ میرحسین موسوی فتنه کرد
اشتباه میکنید بخوایید بگید ۱۸ ۱۹ دی اغتشاشگران ریختن کف خیابون!
بابا اونا هم همینن دیگه👇
قانون رو
دستگاه قضای جمهوری اسلامی رو
مجلس جمهوری اسلامی رو
دولت جمهوری اسلامی رو
اشخاص جمهوری اسلامی رو
قبول ندارند
همین
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهفتادم
▪تاریک و روشن آسمان و تشخیص شب و روز فقط از همین دریچۀ کوچک امکان داشت؛ روزها اکثراً ابری و بارانی بود و آسمان روز هم چندان روشنتر از شب نبود!
▫از این معلّق بودن بیوقفه، هر لحظه حالم بدتر میشد؛ اجازه داشتم نصفهشبها چند دقیقه روی عرشه قدم بزنم ولی از همان روز حتی از سایۀ کانتینرها میترسیدم.
▪نه جرأت میکردم تنها از این اتاق خارج شوم، نه دلم نمیخواست حتی چند قدم با این آدم مغرور، تا روی عرشه بروم.
▫هر روز به هزار جان کندن میگذشت و هر بار یادم میآمد، ته این خط ایران است، از زندگی خودم سیر میشدم!
▪از همین پنجرۀ کوچک، هر چه نگاه میکردم همهجا فقط سیاهی آب بود و کبودی آسمان؛ نه یک کشتی پیدا بود، نه یک تکه خشکی، نه حتی یک درصد امیدی برای فرار... گیرافتادن وسط اقیانوس، وحشتناکترین حس دنیا بود!
▫از خوردن غذاهای سرد و تکراری، روانی شده بودم؛ از حضور بدون یک لحظه غیبت این مرد و از تماس روزی یکبار مرتضی و هیچ خبری که از شاهرخ نبود!
▪واتساپ و تلگرامش به روز نمیشد و هر بار امیر فقط سرش را به نشانۀ جواب منفی بالا میگرفت، من نگرانتر میشدم: «موبایلت چقدر شارژ داره؟!»
▫انگار درصد این شارژ، شیشۀ عمر من بود و هر بار او با خونسردی، جواب میداد: «یه کاریش میکنم...»
▪خوابهایم همه کابوس بود و ترسناکتر از بیداری... ولی یک شب اتاق طوری کج شد که تا لب تخت لیز خوردم. بیاختیار به تشک چنگ زدم و بلافاصله نیمخیز شدم.
▫انگار در آب زلزله آمده بود؛ میز و صندلی و بستهها همه چپ و راست میشد و امیر غرق خواب، فقط از این پهلو به آن پهلو شد!
▪یک لحظه از دلم رد شد: خوش به حالش! چقدر این آدم خوشخواب است!
▫کاپشنش هنوز در همان دخمۀ اولی جا مانده بود؛ همانجایی که دور من پیچید و دیگر فرصت نشد بردارد. شبها یک پتو زیر، یک پتو رویش میکشید و همانجا کنج دیوار در خودش مچاله میشد.
▪یکی دو ساعت پیش، شامی که برایمان آوردند، یک پیاله لوبیا بود و حالا انقدر تکان خورده بودم که حس میکردم همان تا گلویم رسیده است.
▫از ترس مردی که همیشه در راهروها کشیکم را میکشید، میترسیدم تنها تا سرویس بروم. دور اتاق قدم میزدم، نفس عمیق میکشیدم، بلکه حالت تهوع بهتر شود و یک لحظه چیزی به چشمم خورد.
▪موبایل در جیب امیر نبود؛ برای اولین بار! شاید یادش رفته و شاید بیاختیار خوابش برده بود ولی موبایل کنار سرش روی زمین جا مانده و یک لحظه تمام سلولهای مغزم به خط شد!...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهفتادویکم
▪یعنی میتوانستم...؟ میشد همین حالا بلاخره با شاهرخ تماس بگیرم؟... ممکن بود قبل از اینکه شارژ موبایل تمام شود، فقط یک خبر از حالش بگیرم؟
▫در تمام خطوط مغزم فقط یک فرمان فریاد میکشید؛ باید این موبایل را بردارم! تا بالای سرش مثل یک روح سرگردان بیصدا رفتم و آهسته خم شدم.
▪بند به بند انگشتانم میلرزید ولی شنیدن صدای شاهرخ، به هر چه خطر در این دنیا بود، میارزید!
▫صورتم خیس عرق شده؛ محتویات معده که هیچ حتی قلبم به دهانم رسیده بود!
▪مراقب تکتک استخوانهایم بودم مبادا صدایی بلند شود و یک لحظه چشمانم را بستم؛ نفس پشت قفسۀ سینه حبس شد و انگشتانم میلیمتری جلو میرفت.
▫چند ثانیه بیشتر نکشید؛ حالا عزیزترین چیزی که این چند روز میخواستم، بلاخره دست من بود ولی قفل!
▪امیدوار نبودم با چهرهاش باز شود؛ موبایل را مقابل صورت خوابش گرفتم، یک لحظه همهچیز متوقف شد؛ تمام امیدم به همین لحظه بسته بود و... سرانجام صفحه باز شد!
▫باورم نمیشد بلاخره یک جا این دنیا با تینا راه آمده باشد؛ اما واقعاً موبایل امیر دست من بود، بدون قفل!
▪دیگر تکانهای اتاق را نمیفهمیدم، صدای موتور را نمیشنیدم، حتی حالت تهوع را هم حس نمیکردم...
▫چشمم به درصد شارژ بود؛ فقط 17درصد! باید سریعتر تماس میگرفتم ولی پیامی که هنوز از مرتضی روی گوشی باز بود، نگاهم را قلاب کرد: «ایران برای شما اصلاً سفید نیست!»
▪امیر در جوابش نوشته بود: «من باید این دختر رو برسونم...» و پاسخ مرتضی عین تهدید بود: «از اول گفتم داری با جون خودت بازی میکنی... آخرشم سرت رو به باد میدی...»
▫بیهوا نگاهم سمت امیر چرخید؛ دیگر جوابی به پیام مرتضی نداده بود و نمیفهمیدم بعد از خواندن این جملات، چطور اینقدر راحت خوابیدهاست!
▪موبایل روی حالت ذخیرۀ باطری بود ولی در همین چند لحظه مقابل چشمانم، شارژ یک درصد کمتر شد و من باید همین حالا تماس میگرفتم.
▫فقط صدای خشخش میشنیدم؛ بوق میخورد یا نه، چندان مشخص نبود و من تازه به ذهنم رسید چطور میخواهم در این اتاق با شاهرخ صحبت کنم؟!
▪با نوک پا راه میرفتم؛ چند قدم هم شده، باید از امیر فاصله میگرفتم و بین اینهمه خشخش فقط دنبال صدای شاهرخ بودم.
▫قلبم انگار در لالۀ گوشم میزد؛ تمام تنم هماهنگ با ضربان این قلب دیوانه میتپید و یک لحظه چیزی در دستم لرزید.
▪بین انگشتانم خالی شد، موبایل دیگر دست من نبود و صدایی که مثل ناقوس مرگ نفسم را گرفت: «چه غلطی میکنی؟!»
▫با یک قدم فاصله، پشت سرم رسیده و موبایل را از همانجا قاپیده بود؛ تماس را بلافاصله قطع کرد و سفیدی چشمانش در جا رنگ خون شد...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد