📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهفتادم
▪تاریک و روشن آسمان و تشخیص شب و روز فقط از همین دریچۀ کوچک امکان داشت؛ روزها اکثراً ابری و بارانی بود و آسمان روز هم چندان روشنتر از شب نبود!
▫از این معلّق بودن بیوقفه، هر لحظه حالم بدتر میشد؛ اجازه داشتم نصفهشبها چند دقیقه روی عرشه قدم بزنم ولی از همان روز حتی از سایۀ کانتینرها میترسیدم.
▪نه جرأت میکردم تنها از این اتاق خارج شوم، نه دلم نمیخواست حتی چند قدم با این آدم مغرور، تا روی عرشه بروم.
▫هر روز به هزار جان کندن میگذشت و هر بار یادم میآمد، ته این خط ایران است، از زندگی خودم سیر میشدم!
▪از همین پنجرۀ کوچک، هر چه نگاه میکردم همهجا فقط سیاهی آب بود و کبودی آسمان؛ نه یک کشتی پیدا بود، نه یک تکه خشکی، نه حتی یک درصد امیدی برای فرار... گیرافتادن وسط اقیانوس، وحشتناکترین حس دنیا بود!
▫از خوردن غذاهای سرد و تکراری، روانی شده بودم؛ از حضور بدون یک لحظه غیبت این مرد و از تماس روزی یکبار مرتضی و هیچ خبری که از شاهرخ نبود!
▪واتساپ و تلگرامش به روز نمیشد و هر بار امیر فقط سرش را به نشانۀ جواب منفی بالا میگرفت، من نگرانتر میشدم: «موبایلت چقدر شارژ داره؟!»
▫انگار درصد این شارژ، شیشۀ عمر من بود و هر بار او با خونسردی، جواب میداد: «یه کاریش میکنم...»
▪خوابهایم همه کابوس بود و ترسناکتر از بیداری... ولی یک شب اتاق طوری کج شد که تا لب تخت لیز خوردم. بیاختیار به تشک چنگ زدم و بلافاصله نیمخیز شدم.
▫انگار در آب زلزله آمده بود؛ میز و صندلی و بستهها همه چپ و راست میشد و امیر غرق خواب، فقط از این پهلو به آن پهلو شد!
▪یک لحظه از دلم رد شد: خوش به حالش! چقدر این آدم خوشخواب است!
▫کاپشنش هنوز در همان دخمۀ اولی جا مانده بود؛ همانجایی که دور من پیچید و دیگر فرصت نشد بردارد. شبها یک پتو زیر، یک پتو رویش میکشید و همانجا کنج دیوار در خودش مچاله میشد.
▪یکی دو ساعت پیش، شامی که برایمان آوردند، یک پیاله لوبیا بود و حالا انقدر تکان خورده بودم که حس میکردم همان تا گلویم رسیده است.
▫از ترس مردی که همیشه در راهروها کشیکم را میکشید، میترسیدم تنها تا سرویس بروم. دور اتاق قدم میزدم، نفس عمیق میکشیدم، بلکه حالت تهوع بهتر شود و یک لحظه چیزی به چشمم خورد.
▪موبایل در جیب امیر نبود؛ برای اولین بار! شاید یادش رفته و شاید بیاختیار خوابش برده بود ولی موبایل کنار سرش روی زمین جا مانده و یک لحظه تمام سلولهای مغزم به خط شد!...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهفتادویکم
▪یعنی میتوانستم...؟ میشد همین حالا بلاخره با شاهرخ تماس بگیرم؟... ممکن بود قبل از اینکه شارژ موبایل تمام شود، فقط یک خبر از حالش بگیرم؟
▫در تمام خطوط مغزم فقط یک فرمان فریاد میکشید؛ باید این موبایل را بردارم! تا بالای سرش مثل یک روح سرگردان بیصدا رفتم و آهسته خم شدم.
▪بند به بند انگشتانم میلرزید ولی شنیدن صدای شاهرخ، به هر چه خطر در این دنیا بود، میارزید!
▫صورتم خیس عرق شده؛ محتویات معده که هیچ حتی قلبم به دهانم رسیده بود!
▪مراقب تکتک استخوانهایم بودم مبادا صدایی بلند شود و یک لحظه چشمانم را بستم؛ نفس پشت قفسۀ سینه حبس شد و انگشتانم میلیمتری جلو میرفت.
▫چند ثانیه بیشتر نکشید؛ حالا عزیزترین چیزی که این چند روز میخواستم، بلاخره دست من بود ولی قفل!
▪امیدوار نبودم با چهرهاش باز شود؛ موبایل را مقابل صورت خوابش گرفتم، یک لحظه همهچیز متوقف شد؛ تمام امیدم به همین لحظه بسته بود و... سرانجام صفحه باز شد!
▫باورم نمیشد بلاخره یک جا این دنیا با تینا راه آمده باشد؛ اما واقعاً موبایل امیر دست من بود، بدون قفل!
▪دیگر تکانهای اتاق را نمیفهمیدم، صدای موتور را نمیشنیدم، حتی حالت تهوع را هم حس نمیکردم...
▫چشمم به درصد شارژ بود؛ فقط 17درصد! باید سریعتر تماس میگرفتم ولی پیامی که هنوز از مرتضی روی گوشی باز بود، نگاهم را قلاب کرد: «ایران برای شما اصلاً سفید نیست!»
▪امیر در جوابش نوشته بود: «من باید این دختر رو برسونم...» و پاسخ مرتضی عین تهدید بود: «از اول گفتم داری با جون خودت بازی میکنی... آخرشم سرت رو به باد میدی...»
▫بیهوا نگاهم سمت امیر چرخید؛ دیگر جوابی به پیام مرتضی نداده بود و نمیفهمیدم بعد از خواندن این جملات، چطور اینقدر راحت خوابیدهاست!
▪موبایل روی حالت ذخیرۀ باطری بود ولی در همین چند لحظه مقابل چشمانم، شارژ یک درصد کمتر شد و من باید همین حالا تماس میگرفتم.
▫فقط صدای خشخش میشنیدم؛ بوق میخورد یا نه، چندان مشخص نبود و من تازه به ذهنم رسید چطور میخواهم در این اتاق با شاهرخ صحبت کنم؟!
▪با نوک پا راه میرفتم؛ چند قدم هم شده، باید از امیر فاصله میگرفتم و بین اینهمه خشخش فقط دنبال صدای شاهرخ بودم.
▫قلبم انگار در لالۀ گوشم میزد؛ تمام تنم هماهنگ با ضربان این قلب دیوانه میتپید و یک لحظه چیزی در دستم لرزید.
▪بین انگشتانم خالی شد، موبایل دیگر دست من نبود و صدایی که مثل ناقوس مرگ نفسم را گرفت: «چه غلطی میکنی؟!»
▫با یک قدم فاصله، پشت سرم رسیده و موبایل را از همانجا قاپیده بود؛ تماس را بلافاصله قطع کرد و سفیدی چشمانش در جا رنگ خون شد...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهفتادودوم
▪انگار نفسهایش زیر فکّش قفل شده بود! حتی از پشت لبهای بسته، پیدا بود دندانهایش را روی هم فشار میدهد تا بلاخره نگاهش از صفحۀ موبایل کَند و به چشم من چسبید.
▫حسرت شنیدن صدای شاهرخ، با عرق سرد روی صورتم خشک شد... خسته از این زندگی لعنتی، آمادۀ اجرای حکم، نگاهش میکردم... هر چه میخواست بشود، دیگر مهم نبود... اصلاً ایکاش همینجا من را میکشت ولی فقط یک جلمه پرسید: «به کی زنگ زدی؟»
▪آرام سؤال کرد؛ آنقدر آرام که بدتر ترسیدم! سردی صدا و صورتش، حس مرگ داشت! بیاراده یک قدم عقبتر رفتم و او خودش حدس زد: «شاهرخ؟»
▫اینهمه وحشت فقط همین یک کلمه را کم داشت تا بشکند... دست خودم نبود ولی یک پلک زدم و از زیر همین یک پلک، یک قطره بیصدا چکید.
▪نگاهش با همین قطره اشک روی صورتم سُر خورد و دوباره به صفحۀ گوشی رسید. لیست تماس و پیامها را چک کرد؛ انگشتش روی صفحۀ گوشی میلرزید و با همان صدای یخزده پرسید: «تماس وصل شد؟»
▫میدانستم هنوز نگران ردیابی خط ماهوارهای بین اینهمه آب است؛ یک کلمه جواب دادم: «نه...» ولی زبانم از سقف دهانم جدا نشده، به طرفم آمد.
▪زمین زیر قدمهایم معلّق بود؛ روی همین سطح لق، عقبعقب میرفتم ولی هر چه میرفتم، او نزدیکتر میشد و یک لحظه، پشتم به دیوار خورد.
▫از سردی دیوار فلزی، تنم سِر شد؛ شاید از وحشت، اعصابم بیحس شده بود و از چشمان او خون میچکید.
▪برای اولین بار حس میکردم دیگر هیچ کنترلی روی خودش ندارد؛ انگار قسم خورده بود انتقام هر چه تا امشب کردم، همین حالا بگیرد.
▫آخرین نقطۀ رینگ گیر افتاده بودم؛ نگاهم به دستهایش بود تا بفهمم با کدامیکی میخواهد حمله کند ولی او به جای زدن من، موبایل را در جیبش جا داد.
▪هر دو دستش کنار بدنش منقبض شده بود؛ انگشتها را مشت کرده و صدایی که بلاخره بین دندانهایش شکست: «تو میخوای زنده برسی ایران یا نه؟!»
▫ردّ خون روی یقه و آستینش بعد از چند روز سیاه شده بود؛ لکههای روغن و دوده و زنگ آهن از همان شبی که از آن دریچه پایین رفت، چند جای پیراهن و شلوارش، مانده بود؛ ریش و سبیلش نامرتب بلند شده، موهایش چرب و شلخته، گوشۀ پیشانیاش چسبیده و همین ظاهر آش و لاش را شاهد گرفت: «فکر میکنی واسه من راحته؟...»
▪تنم از پشت به دیوار چسبیده بود ولی با تمام ترسم، حرفم را زدم: «مجبور نبودی...»
▫یک لحظه نگاهش روی صورتم مکث کرد؛ منتظر بودم با هر چه به دستش میرسد بزند ولی به جای تن من، لحن خودش زخمی شد: «اتفاقاً مجبورم... تو یه تیکّه از آبروی ایران هستی که باید بخرم... به هر قیمتی... هر چند خودت اینو نمیفهمی...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
خواندن روزانه
🔺_ سوره فتح
🔺_ دعای ۱۴ صحیفه سجادیه
🔺_ و دعای توسل
#اللهمعجللولیکالفرج
حاج میثم مطیعیAUD-20220312-WA0003.mp3
زمان:
حجم:
14.5M
﷽ دعای عهد | 📻
اللَّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظِیمِ وَ رَبَّ الْکُرْسِیِّ الرَّفِیعِ وَ رَبَّ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ وَمُنْزِلَ التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الزَّبُورِ وَ رَبَّ الظِّلِّ وَ الْحَرُورِ وَ مُنْزِلَ الْقُرْآنِ الْعَظِیمِ..
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتما کلیپ را مشاهده کنید!
احسنت بر این بانوی شجاع و دغدغه مند، که به درستی امر به معروف کرده و ترسی از کلیپش که توسط مصی علینژاد منتشر شده نداره!
میتونه این یک الگو برای شرایط بحرانی الان باشه.
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
@rahbar_irبازخوانی صوتی پیام رهبر انقلاب اسلامی به سیوسومین اجلاس سراسری نماز L.mp3
زمان:
حجم:
2.2M
🎧 بازخوانی صوتی
✏️ پیام رهبر انقلاب اسلامی به سیوسومین اجلاس سراسری نماز | ۹/مهر/۱۴۰۵
💻 Rahbar.ir | #بازخوانی_صوتی
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آروین حسینی رتبه دو کنکور تجربی و رفقا موقع اعلام نتایج: