eitaa logo
صبح نزدیک
92 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
88 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان 🔻قسمت صدوهفتادوچهارم ▪نمی‌فهمید دختری که تا چند وقت پیش با اسکورت، مسیر بین خانه و فدراسیون را می‌رفت، حالا بین هیچ‌کسی که برایش نمانده، مجبور است به همین دشمن نسبتاً امنی که باقی مانده، اعتماد کند... ▫بلافاصله به سمت در چرخید؛ ملوان کشتی رو به من اشاره کرد سریع‌تر حرکت کنم و من پشت سرِ امیر، مضطرب پرسیدم: «چی کار باید بکنم؟» ▪برنگشت؛ مثل برق از در رد شد و دستور داد: «دنبالم بیا...» ▫کشتی ایستاده؛ تکانی در کار نبود اما انگار دیوارهای این راهروی باریک روی سر من سقوط می‌کردند. امیر می‌دوید و من پشت سرش... ولی اصلاً نمی‌دانستم قرار است به کجا برسم. ▪ملوان جلوتر می‌رفت؛ یک لحظه ترسیدم نکند قرار است در همان دخمه مخفی شویم ولی از آنجا هم عبور کرد و مستقیم از راه‌پله بالا رفت. ▫همان راه‌پله‌ای که به سمت عرشه می‌رفت؛ همان مسیری که آن روز من و امیر را از همینجا بالا می‌کشیدند و از همین وحشت، هر دو دست به نرده‌ها، پشت امیر نفس‌نفس می‌زدم: «کجا داریم میریم؟» ▪پله‌ها را دو تا یکی بالا می‌رفت و فقط یک کلمه گفت: «نمی‌دونم...» ▫نمی‌دانستم ساعت چند است ولی هوا کاملاً تاریک بود و همین که روی عرشه رسیدم، تنم از سرما یخ زد. ▫️مرز بین سیاهی آب و آسمان شب اصلاً پیدا نبود ولی بعد از چند روز، بلاخره یک تکه خشکی دیدم! نور زرد و تیز چراغ‌های بندر و همهمه‌ای که نمی‌دانم از کجا می‌شنیدم. ▪از همین سر و صدا امیر چرخید؛ شاید صدای پلیس ساحل بود... نور چراغ قوه‌هایی که از پشت کانتینرها سرک می‌کشید و ملوان با لحنی خفه تشر زد: «عجله کنید!» ▫تاریکی ترسناکی که حتی یک قدم زیر پا پیدا نبود... دویدن در این ارتفاع معلق و بین کانتینرها... نالۀ موهوم امواج دریا... بوی آهن و آب... و یک لحظه همه چیز متوقف شد... ▪ملوان ایستاد، امیر هم... چند صدای کوتاه و ضربه‌ای... شبیه باز و بسته شدن لولاهای آهنی و بوی تند پلاستیک که در صورتم خورد. ▫درِ یکی از کانتینرها باز شده بود؛ امیر بی‌هیچ حرفی در تاریکی کانتینر فرو رفت و من بی‌اراده، دنبالش کشیده شدم. ▪فقط چند ثانیه کشید؛ دوباره همان صدای کوتاه و ضربه‌ای را شنیدم و همه‌چیز تمام شد. دیگر خبری از باد سرد و همهمه و چراغ‌های بندر نبود؛ فقط تاریکی بود و بوی پلاستیک و نبض نفس‌های امیر... ▫یک شانه‌ام به در سرد کانتینر بود و یک شانه‌ام تا تکان می‌خورد، چیزی خش‌خش به تنم می‌کشید. ▪دستم را کمی فاصله دادم تا بفهمم دقیقاً کجا گیر افتادم؛ بلندتر از قدّم، ردیف جعبه‌ها بود، زبریِ تسمه‌های پلاستیکی را زیر انگشتم حس می‌کردم و اصلاً امیر را نمی‌دیدم... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوهفتادوپنجم ▪می‌شنیدم زیر لب چیزی می‌گوید ولی واضح نبود؛ شاید ذکر می‌گفت، شاید دعا می‌کرد و جملۀ آخر را نجوا کرد: «صدات در نیاد...» ▫می‌ترسیدم تکان بخورم، انگار خودم را هم نمی‌دیدم و از همین کوریِ ترسناک، التماس کردم: «من هیچی نمی‌بینم...» ▪صدایم به حدی ضعیف بود که حس کردم نشنیده اما شنیده بود؛ صفحۀ موبایل را روشن کرد ولی چراغ قوه را نه... انگار می‌ترسید همین نور از درز کانتینر بیرون بزند؛ موبایل را رو به جعبه‌ها گرفت و من تازه وحشت چشمانش را دیدم. ▫قطعاً خیسی آب وضو تا الان خشک شده و این قطره‌‌هایی که از خط ریشش پایین می‌رفت، عرق بود! ▪نمی‌دانستم بیرون از این کانتینر چه خبر است اما او خوب می‌دانست؛ لحن و نگاه و دستش همه می‌لرزید: «می‌تونی الان دوباره جیغ بزنی... ولی اینجا یکی از مهم‌ترین اسکله‌های فرانسه‌اس.. اونایی هم که روی عرشه هستن، گارد ساحلی‌ان... دیگه خدمۀ کشتی نیستن که بشه با پول خریدشون...» ▫نفس‌هایش خِس‌خِس می‌کرد؛ نگاهش منتظر بود یک کلمه بگویم تا خاطرش تخت شود این‌بار خیال دیوانگی ندارم ولی... من خسته و تسلیم این سرنوشت لعنتی فقط می‌خواستم اینهمه استرس بلاخره یک جا تمام شود! ▪موبایل خود به خود قفل شد؛ بلافاصله دوباره روشن کرد تا کمتر بترسم و من در این یک وجب جا، اگر خدایی وجود داشت، فقط یک تمنا داشتم: «ای‌کاش میشد همینجا بمیرم...» ▫چند لحظه نگاهم کرد؛ شانه‌هایش در این پیراهن سفید و کثیف، بین جعبه‌ها و در کانتینر، گیر افتاده و نمی‌توانست تکان بخورد ولی من در همین قبر آهنی، دنبال فرشتۀ مرگ می‌گشتم: «ای‌کاش قبل از اینکه بیام تو، خودمو انداخته بودم تو آب...» ▪واقعاً روانی شده بودم؛ همان مرگی که چند روز پیش از ترسش حاضر بودم تا ابد در این کشتی زندانی باشم، حالا آرزو می‌کردم و او بی‌صدا پرسید: «میدونی چرا خدا کسی که خودکشی کنه، نمی‌بخشه؟» ▫این مرد از من هم دیوانه‌تر بود! اصلاً نمی‌فهمیدم در این تنگنای ترسناک چرا اصول دین می‌پرسد! ▫️دلم می‌خواست با هر چه فحش به ذهنم می‌رسد، جوابش را بدهم ولی آهسته ادامه داد: «کسی که خودکشی می‌کنه، یعنی از خدا ناامید شده... و ناامیدی بدترین گناهه...» ▪برای اولین بار می‌دیدم از شدت استرس، وسط حرف زدن نفس کم آورده؛ موبایل دوباره خاموش شد، دوباره روشن کرد، دست به در آهنی کانتینر می‌خواست سرِ پا بماند و مضطرب‌تر از من زمزمه کرد: «اگه این در باز بشه... تو زنده می‌مونی ولی من نه... پس اونی که باید بترسه، منم نه تو...» ▫صورتش از عرق می‌درخشید و زیر بار اینهمه وحشت، شبیه دیوانه‌ها خندید: «ولی من ناامید نیستم... تو هم نباش...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حاج میثم مطیعیmp3-ashoora-pilgrimage-with-the-voice-of-Meisam-Motiei.mp3
زمان: حجم: 16.4M
﷽ زیـارت عــاشـورا 📻 السّلام عَلیَ الحُسَین و عَلی علیّ‌ِ ابن الحُسَین و عَلی اوْلادِ الحُسَین و عَلی اَصحابِ الحُسَین.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌ ✍پیامبر خـدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله 🍃«أفْضَلُ الجِهادِ مَن أصْبَحَ لا يَهُمُّ بظُلْمِ أحدٍ» 🍃برترين جهاد، جهاد كسى‏ است كه صبح خود را با اين نيت آغاز كند كه به احدى ستم روا ندارد. 📚 محاسن برقی، ج۱، ص۲۹۲ https://eitaa.com/samn910
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 تا تو فرمانده ارتشی، من باهات هیچ جا نمیام... 💔🥀 https://eitaa.com/samn910
‌ افتخار میکنیم به ایران که در شــــــــرایط جنگی: توی بازی‌های آسیایی رکورد میزنه توی المپیادهای علــمی می‌درخشه از نظر نظامی ده‌ها برابر قوی میشه از نظر قدرت دفاعی پیشرفته‌تر میشه بزرگترین و مستمرترین تجمعات مردمی در تاریخ یک کشور و ملت رو رقـــم می‌زنه بزرگ‌ترشدن و مقتدرترشدنِ ایران و ایرانی و کوچیک‌ترشدن و ضعیف‌ترشدنِ دیگران روندی هست که هیچ آدمِ عاقل و منصفی نمیتونه اون رو انکار کنه🥳✌️🏻🇮🇷 ‌ ‌🕊 https://eitaa.com/samn910
➕دلنوشته بشری نجفی رتبه ۳۵ کنکور امسال برای آقای شهید ولی من الان باید یه نامه می نوشتم رتبه ام رو تقدیم می کردم به شما آقاجانم کجایی عزیز دلم به خاطر شما رفتم انسانی به خاطر شما تو تموم سختی ها کم نیاوردم به خاطر شما تلاش کردم و بعد از هر شکست از جا بلند شدم آقای من به عشق دیدار دانشجویی با شما بود که وقتی اصلن حوصله درس نداشتم سر کیف و کتابم می‌رفتم وقتی جنگ دوازده روزه شد چون شما گفتید با قوت به زندگی ادامه دهید زیر بمبارون تا صبح درس میخوندم وقتی همه ول کرده بودن آقا جانم وقتی ۹ اسفند با اون صدای انفجار نحس آغاز شد گفتم _خیالم راحته که آقا هست و منم هرکار بتونم میکنم و با قدرت درس میخونم_ اما سحر روز بعد تلخ ترین روز زندگیم بود عزیز جانم روزی که خبر شهادتتون رو گفتن تنها روزی بود که درس نخوندم عاشورای من بود تمام امید و آرزوی من بودی تمام انگیزه و رویاهام با شما آغاز و انجام می‌گرفت نبودنتون داغیه که هیچ وقت سرد نمیشه و من هنوز بعد از ۷ ماه وقتی از شما میگم و می نویسم سینه ام سنگین میشه و بغض گلوم رو فشار میده اما آقاجان بعد از شما که خیلی به ما سخت گذشت دلمون رو برای پسرتون گرم نگه داشتیم حالا این نتیجه را تقدیم می‌کنم به شما امام مجتبی خامنه‌ای ❤️ گرچه خیلی کوچک و ناچیزه اما تلاش من حقیر توی دبیرستان و سال سخت جنگ بوده انشاءالله که مورد رضایت شما باشه و از این به بعد هم در مسیر خدمت به شما باشم در نهایت از خدا تعجیل در فرج امام حاضر و ناظر مان را طلب می‌کنم تا انشاءالله در زیر سایه حکومت ایشان در راستای اعتلای تمدن اسلامی و جهان توحیدی گام برداریم. بشری نجفی علمی
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عذاب به جرم عمل منافی با عفت‼️ خدایا من یه عمر پاک زندگی کردم، چرا در نامه اعمالم این عذاب وجود داره.!؟ 💯 حتما ببینید و منتشر کنید. https://eitaa.com/samn910
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😔 یکی از دلایل اصلی بد پوششی در جامعه در این شک نکنید... 💯 حتما ببینید و منتشر کنید. https://eitaa.com/samn910
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این چه سبک زندگی‌ایه؟! ⁉️ جامعه‌ای که راه حلال رو ببنده، خودش عامل باز شدن راه حرامه... 🚸 برشی از دورۀ تو این دوره قراره ساختمون فکر تربیتی‌مون رو پی ریزی کنیم... (فهرست جلسات دوره) 💯 حتما ببینید و منتشر کنید. ✅ نگاهی نو به تربیت جنسی همین الان در دوره شرکت کن👇 http://eitaa.com/joinchat/1676214274C1c9e6cb731