📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهفتادوهشتم
▪آفتاب از جایی پشت ساختمانهای بندر، کمکم بیرون میزد؛ آسمان از همانجا کبود شده و من نمیدانستم الان کدام سرِ این دنیا هستم... پرچمهای فرانسه رامیدیدم... اما دقیقاً کجا بودم؟
▫بازوی جرثقیلها روی کانتینرها بالا و پایین میرفت؛ صدای موتور تریلیها، بوق کشتیها و قلب من که مثل بچگیهایم یک لحظه سنکوپ کرد؛ درست مثل همان چند باری که در پارک یا در پاساژ گم شده بودم و نمیدانستم چقدر با مادر و پدرم فاصله دارم...
▫ای کاش از خواب میپریدم و میدیدم هنوز در تخت خودم، در اتاق خودم هستم...
▪چرا نمیشد یک ثانیه نترسم؟ چرا مکافات غلطی که کرده بودم، تمام نمیشد؟
▫گور پناهندگی و مهاجرت و آزادی... فقط میخواستم یک شب بیاسترس بخوابم و صبح با صدای مادرم بیدار شوم... بی دغدغۀ فرار و مخفی شدن...
▪چرا مسیر این اسکله اینقدر طولانی بود و کی میشد از شرّ این پانچوی سنگین خلاص شوم؟
▫هوا گرگ و میش شده بود؛ زیر پانچو، خبری از باد نبود ولی صورتم از سرما میسوخت. با هر دو دست، مقابل دهان و بینیام را گرفته بودم و همین که از خم اولین خیابان بعد از اسکله رد شدیم، مرد ایستاد.
▪حاشیۀ خیابان و زیر شاخههای لخت و خشک درختها، رو به امیر پچپچ میکرد؛ انگار به همه چیزم شک داشته باشد، بین هر کلمه، نگاهش سمتم میدوید و دوباره برمیگشت.
▫میدانستم حساب این یکی با تمام مردهای کشتی فرق دارد؛ از هالیفاکس، مهرۀ شبکۀ فرار امیر بود و لحظۀ آخر ندیدم چه چیزی کف دستش گذاشت ولی برای آخرین بار به من نگاه کرد و بیسروصدا برگشت.
▪هنوز هم باورم نمیشد دیگر به کشتی برنمیگردم و از همین رهایی، بدتر ترسیدم... قرار بود دوباره کجا زندانی شوم؟
▫امیر یک قدم نزدیکتر شد؛ خیره به چشمانم، از نگاهش هیچ حرفی پیدا نبود و من پرسیدم: «میخوای منو کجا ببری؟»
▪برای اولین بار احساس کردم خودش هم نمیداند! نگاهش با پریشانی میچرخید و کلماتش در نگرانی پرسه میزد: «باید زنگ بزنم... برنامه این نبود... فعلاً همهچی به هم ریخته...»
▫زیر این پانچو کسی نمیدید این مرد چه وضعی دارد ولی خودش میدانست و کلافه ادامه داد: «باید یکی رو پیدا کنم... با این ریخت و قیافه، هر جا بریم دردِسر میشه...»
▪نگاهش سمت ورودی اسکله با دلهره دوید و دوباره راه افتاد: «هر چی دورتر بشیم... بهتره...»
▫در عمرم اینهمه خستگی و گرسنگی و دربهدری را با هم تجربه نکرده بودم؛ حتی برایم مهم نبود این مرد، دشمن است و با لحنی خرد و خمیر، ناله زدم: «دیگه پاهام نمیکشه... گرسنمه...»
▪صورتش زیر پانچو برایم غریبهتر شده بود؛ موهایش روی پیشانی چسبیده و خستهتر از خودم، متلک انداخت: «تا چند دیقه پیش میخواستی خودتو بندازی تو آب، حالا گشنهات شده؟»
▫هر چه کم آورده بودم، همه در تنم گُر گرفت و دود از سرم بلند شد: «خیلی دیوونهای...»
▪سرخوش از مرگی که از بالای سرش رد شده بود، خندید و همان لحظه تلفنش زنگ خورد.
▫خنده در جا بین لبهایش خفه شد؛ نگاهش روی موبایل ثابت ماند، از همینجا سرک کشیدم، شماره غریبه بود...
▫️انگشتش برای وصل تماس، نزدیک صفحه شد و دوباره عقب کشید.
▪آهنگ زنگ تمام نمیشد؛ یک لحظه چشمانش را بست، انگار مطمئن نبود و بلاخره تماس را وصل کرد...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لَا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَقَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرًّا
بنده دیگری نباش
خدا تو را آزاد آفریده است...
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✋دنبال دین نبودم، دنبال حقیقت بودم که به اسلام رسیدم👌
💥چطور تلاش و تحقیق ۱۳ سالهٔ بانوی پرستار هلندی بالاخره نتیجه میده...💥
❗️آیا ما قدردان نعمت اسلام که به آسانی به دستمان رسیده، هستیم؟!
🔹ترجمه و زیرنویس: دکتر سید روحالله موسوی
https://eitaa.com/samn910
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرین تلاش ترامپ برای باز کردن تنگه هرمز😂
https://eitaa.com/samn910
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨⚠️چطور مسئولین را نقد کنیم
که به وحدت توصیه شده
توسط رهبر انقلاب خدشهای وارد نشه؟
کامل ترین توضیحی که درباره روش نقد شنیدم به نظرم همین بود👏
https://eitaa.com/samn910
آیت الله عابدینی: اینکه آقا امر کردند جمعیت کف خیابان و میدان حداقل ۳ برابر شود این یک امر جهادیست
از فردا هرکس در توان خودش این کارو بکنه حتما
امر، فقط امرِ سید مجتبی
حکم، فقط حکمِ سید مجتبی
https://eitaa.com/samn910