4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لَا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَقَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرًّا
بنده دیگری نباش
خدا تو را آزاد آفریده است...
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✋دنبال دین نبودم، دنبال حقیقت بودم که به اسلام رسیدم👌
💥چطور تلاش و تحقیق ۱۳ سالهٔ بانوی پرستار هلندی بالاخره نتیجه میده...💥
❗️آیا ما قدردان نعمت اسلام که به آسانی به دستمان رسیده، هستیم؟!
🔹ترجمه و زیرنویس: دکتر سید روحالله موسوی
https://eitaa.com/samn910
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرین تلاش ترامپ برای باز کردن تنگه هرمز😂
https://eitaa.com/samn910
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨⚠️چطور مسئولین را نقد کنیم
که به وحدت توصیه شده
توسط رهبر انقلاب خدشهای وارد نشه؟
کامل ترین توضیحی که درباره روش نقد شنیدم به نظرم همین بود👏
https://eitaa.com/samn910
آیت الله عابدینی: اینکه آقا امر کردند جمعیت کف خیابان و میدان حداقل ۳ برابر شود این یک امر جهادیست
از فردا هرکس در توان خودش این کارو بکنه حتما
امر، فقط امرِ سید مجتبی
حکم، فقط حکمِ سید مجتبی
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهفتادونهم
▪سکوت کرده بود تا کسی که پشت خط است شروع کند و به ثانیه نکشیده، نفسش با صدا بیرون زد.
▫چند لحظه فقط گوش کرد و آهسته پرسید: «این دو ساعت کجا برم؟»
▪از آرنجی که زیر پانچو خم شد، مشخص بود یک دست به کمر گرفته؛ سرش را رو به آسمان بلند کرد، چشمانش را بست و درمانده جواب داد: «هر چی میخواد بشه...»
▫فقط یک جمله گفت ولی من از همین یک جمله ترسیدم و تا تماسش تمام شد، پرسیدم: «کی بود؟»
▪موبایل را در جیبش فرو کرد، کلاه پانچو را از سرش پایین کشید، با هر دو دست موهایش را مثلاً حالت داد تا کمتر شلخته باشد و خلاصه حرف زد: «میان دنبالمون...»
▫از صحبتش فهمیده بودم احتمالاً باید دو ساعت صبر کنم ولی تحمل یک دقیقه هم سخت بود. چند قدم سمت چپ رفتم؛ لب جدول نشستم، هر دو دست را روی زانوها حلقه کردم و سرم را بین این حلقه گرفتم.
▪کاسۀ سرم از بیخوابی و استرس تَرک خورده و صبرم داشت تمام میشد؛ چرا انتخاب هیچچیز با من نبود؟ نه اینکه کجا باشم، نه اینکه با چه کسی باشم، نه اینکه حتی زنده یا مرده باشم؟
▫از صدای خشخش سرم را بلند کردم؛ پانچو را از تنش بیرون کشید و همینجا کنار پیادهرو پهن کرد. کفشش را درآورد، روی پانچو ایستاد و هر دو دست را برای تکبیر نماز بالا برد.
▪همان نمازی که وضویش را در کشتی گرفت و پانچویی که فرصت کرد الان به جای سجاده پهن کند!
▫نمیفهمیدم چطور میتواند زیر آوار اینهمه استرس، نماز بخواند و همین که سلام داد، انتقام متلک قبلی را گرفتم: «فکر کنم آفتاب طلوع کرده! نمازت قضاء شد!»
▪از کلمۀ آخرم سرش چرخید؛ نگاهش از چشمم تا انتهای آسمان رفت و با لبخندی خسته جواب داد: «خدا رو شکر... حداقل قضاء شدن نماز من خوشحالت میکنه!» و بلافاصله از جا بلند شد.
▫محله خلوت و ظاهراً اینجا یک خیابان فرعی بود، هر چند دقیقه یکبار یک ماشین رد میشد و خبری از عابر نبود اما دو طرف خیابان و پیادهرو را پایید مبادا همین لباس خونی و روغنی، کسی را مشکوک کرده باشد.
▪شاید هم با یک پیراهن یخ کرده بود؛ پانچو را دوباره روی شانههایش کشید، کنار من لب جدول نشست و با لحنی گرفته اعتراف کرد: «فکر نکن برام مهم نیس گفتی گرسنهای... ولی فعلاً پول ندارم...»
▫خاطرم مانده بود کارت اعتباریاش را معامله کرده ولی تکتک سلولهای تنم از خستگی و بیخوابی و بدغذاییِ این چند روز ناله میزد و به جای شکایت، فقط سکوت کردم.
▪ایکاش میشد همینجا بخوابم؛ شانهام را به تنۀ خشک درختی که کنارم بود، تکیه دادم؛ نگاهم به ریسههای تزئین کریسمس روی شاخههای بالای سرم افتاد و بیهوا حسی در دلم شکست.
▫مگر میشد خیابانهای فرانسه را ببینم و یاد شاهرخ نیفتم؟... مگر میشد یاد شاهرخ بیفتم و تا آخرین استخوانم از درد دوری نشکند؟... چشمم را بستم شاید خوابم ببرد... شاید خوابش را ببینم... و نفهمیدم با صدای چه کسی پریدم ولی صدای امیر نبود...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهشتادم
▪نگاهم اول به جای خالیاش روی جدول افتاد؛ بعد همین چند متر پیادهروی روبرو... اصلاً خبری از امیر نبود و قدمهایی درست روبرویم ایستاد.
▫کفشهای بنددار مشکی؛ شلوار جین نفتی، کاپشن چرم قهوهای و صورتی که در سرم بدتر از صدای شلیک گلوله منفجر شد!
▪همان مرد چهارشانه، با ریش و سبیل کوتاه خرمایی، چشمهای روشن و نگاهی که به اندازۀ آن شب در آپارتمان امیر، خشن نبود: «بلند شو!»
▫کف دستم را لب جدول گرفتم و به زحمت خودم را جمع کردم؛ ظاهراً دو ساعت کشیده بود تا خودش را از پاریس برساند و با دست به سمت خیابان اشاره کرد.
▪سواری سفیدی آن طرف جدول پارک شده بود؛ امیر کنار ماشین پانچو را از تنش درآورد و سوار شد، مرتضی یک قدم جلوتر آمد و با همان لهجۀ لبنانی، فارسی حرف زد: «خیلی وقت نداریم...»
▫مغزم هم مثل تنم سِر شده بود؛ بی مقاومت تا پای ماشین رفتم، امیر صندلی جلو نشسته بود. پانچو را در آوردم و همین که سوار شدم، فقط یک لحظه سمتم چرخید.
▪مرتضی پشت فرمان نشست، استارت زد و امیر به نیابت از من پیشنهاد داد: «یه چیزی بگیر بخوریم...»
▫با احتیاط از جای پارک بیرون آمد و با لبخندی مخفی پرسید: «چیزی هم از گلوت پایین میره؟»
▪خشاب شوخیهای امیر ته کشیده بود؛ سرش را از پشت به صندلی تکیه داد و به جای جواب، چشمانش را بست ولی من دیگر غذا نمیخواستم.
▫این چند روز در کشتی فقط منتظر تماس امیر با مرتضی بودم و حالا خودش اینجا بود؛ از آینه خیره به چشمان روشنش ماندم و با هر چه دلتنگی در دلم جا مانده بود، سؤال کردم: «از شاهرخ خبری دارید؟»
▪نگاهش از خیابان جدا نشد؛ انگار مطمئن بود این سؤال را میپرسم، فقط سرش را بالا گرفت و من دوباره پرسیدم: «منو کجا میبرید؟»
▫چشمان امیر هنوز بسته بود و مرتضی با خونسردی پاسخ داد: «همه چی رو به وقتش میفهمی!»
▪سر و گردنم بیحس و حال بود؛ صورتم روی شیشه رها شد و خیره به خیابانها، نمیدانستم چرا تمام مردها را با بارانی مشکی میدیدم؟! من دیوانه شده بودم یا شاهرخ همهجا بود؟!
▫چشمم را بستم؛ پچپچ امیر و مرتضی را میشنیدم ولی چیزی نمیفهمیدم، حتی گذر زمان را درست حس نمیکردم تا بلاخره ماشین ایستاد.
▪مطمئن بودم به پاریس نرسیدیم؛ این کوچههای کوتاه و خانههای ساده، شبیه حومۀ پاریس هم نبود ولی هر دو پیاده شدند.
▫همهچیز شبیه خانههای شمالی در ایران بود؛ دیوارها کوتاه، سقفهای قرمز شیروانی، هوای ابری و آسمانی آمادۀ باریدن!
▪مرتضی ماشین را قفل کرد؛ من خیره به این دیوارهای سیمانی، فقط فکر میکردم تا کِی قرار است در این زندان جدید بمانم و همان لحظه مردی جوان در را باز کرد.
▫چشم راستش انگار گلوله خورده باشد، در هم فرو رفته و کور بود و نگاهی که از چشم چپش روی صورتم تیز شد...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد