eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.7هزار ویدیو
90 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
🚨☝️چشم و دلمان روشن😏 ❌ متأسفانه کم تقوایی سیاسی در برخی به جایی رسیده که برای اثبات تحلیل خودشون ، به افرادی مانند روح‌الله زم، امید دانا و امثال آنان استناد می‌شود😳😔 چه بر سر جبهه انقلاب آمده است؟؟؟ نکته جالب‌تر آنکه:👇 1⃣مطالبی که از روح‌الله زم نقل کردند «خبر» نبوده، بلکه صرفاً «تحلیل و حدس» او بوده است 2⃣ حتی همان تحلیل نیز به‌صورت ناقص و جهت‌دار نقل شده است به‌گونه‌ای که متن، کپشن و نوشته‌های داخل کلیپ، مفهومی متفاوت از اصل سخن را القا می‌کنند تا نتیجه مطلوب منتشرکننده را تأیید کنند. ❌ این دیگر صرفاً خطای نیست، بلکه در نقل است. مشکل مهم‌تر اما این است که بخش قابل‌توجهی از ادمین‌های ، «کنشگر » هستند... 😊یعنی به‌جای تولید تحلیل مستقل بر پایه داده‌های معتبر و اصول روشن، عمدتاً بازنویس و بازنشر دیگران‌اند. فقط کپی برداری می کنند آن هم بر اساس یک فیلم اون هم از روح اله زم و با کپشن متفاوت😊 چقدر تاسف بار شده فضای فعلی!!! نتیجه چنین وضعیتی آن است که با خطای یک ، ده‌ها کانال همان خطا را تکثیر می‌کنند و به‌تدریج در فضای رسانه‌ای نوعی «اتاق پژواک» شکل می‌گیرد. محمدعلی عطاریه با اندکی اضافات پی نوشت👇 يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ ﴿۶﴾ اى كسانى كه ايمان آورده‌ ايد اگر فاسقى برايتان خبرى آورد نيك وارسى كنيد مبادا به نادانى گروهى را آسيب برسانيد و [بعد] از آنچه كرده‌ ايد پشيمان شويد (۶) حجرات @porseshgar📻
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥نماینده مجلس، حرف های خودش را تکذیب کرد/ تکذیب ادعای واگذاری ۱۱۰ هکتار از خاک ایران به افغانستان زنگنه: موضوع، اختصاص زمین برای سرمایه‌گذاری افغانستان در بندر چابهار است و به هیچ عنوان به معنای واگذاری خاک یا حاکمیت جمهوری اسلامی ایران نیست.
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بابا ماشالله به بابا ایولا به این شجاعت ایولا به این فن بیان. کپشن نمی‌نویسم خودتون ببینید و کیف کنید.
🌹شهادت، پاداشِ زنانی است که شجاعت را معنا کردند. امروز یکی از مدافعان امنیتِ این سرزمین، برای حفظ آرامشِ ما، آرامشِ ابدی را برگزید. بانوی استوار، تو ثابت کردی که ایثار، زن و مرد نمی‌شناسد. تو در قلب این مردم زنده ای.
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️پشت پرده شعار تند علیه مسئولین نظام ‼️
📕 رمان 🔻قسمت صدوهشتادوهشتم ▪نیم نگاهی به پشت سرش کرد تا مطمئن شود کسی نزدیک ما نباشد و آهسته‌تر ادامه داد: «وقتی برگشتن فرانسه، خواهرم خیلی اذیت می‌شد... باید مرتب بهشون سر می‌زدم... با مرتضی اولین بار همینجا آشنا شدم...» ▫انگار حفره‌های مغزم یکی‌یکی پُر می‌شد و او بی‌خیال جنجال ذهنم، دوباره پیشنهاد داد: «اگه دیگه سؤالی نداری، برو بخواب...» ▪باز هم چرخید تا برود اما من این‌بار بی‌طلبکاری پرسیدم: «تهران چه خبر شده؟» ▫صدایم آهسته بود؛ به اندازۀ تمام ترسم‌هایم خفه شده بود! حس کردم اصلاً نشنید ولی آهسته‌تر از صدای من، برگشت و دوباره پرسیدم: «چجوری می‌خوای منو برگردونی؟» ▪چشمانش از خواب زار می‌زد؛ فقط یک کلمه گفت: «نمی‌دونم...» و من باز پاپیچش شدم: «با من چی‌کار می‌کنن؟» ▫چندبار نگاهش بین چشمانم این پا و آن پا کرد و بلاخره ثابت ماند: «من اگه جای تو بودم به پدر و مادرم فکر می‌کردم... که دوباره می‌تونن دخترشون رو ببینن... هیچ دردی مثِ از دست دادن نیس... بقیه چیزا یجوری درست میشه...» ▪حتی یک درصد نمی‌شد باور کنم چیزی درست می‌شود... دیگر نشد بپرسم و او بلاخره رفت. ▫داخل یکی از اتاق‌ها شد و در را پشت سرش بست اما مرتضی از روی همان مبل اتاق نشیمن، تمام حواسش به من بود. ▪با قدم‌هایی کوتاه تا همانجا رفتم؛ تلویزیون روشن بود و باورم نمی‌شد این صحنه‌ها بازار تهران باشد! ▫هر چه امیر نمی‌خواست بگوید، همینجا مقابل چشمم بود و مرتضی بی‌ملاحظه پرسید: «اگه الان تهران بودی، می‌رفتی اون وسط، شعار می‌دادی؟ نه؟» ▪چند وقت بود تهران را ندیده بودم؟! چرا حتی دلتنگ در و دیوار بازار و سبزه میدان بودم؟ ▫اصلاً نفهمیدم چه گفت... روی نزدیک‌ترین مبلی که قدم‌هایم رسید، تنم رها شد؛ نگاهم از صفحۀ تلویزیون تا خیابان‌های تهران رفت و او زیر لب زمزمه کرد: «خیلی زودتر از چیزی که فکرشو کنی، می‌رسی تهران...» ▪به سمتش چرخیدم؛ تکیه به مبل، پا روی پا انداخته، با آرامشی سنگین به تلویزیون نگاه می‌کرد و من برای اولین بار، به این غریبۀ لبنانی رو زدم: «می‌تونم با پدر و مادرم حرف بزنم؟» ▫باز هم چشمش از تلویزیون جدا نشد؛ اصلاً بدنش تکان نمی‌خورد و مطمئن پرسید: «چرا این مدت صحبت نکردی؟ شاهرخ انصاری اجازه نمی‌داد؟» ▪چرا این‌ها نمی‌فهمیدند هر بار اسم شاهرخ را می‌برند، من هزار بار می‌میرم و خودش جواب داد: «چون نگران بود از ایران ردیابی‌تون کنن!» ▫از اینکه همه‌چیز را می‌دانست، بدتر ترسیدم و با نفس‌هایی مُرده پرسیدم: «تو از شاهرخ خبر داری... مگه نه؟» ▪هیاهوی شعار معترضین قطع شد؛ نوبت صدای گویندۀ شبکۀ فرانسوی بود که روی مغزم پیاده‌روی کند و مرتضی به جای جواب، باز دورم زد: «خب منم نمی‌تونم اجازه بدم با پدر و مادرت صحبت کنی، چون منم نمی‌خوام کسی ردّ تو رو اینجا بزنه!» ▫از این نگاه خشک و لحن خشن، مطمئن بودم از شاهرخ خبر دارد و این‌بار سؤال که نه... التماسش کردم: «ما قرار بود با هم ازدواج کنیم... اگه ازش خبر داری بهم بگو...» ▪بلاخره تلویزیون را خاموش کرد؛ پا را از روی پا پایین انداخت، سمتم چرخید و با لبخندی عصبی پرسید: «قرار بود با هم ازدواج کنید؟!... واسه همین الان آدمای باباش تو ایران منتظرن تو پات برسه به تهران تا سرت رو زیر آب کنن؟!»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوهشتادونهم ▪کنترل را روی مبل کناری‌اش قرار داد، انگار باید دقیقاً وسط مبل می‌کاشت؛ خیلی با دقت این کار را انجام داد و با همان دقت حرف زد: «تو الان خیلی چیزا از شاهرخ انصاری می‌دونی که کسی نباید بدونه!» ▫کلماتش مثل گره‌های طناب دور گردنم محکم شد و او بلاخره دست از سر کنترل برداشت؛ نگاهش طرف من برگشت و سؤال کرد: «یه ضرب‌المثل شما دارید... چی میگه؟...» ▪چشم و ابرویش در هم رفت؛ خطوط پییشانی‌اش تا خورد، انگار به مغزش فشار می‌آورد تا خاطرش بیاید: «همون که توش سنگ و دیوونه داره؟... که عاقل تلاش کنه نمی‌تونه درش بیاره؟...» ▫لازم نبود ادامه دهد؛ منظورش را خوب فهمیدم و بد جواب دادم: «اون دیوونه‌ای که یه سنگ انداخت تو چاه و حالا صدتا عاقل نمی‌تونه درش بیاره، من نیستم! این رفیق تو بود که زندگی منو به گند کشید!» ▪خطوط چشم و پیشانی و ابرو همه از هم باز شد؛ طوری خندید که تمام دندان‌هایش را دیدم ولی بی‌صدا و من مثل اسفند از جا پریدم: «یه داستان سر هم کردید که قرار بود منو تو کانادا ترور کنن و تا اینجا منو کشوندید! حالا هم یه داستان دیگه که قراره تو ایران سر منو زیر آب کنن... واسه اینکه بقیه زندگیمو نابود کنید!» ▫کف هر دو دستش را روی هم چسباند و مقابل صورتش گرفت؛ با دقت و با همان لبخند، نگاهم می‌کرد و من آب از سرم گذشته بود: «شما که هر غلطی می‌خواید می‌کنید، دیگه چرا دنبال بهانه می‌گردید؟! ۴۷ سال پدر مردم ایران و لبنان رو با هم دراوردید! فکر کردم میام اینور از دست‌تون راحت میشم ولی مثل سرطان همه جا هستید...» ▪یک ذره حالت صورتش تغییر نمی‌کرد؛ هر چه بدتر بارش می‌کردم، خندۀ مخفی در چشمانش بیشتر می‌شد. یک لحظه نفهمیدم چرا نگاهش پشت سرم پرید و همان لحظه صدای کسی در گوشم شکست: «تو که تو همین حکومت شمشیرباز شدی و مدال گرفتی!» ▫صدای خودش بود؛ همان لحن تیز و نازک! روی پاشنۀ پا به طرفش چرخیدم و با حرص از حقم دفاع کردم: «لیاقت خودم بود!» ▪ابروهای بلندش را بالا گرفت و متلک انداخت: «ولی اگه قبل از این ۴۷ سال زندگی می‌کردی، احتمالاً این لیاقتت رو هیچکس نمی‌دید! چون اصلاً انقدر مربی و باشگاه برای دخترها وجود نداشت که تو حالا طلبکار بشی!» ▫متنفر از این مقایسۀ احمقانه، صدا بلند کردم: «باشه! هر چی افتخاره واسه جمهوری اسلامی، هر چی بدبختیه واسه پهلوی، خوبه؟!» ▪نگاهش به طرف همان اتاقی که امیر خوابیده بود، دوید و بی‌صدا تشر زد: «یواش‌تر! داداشم خوابیده!» ▫از اینکه اینهمه هوای این برادر تحفه‌اش را داشت، بدتر عصبی شدم: «اصلاً خبر داری همین حکومت، قرارداد من با تیم فرانسه رو به هم زد؟... آیندۀ منو خراب کرد... » و هنوز حرفم تمام نشده، صدای زنگ در بلند شد. ▪الناز انگار منتظر کسی بود؛ بی‌خیال کل‌کل با من، نگاهش سمت در رفت و مرتضی با آرامش از جا بلند شد. ▫️بلوز بافتنی‌اش را روی شلوار پایین‌تر کشید تا مرتب باشد و رو به الناز، آهسته توصیه کرد: «امیر فعلاً نباید بفهمه... اگه بیدار شد، نذار بیاد بیرون...»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدونودم ▪بین اینهمه بیگانه، فقط امیر کمی آشناتر بود و حالا می‌خواستند پای همان یکی را هم ببُرند؛ بی‌اختیار دو قدم دنبال مرتضی رفتم و از هر چه می‌ترسیدم، حدس زدم: «کی رو خبر کردی؟» ▫به سمتم نچرخید؛ نه خودش نه چشمش! مستقیم سمت در رفت و من مضطرب‌تر پرسیدم: «چرا امیر نباید بفهمه؟» ▪حتی یک ذره اعتنا نکرد؛ از درِ شیشه‌ای ساختمان بیرون رفت و من از ترس هر کسی پشت درِ حیاط بود، همان‌جا خشکم زد! ▫صدای تق‌تق لژ دمپایی الناز را روی پارکت چوبی شنیدم و چرخیدم؛ او هم داشت می‌رفت، فقط می‌خواستم یکی اینجا بماند و هراسان سؤال کردم: «کی اومده؟» ▪تمام قد به طرفم چرخید؛ چرا نگاهش یک لحظه این‌همه شبیه امیر شد؟... همان‌قدر آرام و بی‌ادعا و صدایی که اصلاً عصبی نبود: «می‌دونم نمی‌تونی اعتماد کنی ولی مطمئن باش اینجا.... همه فقط می‌خوان به تو کمک کنن...» ▫انتهای راهرو، درِ یکی از اتاق‌ها کمی از چهارچوب فاصله گرفت؛ قامت باریک نجیب لای در پیدا شد، اشاره کرد همسرش زودتر برگردد و الناز به طرف اتاق برگشت. ▪انگار کف هر دو پایم به زمین پیچ شده بود؛ روی همین نقطه به طرف در چرخیدم و همان لحظه، دستگیره تکان خورد. ▫اول مرتضی وارد شد و پشت سرش دو مرد غریبه؛ یکی جوان‌تر و دیگری فقط چند سال بزرگ‌تر. ▫️هر دو شلوار جین، یکی تیره‌تر و آن‌یکی کمی روشن‌تر! کاپشن مشکی، کلاه بافتنی و دو جفت چشمی که فقط دنبال من می‌گشت! ▪آنکه جوان‌تر بود، در را پشت سرش بست؛ کلاه را از سرش درآورد و مرد مُسن‌تر، با دست به من اشاره کرد بنشینم. ▫نمی‌فهمیدم نمایش پانتومیم است یا واقعاً نمی‌خواستند امیر بیدار شود ولی از ترس، روی مبلی که کنارم بود، کِز کردم و هر دو مقابلم نشستند. ▪مرتضی کمی آن‌طرف‌تر، ورودی راهرو ایستاده بود؛ دست به سینه تکیه به دیوار زد و چشم این دو مرد از من جدا نمی‌شد. ▫یکی یک کلمه بیخ گوش دیگری گفت، طرف مقابل سرش را تکان داد و تمام... باز هم فقط نگاهی که از هر فشاری سنگین‌تر بود! ▪سرم را پایین انداختم بلکه کمتر این دو مجسمۀ خیره را ببینم و نفهمیدم کدام یکی سؤال کرد: «شما خانم تینا راستین هستید؟» ▫کاملاً فارسی صحبت کرد؛ بدون یک ذره لهجه! جرأت نمی‌کردم سرم را بالا بگیرم؛ صورتم رو به زمین بود و نگاهم فقط کمی طرف‌شان بلند شد: «بله...» ▪جوان ساکت مانده و ظاهراً این صدای همان مرد چهل و چند ساله بود: «حالتون خوبه؟» ▫باورم نمی‌شد واقعاً می‌خواهد حال و احوال کند؛ رسماً لال شده بودم و او خیلی صریح سؤال کرد: «تا اینجا آقای امیر دادفر به شما صدمه‌ای نزده؟» ▪زبانم خشک به سقف دهانم چسبیده بود و سؤال بعدی، سرم را سوراخ کرد: «هر نوع آزاری...؟»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
خانم نصرت افتخاری، معاون فرهنگی پلیس استان، جمعه‌اش را به جای استراحت، وقف خدمت به حاشیه‌نشینان سیستان کرد و پاداشش گلوله توسط تروریستها شد. عجیب است! آن‌هایی که برای یک ماجرای مهسا در تهران، کشور را به آتش کشیدند، حالا در برابر ترور یک بانوی خدمت‌رسان در سیستان، سکوت کرده اند! سکوت این روزهای مسجد مکی و مولوی عبدالحمید، حقیقت گزینشی «انسانیت» در افکار آنها را برملا می‌کند!
🔴پروژه حمله به قوه قضاییه با ویدیوی قدیمی 🔴واکنش مدیرعامل خبرگزاری میزان به بازنشر فیلم قدیمی از آیت الله مروی و حمله به قوه قضاییه: دروغگویی برکت ندارد! @drshadmani
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا