eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.7هزار ویدیو
90 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان 🔻قسمت صدوهشتادونهم ▪کنترل را روی مبل کناری‌اش قرار داد، انگار باید دقیقاً وسط مبل می‌کاشت؛ خیلی با دقت این کار را انجام داد و با همان دقت حرف زد: «تو الان خیلی چیزا از شاهرخ انصاری می‌دونی که کسی نباید بدونه!» ▫کلماتش مثل گره‌های طناب دور گردنم محکم شد و او بلاخره دست از سر کنترل برداشت؛ نگاهش طرف من برگشت و سؤال کرد: «یه ضرب‌المثل شما دارید... چی میگه؟...» ▪چشم و ابرویش در هم رفت؛ خطوط پییشانی‌اش تا خورد، انگار به مغزش فشار می‌آورد تا خاطرش بیاید: «همون که توش سنگ و دیوونه داره؟... که عاقل تلاش کنه نمی‌تونه درش بیاره؟...» ▫لازم نبود ادامه دهد؛ منظورش را خوب فهمیدم و بد جواب دادم: «اون دیوونه‌ای که یه سنگ انداخت تو چاه و حالا صدتا عاقل نمی‌تونه درش بیاره، من نیستم! این رفیق تو بود که زندگی منو به گند کشید!» ▪خطوط چشم و پیشانی و ابرو همه از هم باز شد؛ طوری خندید که تمام دندان‌هایش را دیدم ولی بی‌صدا و من مثل اسفند از جا پریدم: «یه داستان سر هم کردید که قرار بود منو تو کانادا ترور کنن و تا اینجا منو کشوندید! حالا هم یه داستان دیگه که قراره تو ایران سر منو زیر آب کنن... واسه اینکه بقیه زندگیمو نابود کنید!» ▫کف هر دو دستش را روی هم چسباند و مقابل صورتش گرفت؛ با دقت و با همان لبخند، نگاهم می‌کرد و من آب از سرم گذشته بود: «شما که هر غلطی می‌خواید می‌کنید، دیگه چرا دنبال بهانه می‌گردید؟! ۴۷ سال پدر مردم ایران و لبنان رو با هم دراوردید! فکر کردم میام اینور از دست‌تون راحت میشم ولی مثل سرطان همه جا هستید...» ▪یک ذره حالت صورتش تغییر نمی‌کرد؛ هر چه بدتر بارش می‌کردم، خندۀ مخفی در چشمانش بیشتر می‌شد. یک لحظه نفهمیدم چرا نگاهش پشت سرم پرید و همان لحظه صدای کسی در گوشم شکست: «تو که تو همین حکومت شمشیرباز شدی و مدال گرفتی!» ▫صدای خودش بود؛ همان لحن تیز و نازک! روی پاشنۀ پا به طرفش چرخیدم و با حرص از حقم دفاع کردم: «لیاقت خودم بود!» ▪ابروهای بلندش را بالا گرفت و متلک انداخت: «ولی اگه قبل از این ۴۷ سال زندگی می‌کردی، احتمالاً این لیاقتت رو هیچکس نمی‌دید! چون اصلاً انقدر مربی و باشگاه برای دخترها وجود نداشت که تو حالا طلبکار بشی!» ▫متنفر از این مقایسۀ احمقانه، صدا بلند کردم: «باشه! هر چی افتخاره واسه جمهوری اسلامی، هر چی بدبختیه واسه پهلوی، خوبه؟!» ▪نگاهش به طرف همان اتاقی که امیر خوابیده بود، دوید و بی‌صدا تشر زد: «یواش‌تر! داداشم خوابیده!» ▫از اینکه اینهمه هوای این برادر تحفه‌اش را داشت، بدتر عصبی شدم: «اصلاً خبر داری همین حکومت، قرارداد من با تیم فرانسه رو به هم زد؟... آیندۀ منو خراب کرد... » و هنوز حرفم تمام نشده، صدای زنگ در بلند شد. ▪الناز انگار منتظر کسی بود؛ بی‌خیال کل‌کل با من، نگاهش سمت در رفت و مرتضی با آرامش از جا بلند شد. ▫️بلوز بافتنی‌اش را روی شلوار پایین‌تر کشید تا مرتب باشد و رو به الناز، آهسته توصیه کرد: «امیر فعلاً نباید بفهمه... اگه بیدار شد، نذار بیاد بیرون...»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدونودم ▪بین اینهمه بیگانه، فقط امیر کمی آشناتر بود و حالا می‌خواستند پای همان یکی را هم ببُرند؛ بی‌اختیار دو قدم دنبال مرتضی رفتم و از هر چه می‌ترسیدم، حدس زدم: «کی رو خبر کردی؟» ▫به سمتم نچرخید؛ نه خودش نه چشمش! مستقیم سمت در رفت و من مضطرب‌تر پرسیدم: «چرا امیر نباید بفهمه؟» ▪حتی یک ذره اعتنا نکرد؛ از درِ شیشه‌ای ساختمان بیرون رفت و من از ترس هر کسی پشت درِ حیاط بود، همان‌جا خشکم زد! ▫صدای تق‌تق لژ دمپایی الناز را روی پارکت چوبی شنیدم و چرخیدم؛ او هم داشت می‌رفت، فقط می‌خواستم یکی اینجا بماند و هراسان سؤال کردم: «کی اومده؟» ▪تمام قد به طرفم چرخید؛ چرا نگاهش یک لحظه این‌همه شبیه امیر شد؟... همان‌قدر آرام و بی‌ادعا و صدایی که اصلاً عصبی نبود: «می‌دونم نمی‌تونی اعتماد کنی ولی مطمئن باش اینجا.... همه فقط می‌خوان به تو کمک کنن...» ▫انتهای راهرو، درِ یکی از اتاق‌ها کمی از چهارچوب فاصله گرفت؛ قامت باریک نجیب لای در پیدا شد، اشاره کرد همسرش زودتر برگردد و الناز به طرف اتاق برگشت. ▪انگار کف هر دو پایم به زمین پیچ شده بود؛ روی همین نقطه به طرف در چرخیدم و همان لحظه، دستگیره تکان خورد. ▫اول مرتضی وارد شد و پشت سرش دو مرد غریبه؛ یکی جوان‌تر و دیگری فقط چند سال بزرگ‌تر. ▫️هر دو شلوار جین، یکی تیره‌تر و آن‌یکی کمی روشن‌تر! کاپشن مشکی، کلاه بافتنی و دو جفت چشمی که فقط دنبال من می‌گشت! ▪آنکه جوان‌تر بود، در را پشت سرش بست؛ کلاه را از سرش درآورد و مرد مُسن‌تر، با دست به من اشاره کرد بنشینم. ▫نمی‌فهمیدم نمایش پانتومیم است یا واقعاً نمی‌خواستند امیر بیدار شود ولی از ترس، روی مبلی که کنارم بود، کِز کردم و هر دو مقابلم نشستند. ▪مرتضی کمی آن‌طرف‌تر، ورودی راهرو ایستاده بود؛ دست به سینه تکیه به دیوار زد و چشم این دو مرد از من جدا نمی‌شد. ▫یکی یک کلمه بیخ گوش دیگری گفت، طرف مقابل سرش را تکان داد و تمام... باز هم فقط نگاهی که از هر فشاری سنگین‌تر بود! ▪سرم را پایین انداختم بلکه کمتر این دو مجسمۀ خیره را ببینم و نفهمیدم کدام یکی سؤال کرد: «شما خانم تینا راستین هستید؟» ▫کاملاً فارسی صحبت کرد؛ بدون یک ذره لهجه! جرأت نمی‌کردم سرم را بالا بگیرم؛ صورتم رو به زمین بود و نگاهم فقط کمی طرف‌شان بلند شد: «بله...» ▪جوان ساکت مانده و ظاهراً این صدای همان مرد چهل و چند ساله بود: «حالتون خوبه؟» ▫باورم نمی‌شد واقعاً می‌خواهد حال و احوال کند؛ رسماً لال شده بودم و او خیلی صریح سؤال کرد: «تا اینجا آقای امیر دادفر به شما صدمه‌ای نزده؟» ▪زبانم خشک به سقف دهانم چسبیده بود و سؤال بعدی، سرم را سوراخ کرد: «هر نوع آزاری...؟»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
خانم نصرت افتخاری، معاون فرهنگی پلیس استان، جمعه‌اش را به جای استراحت، وقف خدمت به حاشیه‌نشینان سیستان کرد و پاداشش گلوله توسط تروریستها شد. عجیب است! آن‌هایی که برای یک ماجرای مهسا در تهران، کشور را به آتش کشیدند، حالا در برابر ترور یک بانوی خدمت‌رسان در سیستان، سکوت کرده اند! سکوت این روزهای مسجد مکی و مولوی عبدالحمید، حقیقت گزینشی «انسانیت» در افکار آنها را برملا می‌کند!
🔴پروژه حمله به قوه قضاییه با ویدیوی قدیمی 🔴واکنش مدیرعامل خبرگزاری میزان به بازنشر فیلم قدیمی از آیت الله مروی و حمله به قوه قضاییه: دروغگویی برکت ندارد! @drshadmani
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حسین حقیقی454_118579627406707.mp3
زمان: حجم: 10.1M
🤲 دعــای عـهـد قـرار عـاشقانه منتظران 🩵 🍃🌺 امام‌حسن‌عسکری‌ علیه‌السلام: 💚 مهدی جان! روزی که بیایی حتی کودکانِ در گهواره دوست دارند از جا برخيزند و به سوی تو بيايند...👌🏻 🎙 حسین حقیقی 🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📕 رمان 🔻قسمت صدونودویکم ▪احساس می‌کردم بین در و دیوار این خانه دارم خفه می‌شوم. اصلاً نمی‌شد سرم را بچرخانم ولی باید مرتضی را می‌دیدم... فقط چند درجه گردنم را کج کردم؛ چشم‌های روشنش به من بود و او هم منتظر جوابم! ▫دوباره سمت این دو نفر چرخیدم و یک کلمه لب زدم: «نه...» ولی دوباره تأکید کردند: «پس آقای امیر دادفر هیچ گونه صدمه‌ای به شما نزده؟ جسمی یا...» ▪نخواست ادامه دهد، من هم نمی‌خواستم یک کلمه دیگر بپرسد و فقط سرم را بالا گرفتم؛ یعنی نه... ▫یک لحظه نگاه هر دو روی صورتم ثابت ماند و صدای دری که از جایی پشت سرم، بلند شد. ▪بلافاصله چرخیدم؛ درِ اتاق امیر بود و مرتضی که مثل برق تا تهِ راهرو رفت. با شانه‌های پهنش چهارچوب اتاق را پُر کرد و فقط شنیدم دو کلمه گفت: «الان نمیشه...» و سؤالی که دوباره سرم را چرخاند: «آقای دادفر تو کشتی سر چی معامله کرد؟» ▫این‌بار طوری نجوا کرد که فقط خودم بشنوم؛ صدای بسته شدن در را از پشت سرم شنیدم و مرتضی که دیگر برنگشت، ظاهراً داخل اتاق، امیر را زندانی کرده بود و من به لکنت افتادم: «ن... نمی... دونم...» ▪از پهلوی من سرک کشید تا مطمئن شود خبری از امیر نباشد و دوباره پرسید: «چرا جاتون تو کشتی لو رفت؟» ▫نمی‌خواستم اعتراف کنم؛ نباید می‌فهمید من امیر را لو دادم و با خونسردی تهدید کرد: «الان همه‌چی رو بگی خیلی بهتره تا وقتی برسی تهران...» ▪گلویم هر لحظه خشک‌تر می‌شد و نفس‌کشیدن سخت‌تر... خاطرم مانده بود امیر پشت تلفن، گرای جیغ من را به مرتضی نداد و نمی‌خواستم خودم خرابش کنم: «یکی از خدمۀ کشتی ما رو اونجا پیدا کرد...» ولی اجازه نداد دورش بزنم: «چطوری فهمید شما اونجا هستید؟» ▫یک لحظه نفسم بند آمد؛ چشمم را از ترس بستم و او جوابش را گرفت؛ از جا بلند شد و آن‌ یکی که مُسن‌تر بود، دوباره حساب کشید: «آقای دادفر چی معامله کرد؟» ▪صورتم خیس عرق شده بود؛ چند تار مویی که روی پیشانی‌ام چسبیده بود، پشت گوش زدم... آبی که بیخ گلویم گیر کرده بود، به زحمت قورت دادم و هر چه دیده بودم، اعتراف کردم: «یه کارت اعتباری داد... یه کارت شناسایی گرفت...» ▫نفسم نکشید ادامه دهم و او هم از جا بلند شد؛ هر دو با هم طرف راهرو رفتند و دست‌های من هنوز از ترس به دستۀ مبل چسبیده بود. ▪صدای باز شدن در اتاق را شنیدم و سراسیمه چرخیدم؛ مرتضی بیرون آمد، فقط چند کلمه بین شان رد و بدل شد، این دو نفر داخل شدند و در را پشت سرشان بستند. ▫مرتضی با قدم‌هایی سنگین برگشت و جای همان‌ها روی همین مبل نشست ولی نه حرفی می‌زد نه حتی نگاهم می‌کرد و برای اولین بار، حالش بد کلافه بود! ▪نمی‌توانستم ساق پا را ثابت نگه دارم؛ هر دو پا می‌لرزید و مرتضی دید. چشمش روی همین تیک عصبی ثابت ماند و من با نفس‌هایی نصفه سؤال کردم: «اینا اینجا چی‌کار دارن؟» و جوابی که دلم را بد خالی کرد: «قبل از اینکه تحویل‌تون بگیرن باید مطمئن می‌شدن شکایتی از امیر ندارید... ادعای شما ضبط شد که هیچ صدمه‌ای ندیدید! این دو نفر شما رو برمی‌گردونن ایران...»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد  
📕 رمان 🔻قسمت صدونودودوم ▪یعنی بنا بود همین‌جا همه‌چیز تمام شود؟... این‌همه وحشت و دلهره... قرار نبود به جایی برسد و من واقعاً باید برمی‌گشتم؟... ▫سرم را بین دستانم گرفته بودم و فقط حساب می‌کردم در ایران باید به چند نفر حساب پس دهم؟ کجا زندانی می‌شدم؟ کدام دادگاه برای محاکمه می‌رفتم؟ اصلاً دیگر می‌شد باز هم در یک مسابقه شرکت کنم؟... جواب پدر و مادرم را چه باید می‌دادم؟... ▪نمی‌دانم چند دقیقه گذشت اما دوباره صدای باز شدن در را شنیدم و قدم‌هایی که به من نزدیک می‌شدند. ▫هر سه با هم برگشتند؛ امیر و آن دو مرد، و کاغذ و خودکاری که یکی روی میز مقابلم چید: «هر چی از شاهرخ انصاری می‌دونی بنویس...» ▪امیر مقابلم نشست؛ کنار مرتضی، و آن‌که جوان‌تر بود، چند کلمه اضافه کرد: «میسی... داراب... هر کسی که این مدت تو فرانسه و کانادا و مسیر برگشت تا اینجا دیدی... همه رو بنویس...» ▫هر کسی دیده بودم؟... چرا هیچ‌کس نمی‌فهمید من بیشتر از همه فرشتۀ مرگ را دیدم؟... ▪حتی همین حالا که فقط می‌خواستم یکی بگوید شاهرخ هنوز زنده است ولی این‌ها کاغذ و خودکار ردیف کرده بودند تا هر چه می‌دانم از او بنویسم... ▫مرتضی بلند شد؛ نمی‌دانم کجای خانه با همان دو نفر پچ‌پچ می‌کردند و امیر روبروی من، فقط نگاهم می‌کرد. ▪خودکار را برداشتم؛ چرا همه چیز این‌قدر سرد بود؟ هم دست من... هم تن این خودکار استیل..‌. هم نگاه امیر... سرم را کج کردم: «من نمی‌خوام برگردم...» ▫تکیه‌اش به مبل نبود؛ آرنج هر دو دست سرِ زانو، چانه‌اش روی قلّاب دست‌ها بود: «باید برگردی...» ▪فکرم خالی و نفسم در خلائی ترسناک، خفه شده بود: «نمی‌دونم چی بنویسم...» ▫انگار هر چه نفس در سینۀ من کم آمده بود، از شیار لب‌های او بیرون زد: «هر چی می‌دونی بنویس... به من که نگفتی... ولی غیر از داراب و میسی، شاهرخ تو رو پیش هر کسی برده، بنویس...» ▪هنوز اسمی از شایگان و شیوا نبرده بودم... دستم روی کاغذ نشست ولی می‌لرزید؛ نگاهش تا لرزش دستم کشید و بی‌صدا پرسید: «می‌تونی یه بار به من اعتماد کنی؟» ▫سرم زیر آوار وحشت خم شده بود و به زحمت بالا گرفتم؛ چرا چشمانش مثل همیشه نبود و حرفی زد که فکرش را نمی‌کردم: «من تا الان هر جور تونستم مراقبت بودم... ولی از اینجا به بعد با من نیس... اصلاً کار من نیس... اونا خیلی بهتر می‌تونن ازت محافظت کنن...» ▪ظاهراً با من حرف می‌زد ولی انگار به خودش دلداری می‌داد: «سخته چیزی رو که به هزار جون کندن تا یه جایی رسوندی... بخوای بسپری دست یه نفر دیگه...» ▫اصلاً اینجا نبود؛ نه نگاهش... نه لحنش... نه حرف‌هایی که برای اولین بار می‌زد: «من چند ماه پیش از دستش دادم... سر تصمیمی که دیر گرفتم... به خاطر اختیاری که به خودش دادم... این مدت مثلاً می‌خواستم جبران کنم... می‌خواستم به جای این‌همه دختری که از ایران گرفتن، یکی رو برگردونم...» ▪پلک نمی‌زد؛ دیگر انگار نفس هم نمی‌کشید و باورم نمی‌شد این چیزی که روی چشمش برق می‌زند، اشک است: «هر چند... چیزی که من از دست دادم با هیچی جبران نمیشه... جبران نشد... نشد...» ▫نتوانست ادامه دهد؛ از جا کَند تا این دختر غریبه نبیند چه بد از هم فروپاشیده... نه سمت اتاق رفت، نه طرف مرتضی... از درِ شیشه‌ای ساختمان بیرون زد و من خیره به مسیر رفتنش، فقط فکر می‌کردم این مرد دقیقاً چه گفت؟... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدونودوسوم ▪دستم هنوز روی کاغذ مانده بود و یک لحظه سایه‌ای حس کردم. همان مرد جوان‌تر بالای سرم ایستاده بود و شمرده صحبت کرد: «تا ما برمی‌گردیم هر چی می‌دونید می‌نویسید...» ▫بی‌آنکه منتظر جواب من یا سؤالی باشد، به طرف در رفت و مرد مسن‌تر پشت سرش فقط یک لحظه مکث کرد: «تو این مدت حق هیچ تماس و ملاقاتی ندارید.» ▪او برگشت و من یک قدم مانده به نابودیِ هر چه ساخته بودم، پرسیدم: «منو می‌برید سفارت؟» ▫مرتضی کنار در، منتظر خروج این دو میهمان غریبه بود و مرد با لحنی مبهم، حالم را بدتر کرد: «سفارت برای آدم معمولی امنه نه برای شما که الان پلیس بین‌الملل دنبالت می‌گرده!» ▪مرد جوان یک قدم از در بیرون رفته بود و از همانجا به طرفم گردن کشید: «به اندازۀ کافی واسه وزارت خارجه دردسر درست کردید...» ▫مرد مُسن‌تر اجازه نداد ادامه دهد؛ اشاره کرد برود و به مرتضی چیزی گفت که نشنیدم. ▪باید باور می‌کردم هنوز نرسیده به ایران، رسماً در تور نیروهای جمهوری اسلامی گیر افتادم و اینجا دقیقاً تهِ خط است! ▫در را که پشت سرشان بست، به طرفم آمد و دوباره روبرویم نشست: «الان تو تمام رسانه‌ها خط خبری اینه که جمهوری اسلامی شما رو دزدیده! اینکه بخواید از طریق سفارت برگردید، بدترین انتخابه!» ▪برای فهم هر کلمه، مغزم هزار بار در هم لِه می‌شد و او با طمأنینه ادامه داد: «به نفعته تا اون موقع هر چی می‌دونی بنویسی.» ▫به نفع من یا به نفع جمهوری اسلامی؟! مدت‌ها بود کسی به نفع من اصلاً فکر نمی‌کرد و همان لحظه امیر از در وارد شد. ▪صورتش شکسته بود و چند بار پلک زد تا هر چه بیرون از این در اتفاق افتاده، مخفی کند. ▫سمت ما نیامد؛ مستقیم طرف راهرو رفت و مرتضی مخصوصاً صدا زد: «بیا اینجا!» ▪با اکراه قدم کج کرد؛ با چند مبل فاصله ایستاد و مرتضی سر به سرش گذاشت: «چرا تعارف می‌کنی؟ بشین!» ▫چین به پیشانی کشید: «حوصله ندارم... حرفتو بزن...» و حرفی که سلول‌های مغزم را از کار انداخت: «هر دوتون با پاسپورت رد میشید... پرواز پاریس به بیروت... ولی باید یه تغییر چهرۀ درست حسابی بدید...» ▪انگار امیر خبر داشت ولی من نه... حداقل با حرف‌هایی که زده بود، مطمئن بودم دیگر مثل اجل، بالای سرم نخواهد بود و از مرتضی پرسیدم: «مگه اون دو نفر همراه من نیستن؟ دیگه این واسه چی باید بیاد؟» ▫حرفم تمام نشده، امیر لبخندی زد و همانجا نشست؛ مرتضی با شانه‌هایش به طرفم خم شد و خیلی جدی سؤال کرد: «واقعاً چرا فقط جون خودت واست مهمه؟!» ▪لبخند امیر کش آمد و مرتضی انگار دلش خالی نشد: «تکلیف این آدمی که به خاطر شما، حتی یه پل سالم پشت سرش نمونده، چیه؟! بمونه اینجا تا بازداشت بشه؟! بعدش محاکمه تو دادگاه‌های فرانسه که سالی یه بار برگزار میشه و انقدر طرف رو تو زندان نگه می‌دارن که به هر کاری کرده و نکرده، اعتراف کنه! بعدشم چند تا پروندۀ سنگین سیاسی و امنیتی و حکم حبس ابد!» ▫امیر پیشانی‌اش را با هر دو دست گرفته بود تا این‌بار به جای اشک، خنده‌اش را نبینم ولی طرز حساب کشیدن مرتضی با آن لهجۀ لبنانی و کلمات کش‌آمدۀ فارسی، آخرِ طنز بود: «هر چند فکر کنم اینجوری دلت خنک میشه ولی من نمی‌ذارم! شما رو مجبورم سالم تا بیروت برسونم ولی ایشون رو حاضر نیستم یه مو از سرش کم بشه!» ▪نگاهش بین من و امیر رفت و برگشت و تکیه‌اش را روی مبل انداخت؛ یک نفس کوتاه کشید و دیگر خبری از شوخی نبود: «با هم برمی‌گردیم چون هر دو تون باید زنده برسید... با هم هستید ولی مسئولیت شما از اینجا به بعد با تیم امنیتی ایران و لبنان هست نه این آقا... میریم بیروت چون فعلاً مسیر پرواز مستقیم پاریس به تهران امن نیس... ولی...» ▫انگار این "ولی" را امیر هم خبر داشت؛ خنده از لب‌هایش پرید و مرتضی خیره در چشمم، خط و نشان کشید: «اصل خطر الان تو ایرانه... اونایی که نمی‌خوان ارتباط پسر داود انصاری با سلطنت‌طلبا جایی درز پیدا کنه و منتظرن یجوری دهن شما رو ببندن!»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
🔹تلویزیون اسرائیل مدعی شد غلام حسین محسنی اژه ای در صدر لیست ترور اسرائیل می باشد. پ.ن:، همزمانی «تخریب شخصیت» حجت‌الاسلام اژه‌ای با زمزمه‌های «ترور فیزیکی» توسط اسرائیل، یک سناریوی کهنه در جنگ ترکیبی است. الگوی دشمن روشن است: پیش از حذف فیزیکی، باید سرمایه‌های نظام را بی‌اعتبار کرد. این زنجیره از ترورهای شخصیتی تا فیزیکی، هدفی جز تضعیف ارکان نظام را دنبال نمی‌کند؛ همان سناریوی تکراری که پیش‌تر درباره شهیدان بزرگی چون سردار باقری و.... دیده‌ایم! و ان شاءالله در این مورد موفق نخواهند بود!