📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدونودودوم
▪یعنی بنا بود همینجا همهچیز تمام شود؟... اینهمه وحشت و دلهره... قرار نبود به جایی برسد و من واقعاً باید برمیگشتم؟...
▫سرم را بین دستانم گرفته بودم و فقط حساب میکردم در ایران باید به چند نفر حساب پس دهم؟ کجا زندانی میشدم؟ کدام دادگاه برای محاکمه میرفتم؟ اصلاً دیگر میشد باز هم در یک مسابقه شرکت کنم؟... جواب پدر و مادرم را چه باید میدادم؟...
▪نمیدانم چند دقیقه گذشت اما دوباره صدای باز شدن در را شنیدم و قدمهایی که به من نزدیک میشدند.
▫هر سه با هم برگشتند؛ امیر و آن دو مرد، و کاغذ و خودکاری که یکی روی میز مقابلم چید: «هر چی از شاهرخ انصاری میدونی بنویس...»
▪امیر مقابلم نشست؛ کنار مرتضی، و آنکه جوانتر بود، چند کلمه اضافه کرد: «میسی... داراب... هر کسی که این مدت تو فرانسه و کانادا و مسیر برگشت تا اینجا دیدی... همه رو بنویس...»
▫هر کسی دیده بودم؟... چرا هیچکس نمیفهمید من بیشتر از همه فرشتۀ مرگ را دیدم؟...
▪حتی همین حالا که فقط میخواستم یکی بگوید شاهرخ هنوز زنده است ولی اینها کاغذ و خودکار ردیف کرده بودند تا هر چه میدانم از او بنویسم...
▫مرتضی بلند شد؛ نمیدانم کجای خانه با همان دو نفر پچپچ میکردند و امیر روبروی من، فقط نگاهم میکرد.
▪خودکار را برداشتم؛ چرا همه چیز اینقدر سرد بود؟ هم دست من... هم تن این خودکار استیل... هم نگاه امیر... سرم را کج کردم: «من نمیخوام برگردم...»
▫تکیهاش به مبل نبود؛ آرنج هر دو دست سرِ زانو، چانهاش روی قلّاب دستها بود: «باید برگردی...»
▪فکرم خالی و نفسم در خلائی ترسناک، خفه شده بود: «نمیدونم چی بنویسم...»
▫انگار هر چه نفس در سینۀ من کم آمده بود، از شیار لبهای او بیرون زد: «هر چی میدونی بنویس... به من که نگفتی... ولی غیر از داراب و میسی، شاهرخ تو رو پیش هر کسی برده، بنویس...»
▪هنوز اسمی از شایگان و شیوا نبرده بودم... دستم روی کاغذ نشست ولی میلرزید؛ نگاهش تا لرزش دستم کشید و بیصدا پرسید: «میتونی یه بار به من اعتماد کنی؟»
▫سرم زیر آوار وحشت خم شده بود و به زحمت بالا گرفتم؛ چرا چشمانش مثل همیشه نبود و حرفی زد که فکرش را نمیکردم: «من تا الان هر جور تونستم مراقبت بودم... ولی از اینجا به بعد با من نیس... اصلاً کار من نیس... اونا خیلی بهتر میتونن ازت محافظت کنن...»
▪ظاهراً با من حرف میزد ولی انگار به خودش دلداری میداد: «سخته چیزی رو که به هزار جون کندن تا یه جایی رسوندی... بخوای بسپری دست یه نفر دیگه...»
▫اصلاً اینجا نبود؛ نه نگاهش... نه لحنش... نه حرفهایی که برای اولین بار میزد: «من چند ماه پیش از دستش دادم... سر تصمیمی که دیر گرفتم... به خاطر اختیاری که به خودش دادم... این مدت مثلاً میخواستم جبران کنم... میخواستم به جای اینهمه دختری که از ایران گرفتن، یکی رو برگردونم...»
▪پلک نمیزد؛ دیگر انگار نفس هم نمیکشید و باورم نمیشد این چیزی که روی چشمش برق میزند، اشک است: «هر چند... چیزی که من از دست دادم با هیچی جبران نمیشه... جبران نشد... نشد...»
▫نتوانست ادامه دهد؛ از جا کَند تا این دختر غریبه نبیند چه بد از هم فروپاشیده... نه سمت اتاق رفت، نه طرف مرتضی... از درِ شیشهای ساختمان بیرون زد و من خیره به مسیر رفتنش، فقط فکر میکردم این مرد دقیقاً چه گفت؟...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدونودوسوم
▪دستم هنوز روی کاغذ مانده بود و یک لحظه سایهای حس کردم. همان مرد جوانتر بالای سرم ایستاده بود و شمرده صحبت کرد: «تا ما برمیگردیم هر چی میدونید مینویسید...»
▫بیآنکه منتظر جواب من یا سؤالی باشد، به طرف در رفت و مرد مسنتر پشت سرش فقط یک لحظه مکث کرد: «تو این مدت حق هیچ تماس و ملاقاتی ندارید.»
▪او برگشت و من یک قدم مانده به نابودیِ هر چه ساخته بودم، پرسیدم: «منو میبرید سفارت؟»
▫مرتضی کنار در، منتظر خروج این دو میهمان غریبه بود و مرد با لحنی مبهم، حالم را بدتر کرد: «سفارت برای آدم معمولی امنه نه برای شما که الان پلیس بینالملل دنبالت میگرده!»
▪مرد جوان یک قدم از در بیرون رفته بود و از همانجا به طرفم گردن کشید: «به اندازۀ کافی واسه وزارت خارجه دردسر درست کردید...»
▫مرد مُسنتر اجازه نداد ادامه دهد؛ اشاره کرد برود و به مرتضی چیزی گفت که نشنیدم.
▪باید باور میکردم هنوز نرسیده به ایران، رسماً در تور نیروهای جمهوری اسلامی گیر افتادم و اینجا دقیقاً تهِ خط است!
▫در را که پشت سرشان بست، به طرفم آمد و دوباره روبرویم نشست: «الان تو تمام رسانهها خط خبری اینه که جمهوری اسلامی شما رو دزدیده! اینکه بخواید از طریق سفارت برگردید، بدترین انتخابه!»
▪برای فهم هر کلمه، مغزم هزار بار در هم لِه میشد و او با طمأنینه ادامه داد: «به نفعته تا اون موقع هر چی میدونی بنویسی.»
▫به نفع من یا به نفع جمهوری اسلامی؟! مدتها بود کسی به نفع من اصلاً فکر نمیکرد و همان لحظه امیر از در وارد شد.
▪صورتش شکسته بود و چند بار پلک زد تا هر چه بیرون از این در اتفاق افتاده، مخفی کند.
▫سمت ما نیامد؛ مستقیم طرف راهرو رفت و مرتضی مخصوصاً صدا زد: «بیا اینجا!»
▪با اکراه قدم کج کرد؛ با چند مبل فاصله ایستاد و مرتضی سر به سرش گذاشت: «چرا تعارف میکنی؟ بشین!»
▫چین به پیشانی کشید: «حوصله ندارم... حرفتو بزن...» و حرفی که سلولهای مغزم را از کار انداخت: «هر دوتون با پاسپورت رد میشید... پرواز پاریس به بیروت... ولی باید یه تغییر چهرۀ درست حسابی بدید...»
▪انگار امیر خبر داشت ولی من نه... حداقل با حرفهایی که زده بود، مطمئن بودم دیگر مثل اجل، بالای سرم نخواهد بود و از مرتضی پرسیدم: «مگه اون دو نفر همراه من نیستن؟ دیگه این واسه چی باید بیاد؟»
▫حرفم تمام نشده، امیر لبخندی زد و همانجا نشست؛ مرتضی با شانههایش به طرفم خم شد و خیلی جدی سؤال کرد: «واقعاً چرا فقط جون خودت واست مهمه؟!»
▪لبخند امیر کش آمد و مرتضی انگار دلش خالی نشد: «تکلیف این آدمی که به خاطر شما، حتی یه پل سالم پشت سرش نمونده، چیه؟! بمونه اینجا تا بازداشت بشه؟! بعدش محاکمه تو دادگاههای فرانسه که سالی یه بار برگزار میشه و انقدر طرف رو تو زندان نگه میدارن که به هر کاری کرده و نکرده، اعتراف کنه! بعدشم چند تا پروندۀ سنگین سیاسی و امنیتی و حکم حبس ابد!»
▫امیر پیشانیاش را با هر دو دست گرفته بود تا اینبار به جای اشک، خندهاش را نبینم ولی طرز حساب کشیدن مرتضی با آن لهجۀ لبنانی و کلمات کشآمدۀ فارسی، آخرِ طنز بود: «هر چند فکر کنم اینجوری دلت خنک میشه ولی من نمیذارم! شما رو مجبورم سالم تا بیروت برسونم ولی ایشون رو حاضر نیستم یه مو از سرش کم بشه!»
▪نگاهش بین من و امیر رفت و برگشت و تکیهاش را روی مبل انداخت؛ یک نفس کوتاه کشید و دیگر خبری از شوخی نبود: «با هم برمیگردیم چون هر دو تون باید زنده برسید... با هم هستید ولی مسئولیت شما از اینجا به بعد با تیم امنیتی ایران و لبنان هست نه این آقا... میریم بیروت چون فعلاً مسیر پرواز مستقیم پاریس به تهران امن نیس... ولی...»
▫انگار این "ولی" را امیر هم خبر داشت؛ خنده از لبهایش پرید و مرتضی خیره در چشمم، خط و نشان کشید: «اصل خطر الان تو ایرانه... اونایی که نمیخوان ارتباط پسر داود انصاری با سلطنتطلبا جایی درز پیدا کنه و منتظرن یجوری دهن شما رو ببندن!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
#مهم
🔹تلویزیون اسرائیل مدعی شد غلام حسین محسنی اژه ای در صدر لیست ترور اسرائیل می باشد.
پ.ن:، همزمانی «تخریب شخصیت» حجتالاسلام اژهای با زمزمههای «ترور فیزیکی» توسط اسرائیل، یک سناریوی کهنه در جنگ ترکیبی است.
الگوی دشمن روشن است: پیش از حذف فیزیکی، باید سرمایههای نظام را بیاعتبار کرد. این زنجیره از ترورهای شخصیتی تا فیزیکی، هدفی جز تضعیف ارکان نظام را دنبال نمیکند؛ همان سناریوی تکراری که پیشتر درباره شهیدان بزرگی چون سردار باقری و.... دیدهایم! و ان شاءالله در این مورد موفق نخواهند بود!
#مهدیه_شادمانی
#اطلاعیه
شهروند خبرنگار بسیج شو...
#روابط_عمومی_سپاه_ناحیه_اراک
🇮🇷 کانال خبرگزاری بسیج اراک
👇👇👇
🆔@basijnewsir_arak : ایتا
🆔https://rubika.ir/basijnewsir_arak :روبیکا
📌 شبهه مطرحشده☝️
❓ در فضای مجازی متنی منتسب به سردار حاتمیراد منتشر شده که در آن پنج امر از رهبر انقلاب در جلسه با ستاد بعثت نقل شده است؛ از بازگشت به میدانها و جذب قشر خاکستری تا سه برابر شدن جمعیت تجمعها و هزینه کردن در این مسیر. آیا این نقل قول معتبر است؟
📌 پاسخ به شبهه👇
❌ این نقل قول، به شکلی که شمارهگذاری شده و بهعنوان پنج امر رسمی ارائه شده است، سند معتبر ندارد.
1⃣ در منابع رسمی، نهادی به نام ستاد بعثت که با رهبری دیدار کرده باشد، ثبت و شناختهشده نیست.
بنابراین انتساب این جلسه از پایه محل تردید است.
2⃣ دفتر رهبر معظم انقلاب صریحاً اعلام کرده است مرجع رسمی انتشار پیامها و مطالب مرتبط با رهبری، فقط پایگاه اطلاعرسانی دفتر ایشان و پایگاه حفظ و نشر آثار است و هر مطلبی که بیرون از این چارچوب منتشر شود، فاقد سندیت و صحت میباشد. این قاعده، همه نقل قولهای فضای مجازی از جمله همین پنجبندی را در بر میگیرد.
3⃣ درست است که مضمون کلی توصیه به حفظ و تقویت تجمعات در برخی گزارشهای خبری معتبر بازتاب یافته است، اما بازتاب یک مضمون کلی با ارائه یک متن پنجبندی دقیق و منتسب به یک جلسه مشخص، دو چیز کاملاً متفاوت است. اولی قابل استناد است و دومی نه.
19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 ویدیویی جذاب از تقابل ایمان و کفر از ابتدای تاریخ تا کنون
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدونودوچهارم
▪مگر میشد این حرفها را بشنوم و بند به بند بدنم نلرزد؟... نگاهم بین امیر و مرتضی بالبال میزد، بلکه یکی به داد این دل دیوانه برسد... چرا یک نفر برای قسمت کردن اینهمه استرس پیدا نمیشد؟
▫امیر اصلاً حواسش به من نبود؛ نگاهش در زمین فرو رفته بود و مرتضی از جا بلند شد، آستین بلوز بافتنیاش را بالا کشید و رو به امیر صدا زد: «بلند شو اول نماز بخون... بعد باید درستت کنم!»
▪چند قدم رفت، رو به من برگشت و بیهیچ لبخندی، شوخی یا جدی، دستور داد: «شما هم اگه بهتون بر نمیخوره باید استایل لبنانی داشته باشید... البته از نوع جنوبی! عبا و شال مشکی!»
▫امیر خسته از جا بلند شد؛ انگار حتی حال نداشت آستینها را بالا بزند و الناز بلاخره از اتاق بیرون آمد.
▪مرتضی دستش به دستگیرۀ در سرویس ماند و رو به الناز با احترام خواهش کرد: «یه شال و یه عبا به ما قرض میدید؟»
▫چشم الناز فقط به امیر بود و به جای جواب، با دلواپسی پرسید: «امیر هم باید بره؟» و پاسخ مرتضی تکرار ناامید همین سؤال بود: «راه دیگهای نمونده... باید بره...»
▪چرا هر چه کلمه میشنیدم، همه بوی مرگ میداد؟...
▫ایکاش میشد چشمم را ببندم و وقتی باز میکنم، خانۀ خودمان، پیش پدر و مادرم باشم...
▪ایکاش یک جایی زجر کشیدن در این جهنم تمام میشد ولی نمیشد...
▫نمیدانستم چقدر فرصت دارم؟... کسی نمیگفت بلیط پرواز بیروت اصلاً چه ساعتی است؟...
▪دستم نمیرفت یک کلمه از شاهرخ و هر چه دیده بودم، بنویسم؛ از هر خطی میرفتم تا به اسم شاهرخ میرسید، هر چه یادم بود، سانسور میکردم مبادا برایش دردسر شود...
▫الناز یک دست شال و عبای مشکی جور کرده بود؛ جوراب و شلوار مشکی و کفشی ساده، با نگاهی که انگار مقصّر دربهدریِ برادرش فقط من بودم و هر بار حرفی که تا پشت لبهایش آمده بود، میخورد!
▪ظاهراً پاسپورتها دست مرتضی بود و یک ساعت کشید تا امیر را شبیه عکس روی آن کند.
▫موهایش را کاملاً کوتاه کرد؛ تهریشش را تراشید و فقط یک سبیل باقی ماند؛ با دو سر سبیلی که از دو طرف لب کمی پایین آمده بود.
▪ظاهر جدیدی که تا دیدم، جا خوردم و خودش زد زیر خنده: «الان بیشتر از من میترسی، نه؟»
▫نمیدانستم زیر آوار اینهمه تهدید، چطور میتواند بخندد...
▪سر میز نهار و شام، نتوانسته بودم جز چند تکه نان تست و یک پیاله سوپ، چیزی بخورم... از تمام این آدمها میترسیدم و شب وقتی در اتاق تنها شدم، از وحشت مسیری که واقعاً داشت به ایران میرسید، خوابم نمیبرد!
▫دور اتاق میچرخیدم، از پشت پنجره به منظرۀ موهوم شب خیره میماندم و دوباره روی تخت ولو میشدم ولی خبری از خواب در این چشم خراب نبود و نمیدانستم بلاخره کِی برای بردنم میرسند؟...
📖 ادامه دارد...
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدونودوپنجم
▪انگار وزن تمام دنیا روی سر من مانده باشد، تکتک مهرههای گردنم درد میکرد و شبیه شبهایی که در تهران کلافه میشدم، هوس کافیمیکس کردم!
▫مردد بودم در را باز کنم ولی اگر کافیمیکس هم پیدا نمیشد باید حداقل یک لیوان آب میخوردم و بلاخره از اتاق بیرون زدم.
▫از سمت اتاق نشیمن، روشنایی صفحۀ تلویزیون تا کمر راهرو رسیده و مشخص بود یکی مثل من، بیخوابی به سرش زده است.
▪از ترس مرتضی قدمهایم کُند شد؛ یک متر مانده به ورودی هال ایستادم و از همانجا سرک کشیدم.
▫کسی روی کاناپه ولو شده بود؛ یک کوسن در بغلش گرفته و خیره به اخبار شلوغیهای ایران، صدای تلویزیون را کاملاً قطع کرده بود.
▪با همان صورت تراشیده و سبیل عجیب و غریب؛ بلوز یقه اسکی مشکی و شلوار کتان نوکمدادی... حتی جورابش را هم پوشیده بود و انگار از گوشۀ چشم، من را دید.
▫به طرفم برنگشت؛ نگاهش میخ خیابانهای تهران مانده و با صدایی که انگار به اندازۀ سالها بریده بود، فقط یک جمله گفت: «نیم ساعت دیگه میان دنبالمون...»
▪قلبم بین استخوانهای قفسۀ سینه بد تپید و نگاهم سمت ساعت روی دیوار پرید؛ چند دقیقه به ساعت ۲ مانده بود و او با همان صدای خشدار و خسته ادامه داد: «بیا پاسپورتت رو ببین...»
▫صورتش هنوز سمت تلویزیون بود و دستش را طرفم دراز کرد؛ یک قدم جلو رفتم و پاسپورت را گرفتم. صفحۀ اول را باز کردم؛ عکس خودم بود با شال مشکی، عینک و اسمی که یک لحظه نگاهم را قلّاب کرد: «آلاء قصیر.»
▪مطمئن نبودم بشود با این هویت جعلی از گیت فرودگاه رد شد... یک لحظه از ذهنم گذشت اگر همانجا شناسایی شوم... پلیس فرانسه، امنترین جا برای پناهندهشدن بود و از همین خیال، بیاختیار لبخند زدم.
▫تلویزیون بیصدا بود ولی روی صفحه، تصاویر رضا پهلوی پخش میشد و اعداد ۱۸ و ۱۹ و ۲۰ به چشمم خورد. نوشتهها فرانسوی بود و در جواب نگاه گیجم، امیر نجوا کرد: «واسه ۱۸ و ۱۹ دی، ساعت هشت شب فراخوان دادن...»
▪برای اولین بار در عمرم دقیقاً نمیدانستم امروز چندم دیماه است و تا خواستم بپرسم، با من که نه، انگار با خودش حرف زد: «حس میکنم ایندفعه فرق داره...»
▫اصلاً مهم نبود چه میگوید! فقط تصور میکردم میشود در فرودگاه از شرّش خلاص شوم؟... پاسپورت را بستم، یک قدم طرفش رفتم و خیلی نرم و نازک پرسیدم: «میشه پاسپورتت رو ببینم؟»
▪نگاهش هنوز به تبلیغ فراخوان پهلوی بود و بیتفاوت پرسید: «برای چی؟» و جوابی که فیالبداهه به ذهنم رسید: «میخوام ببینم اسم تو چیه؟... بلاخره باید حواسم باشه درست صدات کنم...»
▫از شطینت لحنم، لبخندی زد ولی باز هم چشمش از تلویزیون جدا نشد؛ از جیب شلوارش، پاسپورت را بیرون کشید و همین که سمتم گرفت، دستم را خواند: «فقط حواست باشه... اینایی که قراره تو پرواز اسکورتت کنن، مثل من نیستن که دم به دم دورشون بزنی... مأموریت دارن تو رو تحویل بدن... آسمون به زمین بیاد، این کارو میکنن...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدونودوششم
▪از تهدیدش نفسم بین سینه گیر کرد ولی نباید میفهمید! خیلی عادی صفحۀ پاسپورت را باز کردم.
▫دقیقاً همین چهرهای که مرتضی برایش ساخته بود؛ اسم "حسین شرفالدین" و همان لحظه صدایی از پشت سر شنیدم.
▪این روزها از هر صدای تق میترسیدم و مضطرب چرخیدم. مرتضی از اتاقی بیرون آمد و نگاهش طرف من تیز شد.
▫️اخبار ایران تمام شده اما چشم امیر روی تلویزیون ماتش برده بود و با صدای مرتضی انگار از خواب پرید: «با خواهرت خداحافظی کردی؟»
▫بلاخره تلویزیون را خاموش کرد؛ سرش از پشت روی لبۀ کوتاه مبل رها شد و چشمانش را بست: «بیدار نشه بهتره... به هم میریزه...»
▪مرتضی اصرار نکرد، عینکی با قاب مشکی سمتم گرفت و با طمأنینه دستور داد: «آماده بشید!»
▫میدانستم باید همان شال و عبا را بپوشم؛ عینک را از دستش گرفتم، پاورچین تا اتاق رفتم و وقتی برگشتم، هر دو دمِ در ایستاده بودند.
▫️مرتضی اینبار با لهجۀ لبنانی به عربی "بسماللهالرحمنالرحیم" را زمزمه کرد؛ چند کلمۀ دیگر هم خواند که بلد نبودم قرآن است یا دعا اما قرآن کوچکی از جیب اورکتش درآورد؛ امیر را از زیر همین قرآن رد کرد و رو به من حرف دلش را بیریا زد: «نمیدونم اعتقاد داری یا نه... ولی من میخوام این قرآن محافظت باشه...»
▪امیر منتظر واکنشم، نگاهم میکرد؛ شاید هم پوشیده در این شال و عبا و با این عینک، زیادی عجیب شده بودم که پلکی هم نمیزد و من بیخیال هر اعتقادی، از زیر قرآن رد شدم.
▫مرتضی قرآن را بوسید، دوباره در جیب روی قفسۀ سینه در آستر اورکت جا داد و در را باز کرد.
▫نگاه امیر تا اتاق انتهای راهرو، جایی که الناز خوابیده بود، رفت و بیرمق برگشت؛ یک لحظه مکث کرد، بلاخره قید خداحافظی را زد و از در رد شد.
▪هوا سرد و یخزده بود؛ سکوت کوچه ذهنم را جادو میکرد و فقط دلم میخواست تصور کنم این مسیر، جایی در گیت بازرسی فرودگاه، بلاخره خراب میشود!
▫اصلاً همین خیال مثل مواد مخدّر در رگهایم تزریق میشد تا فعلاً برای فرار تقلّا نکنم.
▪همان دو مرد ایرانی، در یک سواری مشکی، روبروی خانه، منتظر ما بودند و مرتضی پشت فرمان ماشین خودش نشست. امیر کنارش سوار شد و من زندانی صندلی عقب بودم!
▫کنج ماشین، در گرمای بخاری، چشمم خمار خواب بود و در خیالم نقشه میکشیدم بعد از آزادی، اولین قدم گرفتن خبری از شاهرخ باشد...
▪مرتضی از آینه مراقب من بود و لبهایش مدام تکان میخورد؛ نمیدانم زیر لب چه میخواند و امیر خیره به سیاهی شب، یک کلمه نمیگفت.
▫یک ساعت کشید تا به فرودگاه رسیدیم و همین که پیاده شدیم، ماشین دوم هم پشت سر ما توقف کرد. هر دو پیاده شدند و امیر آهسته پرسید: «ماشین رو چی کار میکنی؟»
▪مرتضی در را قفل کرد، نگاهش همه جا را اسکن میکرد و مطمئن جواب داد: «بچهها میان میبرن...»
▫ظاهراً قرار بود این دو مرد با فاصله از ما حرکت کنند، مرتضی راه افتاد و امیر طوری دقیق با من قدم میزد که یک وجب جلوتر یا عقبتر نباشم!
▪جرأت نداشتم سر بچرخانم؛ روی این عبا، پالتوی بلندی پوشیده بودم، ولی سرما اصلاً قابل تحمل نبود و چند قدم مانده به ورودی سالن، مرتضی به طرف هر دو نفرمان چرخید.
▫نفهمیدم چرا امیر یک قدم از من فاصله گرفت، نگاهش را پشت شیشههای سالن گم کرد و مرتضی خیلی خلاصه خبر داد: «شما تا بیروت زن و شوهر هستید!»
▪یک لحظه از ذهنم رد شد این نمایش تا چند ثانیۀ دیگر تمام خواهد شد! فقط چند متر به گیت بازرسی مانده بود...
▫مرتضی حرکت کرد؛ امیر همان یک قدمی که دور شده بود، دوباره نزدیکم شد و بیصدا تهدید کرد: «اون دو نفر از پشت فقط رو تو زوم کردن... تکون بخوری، همهچی تمومه...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
❌☹️ بازم صد رحمت به منافقین!
میگفتن: استعفا پزشکیان
اینها کل قوا رو درخواست کردن 😳
🚨⚠️یک طیف مشخص، خودش را تنها معیار انقلاب میداند و هر کس حتی یک قدم با او اختلاف داشته باشد، از دایره انقلاب بیرون میاندازد.
این جریان، انقلابی بودن را از یک مشرب و منش، تبدیل کرده به یک برچسب انحصاری که فقط خودش صادرکنندهاش است.
https://eitaa.com/samn910
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 🚨نمیدانم این چه تعطیلی مجلس است که ما شبانهروز بیشتر از سه ساعت نمیخوابیم!
🔹 زهرا سعیدی مبارکه، سخنگوی کمیسیون صنعت و معدن:
❌میگویند مجلس تعطیل است، ولی من واقعاً نمیدانم این چه تعطیلی ای است که ما شبانهروز بیشتر از سه ساعت نمیخوابیم!
نوع برگزاری جلسات متفاوت شده، اما مردم شاید هنوز همان فضای سابق مجلس را در ذهن دارند. ما در مجلس تمام جلساتمان را برگزار میکنیم؛ پس طرح مهریه ۱۴ سکهای چگونه تصویب شد؟
⚠️ پ.ن: 👇
شاید آن چند نمایندهای که مدعی تعطیلی مجلس هستند، دارند وضعیت خودشان را توصیف میکنند!
چون ظاهراً وظایف نمایندگی را تعطیل کردهاند و افتادهاند دنبال میتینگهای سیاسی و کلیپسازیهای انتخاباتی...
https://eitaa.com/samn910