حسین حقیقی454_118579627406707.mp3
زمان:
حجم:
10.1M
🤲 دعــای عـهـد
قـرار عـاشقانه منتظران 🩵
🍃🌺 امامحسنعسکری علیهالسلام:
💚 مهدی جان!
روزی که بیایی حتی کودکانِ در گهواره دوست دارند از جا برخيزند و به سوی تو بيايند...👌🏻
🎙 حسین حقیقی
#امام_زمان
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷✾
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدونودویکم
▪احساس میکردم بین در و دیوار این خانه دارم خفه میشوم. اصلاً نمیشد سرم را بچرخانم ولی باید مرتضی را میدیدم... فقط چند درجه گردنم را کج کردم؛ چشمهای روشنش به من بود و او هم منتظر جوابم!
▫دوباره سمت این دو نفر چرخیدم و یک کلمه لب زدم: «نه...» ولی دوباره تأکید کردند: «پس آقای امیر دادفر هیچ گونه صدمهای به شما نزده؟ جسمی یا...»
▪نخواست ادامه دهد، من هم نمیخواستم یک کلمه دیگر بپرسد و فقط سرم را بالا گرفتم؛ یعنی نه...
▫یک لحظه نگاه هر دو روی صورتم ثابت ماند و صدای دری که از جایی پشت سرم، بلند شد.
▪بلافاصله چرخیدم؛ درِ اتاق امیر بود و مرتضی که مثل برق تا تهِ راهرو رفت. با شانههای پهنش چهارچوب اتاق را پُر کرد و فقط شنیدم دو کلمه گفت: «الان نمیشه...» و سؤالی که دوباره سرم را چرخاند: «آقای دادفر تو کشتی سر چی معامله کرد؟»
▫اینبار طوری نجوا کرد که فقط خودم بشنوم؛ صدای بسته شدن در را از پشت سرم شنیدم و مرتضی که دیگر برنگشت، ظاهراً داخل اتاق، امیر را زندانی کرده بود و من به لکنت افتادم: «ن... نمی... دونم...»
▪از پهلوی من سرک کشید تا مطمئن شود خبری از امیر نباشد و دوباره پرسید: «چرا جاتون تو کشتی لو رفت؟»
▫نمیخواستم اعتراف کنم؛ نباید میفهمید من امیر را لو دادم و با خونسردی تهدید کرد: «الان همهچی رو بگی خیلی بهتره تا وقتی برسی تهران...»
▪گلویم هر لحظه خشکتر میشد و نفسکشیدن سختتر... خاطرم مانده بود امیر پشت تلفن، گرای جیغ من را به مرتضی نداد و نمیخواستم خودم خرابش کنم: «یکی از خدمۀ کشتی ما رو اونجا پیدا کرد...» ولی اجازه نداد دورش بزنم: «چطوری فهمید شما اونجا هستید؟»
▫یک لحظه نفسم بند آمد؛ چشمم را از ترس بستم و او جوابش را گرفت؛ از جا بلند شد و آن یکی که مُسنتر بود، دوباره حساب کشید: «آقای دادفر چی معامله کرد؟»
▪صورتم خیس عرق شده بود؛ چند تار مویی که روی پیشانیام چسبیده بود، پشت گوش زدم... آبی که بیخ گلویم گیر کرده بود، به زحمت قورت دادم و هر چه دیده بودم، اعتراف کردم: «یه کارت اعتباری داد... یه کارت شناسایی گرفت...»
▫نفسم نکشید ادامه دهم و او هم از جا بلند شد؛ هر دو با هم طرف راهرو رفتند و دستهای من هنوز از ترس به دستۀ مبل چسبیده بود.
▪صدای باز شدن در اتاق را شنیدم و سراسیمه چرخیدم؛ مرتضی بیرون آمد، فقط چند کلمه بین شان رد و بدل شد، این دو نفر داخل شدند و در را پشت سرشان بستند.
▫مرتضی با قدمهایی سنگین برگشت و جای همانها روی همین مبل نشست ولی نه حرفی میزد نه حتی نگاهم میکرد و برای اولین بار، حالش بد کلافه بود!
▪نمیتوانستم ساق پا را ثابت نگه دارم؛ هر دو پا میلرزید و مرتضی دید. چشمش روی همین تیک عصبی ثابت ماند و من با نفسهایی نصفه سؤال کردم: «اینا اینجا چیکار دارن؟» و جوابی که دلم را بد خالی کرد: «قبل از اینکه تحویلتون بگیرن باید مطمئن میشدن شکایتی از امیر ندارید... ادعای شما ضبط شد که هیچ صدمهای ندیدید! این دو نفر شما رو برمیگردونن ایران...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدونودودوم
▪یعنی بنا بود همینجا همهچیز تمام شود؟... اینهمه وحشت و دلهره... قرار نبود به جایی برسد و من واقعاً باید برمیگشتم؟...
▫سرم را بین دستانم گرفته بودم و فقط حساب میکردم در ایران باید به چند نفر حساب پس دهم؟ کجا زندانی میشدم؟ کدام دادگاه برای محاکمه میرفتم؟ اصلاً دیگر میشد باز هم در یک مسابقه شرکت کنم؟... جواب پدر و مادرم را چه باید میدادم؟...
▪نمیدانم چند دقیقه گذشت اما دوباره صدای باز شدن در را شنیدم و قدمهایی که به من نزدیک میشدند.
▫هر سه با هم برگشتند؛ امیر و آن دو مرد، و کاغذ و خودکاری که یکی روی میز مقابلم چید: «هر چی از شاهرخ انصاری میدونی بنویس...»
▪امیر مقابلم نشست؛ کنار مرتضی، و آنکه جوانتر بود، چند کلمه اضافه کرد: «میسی... داراب... هر کسی که این مدت تو فرانسه و کانادا و مسیر برگشت تا اینجا دیدی... همه رو بنویس...»
▫هر کسی دیده بودم؟... چرا هیچکس نمیفهمید من بیشتر از همه فرشتۀ مرگ را دیدم؟...
▪حتی همین حالا که فقط میخواستم یکی بگوید شاهرخ هنوز زنده است ولی اینها کاغذ و خودکار ردیف کرده بودند تا هر چه میدانم از او بنویسم...
▫مرتضی بلند شد؛ نمیدانم کجای خانه با همان دو نفر پچپچ میکردند و امیر روبروی من، فقط نگاهم میکرد.
▪خودکار را برداشتم؛ چرا همه چیز اینقدر سرد بود؟ هم دست من... هم تن این خودکار استیل... هم نگاه امیر... سرم را کج کردم: «من نمیخوام برگردم...»
▫تکیهاش به مبل نبود؛ آرنج هر دو دست سرِ زانو، چانهاش روی قلّاب دستها بود: «باید برگردی...»
▪فکرم خالی و نفسم در خلائی ترسناک، خفه شده بود: «نمیدونم چی بنویسم...»
▫انگار هر چه نفس در سینۀ من کم آمده بود، از شیار لبهای او بیرون زد: «هر چی میدونی بنویس... به من که نگفتی... ولی غیر از داراب و میسی، شاهرخ تو رو پیش هر کسی برده، بنویس...»
▪هنوز اسمی از شایگان و شیوا نبرده بودم... دستم روی کاغذ نشست ولی میلرزید؛ نگاهش تا لرزش دستم کشید و بیصدا پرسید: «میتونی یه بار به من اعتماد کنی؟»
▫سرم زیر آوار وحشت خم شده بود و به زحمت بالا گرفتم؛ چرا چشمانش مثل همیشه نبود و حرفی زد که فکرش را نمیکردم: «من تا الان هر جور تونستم مراقبت بودم... ولی از اینجا به بعد با من نیس... اصلاً کار من نیس... اونا خیلی بهتر میتونن ازت محافظت کنن...»
▪ظاهراً با من حرف میزد ولی انگار به خودش دلداری میداد: «سخته چیزی رو که به هزار جون کندن تا یه جایی رسوندی... بخوای بسپری دست یه نفر دیگه...»
▫اصلاً اینجا نبود؛ نه نگاهش... نه لحنش... نه حرفهایی که برای اولین بار میزد: «من چند ماه پیش از دستش دادم... سر تصمیمی که دیر گرفتم... به خاطر اختیاری که به خودش دادم... این مدت مثلاً میخواستم جبران کنم... میخواستم به جای اینهمه دختری که از ایران گرفتن، یکی رو برگردونم...»
▪پلک نمیزد؛ دیگر انگار نفس هم نمیکشید و باورم نمیشد این چیزی که روی چشمش برق میزند، اشک است: «هر چند... چیزی که من از دست دادم با هیچی جبران نمیشه... جبران نشد... نشد...»
▫نتوانست ادامه دهد؛ از جا کَند تا این دختر غریبه نبیند چه بد از هم فروپاشیده... نه سمت اتاق رفت، نه طرف مرتضی... از درِ شیشهای ساختمان بیرون زد و من خیره به مسیر رفتنش، فقط فکر میکردم این مرد دقیقاً چه گفت؟...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدونودوسوم
▪دستم هنوز روی کاغذ مانده بود و یک لحظه سایهای حس کردم. همان مرد جوانتر بالای سرم ایستاده بود و شمرده صحبت کرد: «تا ما برمیگردیم هر چی میدونید مینویسید...»
▫بیآنکه منتظر جواب من یا سؤالی باشد، به طرف در رفت و مرد مسنتر پشت سرش فقط یک لحظه مکث کرد: «تو این مدت حق هیچ تماس و ملاقاتی ندارید.»
▪او برگشت و من یک قدم مانده به نابودیِ هر چه ساخته بودم، پرسیدم: «منو میبرید سفارت؟»
▫مرتضی کنار در، منتظر خروج این دو میهمان غریبه بود و مرد با لحنی مبهم، حالم را بدتر کرد: «سفارت برای آدم معمولی امنه نه برای شما که الان پلیس بینالملل دنبالت میگرده!»
▪مرد جوان یک قدم از در بیرون رفته بود و از همانجا به طرفم گردن کشید: «به اندازۀ کافی واسه وزارت خارجه دردسر درست کردید...»
▫مرد مُسنتر اجازه نداد ادامه دهد؛ اشاره کرد برود و به مرتضی چیزی گفت که نشنیدم.
▪باید باور میکردم هنوز نرسیده به ایران، رسماً در تور نیروهای جمهوری اسلامی گیر افتادم و اینجا دقیقاً تهِ خط است!
▫در را که پشت سرشان بست، به طرفم آمد و دوباره روبرویم نشست: «الان تو تمام رسانهها خط خبری اینه که جمهوری اسلامی شما رو دزدیده! اینکه بخواید از طریق سفارت برگردید، بدترین انتخابه!»
▪برای فهم هر کلمه، مغزم هزار بار در هم لِه میشد و او با طمأنینه ادامه داد: «به نفعته تا اون موقع هر چی میدونی بنویسی.»
▫به نفع من یا به نفع جمهوری اسلامی؟! مدتها بود کسی به نفع من اصلاً فکر نمیکرد و همان لحظه امیر از در وارد شد.
▪صورتش شکسته بود و چند بار پلک زد تا هر چه بیرون از این در اتفاق افتاده، مخفی کند.
▫سمت ما نیامد؛ مستقیم طرف راهرو رفت و مرتضی مخصوصاً صدا زد: «بیا اینجا!»
▪با اکراه قدم کج کرد؛ با چند مبل فاصله ایستاد و مرتضی سر به سرش گذاشت: «چرا تعارف میکنی؟ بشین!»
▫چین به پیشانی کشید: «حوصله ندارم... حرفتو بزن...» و حرفی که سلولهای مغزم را از کار انداخت: «هر دوتون با پاسپورت رد میشید... پرواز پاریس به بیروت... ولی باید یه تغییر چهرۀ درست حسابی بدید...»
▪انگار امیر خبر داشت ولی من نه... حداقل با حرفهایی که زده بود، مطمئن بودم دیگر مثل اجل، بالای سرم نخواهد بود و از مرتضی پرسیدم: «مگه اون دو نفر همراه من نیستن؟ دیگه این واسه چی باید بیاد؟»
▫حرفم تمام نشده، امیر لبخندی زد و همانجا نشست؛ مرتضی با شانههایش به طرفم خم شد و خیلی جدی سؤال کرد: «واقعاً چرا فقط جون خودت واست مهمه؟!»
▪لبخند امیر کش آمد و مرتضی انگار دلش خالی نشد: «تکلیف این آدمی که به خاطر شما، حتی یه پل سالم پشت سرش نمونده، چیه؟! بمونه اینجا تا بازداشت بشه؟! بعدش محاکمه تو دادگاههای فرانسه که سالی یه بار برگزار میشه و انقدر طرف رو تو زندان نگه میدارن که به هر کاری کرده و نکرده، اعتراف کنه! بعدشم چند تا پروندۀ سنگین سیاسی و امنیتی و حکم حبس ابد!»
▫امیر پیشانیاش را با هر دو دست گرفته بود تا اینبار به جای اشک، خندهاش را نبینم ولی طرز حساب کشیدن مرتضی با آن لهجۀ لبنانی و کلمات کشآمدۀ فارسی، آخرِ طنز بود: «هر چند فکر کنم اینجوری دلت خنک میشه ولی من نمیذارم! شما رو مجبورم سالم تا بیروت برسونم ولی ایشون رو حاضر نیستم یه مو از سرش کم بشه!»
▪نگاهش بین من و امیر رفت و برگشت و تکیهاش را روی مبل انداخت؛ یک نفس کوتاه کشید و دیگر خبری از شوخی نبود: «با هم برمیگردیم چون هر دو تون باید زنده برسید... با هم هستید ولی مسئولیت شما از اینجا به بعد با تیم امنیتی ایران و لبنان هست نه این آقا... میریم بیروت چون فعلاً مسیر پرواز مستقیم پاریس به تهران امن نیس... ولی...»
▫انگار این "ولی" را امیر هم خبر داشت؛ خنده از لبهایش پرید و مرتضی خیره در چشمم، خط و نشان کشید: «اصل خطر الان تو ایرانه... اونایی که نمیخوان ارتباط پسر داود انصاری با سلطنتطلبا جایی درز پیدا کنه و منتظرن یجوری دهن شما رو ببندن!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
#مهم
🔹تلویزیون اسرائیل مدعی شد غلام حسین محسنی اژه ای در صدر لیست ترور اسرائیل می باشد.
پ.ن:، همزمانی «تخریب شخصیت» حجتالاسلام اژهای با زمزمههای «ترور فیزیکی» توسط اسرائیل، یک سناریوی کهنه در جنگ ترکیبی است.
الگوی دشمن روشن است: پیش از حذف فیزیکی، باید سرمایههای نظام را بیاعتبار کرد. این زنجیره از ترورهای شخصیتی تا فیزیکی، هدفی جز تضعیف ارکان نظام را دنبال نمیکند؛ همان سناریوی تکراری که پیشتر درباره شهیدان بزرگی چون سردار باقری و.... دیدهایم! و ان شاءالله در این مورد موفق نخواهند بود!
#مهدیه_شادمانی
#اطلاعیه
شهروند خبرنگار بسیج شو...
#روابط_عمومی_سپاه_ناحیه_اراک
🇮🇷 کانال خبرگزاری بسیج اراک
👇👇👇
🆔@basijnewsir_arak : ایتا
🆔https://rubika.ir/basijnewsir_arak :روبیکا
📌 شبهه مطرحشده☝️
❓ در فضای مجازی متنی منتسب به سردار حاتمیراد منتشر شده که در آن پنج امر از رهبر انقلاب در جلسه با ستاد بعثت نقل شده است؛ از بازگشت به میدانها و جذب قشر خاکستری تا سه برابر شدن جمعیت تجمعها و هزینه کردن در این مسیر. آیا این نقل قول معتبر است؟
📌 پاسخ به شبهه👇
❌ این نقل قول، به شکلی که شمارهگذاری شده و بهعنوان پنج امر رسمی ارائه شده است، سند معتبر ندارد.
1⃣ در منابع رسمی، نهادی به نام ستاد بعثت که با رهبری دیدار کرده باشد، ثبت و شناختهشده نیست.
بنابراین انتساب این جلسه از پایه محل تردید است.
2⃣ دفتر رهبر معظم انقلاب صریحاً اعلام کرده است مرجع رسمی انتشار پیامها و مطالب مرتبط با رهبری، فقط پایگاه اطلاعرسانی دفتر ایشان و پایگاه حفظ و نشر آثار است و هر مطلبی که بیرون از این چارچوب منتشر شود، فاقد سندیت و صحت میباشد. این قاعده، همه نقل قولهای فضای مجازی از جمله همین پنجبندی را در بر میگیرد.
3⃣ درست است که مضمون کلی توصیه به حفظ و تقویت تجمعات در برخی گزارشهای خبری معتبر بازتاب یافته است، اما بازتاب یک مضمون کلی با ارائه یک متن پنجبندی دقیق و منتسب به یک جلسه مشخص، دو چیز کاملاً متفاوت است. اولی قابل استناد است و دومی نه.
19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 ویدیویی جذاب از تقابل ایمان و کفر از ابتدای تاریخ تا کنون
https://eitaa.com/samn910