📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویست
▪در تاریکی هوا، نور چراغهای سالن فرودگاه هر ثانیه دورتر میشد و وقتی ماشین ایستاد، تازه دیدم درست وسط محوطۀ فرودگاه هستم.
▫️در باز شد و من دنبال راهی که قرار بود به ادارۀ پلیس برسد، در سیاهی شب دنبال یک مسیر خاص میگشتم ولی مقابلم فقط یک بالابر بود!
▪️چند نفر از خدمۀ فرودگاه، دو مسافر با ویلچر را روی بالابر بردند و مأمور پلیس، به همین سطح فلزی اشاره کرد: «برید بالا!»
▫️مثل دیوانهها دور خودم میچرخیدم و او خیلی آهسته دستش را سمت کمرش برد؛ همانجایی که اسلحه روی کمربند پهنش پیدا بود و با لحنی خفه دستور داد: «همین حالا!»
▪️ساق پاهایم بیحس شده بود؛ خدمه منتظر بودند زودتر بروم و نگاه من روی بدنۀ هواپیما مُرد: نوشتۀ "خطوط هوایی خاورمیانه" و پرچم لبنان؛ واقعاً هواپیمای ملی لبنان بود!
▫️کف هر دو پایم روی این سطح سرد و آهنی، گِزگِز میکرد؛ بالابر با صدای موهومی بالا میرفت و من انگار داشتم به درّۀ مرگ سقوط میکردم ولی فقط چند ثانیه کشید تا درست روبروی در هواپیما قرار گرفتم!
▪️نور زردی از داخل کابین میتابید؛ هوای گرفته، همهمۀ مسافران و مهمانداری که خوشآمد گفت.
▫️مأمور بیخ گوش مهماندار پچپچ کرد؛ او سرش را به نشانۀ تأیید تکان داد و با همان لبخند مصنوعی، دستش را سمت راهرو گرفت: «ردیف ۱۷؛ صندلی B.»
▫️مثل یک جسد متحرک، نمیتوانستم یک قدم جلوتر بروم! اصلاً نمیفهمیدم چرا الان اینجا هستم و به سمت افسر چرخیدم: «من بهتون گفتم...»
▪️اجازه نداد حرفم تمام شود و اینبار با صدای بلند رو به مهماندار توضیح داد: «پروندۀ پزشکی این خانم دست همسرشونه. ممکنه در طول پرواز دچار اختلال حافظه بشه. اختیار و مسئولیت کامل ایشون با همسر و پزشک همراهشون هست!»
▫️حرفش تمام نشده، گوشم کر شد! تمام شد... همهچیز تمام شد! هر چه در ذهنم فرار کرده و بازی را برده بودم، در یک لحظه باختم!
▪️مهماندار دستم را گرفته بود تا این بیمار روانی را تا ردیف ۱۷ ببرد و سرمهماندارِ مرد، به بقیۀ همکارانش، توصیۀ من را میکرد!
▫️قدمهایم روی کفپوش راهرو کشیده میشد و چند قدم مانده به ردیف ۱۷، چشمان منتظر امیر را دیدم.
▪️کنار پنجره نشسته، سرش را بالا گرفته بود تا از پشت صندلیها بهتر ببیند و همین که چشمش به من افتاد، از جا بلند شد.
▫️احتمالاً میخواست نقش همسر نگران را بازی کند؛ ولی واقعاً نفسنفس میزد، از نگاهش نگرانی میبارید و شاید او هم مثل من باورش نمیشد تینا را دوباره شکار کرده است!
▪️مرتضی هم لابد پزشک همراهم بود! کارتی از جیبش بیرون کشید و با لحنی لاکچری رو به مهماندار، خودش را معرفی کرد.
▫️ردیف کنار پنجره سه صندلی بود و من باید بین این دو نفر، دوباره زندانی میشدم.
▪️نه... این واقعی نبود! حتماً کابوس میدیدم... اصلاً نمیشنیدم مرتضی به مهماندار چه توضیحی میدهد، امیر با دلهره از گم شدن همسرش در فرودگاه چه میگوید و رسماً لال شده بودم.
▫️تنم به صندلی چسبیده؛ دلم میخواست اینهمه وحشت را جیغ بزنم ولی انگار واقعاً مرده بودم!
▫نگاهم از پهلوی امیر، روی پنجرۀ کوچک هواپیما، دنبال چراغهای پاریس میگشت ولی واقعاً همه چیز تمام شده بود...
▪️مهماندار رفت و مرتضی زیر گوشم خیلی آهسته پرسید: «واقعاً خیال کردی فکر اینجاشو نکرده بودم؟»...
📖 ادامه دارد...
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستویکم
▪امیر صورتش را سمت پنجره گرفته اما نبض نفسهایش زیر گوش من بود؛ مرتضی بیخیال جوابم، کمربندش را بست و رو به من و امیر با آرامش توصیه کرد: «کمربندهاتون رو ببندید!»
▫️بین من و این دو مرد، فقط به اندازۀ دو دستۀ صندلی فاصله بود و دست من روی هر دو دسته میلرزید؛ رعشه تا پاهایم میکشید و هر چه سر دو زانو را به هم میچسباندم، بدتر میشد.
▪️موتور هواپیما روشن شد و صدای امیر مثل شکستن شیشه، تیز و ترسناک بود: «به من نگاه کن!»
▫️سرم را آهسته بالا گرفتم؛ در این تنگنا و زیر سقف کوتاه هواپیما، انگار فقط من را میدید، روی سفیدی چشمهایش، رگهای خونی به هم میپیچید و خیره به صورتم، بیصدا حساب کشید: «میخواستی زندگی چهار نفر رو از بین ببری که چه غلطی بکنی؟! پناهنده بشی؟!»
▪️حرفش تمام نشده، مرتضی یک کلمه تشر زد: «بعداً!»
▫️کلمات پشت لبهای امیر جا ماند، صورتش را دوباره سمت پنجره گرفت و مرتضی زیر گوشم شمرده زمزمه کرد: «میدونی با هر کدوم از این کارایی که میکنی، فقط پروندت سنگینتر میشه؟»
▪️همان لحظه یکی از مهماندارها از کنارمان رد شد و مرتضی دیگر ادامه نداد؛ کمربند من و امیر هنوز باز بود، اشاره کرد ببندیم و به جای من، رو به امیر پیشنهاد داد: «همسرتون هر چیزی نیاز داشت، اطلاع بدید!»
▫️امیر تشکر کرد، او رفت و مرتضی با همان آرامش ادامه داد: «ما در هر حالت تو رو میرسونیم ایران! پس دیگه نه واسه خودت دردسر درست کن، نه واسه ما!»
▪️چراغ بستن کمربند و ممنوعیت سیگار، بالا سرم روشن بود؛ هواپیما روی باند دور میگرفت، امیر کمربندش را بست و من مثل یک مرده، حتی نفس کشیدن یادم رفته بود!
▫️فقط یک دقیقه کشید تا هواپیما تیکآف کند؛ روشنایی شهر، کوچک و کوچکتر میشد. مرتضی تکیه به صندلی چشمانش را بست و هر چه بین استخوانهای سینۀ امیر گیر افتاده بود، همه با یک نفس بیرون زد!
▫️شاید بلاخره خیالش راحت شد! با هر دو دست روی موهای کوتاهش دست کشید، مسیر انگشتانش از شقیقهها تا روی گونه و دو طرف سبیلش پایین آمد و کمی خم شد تا مرتضی بهتر بشنود: «به نجیب خبر بده پریدیم.»
▪️انگار اول از همه، نگران خواهرش بود و مرتضی با همان چشمهای بسته، جواب داد: «فعلاً که آنتن نداریم، رسیدیم بیروت... چشم!»
▫️زیاد سوار هواپیما شده بودم ولی اینبار دلم خالی بود و هر چه ارتفاع میگرفت، سرم بدتر گیج میرفت.
▪️سرم از پشت به صندلی چسبیده، حس میکردم تمام خون در پاهایم خالی میشود؛ چشمم را بستم و زیر لب فقط دو کلمه پرسیدم: «کی میرسیم؟» و جواب مرتضی که مثل ساعتهای مانده به آخر عمر، ترسناک بود: «چهار ساعت و چهل دقیقۀ دیگه!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستودوم
▪در ذهنم جا نمیشد تور شبکۀ اینها دقیقاً تا کجا پهن شده؟... حتی تا فرودگاه فرانسه و افسر ارشدی که با اینها بود... ماشینی که مقابل قدمهایم ظاهر شد...
▫️نمیدانستم آن دو مأمور ایرانی کجا نشستند اما مطمئن بودم دیگر بیروت هم نمیتوانم یک قدم کج بگذارم؛ تسلیم این سرنوشت، صاف روی صندلی نشسته بودم و یک ذره جم نمیخوردم.
▪️چند دقیقه بعد، چراغ کمربندها خاموش شد؛ امیر کلافه، کمربند را باز کرد و مرتضی کمی صندلی را عقب داد تا راحتتر دراز بکشد ولی من... گلویم میسوخت؛ اینهمه استرس حتی خون را در رگهایم خشک کرده بود چه رسد به گلو... تازه یادم افتاد چقدر تشنه هستم.
▫️دستم سمت دکمۀ بالای سرم دراز شد تا مهماندار را خبر کنم ولی امیر عصبی پرسید: «چی کار میکنی؟»
▪️نگاهش روی صورتم ثابت مانده بود مبادا دست از پا خطا کنم، مرتضی همانطور که لم داده بود، سرش سمتم چرخید و من خسته خواهش کردم: «تشنمه...»
▫️شاید باور نمیکردند ولی من ناامید از هر تلاشی، فقط آب میخواستم! امیر همانطور که نشسته بود، کاپشنش را از تنش بیرون کشید، روی پایش تا زد و بیتفاوت سرش را سمت شیشه گرفت.
▪️روی همین گلوی خشک، بغض مثل شن پاشید و حدقۀ چشمم درد گرفت؛ میخواستم مقاومت کنم اشکی نچکد اما نفهمیدم چرا دل مرتضی سوخت... خودش دکمۀ زنگ را فشار داد و تا مهماندار رسید، به جای من حرف زد: «یه بطری آب لطفاً!»
▪️امیر اصلاً انگار من را نمیدید، صورتش رو به شیشه، هنوز سنگین نفس میکشید. مرتضی بطری را دستم داد و شبیه برادری که هرگز نداشتم، با آرامشی عجیب حرف زد: «هر چی خواستی به من بگو!»
▫️نفس طوری بین سینهام گیره کرده بود که آب، قطرهقطره پایین میرفت؛ درِ بطری را بستم، همین پلاستیک را بین انگشتانم فشار میدادم شاید بتوانم باز هم مقاومت کنم اما نشد...
▪️اولین قطره چکید؛ لب زیر دندان گرفتم تا صدایم بلند نشود اما آن هم نشد...
▫بغض بین دندانهایم شکست و قطرات بعدی بیهیچاختیاری از هر دو چشمم میبارید.
▫️مرتضی خودش را به ندیدن زد؛ دوباره دراز کشید، چشمش را بست و امیر بلاخره به طرفم چرخید.
▪️دلم میخواست فقط یک ذره از بار اینهمه وحشت را یکی از روی شانههایم بردارد؛ نفهمیدم نگاهم چرا طرف چشمانش دوید، نمیدانم در همین نگاه چه دید که محو صورتم پلکی نمیزد ولی هر چه در چشمش بود، همه از هم پاشید.
▫️نگاهم میکرد ولی اصلاً انگار من را نمیدید و بلاخره پرسید: «از چی میترسی؟»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
18.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☝️🇮🇷چقدر این مرد من و یاد شهید امیرعبداللهیان میندازه
فقط خواستم بابت متانت و ادب ایرانی شما تشکر کنم ازتون
https://eitaa.com/samn910
48- دعا برای برطرف كردن وسوسه.pdf
حجم:
1.1M
#متن_دعا
※ متن دعای ۴۸ صحیفه سجادیه جامعه
✨ برطرف کردن وسوسه
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻 رهبر شهید انقلاب:اینها مست اند ؛ هم زهرماری سگی خوردن هم اکستازی اما در سراشیبی سقوط اند و ان شاالله ما اونها رو زمین میزنیم و شما اون روز رو خواهید دید البته ما اون روز دیگه نیستیم...
پ.ن: کاش شما هم کنار ما بودید و نابودی این مجسمه های ابلیس رو با هم جشن میگرفتیم ..
‼️شاید سختترین دستورالعملی که از سوی معصومین علیهمالسلام به ما داده شده، قسمت دوم این حدیث شریف از آقا رسولالله صلواتاللهعلیهوآله باشد:
اِعْمَلْ لِدُنْيَاكَ كَأَنَّكَ تَعِيشُ أَبَداً وَ اِعْمَلْ لآِخِرَتِكَ كَأَنَّكَ تَمُوتُ غَداً .
چنان براى زندگى دنيا تلاش كن كه، گويا تا ابد زنده هستی و براى آخرت خويش، آنچنان كار كن، كه گويى فردا از دنيا خواهى رفت.
واقعا چطور توانیم همواره این گمان را داشته باشیم که ممکن است فردا بمیریم؟! بسیار سخت است و حال آنکه تنها چیزی که در مورد آینده یقیناً رخ میدهد، مرگ است. دیگر چیزها که انتظارش را میکشیم، همه جزو احتمالات است.
https://eitaa.com/samn910
🚨تمدید ثبتنام خوداظهاری کالابرگ
زمانبندی مراجعه به سامانهٔ درخواست افزایش کالابرگ اعلام شد
رقم انتهایی کد ملی:
🔸چهارشنبه: ۰ ، ۱
🔸پنجشنبه: ۲، ۳، ۴
🔸جمعه: ۵، ۶، ۷، ۸، ۹
امروز فقط کد ملی هایی که آخرش صفر ویک هست مجاز ورودبه سیستم هستند
https://eitaa.com/samn910